مقاله ای که از عمران صلاحی می خوانید ، یادگار کتابی است که قرار بود به مناسبت تعیین قزوین به عنوان شهر طنز ایران منتشر شود که نشد . و بعد می خواستم مقاله عمران را در جلسه رونمایی تازه ترین کتابش « تاریخ شفاهی ادبیات »، بخوانم که آن هم نتوانستم. این است که روی سایت گذاشتم .

هر اصطلاحی را با ضد آن بهتر می توان شناخت و تعریف کرد. در ادب کهن، برای مضاحک دو اصطلاح بوده است: هجو و هزل. هجو، ضد مدح است و هزل ضد جد. به عبارت دیگر، هدف هجو انتقاد است و هدف هزل، شوخی. با این توضیح که آن انتقاد و این شوخی بیش تر جنبه شخصی و خصوصی داشته است.

وقتی هجو از حالت شخصی در می آید و جنبه عام به خود می گیرد، تبدیل به طنز می شود. وقتی هم هزل از دایره محدود و خصوصی اش در می آید، تبدیل به فکاهه می شود. در ادب کهن به هزل معتدل، «مطایبه» می گفتند که خیلی نزدیک به فکاهه امروز است.

برای این که خواننده گیج نشود ، خیلی خلاصه عرض می کنم که طنز، شکل تکامل یافته هجو است و فکاهه شکل تکامل یافته هزل. آنچه این دو را به هم پیوند می دهد، عنصر خنده است. با این تفاوت که خنده طنز به خاطر انتقاد است و خنده فکاهه به خاطر شوخی.

در همین جا یادآوری کنم هر چیزی که بتواند انسان را بخنداند، ارزشمند است. خنده، جسم و روان انسان را تقویت می کند و او او را در برابر مشکلات مقاوم می سازد. همین جاست که آثار فکاهی هم ارزش پیدا می کند. بعضی ها فکاهه را در برابر طنز دست کم می گیرند. اما من یک فکاهه خوب را به یک طنز بد ترجیح می دهم .

اگر طنز بیشتر جنبه سیاسی و اجتماعی به خود می گیرد، فکاهه هم می تواند بعد فلسفی پیدا کند. طنز و فکاهه دوش به دوش هم حرکت می کنند و مضاحک را می سازند. خنده طنز، نیشخند است و خنده فکاهه نوشخند. جامعه بشری، هم به نیش احتیاج دارد و هم به نوش.

آنچه به یک اثر، ارزش هنری می بخشد، نحوه اجرای آن است. بیش تر مضامین اشعار حافظ را قبل از او شاعران دیگر گفته اند، پس چرا مال حافظ مانده است و مال آنها نمانده. من فکر می کنم به دلیل اجرای بهتر حافظ است. حالا بیشتر به چگونه گفتن اهمیت می دهند تا چه گفتن. اگر چه جامعه سیاست زده، طنز را بالاتر از فکاهه می داند، من فکاهه ای را که خوب اجرا شده به طنزی که بد اجرا شده ترجیح می دهم.

نمونه فکاهه:

شخصی دعوی خدایی می کرد. او را پیش خلیفه بردند. او را گفت:« پارسال این جا یکی دعوی پیغمبری می کرد، او را بکشتند.»

گفت: «نیک کرده اند که او را من نفرستاده بودم !» / عبید رساله دلگشا

نمونه طنز:

شخصی از مولانا عضدالدین پرسید که : « چون است که در زمان خلفا مردم دعوی خدایی و پیغمبری بسیار می کردند و اکنون نمی کنند؟»

گفت: « مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان به یاد می آید و نه از پیغامبر!» عبید (همان رساله)

طنز و فکاهه قالب هایی دارد و شیوه ها و شگردهایی. طنز و فکاهه در هر قالبی می گنجد: مقاله (مثل چرند و پرند دهخدا و آسمون و ریسمون پزشک زاد)، داستان (مثل شنل گوگول یا میهن پرست هدایت)، رمان ( مثل دایی جان ناپلئون پزشک زاد و هاکلبری فین مارک تواین)، نمایشنامه (مثل بازرس گوگول یا خسیس مولیر)، لطیفه ( مثل رساله دلگشای عبید) و حتی قصیده (مثل موش و گربه). خلاصه طنز و فکاهه در هر قالبی که فکر کنید می گنجد. از خاطره بگیرید تا سفرنامه.

