تجربیات داستان نویسی نویسندگان در عرصه آموزش علاقه مندان این هنر بسیار با ارزش و گرانبهاست. امروزه نویسنده شدن بدون بهره گیری از دانش و تجربه کسانی که دود چراغ خورده اند و عمر گرانمایه شان را در قلمرو بیکران و بی انتهای هنر داستان نویسی سپری کرده اند؛ دور از ذهن و نامحتمل می نماید.

چه بسیار هنرجویانی که ذوقی داشته اند و اندک بهره ای نیز از آن برده اند؛ اما برای آنکه از تجربیات پیشینیان استفاده نکرده اند و یا بهره ناچیزی از توان آنان برده اند، نتوانسته اند جایگاه مناسبی در داستان نویسی کسب نمایند. داستان نویسی بدون شناخت تجربیات بزرگان آن، امری غیر ممکن می نماید.

شاید بشود چیزهایی نوشت، اما یقینا داستانی مستحکم و فنی نخواهد بود. مجموعه «درس های داستان نویسی از زبان داستان نویسان ایرانی» دریچه ایست گشوده شده بر تجربیات و دانش نویسندگان کشورمان، درباره داستان نویسی و فنون نگارش آن؛ که پس از این می توانید در «خبرنگاران صلح» دنبال کنید.

درسهای «احمد محمود»

خوب دیدن:

«آدم باید به دیدن، به خوب دیدن عادت کند. خیلی ها اصلا نمی بینند. آدم باید عادت کند که چشمانش بدون آن که تعمدی داشته باشد، همه چیز را دقیق ببیند... بدون آنکه تعمدی داشته باشد. این طور نیست من وقتی به کسی نگاه می کنم پیش خودم بگویم: یک چانه ی گرد خوب تراشیده شده، یا فلان قدر شیار عمیق در پیشانی بلند. این آدم در خاطر من نقش می بندد بی آنکه تعمدی داشته باشم. چشم را باید به چنین نگاهی عادت داد.»

عرق ریزی روح:

«اگر آدم با انضباط باشد، اگر هر روز ساعات معینی پشت میز کارش بنشیند، عادت می کند که در هر جلسه به مود نویسندگی اش برگردد. خود من به هر نحو شده، در ساعات معین پشت میز کارم می نشینم. حتی اگر نتوانم چیزی هم بنویسم. حتی اگر خودم را با نقاشی سرگرم کنم... این طور نیست که فرشته الهام به سراغ آدم بیاید. باید به دنبالش دوید. باید گرفتش... بهترین حرف را فاکنر زده است: یک جو الهام، یک خروار عرق ریزی روح.»

تخیل در نویسندگی:

«به صرف تخیل نمی شود داستان نوشت. باید تجربه ای موجود باشد. آن وقت بر بنیاد آن تجربه، تخیل می تواند نقشی بر عهده بگیرد. تخیل می تواند داستان را بپروراند، نمی تواند آن را به وجود بیاورد. تو شیره کش خانه را ندیده ای. بنابر این اصلا نمی توانی درباره آن بنویسی. چون جای خاصی است، آدم های خاصی دارد. آدمی را که در شیره کش خانه اهواز دود می داد یک بار در خیابان دیدم. با پسر خاله ام جلوی بانک ایستاده بودم و روزنامه می خواندم. آمد. ما ندید گرفتیمش. زیر چشمی نگاهی کرد و گفت: حالا دیگر نمی شناسیدم. یک قفس در دستش بود با یک بلبل. توی قفس دو تا تخم بلبل را هم روی پوشال گذاشته بود. می خواست بفروشدشان. داد می زد: یک بلبل باخانواده! یک بلبل باخانواده! نویسنده چه قدر باید تخیل داشته باشد که چنین چیزی را از خودش در بیاورد؟ واقعا نمی شود... گاهی اوقات موقع نوشتن، چیزهایی یادم می افتد که سال های سال قبل دیده ام. آن موقع اصلا فکر نمی کردم در داستانی گنجیده شوند. اما الان می آیند و جایشان را پیدا می کنند.»

جنم نویسندگی:

«باید جنم نویسندگی داشت. فرقش این است که آدمی که جنم نویسندگی دارد، راحت می نویسد. روان می نویسد. اما دیگری باید زور بزند و زحمت بکشد.»

نحوه اطلاعات دهی در داستان:

«یکی از روزهای آبان شصت و یک بود. ساعت ده و نیم صبح.» خب، از همین جمله اول معلوم است که این یک داستان نیست. ژورنالیسم است. در داستان ، ما اخبار را به این ترتیب به اطلاع خواننده نمی رسانیم. مثلا می توانستی بگویی: «سوار تاکسی شد. از او پرسیدم ساعت چند است؟» اطلاعات را باید شخصیت های داستان به خواننده بدهند، نه نویسنده داستان. خواننده حرف نویسنده را باور نمی کند. شخصیت ها خودشان باید حرف بزنند. مثلا ما دو جمله داریم که در آغاز دو کتاب هستند و هرکس که با کتاب سر و کار داشته باشد این جمله ها را شنیده است. بوف کور صادق هدایت با این جمله آغاز می شود: «در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را می جود. این دردها را...» و مسخ کافکا هم با این جمله مشهور شروع می شود که: «صبح که گریگوار از خواب بیدار شد، دید تبدیل به یک خرچنگ شده است.» در آن جا هدایت دارد خبر را به طور مستقیم در اختیار خواننده می گذارد، اما کافکا یک حرکت را تعریف می کند و از این طریق خبر را در اختیار خواننده می گذارد. این، یعنی داستان.

