Locked دریافت Toolbar آفتاب
مقالات فرهنگی و هنری ادبیات و شعر نه مثل نامه های دیگران
۱۱ دى ۱۳۸۷
  ◊   دفعات نمایش : ۱۵۲        Wednesday, Dec 31, 2008
نه مثل نامه های دیگران
همه نامه هایشان را با «سلام» شروع می کنند و با «به امید دیدار» تمام. ولی برای من که امید دیدار تازه ای نمانده، پس فقط سلام.
نه مثل نامه های دیگران

همه نامه هایشان را با «سلام» شروع می کنند و با «به امید دیدار» تمام. ولی برای من که امید دیدار تازه ای نمانده، پس فقط سلام.

حال من خوب است و مثل نامه های دیگران ملالی نیست جر دوری تو.

اینجا، توی اتاق کوچکمان، آن گوشه ای که همیشه می نشستی، هنوز جایت خالی است.آره. هنوز نفروخته امش. یادت هست؟ می گفتی خانه را می فروشم برایت...

خانه را که نفروختی دیگران..

بگذریم.

بگذار برایت بگویم که آن جانماز گلدوزی شده ات با بته جقه های آبی هنوز روی تاقچه مانده.کنار آن قرآن و رحل سفیدی که گفته بودی سر سفره ی عقدم بگذارم.

و حافظ.

شبها تو که می دانم یادت هست. می گویم که خودم یادم بیاید. می نشستی همان گوشه. چهارزانو و صدایم می زدی. چشمهایت را می بستی و دستت می رفت طرف کتاب و بسم الله ت مرا می کشاند کنارت.

و من برایت چای می ریختم. از آن سماور کوچک که کنار تلویزیون گذاشته بودیم.

تو که رفتی خانم جان می آمد اینجا. پیشم می ماند که تنها نباشم.پیرزن با آن قد خمیده، خودش را می کشید روی زمین و می رفت آن تلویزیون کوچک نارنجی را روشن می کرد. پیچ تلویزیون را که چند دور می چرخاند، صدایش بلند می شد که: پس شما این تلویزیونو برا چی خریدین؟ این که همیشه ی خدا خرابه.

بگذریم از این حرفها.به خودمان برسیم که مدتهاست فراموشش کرده ایم. یادم رفت مثل نامه های دیگران بپرسم حالت چطور است؟ یادم رفت مثل نامه های دیگران بگویم فاطمه تان شوهر کرد. به یکی از دوستانت. یادم رفت مثل نامه های دیگران بگویم مادرم...

بگذار بگذریم. بگذار مثل خودم نامه بنویسم.

آن تلویزیون کوچک نارنجی مان همیشه خراب بود. تا تو بودی که همه ی لحظه هایم را پر می کردی. چه حاجتی به آن؟ تو هم که رفتی...

هنوز به هیچ چیز خانه مان دست نزده ام. فقط جای آن سوختگی روی فرش را گذاشته ام زیر چهارپایه ی شیشه ای تلویزیون. آن اوائل مادرم می خواست راضیم کند بروم تهران. می گفت خانه را بفروش. من که نمی توانستم. دلش را نداشتم. تو ولی داشتی. من نمی توانستم از یادتو، از خاطره های تو، از خیال تو که توی این خانه می آمد و می رفت، می نشست آن گوشه و حافظ می خواند، می ایستاد کنار تاقچه و از توی آینه ی گرد مرا نگاه می کرد، خودکار آبی اش را برمی داشت و نامه می نوشت، نه مثل نامه های دیگران، من نمی توانستم از اینها بگذرم. از بوی تو که هنوز توی سرم بود. از دستهایت که انگار توی دستهایم بود. از یادت نمی توانستم بگذرم و نگذشته بودم. دلش را نداشتم. ولی تو داشتی. تو از زنده ی من گذشتی ولی من از مرده ی تو...

