شعرطنز، شعر فکاهی:

گاه در مواجهه با اشعار یک طنزسرا به اظهارنظرهایی برمی خوریم که اشعار او را نه طنز، بل که فکاهی قلمداد می کنند و اصرار می ورزند که اشعار او را به هنگام اطلاق، شعر فکاهی بنامند. برای بررسی دقیق تر این موضوع و این که این اشکال در مبحث عنوان بر این گونه شعرها وارد است یانه، باید به نکته ای توجه کنیم.

وقتی با عنوان «شعر طنز» روبه رو می شویم، امکان دارد دو واژة «شعر» و «طنز» ما را به دو حیطة مجزّا وارد کنند و قبل از این که تعریف «شعر طنز» به دست آید، تعاریف مجزّای «شعر» و «طنز» ما را اندکی سردرگم کند. وقتی بحث «تعریف شعر» در میان است، بحث «نظم» نیز مطرح می شود. هم چنین تا مبحث «تعریف طنز» به میان می آید، همسایگانِ آن نیز که عبارتند از: هزل، فکاهه و هجو سرزده سر می رسند و برای خود مصطبه ای دست و پا می کنند و خوش می نشینند و برای خود تعاریفی قائل می شوند تا با همسایة فرهیخته شان طنز اشتباه نشوند!

بدین ترتیب اگر بخواهیم تعاریف واژگان «شعر» و «طنز» را به نوعی در تعریف «شعر طنز» وارد کنیم، بالطبع با تلفیق آن ها با زیرمجموعه هایشان، با عناوین مختلفی روبه رو خواهیم شد و تعریف آن ها و تعیین محدودة آن ها مشکل افزا خواهد شد. عناوینی از قبیل: شعر فکاهی، نظم فکاهی، نظم طنز و...

اما قضیه به این پیچیدگی هم نیست. وقتی می گوییم «شعر» محدودة شعر و نظم را در نظر داریم و این شیوه دربارة طنز نیز صادق است که گاه به نمایندگی از دیگر انواع شوخ طبعی ذکر می شود. اگرچه هجو و هزل و فکاهه تعریفات خود را دارند، بهتر است مبانی این تفکیک را بدون تعریف مجدد هریک از آن ها، که نیازی به آن نیست و در منابع گوناگون به تفصیل آمده است بار دیگر نقّادانه بررسی کنیم. تقسیم بندی هایی که برای انواع شوخ طبعی صورت پذیرفته است، به خصوص در دوران معاصر، معمولاً جایگاه طنز را بسیار برتر از جایگاه هزل و هجو و فکاهه قرار داده است و یا طنز را برای زندگی انسان و تغییرات لازم در آن مثمرثمرتر دانسته است؛ اگرچه از منظری حق مطلب هم شاید همین باشد:

«طنز جراحی ست و هجو سلاخی. هزل و شوخی و مطایبه بدون این که قصد ارزش گذاری داشته باشم یا بخواهم آن ها را نفی کنم، زنگ تفریح زندگی ست. طنز تعلیم و تدریس است. مبتنی بر هدف متعالی است. طنزنویسی ادای یک تکلیف اجتماعی ست. طنز سیلی محکمی ست که به صورت یک مسموم می زنند تا خوابش نبرد. هدف کمک به ادامة حیات اوست. مثل فشاری ست که به سینة یک مغروق وارد می شود. چه بسا که دنده هایش را هم بشکند، اما ریه هایش را فعّال و حیاتش را تضمین می کند.» (صابری،کیومرث، روزنامة اطلاعات، شنبه ۲۲ مهر، ص ۶)

اما نکته ای که این جا مطرح است آن است که در واقع امر، این تقسیم بندی ها در آثار هیچ گاه حدود و ثغور درستی پیدا نکرده اند و معمولاً درهم آمیخته شده اند و به خاطر همین آمیختگی، نیرویی مضاعف یافته اند. طنز اگر قرار باشد سیلی محکمی باشد، شاید نیازمند آن باشد که از همسایه های پرشروشورش «هجو» و «هزل» نیز مدد بگیرد! حتی گاه هدف طنز می تواند ادامة حیات کسی یا چیزی نباشد و تیر خلاصی بر آن کس یا چیز باشد، برای ادامة حیات دیگران؛ که در این صورت باز محتاج زبانی گستاخ تر و بی پرواتر و آتشین تر خواهد بود. نمونه های بی شماری در نظم و نثر ادب فارسی می توان یافت که این درهم آمیختگی را در آن ها می توان دید. می توان طنزی یافت که در کنار هدف متعالی خود با هجو یا با هزل درهم آمیخته و دست بر قضا در رسیدن به مقصدش بسیار سریع تر عمل کرده است!