داستان به عقیده من یعنی تعریف حرکت. یعنی رویدادها جریان پیدا می کنند و در طی جریانشان برای خواننده تعریف می شوند. ما نباید بنشینیم و یک مشت عکس را برای خواننده تعریف کنیم. ما یک حرکت را می بینیم و آن حرکت را برای خواننده تعریف می کنیم.

در جایی از آلبر کامو خواندم که نویسنده دیگر مثل یک تماشاچی نیست که جنگ گلادیاتورها را تعریف کند. نویسنده خودش گلادیاتور است. البته این گفته کامو شاید ناظر به تعهد اجتماعی نویسنده باشد ولی از آن می شود نظر مرا هم استنباط کرد. شاید شباهتی هم با نظرمن داشته باشد.

اطلاعات را نباید به طور مستقیم به خواننده ابلاغ کرد. خواننده باید اطلاعات را تصاویر را از خلال سیر حوادث و اعمال شخصیت ها دریابد. انگار این یک قضیه روان شناسی است: اگر خواننده مطلب را از زبان نویسنده بشنود، باور نمی کند. خواننده میل دارد حرف هایی را بشنود که خود قهرمان های داستان، به حکم داستان، مجبور شده اند بزنند.

شاید علتش این است که خواننده اظهار نظرهای نویسنده را حمل بر نصیحت گویی یا شاید خودپسندی می کند.»

شروع و پایان داستان:

«هم شروع و هم پایان داستان بسیار مهم است. اگر در شروع نتوانی خواننده را بگیری، خواننده ولت خواهد کرد. خواندن را ادامه نخواهد داد. در پایان داستان هم باید ضربه را وارد کنی تا بر خواننده تاثیر بگذاری. وقتی شروع داستان و پایان داستان هر دو محکم بودند، بدنه داستان مسیری که از شروع به انتها کشیده شده؛ الزاما باید ساختمان محکم خودش را پیدا بکند.»

گفت و گو نویسی در داستان:

«وقتی گفت و گویی بین دو نفر صورت می گیرد، در اثنای گفت و گو صدای آدم های دیگر هم به گوش می رسد. این ها داستان را رنگین می کند، داستان را پرداخت می دهد. یک نویسنده بی تجربه فقط می تواند خط داستان را بگیرد و پیش برود، حال آنکه یک نویسنده باتجربه داستان را می پردازد، می آراید و رنگین می کند. گفت و گوی اصلی را همه از سر سطر شروع می کنم. اما حرف هایی را که دیگران در حین گفت و گوی اصلی می زنند، از سر سطر نمی نویسم. آن حرف ها توی پاراگراف می آید و موقعی که باز گفت و گوی اصلی شروع می شود، از سر سطر از پاراگراف جدید شروع می کنم.

نوشتن دیالوگ در واقع حل نوعی تضاد است. از یک طرف باید طوری بنویسید که خواننده بپذیرد که مردم همین طور حرف می زنند؛ از طرف دیگر، در واقع کسی به آن نحوی که شما می نویسید حرف نمی زند. به عبارت دیگر باید حرف های شخصیت ها را طوری بنویسید که انگار در عالم واقع هم آن ها همین طور حرف می زنند. در صورتی که این طور نیست. در عالم واقع آدم ها تکرار می کنند، حرف شان را نمی توانند روشن بزنند، دنبال کلمه مناسب می گردند، تپق می زنند. و رمان نویس باید این تضاد را حل کند. گفت و گوهای شخصیت ها باید پذیرفتنی به نظر بیاید حال آن که در واقع آن ها نمی توانند این همه شسته و رفته و موجز صحبت کنند.»

کشف شگردهای نو:

«نویسنده باید مدام در حال کشف باشد. کشف برای بهتر نوشتن، کشف شگردهای نو. مثلا من در ثبت یک مکالمه تلفنی نوشتم: «فلانی گفت، حالت چه طوره؟ و شنید...». می دانی این «شنید» یک کشف است. خیلی از نویسنده ها می نویسند: «حسین گفت، حالت چه طوره؟ و از آن طرف سیم علی در جوابش گفت...» یا در بعضی از فیلم های تلویزیونی اصلا این صحنه را نمی توانند در بیاورند. حسین می پرسد حالت چه طور است، و در همان صحنه از گوشی تلفن صدای طرف مقابلش هم پخش می شود. یا حتی نمی توانند صحبت های یک نفر را طوری تنظیم کنند که سئوالات طرف مقابل در آن مستتر باشد و ما فقط از حرف های این یکی بتوانیم بفهمیم که آن دیگری هم چه دارد می گوید. همین کشف های کوچک باید مدام پهلوی هم قرار بگیرند و سبک نوشتن را ارتقا بدهند.»