اینها می گویند تو مرده ای. خانم جان هم باورش شده. هروقت می آید اینجا، می نشیند یک ساعت که: عروسم، دخترم دست از این خیالا بردار. مهدی دیگه..

و من هربار بغض می کنم، می پرم وسط حرفش.

بگذریم.

دوستت آمده بود، همین جا، توی این اتاق کوچکمان. ایستاده بود جلوی در. تو نمی آمد. نگاهش روی گلهای بنفش چادرم بود. همان که تو دوست داشتی. این پا و آن پا می کرد. سرش را بالا نمی آورد. می دانستم آمده چه بگوید ولی به روی خودم نمی آوردم. همان شب آخر که تلفن زدی خودت گفتی که برنمی گردی.گفتی بروم حافظ را بردارم. نامه ات را گذاشته بودی لای آن. حافظ را باز کردم. می دانستی نامه ات را لای کدام صفحه بگذاری؛

دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم

همه ی حرفت همین بود. نامه ات هم می گفت. همان شب دوباره تلفن کردی.آرامش صدایت نگذاشت داد بزنم.گریه کنم. فقط بغض کردم.

گفتم: نمی گذرم.

گفتی : به خاطر خدا.

جوابت دادم که من هم فقط به خاطر خدا از تو نمی گذرم.

گفته بودی اگر من نگذرم، نمی روی.

حالا دوستت آمده بود جلوی در ایستاده بود. فقط نامه ی سپاه را داد و گفت: مهدی..

بقیه اش را هم نگفت و رفت.

دوباره هم که نامه ام شد گذشته ها. بگذریم از گذشته ها. به امروزمان برسیم. امروز من بی تو.من انیس همیشگی تنهاییم...

گفتم که به هیچ چیز خانه دست نزده ام. نامه ات هنوز لای حافظ است. من هم می نشینم این گوشه و تکیه می دهم به دیوار آبی آسمانی اتاق کوچکمان و حافظ را باز می کنم.

مثل آن شب.آن شب هم نشستم همین گوشه. بغض راه گلویم را بسته بود انگار.چشمهایم را بستم و دستم رفت طرف کتاب و بسم الله ام بوی تو را دوباره زنده کرد....

وقت تنگ است. باید این یکی را هم تمامش کنم. راستش را بخواهی امشب هم که نامه نوشتم باز سر حافظ شد. مثل هرشب دوباره که نشستم اینجا گفت:

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور

گفتم که خانه را نفروخته ام و به هیچ چیزش دست نزده ام.

می خواهم بنویسم به شیوه ی نامه های دیگران که به امید دیدار. ولی برای من که همه ی لحظه هایم دیدار توست، دیدار تازه ای نمانده. پس نه مثل نامه های دیگران، که مثل نامه های خودم

منتظرت می مانم.