صرف نظر از این استدلال، این مسئله در تقسیم بندی های قرون گذشته نیز نمود داشته است که حتی بدون توجه به تلفیق انواع شوخ طبعی ها با هم طنز را به نمایندگی از دیگر انواع شوخ طبعی ذکر کنند:

«در قرن هشتم طنز اوج می گیرد و زبان طنز بر زبان هجو و هزل غلبه می یابد و طنز که نوع برتر در انواع سخنان طیبت آمیز است، به سبب خاصیّت اصلی آن که مصلحت جامعه است و نه مصلحت فرد، بر دیگر انواع سخن فکاهی رجحان می یابد و تداوم پیدا می کند. به طوری که گاهی واژة طنز به معنای همة انواع سخنان مطایبه ای به کار می رود و حتی محقّقانی هم که کتب ارزشمندی دربارة هر سه نوع سخن تألیف کرده اند فقط نام طنز را بر کتاب خود نهاده اند.» (دانش پژوه، منوچهر، تفنن ادبی، ص ۴۱۳)

حتی «در علم بدیع (= فن آرایش سخن) از هزل به معنای طنز با عنوان «هزل معتبر» یاد شده است. چنان که تفتازانی (۷۹۳ـ۷۲۲ هـ.ق.) می نویسد:

در نزد اهل بدیع «هزل معتبر» که از محسنات و زیبایی های معنوی شمرده می شود هزلی ست که از آن ارادة جد نمایند، بدین صورت که مزاح و لطیفه و مطایبه ذکر شود، امّا در واقع مقصود از آن امری صحیح و جدی باشد.» (گروه معارف مرکز پژوهش های صداوسیما، پژوهشی دربارة طنز، ص۲۸، به نقل از تفتازانی، مطوّل، چاپ سنگی تهران، بخش هزل ص ۷۱)

ملوین هلیتزر (Melvin helitzer) که از ارائه دهندگان روش های مطایبه نویسی ست و آثار گران بهایی در این زمینه دارد، در یکی از کتاب هایش ذیل عنوان «هزل پرداز سیاسی و اجتماعی» می نویسد:

«هزل بچّة بی سرپرست طنز است. هیچ کس مسئولیّت آن را به عهده نمی گیرد و جایگاهش را مشخّص نمی کند. این قالب، درست مثل طنز شعاری، عمری به اندازة عمر مگس دارد و حتی یکی از مشهورترین الگوپردازان عرصة هزل یعنی مارت ساهل (Mort Sahl) عادت داشت که روزنامة لوله شده ای را با خود روی صحنه ببرد و هربار که روزنامه را می خواند، خبری را هزل کند و بعد دوباره آن را لوله کند و با آن مگسی را بکشد. انگار با پایان یافتن هر هزل، مگسی کشته می شود و عمر هزل با عمر مگس، برابر به نظر می رسد. هزل اهداف سیاسی و اجتماعی را نشانه می گیرد و به همین دلیل، برای مخاطبان گسترده و متنوع، بسیار بحث انگیز و حتی جنجال ساز است.» (هلیتزر، ملوین، اسرار شوخی نویسی، مترجم: ادارة کل پژوهش های صداوسیما، ص۱۸۵)

می بینیم که در این جا نیز هزل اهدافی چون طنز دارد و درواقع خود طنزی ست که با هزل آمیخته شده است. آمیزش این نوع ها با هم دیگر گاه تا آن جا پیش می رود که تعریفات هم تحت الشّعاع قرار می گیرند و نتایج عجیب و غریبی به بار می آید؛ تا نویسنده ای در تعریف هزل بنویسد:

«هزل انتقادی از پدیده های گوناگون اجتماعی، در جامة شوخی و مسخرگی، همراه با نیش قلم و زخم زبان، با وضوح و صراحت بیش تر، آمیخته با ذوق و استعدادی که آن را از هجو و دشنام متمایز می کند.» (تنکابنی، فریدون، اندیشه و کلیشه، ص۴۹)

و آن گاه این لطیفه را از عبید، به عنوان نمونه ای از هزل بیان دارد:

