شعر هنر ما در این سرزمین است

هولناک تر از آن زمانی است که بگوید دیگر نیازی به شعر و آن میراث ندارد به راستی چرا و چه چیزی باعث چنین نظرگاه و تراژدی می شود تراژدی انکار شعر که انکار خویشتن است زیرا بدون آنچه هویت ما را می سازد و به ناگزیر میراث ما بخشی از آن هویت است نمی توانیم بگوییم خویشتن و بعد با آن یا به آن فکر کنیم

سال ها پیش وقتی نیما یوشیج در میان جمعی از استادان دانشگاه تهران، شاعران و ادیبان آن روزگار شعر آی آدما را می خواند و استادان گرامی او را مسخره می کردند و حتی شکلک درمی آوردند و برق سالن را قطع کردند تا مگر نیما آنجا را ترک کند، ولی او کبریت از جیب بیرون آورده و با صدای بسیار رسایی که داشت شعر آی آدما را با قدرتی هر چه بیشتر تا انتها بر آن خوابزدگان خواند و سپس بی هیچ سخنی آنجا را ترک کرد. کسی فکر نمی کرد کار آن مرد به آنجا برسد که مسیر شعر ایران را برای همیشه تغییر دهد و جاودانه شود و آن استادان عصاقورت داده برای همیشه به فراموشی سپرده شوند.

انکار شعر، خاصه شعر امروز فارسی، آن گونه که شما دریافته اید گویا ریشه یی دیرینه و عمیق دارد. تا جایی که هر بار به تراژدی جدیدی منجر شده است. سرگذشت و سرنوشت شعر این مرز و بوم غمبار و دردناک ولی شکوهمند و غرورآفرین و یگانه است. امروز یک بار دیگر تراژدی انکار و بی حرمتی به شعر به صحنه آمده است. این تراژدی وقتی شروع می شود که دیگر هیچ ذهنی نمی خواهد وارث میراث نیاکان خود شود، سوال کند، بیندیشد یا حتی چیزی را به یاد بیاورد.

هولناک تر از آن زمانی است که بگوید دیگر نیازی به شعر و آن میراث ندارد. به راستی چرا و چه چیزی باعث چنین نظرگاه و تراژدی می شود؟ تراژدی انکار شعر که انکار خویشتن است زیرا بدون آنچه هویت ما را می سازد- و به ناگزیر میراث ما بخشی از آن هویت است- نمی توانیم بگوییم خویشتن و بعد با آن یا به آن فکر کنیم.

تصور می کنم اگر آنچه شما می گویید حقیقت داشته باشد، ریشه اش در هجوم بی رحمانه رسانه ها، صاحبان فرهنگ و نظام چاپ و عرضه کتاب، به جان بی گناه شعر است.

این فضای پروپاگانی محصول نوعی نگاه جزم اندیش و چه بسا توتالیتاریسم فرهنگی است. چنین نگاهی فقط در سیاست فرهنگی یک کشور نیست بلکه در خود فرد هم هست. حتی در یک شاعر یا یک ناشر و یک کتابفروش توجیه آن همه لااقل برای ناشر و کتابفروش بازگشت سرمایه است. طبیعی است اگر فضای فرهنگ و ادب خالی از توجه به شعر باشد مخاطب هم کم و بیش از آن دور می شود و بازگشت سرمایه اتفاق نمی افتد. برعکس همان فضایی که به طور مثال برای رمان ایجاد کرده اند، خنده دار نیست. بسیاری از روزنامه های جاری مثلاً روز تولد بالزاک یا آلبرکامو را جشن می گیرند و مطالب زیادی می نویسند اما هیچ کس روز تولد نیما یوشیج را به یاد نمی آورد. حتی چندان اهمیتی به روز تولد محمود دولت آبادی یگانه رمان نویس ایران نمی دهد. در چنین فضایی که برای رمان ایجاد می شود حتی رمان های سفارشی که حالا به چاپ سی و چندم هم می رسند، برخی فیلمسازان جوزده را به فکر ساختن فیلمی از روی آن می اندازد و رمان های دست چندم تقلبی و آشپزخانه یی، ترجمه یی یا از روی دیگران نوشته شده، به فروش بالایی دست پیدا می کنند. خب این فضا بد هم نیست چرا که رمان اصیل و اثر اصیل نیز مورد توجه قرار گرفته و به فروش می رسد. شک نکنید این فضا را رسانه ها ایجاد می کنند در حالی که شعر همیشه جز در پاره یی موارد جایگاهی جز تنقلات در رسانه ها نداشته است.