تعریف داستان: «داستان، تعریف حرکت، تعریف اشیا و یا حوادث نیست. بلکه تعریف است در حرکت. رمان موجودی است زنده. در رمان نبض باید در لحظه لحظه اشیای طبیعی و غیر طبیعی، در انسان و در کلام بزند. اگر لازم باشد و طبیعت داستان ایجاب کند که این زدن نبض در جایی کند شود، می شود؛ ولی اگر زدن این نبض بی دلیل سست شود، داستان از قوام می افتد و اگر متوقف شد، داستان می میرد. پس نبضش باید بزند. گفتم معتقدم که داستان تعریف است در حرکت. نمی دانم این اعتقاد فردا خواهد ماند یا به جایی دیگر می رسم و دگرگون خواهد شد. به هر جهت، داستان تعریف و توصیف اشیا و حوادث نیست. تعریف و توصیف مکان هم نیست.»

شناخت شخصیت ها:

«به گمان من نویسنده باید آدم های داستانش را بشناسد، گفته می شود که نویسنده هم خالق و هم شارح زندگی آدم های داستان است. من فکر می کنم اگر نویسنده آدم های داستانش را نشناسد، یک جایی لنگ خواهد زد. اشخاص از حرکت می مانند و آن وقت نویسنده ناچار می شود جعل کند حرف ها را و حرکت ها را و وقتی جعل شد، دیگر آن آدم خودش نیست، کس دیگری است که نویسنده او را نشناخته است و خواننده هم باورش نمی کند. شاید هر نویسنده با روش خاص خود با این مساله برخورد کند، ولی من واقعا الگوی این آدم ها را در زندگی واقعی داشته ام. البته اگر عینا آن ها را بگیرم و بگذارم در داستان، یک شخصیت داستانی نخواهم داشت و کار من ترکیبی است از تخیل و واقعیت. این کار را به صورت مکانیکی انجام نمی دهم. ذهنم خودش این کار را می کند، این آدم را می گیرد، احتمالا پاره ای از خصایص و شمایلش را؛ چه از نظر فیزیکی و چه از نظر شخصیتی و ذهنی، تغییر می دهد، دگرگونش می کند و آدم دیگری از او ساخته می شود اگر بگویم می سازم درست نیست باید بگویم ساخته می شود. بله چنان آدم دیگری از او ساخته می شود و در داستان می نشیند که الگوی واقعی او در زندگی، داستان را بخواند شاید گاهی متوجه شود که با این آدم قرابت هایی دارد. به هرحال، من شخصیت های داستان هایم را از میان مردم می گیرم و رویشان کار می کنم.»

زبان:

«در انتقال مفاهیم زندگی به داستان، زبان توانایی کامل ندارد چابکی و قدرت لازم را برای هماهنگ شدن با ذهن ندارد. ذهن واقعا جلوتر می رود. این است که گاهی اوقات زبان مستبد می شود و ذهن را به بند می کشد. چون از پس ذهن بر نمی آید، متوقفش می کند. خود این توقف های گاه به گاه به بیان مطلب لطمه می زند. لطمه به تعریف آدم ها می زند. لطمه به تعریف حوادث می زند. چون ذهن خیلی سریع و پر حجم کار می کند و زبان وقتی از پس آن برنیاید، درست حکم پدری را پیدا می کند که از پس بچه هایش برنیاید و آن ها را به بند بکشد، ذهن را می بندد و مشکل هم ایجاد می کند. چاره اش گسترش زبان مکتوب است. توسعه زبان و زبان مکتوب، تجربه بیشتر در به کارگیری زبان مکتوب.»

تکنیک:

«عنصر لازمی است برای داستان. داستان باید معماری داشته باشد. خوش ساخت باشد و این ها همه کار تکنیک است که داستان را به رمان تبدیل می کند. اما استفاده از تکنیک و مرعوب شدن در برابر تکنیک دو مقوله کاملا جدا است. تکنیک حد خودش را دارد. اگر نباشد، داستان شلخته است. اما اگر بیش از حد به آن بها داده شود، داستان را می خورد.»

نثر:

«نثر داستان می تواند در خدمت کل داستان باشد. نثر داستان بی این که از غم حرف بزند، می تواند غم را خلق کند. بی این که از شادی بگوید، می تواند شادی را خلق کند. می تواند شتاب را خلق کند، می تواند کندی را، بی قراری را، ترس را، درد را خلق کند. شتاب و بی قراری را می شود با جمله های کوتاه، سریع، چکشی و با افعال بسیار ایجاد کرد. در چنین شرایطی می بینید که مثلا در یک صفحه صد تا فعل می آید. یا اگر قرار باشد کند حرکت کند، خود نثر کند می شود و حالت روحی و ذهنی کند بودن را در خواننده ایجاد می کند.»

منبع: «حکایت حال- گفتگو با احمد محمود» نوشته لیلی گلستان