«شیطان را پرسیدند که کدام طایفه را دوست داری، گفت: دلالان را. گفتند: چرا؟ گفت: از بهر آن که من به سخن دروغ از ایشان خرسند بودم، ایشان سوگند دروغ نیز بدان افزودند.» (تنکابنی، فریدون، اندیشه و کلیشه، ص۵۶)

با توجه به مطالبی که ارائه شد معلوم می شود که بسیاری، طنز را به عنوان شاخصه و نمایندة انواع شوخ طبعی ها گرفته اند. پس زمانی که از ترکیب «شعر طنز» استفاده می کنیم می توانیم هزل و هجو و فکاهه را نیز پوشش دهیم؛ اگرچه در تعاریف محتوای این اشعار، هم چنان می توان هر یک از این انواع شوخ طبعی را از هم جدا کرد و مثلاً گفت این شعر بار فکاهی دارد یا هزل و... (البته چنان که رفت چه بسا در شوخ طبعی های منظوم و هدف مند و اصلاح گر که ما بر آن نام شعر طنز می نهیم، گاه رگه هایی از هزل و هجو هم دیده شود.) ماحصل کلام این که به نظر می رسد که اطلاق «شعر طنز» بر شعرهای فکاهی و... ذنب لایغفر نباشد!

لطیفة منظوم:

بسیاری از لطیفه ها از حالت منثور به نظم کشیده می شوند و البته گاه این قضیه برعکس است. یعنی اصل لطیفه، منظوم بوده و بعد به نثر درآمده است (مانند برخی از لطایف عبید که ریشة آن ها در نظم شاعران پیش از اوست.) برای ورود به این مقوله بهتر است نگاهی گذرا بر ساختار لطیفه داشته باشیم. لطیفه ها معمولاً از دو بخش تشکیل می شوند، یا به عبارت بهتر فرم ساده یا گسترش یافتة دو بخش می باشند:

۱) زمینه چینی (Build up)

۲) نکتة اصلی (Punch line)

خراسانیی را اسبی لاغر بود. گفتند: «چرا این را جو نمی دهی؟» گفت: «هرشب ده من جو می خورد.» گفتند: «پس چرا این چنین لاغر است؟»/ زمینه چینی

... گفت: «یک ماهه جوَش در نزد من به قرض است!»/ نکتة اصلی

(رسالة دلگشا، تصحیح: حلبی، علی اصغر، ص ۱۴۱)

آن چه باعث می شود یک لطیفه خنده دارتر و در نتیجه موفق تر عمل کند، زمینه چینی حساب شده است؛ به گونه ای که در کنار زمینه چینی برای ضربة نهایی لطیفه، نکتة اصلی لطیفه را نیز لو ندهد. همان گونه که ذکر شد، گاه شعر طنز حالت منظوم یک لطیفه است و صد البته منظوم کردن یک لطیفه ظرائفی دارد. مهم تر از همه درک صحیح لطیفه و به کاربردن درست زمینه چینی و نکتة اصلی ست و بعد رعایت ایجاز آن. چه بسا شاعرانی که هنگام منظوم کردن یک لطیفه با درک نکردن نشانه های طنز در آن، نتیجة کارشان با شکست روبه رو شده است، یا در حالت دیگر به خاطر نداشتن قدرت شعری لازم برای روایت آن، هنگام به نظم کشیدن لطیفه، به دام اطناب افتاده اند و یک لطیفة دوخطّی را بی هیچ تمهید طنزآمیزی در بیست بیت روایت کرده اند! برای بررسی بیشتر تحولات یک لطیفه در این انتقالات، ذکر مثال هایی شاید مفید باشد.

این حکایت منظوم را از سنایی می خوانیم:

آن شنیدی که در حد مرداشت

بود مردی گدا وگاوی داشت

از قضا را وبای گاوان خاست

هرکه را پنج بود، چار بکاست

روستایی ز بیم درویشی

رفت تا بر قضا کند پیشی

بخرید آن حریص بی مایه

بدل گاو، خر ز همسایه

چون بر آمد ز بیم روزی بیست

از قضـا خر بمرد و گاو بزیست

سر برآورد از تحیّر و گفت

کای شناسای رازهای نهفت

هرچه گویم بوَد ز نسناسی

چون تو خر را ز گاو نشناسی!