اما شیوه ها و شگردها:

طنز نویس گاهی خودش را به کوچه علی چپ می زند

گاهی به در می گوید تا دیوار بشنود

گاهی می رود به گذشته. گاهی می رود به آینده

گاهی تعریف می کند؛ تعریفی که از صدتا انتقاد بدتر است. به قول قدیمی ها « ذم شبیه مدح». گاهی اوقات هم از یک نفر آن قدر تعریف می کنند که خود به خود تبدیل به طنز می شود. به این می گویند طنز غیر عمد. مثل قتل غیر عمد!

یکی از شیوه های بسیار رایج، نقیضه سازی است ( به قول اخوان ثالث). یعنی تقلید تمسخر آمیز از سبک جدی یک اثر دیگر. فرنگی ها به آن پارودی (Parody ) می گویند. مثل تقلیدی که مثلا مذهب اصفهانی در« تذکره یخچالیه» از «تذکره آتشکده» آذر کرده است. مذهب با یخچالیه خود، آتشکده آذر را نقض کرده است. او همان شیوه و شگر آذر را به کار گرفته است. با این تفاوت که آذر در تذکره خود به شاعران واقعی پرداخته است و مذهب در تذکره خود به شاعران بند تنبانی.

یکی دیگر از شیوه ها وارونه گویی است. مثل مقاله «پیشنهاد موقرانه» از جاناتان سویفت. سویفت در این مقاله برای جلوگیری از ازدیاد نفوس پیشنهاد می کند. بچه های فقرا را بپزند و روی میز اغنیا بگذارند. فرنگی ها به این شیوه آیرونی ( Irony ) می گویند. دهخدا هم در بعضی از مقالات چرند و پرند این شیوه ها را به کار برده است.

شیوه ها و شگردها زیاد است. فعلا به همین ها اکتفا می کنیم.

طنزنویس سعی می کند مستقیم توی دل ماجرا نرود و از این شیوه ها استفاده می کند که حرفش را غیرمستقیم و چند پهلو بزند. او با طعنه و کنایه و ایما و اشاره پیش می رود تا با کسی تصادف نکند.

با این حال گاهی دچار عواض جانبی می شود.

بیشتر مواقع طنز و طنزآوران را دست کم گرفته اند. در دیوان های شعر اغلب قصاید و غزلیات صدرنشین بوده اند و هجویات و هزلیات ته نشین. گاهی هم تهش افتاده است. مثل خبثیات سعدی که از ته خیلی از کلیات ها ( مثل عملیات ها) افتاده است.

دیگر به این نمی شود گفت «کلیات»، چون کلیه هایش را در آورده آند. به نظر من خبثیات سعدی از نظر سبک شناسی، الگوی عبید زاکانی بوده است. سعدی با خبثیاتش راهگشای عبید بوده است.

درمطبوعات هم طنز و شوخی را می بردند به آخر نشریه. خوشبختانه در سال های اخیر به ارزش طنز و کاریکاتور بیشتر پی برده اند و هر نشریه ای سعی دارد جایی را به این دو مقوله اختصاص دهد و بهترین صفحات را در اختیار طنزنویس و کاریکاتوریست قرار دهد.

دست کم گرفتن طنزنویس در جاهای دیگر هم صدق می کند. معمولا کسانی که درباره رمان نویسی کتاب می نویسند، رمان دایی جان ناپلئون را از قلم می اندازند و یادشان می رود که طنزنویسان چه نقشی در رمان نویسی داشته اند. اگر گوگول نبود، داستایوسکی پیدا نمی شد. اگر مارک تواین نبود همینگوی پیدا نمی شد.