نکته این است که در فضای تیره جزم اندیشی که بر سر شعر سایه افکنده همه چیز رو به ناامیدی و چه بسا نابودی می رود چرا که توتالیتاریسم فرهنگی قادر است همه فرهنگ یک ملت را تعطیل کند و پیوندهای طبیعی بین انسان ها را از بین ببرد و نسبت های عالی میان آنها را محو و نابود کند.

وقتی ناشری می گوید ما دیگر شعر چاپ نمی کنیم یا کتابفروشی می گوید ما دیگر شعر نمی آوریم همان ترجمه کافی است، چیزی جز سلطه همان نگاه سنگین دیرینه به شعر نیست.

وقتی عده یی از شاعران جوان و غیرجوان با انکار قرن ها ادبیات عظیم این سرزمین و نیما و شاملو و... با شعرهای ترجمه یی و زبان بازی و... به رختخواب می روند تا خواب خوش طرح نو افکندن و نیمای دیگر شدن را ببینند و یکدیگر را انکار و تخریب کنند، شما چه انتظاری از کتابفروش و ناشر دارید. گویی همه یادشان رفته است که وقتی شاعران صاحب نام را گرد هم آوردند برای سفری شعری تعدادشان بیشتر از یک اتوبوس نشد؛ همان اتوبوس مشهور که می گفتند می خواستند به دره پرتش کنند. وقتی دیگر شب های شعر با نگاه ملی و جهانشمول و انسان شمول وجود ندارد و تک و توک جلسات شعر دور هم جمع شدنی بیش نیست، شما چه انتظاری دارید؟

از دیگر سو این بحث امروز نیست. از مثال نیما یوشیج بگیرید و بیایید تا بلاهایی که بر سر شعر و خود نیما، شاملو، فروغ، اخوان و... آوردند یا در گذشته های دور بلاهایی که بر سر حافظ، عطار، خیام، فرخی یزدی، میرزاده عشقی و... آوردند.

امروز فضای نشر کتاب مقصدی جز پول درآوردن ندارد. زمانی ناشری به بنده می گفت؛ این کتاب شما- می بخشید- خیلی ارزشمند است ولی حالا یک پرتقال است و من باید بتوانم این پرتقال را بفروشم. حق هم می گفت. و باز، آیا شما رگه هایی از نظارت خرد، بر عرصه شعر می بینید؟

منظورم عرصه توجه به چاپ و نشر آن است؟ جز چند ناشر دیر سال همچون انتشارات نگاه، مروارید، چشمه و آهنگ دیگر، نظارت خردمندانه یی نیست. به قول والتر بنیامین؛ «هر زمینی باید زمانی توسط عقل قابل کشت شده باشد». آن روزی که نظارت خرد از عرصه فرهنگ و شعر رخت برمی بندد دیگر کسی برای شعر، که حامل پیامی بزرگ و نجات بخش برای بشریت است، تره هم خرد نمی کند و دیگر حرمتی برایش قائل نیست.

اما پاسخ آن دسته از ناشران و کتابفروش های به خصوص که شما اشاره می کنید شبیه به لحن یاردانقلی های دوران حافظ و خیام و جاعلی است که به قول شمس تبریزی، قزوینی محتسب شد، برای آنکه دیگران حساب ببرند، اول مادر خود را کشت. و شعر، هنر ما در این سرزمین است، نیست؟ گویا خیلی از ما این نکته مهم را از یاد برده ایم.

این عمل و فضایی که شما از آن می گویید، شبیه دنیای سیاستمداران است که در عین دشمنی همیشه، بر سر منافع مشترک، پیاله دوستی می زنند و ما شاعران بیچاره از این پیمان نهانی چه بی خبریم.

به قول احمد شاملو نفرت از انسان و شعر، ریشخند خود و انسان و شعر، ویرانگری مجنونانه یی است به هنگامی که جوانان را با شناخت سالم شعر، مسلح نمی کنند.