نعیمه عرفانی
لوح ( www.louh.com )
دریافت مقاله ثبت مقاله آفتاب من چاپ بازگشت
«عقرب» در وسط «معرکه» یا از این نوشته خون می چکه قربان؟
سال ۱۳۸۳ بود و زمستان تازه شروع شده بود که من و حسین رفتیم به اصفهان. مهمان جایزه ادبی اصفهان بودیم و چون خیلی با هم رفیق هستیم، هم اتاقی هم شدیم توی هتل. یادم نیست شب اول بود یا دوم که حسین گفت؛ می خوام برات یه چیزی بخونم، حالشو داری؟
۱۱ دی ۱۳۸۷
داغ دیده و تابستان
کوله را روی زمین گذاشتم و بی اختیار خود را بر شن های نرم رها کردم . پاسخی برای وجود خود نداشتم پس به دنبال سوالات ساده تر گشتم . برای چه تنهایم ؟ چرا این همه به کوه می آیم ؟ چرا در مسیر های انحرافی راه می روم ؟
۱۰ دی ۱۳۸۷
چهار مضراب
غروب سنگینی فضای اتاق عطا را پر کرده بود . پرده ها کشیده بود و چراغی روشن نبود . روی صندلی لهستانی رنگ و رو رفته ای نشسته بود و پای چپش با ریتم منظمی به زمین می خورد . تار می زد ...
۱۰ دی ۱۳۸۷
هالوسیناسیون
گفتم: «تنها راهش همینه.» و آب دهنم رو مثل یک لقمه‌ی بزرگ قورت دادم تا نفهمه که بغض کردم. ‏مظلومانه به پایین ـ شاید به نوک انگشتای پاش ـ خیره شده بود. بدون اینکه تغییری در صداش ظاهر بشه ‏گفت: «از اولش هم می‌دونستم...
۸ دی ۱۳۸۷
سرتیپ
مدت درازی است که با دشمن در جنگیم، آنقدر دراز که من پس از ورود به جنگ به عنوان سرباز پیاده فرصت داشته‌ام درجه‌ها و ترفیعاتی بیش از تعداد معمول بگیرم و سرتیپی وابسته به ستاد فرماندهی شوم. تعداد دفعاتی را که زخمی شده‌ام و نام همه نبردها و عملیاتی را که در آنها شرکت …
۶ دی ۱۳۸۷
سعی کرده ام همه نقشها را تجربه کنم
گفتگو با ستاره اسکندری، بازیگر مجموعه «مرگ تدریجی یک رؤیا»
۳۱ مرداد ۱۳۸۷
گلزار ، چهره ممنوعه؟
بحث‌ها و اخبار جدید درباره محمدرضا گلزار در یکی دو هفته اخیر، بسیاری را به موقعیت و جایگاه بازیگران مشهور در سینمای ایران حساس کرده است.
۲۹ مرداد ۱۳۸۷
عاشق یادگیری ام
گپی با حمید فرخ نژاد، بازیگر سینما، تئاتر و تلویزیون
۲۱ مرداد ۱۳۸۷
دوربین همیشه خانه ما بود
مصاحبه خواندنی با سیاوش خیرابی
۱۳ مرداد ۱۳۸۷
بازی با بزرگان
محمد شادانی شش سال سابقه بازیگری در تلویزیون دارد. او بازیگری را از سن هشت سالگی شروع کرد و از همان موقع بازیگری برایش مسئله ای جدی شد...
۸ مرداد ۱۳۸۷
مرگ فجیع موتور سوار
مرگ فجیع موتور سوار
خودكشی بی‌نتیجه زن جوان در مشهد
خودكشی بی‌نتیجه زن جوان در مشهد
شرط فرمانده سپاه ولی امر برای بازگشت خاتمی به عرصه سیاست
شرط فرمانده سپاه ولی امر برای بازگشت خاتمی به عرصه سیاست
چگونه کارمند خوش پوشی باشیم؟
چگونه کارمند خوش پوشی باشیم؟
بازیگر ارباب حلقه ها بخاطر آزار و اذیت همسر سابقش دستگیر شد !
بازیگر ارباب حلقه ها بخاطر آزار و اذیت همسر سابقش دستگیر شد !
لیدی گاگا بازهم با تظاهرات مردم روبرو شد !
لیدی گاگا بازهم با تظاهرات مردم روبرو شد !
مرگ دونفر تنها به خاطر یك فرغون شن!
مرگ دونفر تنها به خاطر یك فرغون شن!
مذاكرات بغداد چرا به نتیجه نرسید؟
مذاكرات بغداد چرا به نتیجه نرسید؟
یاریس گران بخریم یا ۲۰۶ محبوب؟
یاریس گران بخریم یا ۲۰۶ محبوب؟
آدم‌ها مثل صندوق پست هستند
آدم‌ها مثل صندوق پست هستند
 وبلاگ آفتاب 
معرفی آرشیو موسیقی
کیتارو
 آلبوم ۱۰ سال با کیتارو
◊  زینت انسان در سه چیز است ؛ علم، محبت، آزادی. افلاطون  ◊