عبید زاکانی این قصّه را از سنایی گرفته (حلبی، علی اصغر، طنز و شوخ طبعی در ایران و جهان اسلام، ص ۵۲۱) در «رسالة دلگشا» به نثر می آورد، در حالی که ساختار لطیفة او طنزآمیزتر شده است. چون زمینه چینی لطیفة عبید کامل تر و حساب شده تر از کار درآمده است:

روستایی ماده گاوی داشت و ماده خری با کُرّه. خر بمرد. شیر ِ گاو به کره خر می داد و ایشان را شیر دیگر نبود و روستایی ملول شد و گفت: خدایا تو این کره خر را مرگی بده تا عیالان ِ من شیر ِ گاو بخورند. روز دیگر در پای گاه رفت. گاو را دید مرده. مردک را دود از سر برفت و گفت: خدایا من خر را گفتم. تو گاو از خر باز نمی شناسی؟ (رسالة دلگشا، تصحیح: علی اصغر حلبی، ص ۱۸۶)

خمیرمایة این لطیفه، قرن ها بعد در شعری از پروین اعتصامی دوباره به نظم بازگشت و به جرأت می توان گفت که نشانه های طنز در مثنوی پروین جلوه ای مضاعف یافت. پروین داستان را عوض کرده است، اما اصل شوخی همان است:

پیرمردی مفلس و برگشته بخت

روزگاری داشت ناهموار و سخت

هم پسر هم دخترش بیمار بود

هم بلای فقر و هم تیمار بود

این دوا می خواستی، آن یک پزشک

این غذایش آه بود، آن یک سرشک

روزها می رفت بر بازار و کوی

نان طلب می کرد و می برد آبروی

رفت سوی آسیا هنگام شام

گندمش بخشید دهقان یک دو جام

زد گره در دامن آن گندم فقیر

شد روان و گفت: ای حی قدیر

گر تو پیش آری به فضل خویش دست

بر گشایی هر گره کایّام بست

می خرید این گندم ار یک جای کس

هم عسل زان می خریدم هم عدس

آن عدس در شوربا می ریختم

وان عسل با آب می آمیختم

بس گره بگشوده ای از هر قبیل

این گره را نیز بگشا، ای جلیل

این دعا می کرد و می پیمود راه

ناگه افتادش به پیش پا نگاه

دید گفتارش فساد انگیخته

وان گره بگشوده، گندم ریخته

بانگ بر زد کای خدای دادگر

چون تو دانایی نمی داند مگر

سال ها نرد خدایی باختی

این گره را زان گره نشناختی

این چه کار است ای خدای شهر و ده

فرق ها بود این گره را زان گره

چون نمی بیند چو تو بیننده ای

کاین گره را برگشـاید بنده ای؟

تا که بر دست تو دادم کار را

ناشتا بگذاشتی بیمار را

هرچه در غربال دیدی بیختی

هم عسـل هم شوربا را ریختی

من تو را کی گفتم آخر، ای خدای

گـر توانی این گره را برگشای

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشودنت دیگر چه بود؟

من خداوندی ندیدم زین نمط

یک گره بگشودی و آن هم غلط...

(اعتصامی، پروین، دیوان اشعار، صص ۳۳۴ و ۳۳۵)

نکتة اصلی لطیفه که در شعر سنایی یک بیت و در لطیفة عبید نیز یک جمله است، در شعر پروین به گونه های مختلفی ارائه می شود. به عبارت دیگر پروین همان نکتة اصلی لطیفه را هربار از یک زاویه و هربار با بیانی متفاوت می گوید و هربار نیز در اوج طنزآمیزی. همین یک مثنوی و ساختارشناسی طنز آن کافی ست که اعتراف کنیم اگر پروین تمایلی به حیطة طنز داشت بی شک یکی از بزرگ ترین طنزپردازان شعر فارسی محسوب می شد.

به عنوان یک مثال دیگر لطیفه ای از عبید را خواهیم خواند که در آن از علاقة تضاد استفاده شده است.اما قبل از آن، توضیح مختصری در این باره.

علاقة تضاد «به این معنی که واژه ای را درست در معنی ضد آن به کار برند و مثلاً به جای افتضاح بگویند: عالی، و به جای بداقبالی بگویند: مژده؛ و یا به فرد ضعیف بی دست و پایی رستم دستان اطلاق کنند. تضاد کامل را قدما از مقولة شباهت محسوب کرده و به این گونه مجاز، استعارة تهکّمیه یعنی استعارة ریشخند می گفته اند. زیرا مجاز برای استهزا و سخره به کار می رود، چنان که در قرآن مجید آمده است: فبشّرهم بعذابٍ الیمٍ. یعنی ای پیغمبر کافران را به عذاب سخت بشارت بده!» (شمیسا، سیروس، بیان و معانی، ص ۲۸) از راه استعاره نیز می توان به «علاقة تضاد» رسید. «از فروع استعارة عنادیه، استعارة تهکّمیه است که در طنز به کار می رود. در این استعاره ربط بین مستعار له و مستعار منه، کمال تضاد است نه شباهت و بهتر است آن را مجاز به علاقة تضاد بخوانیم.