و باز از سوی دیگر باید بزرگ ترین درود را برای ناشرانی فرستاد که بی نظارت خرد، «ناشر مولف» را اختراع کردند. شاعر جوانی که نخستین تجربه هایش را در حدود مثلاً بیست یا سی شعر از ناپخته ترین دوران کاری و زندگی خود به کمک قرض یا فروش فرش خانه، تحت عنوان ناشر مولف توسط ناشری منتشر می کرد و بعد در برابر کوهی از کتاب های خودش می نشست به غصه که چه کنم، ۱۰ نسخه به این کتابفروش، ۱۰ نسخه به آن کتابفروش یا هدیه می داد؛ کتابفروش ها هم طی یک دهه سعی کردند از این شاعران حمایت کنند ولی رفته رفته آنچه تحت عنوان کتاب شعر به بازار آمده بود، هم مخاطب را سرخورده می کرد، هم کتابفروش را چرا که مخاطب تربیت شده از مکتب نیما تا امروز، از شعر انتظار زیادی داشت. اما چنین کتاب هایی نمی توانست آن را برآورده کند. مدت ها عده یی این نظریه را راه انداخته بودند که حالا نوبت جوان ها است. و جوانان هم می گفتند؛ حالا که ناشران منتشر نمی کنند، خودمان منتشر می کنیم. انگار مسابقه یی در کار بوده. به قول شاملو؛ «می گویند حالا نوبت جوان ها است. این حرف آنقدر بی ربط است که گفتن ندارد، مگر از سر فریبکاری. من در ۶۶ سالگی تازه دارم فارسی یاد می گیرم. وقتی شعر خام جوانی را چاپ کردید می توانید یقین داشته باشید که شدیدترین لطمه ممکن را به او زده اید.»

می بینید که علل زیادی در ایجاد یا بروز چنین فضایی که شما آن را در سوال تان طرح کرده اید، دخیل است و دلایل دیگری که در حوصله این نوشته نیست.

اما این را هم باید از تاریخ آموخت. تعداد شاعران راستین هر سرزمینی، در هر سده یی، حتی به انگشتان دست هم نمی رسد. شاعر شدن مثل یاد گرفتن کامپیوتر نیست که برویم و سر کلاس استادی، شعر و شاعری بیاموزیم و بعد هم جایی استخدام شویم. انسان، شاعر به دنیا می آید. هیچ کس شاعر نمی شود. شاعر هست و به دنیا می آید اما در مسیر تجربه بارور و بزرگ می شود. جز این هیچ فرمولی وجود ندارد و متاسفانه چنین انسان هایی بسیار اندکند. اما وقتی ظهور می کنند، همه زمان و زمین را جذب خویشتن می کنند. کدام ناشر و کتابفروش هوشمندی است که شعر خوب شاعر خوب را منتشر و حمایت نکند.

با این همه شاید نظارت بخش فرهنگی دولت بر ناشران در حمایت از نشر کتاب شعر، بتواند دغدغه پرتقال فروش ناشر و کتابفروش را مرتفع کند و در نهایت هر کس که می اندیشد شاعر است و شعر خوب می سراید، بتواند آن را به قضاوت زمان بگذارد.

شک ندارم که در این دوران بی کتابی شعر، یا بی حرمتی به شعر، شعرهای خوبی توسط شاعرانی که نمی شناسیم یا می شناسیم سروده می شود. سرودن شعر خوب، هرگز در این سرزمین متوقف نمی شود چرا که انسان متوقف نشده است و شاعران راستینی هنوز به دنیا می آیند. هیچ ناشر و کتابفروشی در سرودن و نسرودن شعر راستین هیچ شاعری دخیل نیست. آنچه در شب های الهام و لحظه های ناب شاعری سروده می شود، روزی مثل رودخانه به راه می افتد و پشت سر این رودخانه، به قول نیما، زمان غربال به دست می آید.

روزی شعر همین زمانه که مورد بی حرمتی و بی توجهی است، زمان را مجبور می کند بهش احترام بگذارند چرا که بدون آن نمی توانند هستی خویش را به جهان اثبات کنند و در زمان دوام بیاورند.

در این مساله شک نکنیم. حتی سیاستمداران، چه قدیم و چه امروز سینه خود را با نام وجود فردوسی، سعدی، حافظ، عطار، خیام، مولوی و... نیما، شاملو، فروغ و... رو به دنیا سپر می کنند و افتخار.

در نهایت من به اندازه شما و شاید دیگران نگران و ناامید نیستم چرا که اساساً کار شعر و هنر در طول تاریخ این بوده که وقتی دنیا پر از سر و صداست هیچ چیزی نمی گوید- نه اینکه سکوت می کند و بی تفاوت است- شاید الان دوران سر و صداهای اضافی است. اما همه چیز جهان شعر و شاعری سر جای خودش است به قول حافظ بزرگ؛ گوهر مخزن اسرار همان است که بود.

هیوا مسیح