اگر لارنس استرن نبود، جیمز جویس پیدا نمی شد. مگر پدر رمان نویسان جهان سروانتس طنزپرداز نیست؟ چرا جای دوری برویم اگر دهخدا نبود، جمال زاده و هدایت هم پیدا نمی شدند. پس به قول عبید: هزالان را خوار مدارید و در آنها به چشم حقارت منگرید، یا به قول سنایی: هزل من هزل نیست تعلیم است. یا به قول مولانا: هزل تعلیم است آن را جد شنو/ تو مشو برظاهر هزلش گرو. و به راستی که چنین است. حتی در لطیفه ساده ای که چیزی در آن نیست، حکمی نهفته است.

یاد لطیفه ای در مثنوی مولانا افتادم. نی زنی در حال نواختن نی، خیلی به خودش فشار آورده، بر اثر این فشار، صدای وارونه ای شنیده می شود که به قول پزشک زاد منشا انسانی دارد. نی زن، نی خود را به محل تولید صدا تقدیم می کند و می گوید: « گر تو بهتر می زنی، بستان بزن» که این مصراع تبدیل به ضرب المثل شده است. ببینید چه حکمتی در آن نهفته است . خیلی ها این ضرب المثل را به کار می برند، بدون این که لطیفه اش را بدانند.

شاعران بزرگ ما هیچ گاه از طنز و شوخ طبعی دور نبوده اند. از سنایی و عطار بگیر تا حافظ و مولانا و نظامی و سعدی جامی و خیام. حتی فردوسی بزرگ: به دشت آهوی ناگرفته مبخش!

بعضی از کشورها شهری را مرکز طنز و فکاهه خود قرار داده اند. مثلا خانه طنز و فکاهه بلغارستان در شهر گابرود Gabrovo است. هر سال یک هفته در آنجا جشنواره طنز و فکاهه برگزار می شود، هر همه زمینه ها. از شعر و داستان و نمایش نامه بگیر تا عکاسی و مجسمه سازی و کاریکاتور.

مرکز طنز و فکاهه ترکیه هم «آق شهر» است که ترک ها آنجا را زادگاه «ملانصرالدین» یا به قول خودشان نصرالدین خوجا می دانند و هر سال در آنجا مسابقات کاریکاتور برگزار می کنند.

من پیشنهاد می کنم در ایران هم شهر قزوین چنین مرکزیتی پیدا کند؛ به چند دلیل:

عبید زاکانی، درخشان ترین چهره طنز کهن فارسی از قزوین برخاسته است

دهخدا آغازگر طنز امروز ایران از قزوین درآمده است.

دخو که لطیفه هایش همپای لطیفه های ملانصرالدین است از اهالی قزوین است. و با احتیاط عرض کنم که قزوین یکی از لطیفه خیزترین مناطق ایران است.

سید اشرف حسینی بزرگترین طنزسرای زمان مشروطه، اصلش از قزوین است، اگرچه به گیلانی معروف شده است.

چند تن از طنز نویسان و طنزسرایان و محققان و مترجمان طنز و فکاهه اهل قزوین اند، مثل جواد مجابی، مهشید امیرشاهی، بها الدین خرمشاهی، مهدی سحابی و محمود بیرسیاقی. این آخری همکار دهخدا بوده و خدماتش به فرهنگ و ادب و لغت فارسی کم نظیر است. بهترین تصحیح آثار دهخدا، مخصوصا چرند و پرند از اوست. استاد، پنجاه تا از لطیفه های عبید را هم منظوم کرده که چاپ شده است.

من خیلی جسارت کردم. ممکن است بگویید: رو که نیست سنگ پای قزوین است. همین جا تجلیلی و تحلیلی بکنم از سنگ پا

سنگ پا می تواند تعریف و تعبیری هم از طنز پرداز باشد. موجودی به ظاهر ناهموار و خشن که باعث پاکی و پاکیزگی می شود. سنگ پا در حین پاکسازی پا هم قلقلک می دهد. کسی که پایش تمیز باشد، با خیال راحت می تواند در مجامع، جورابش را در بیاورد. پس نتیجه می گیریم که سنگ پا با تمام روسیاهی، باعث رو سفیدی مردم می شود.

پیشنهاد می کنم اگر قرار است نشریه ای در آید، اسمش را بگذارند سنگ پا. واقعا رو که نیست...

عمران صلاحی

برگرفته از: سایت نشر ثالث

محمد حسینی