و از این قبیل است شعر سعدی:

الحق امنای مال ایتام

هم چون تو حلال زاده باید

که در آن مراد از حلال زاده، حرام زاده است؛ چنان که در بیت بعد گوید:

هرگز زن و مرد کفر و اسلام

نفس از تو پلیدتر نزاید»

(شمیسا، سیروس، بیان و معانی، صص ۷۰ و ۶۹)

علاقة تضاد به کرّات در لطیفه ها به کار می رود و حتی در نام گذاری شخصیت های طنز نیز وارد می شود. به عنوان مثال: یک شخصیت نمایشی رادیویی که بسیار خسیس است «دست و دل باز» نامیده می شود. (برنامة طنز رادیویی «صبح جمعه با شما» در دهة شصت و هفتاد با اجرای مرحوم منوچهر نوذری)

و اما لطیفة عبید:

دزدی در خانة ابوبکر ربابی رفت. چندان که جست، هیچ نیافت. چون به درخواست رفت، ابوبکر خنده ای زد و تیزی رها کرد. دزد گفت: خوش خنده ای مردک که خوش خانمان آگنده ای داری!

(رسالة دلگشا، تصحیح: علی اکبر حلبی، ص ۹۹ ریشة این حکایت در «مصیبت نامه» عطّار است:

بود درویشی یکی خانه تهی

دزد در شد، یافت درویش آگهی

کرد بسیاری طلب تا هیچ هست

هیچ جز بادش نمی آمد به دست

کرد صد لاحول کار خویش را

خنده آمد زان سبب درویش را

دزد گفتش با چنین خانه ی تهی

خنده چون می آیدت بس ابلهی

با چنین خانه که در عالم کم است

نیست جای خنده، جای ماتم است

(مصیبت نامة عطار، چاپ دکتر نورانی وصال، به نقل از: رسالة دلگشا، تصحیح: علی اکبر حلبی، پاورقی ص ۹۹)

با مقایسة لطیفة عبید با قصة منظوم عطار، کیمیاگری عبید مشخص می شود. در حکایت منظوم عطار هیچ نکتة طنزآمیزی وجود ندارد، اما در لطیفة عبید، استفاده از «علاقة تضاد» باعث ایجاد طنز شده است.

همان گونه که مشاهده شد، وقتی هنرمندی پای لطیفه ای را از وادی نثر به وادی نظم می کشاند یا بالعکس آن چه باعث می شود نتیجة قابل قبولی به دست آید، توجه به ظرائف و آگاه بودن هنرمند از مباحث ساختارشناسانه و نشانه شناسی طنز است. مسئله ای که اگر به آن توجه نشود، توفیقی در این کار حاصل نخواهد شد.

مآخذ:

۱ـ اعتصامی، پروین، دیوان اشعار، تهران، انتشارات علمی، چاپ سوم، ۱۳۶۳

۲ـ تنکابنی، فریدون، اندیشه و کلیشه، تهران، نشر جهان کتاب، چاپ اول، ۱۳۵۷

۳ـ حلبی، علی‌اصغر، تاریخ طنز و شوخ‌طبعی در ایران و جهان اسلامی، تهران، انتشارات بهبهانی، چاپ اول، ۱۳۷۷

۴ـ دانش‌پژوه، منوچهر، تفنّن ادبی در شعر فارسی، تهران، نشر طهوری، چاپ اول، ۱۳۸۱

۵ـ شمیسا، سیروس، بیان و معانی، تهران، انتشارات فردوس، چاپ چهارم، ۱۳۷۸

۶ـ عبید زاکانی، رسالة دلگشا، تصحیح علی‌اصغر حلبی، تهران، نشر اساطیر، چاپ اوّل، ۱۳۸۳

۷ـ هلیتزر، ملوین، اسرار شوخی‌نویسی، ادارة کل پژوهش‌های صداوسیما، ۱۳۸۰