به نام خداوند جان و خرد

شاهنامه ی فردوسی، برآیند یک خیزش یکسد ساله ی جان ایرانیان و فرهنگ ایرانی در شمار می آید، برای باز یافتن یا بازشناختن فرهنگ نیاکان و زندگی نیاکان و برای نیرو گرفتن و ایستایی در برابر یورش هماره ی بیگانگان که در هنگام بنی امیه و بنی عباس سیسد سال همه ی ره آوردهای فرهنگ ایرانی را به ریشخند می گرفت و جان و روان ایرانیان را بر باد می داد.

ایرانیان که بر بنیاد پیشینه ی فرهنگی و آیینی خویش، بسیار زود دین مبین اسلام را دریافتند و بر بنیاد همان فرهنگ، به کار فراهم آوردن ترجمه و فرهنگ و دیوان و دفتر برای دین تازه ی خود پرداختند، و در همه ی زمینه های فرهنگی؛ این کوشش را دنبال کردند و با فرهنگ خویش دین خویش را به جهانیان نمودند و راه را برای گسترش آن در زمینه های فرهنگی گشودند.

نرم نرم به این اندیشه رسیدند که اگر دین اسلام دین برادری و یگانگی است و اگر پرهیزگارترین دینداران، گرامی ترین آنان در برابر خداوند هستند پس این انبوه ستم و بیداد و بیگانگی را، که از سوی بنی امیه و بنی عباس بر ما می رود، نمی باید از سوی دین بازشناختن و بازدانستن ...؛ پس اگر خیزشی در برابر مهمانان نامهربان روی دهد آن را نیز نمی باید خیزش در برابر دین در شمار آوردن، چنین بود که خیزش در زمینه های گوناگون روی می داد.

نخست، خیزش جنگی بود که بیشتر آن ها با شکست روبرو می شد و پیروزترین آن ها که خیزش ایرانیان در برابر بنی امیه و گزینش دستگاه بنی عباس برای فرمانروایی کشورهای بزرگ اسلامی به شمار می رفت خود با شکستی تلخ روبه رو گردید، زیرا که بنی عباس با به کار گرفتن همه ی نیروهای ایرانی در برابر ایرانیان ایستادند و یکایک نیرودهندگان ایرانی را از پای درآوردند و یکایک فرزندان خاندان پیامبر اسلام را آزار دادند یا کشتند.

چون چنین شد، ایرانیان در اندیشه ی خیزش در زمینه های دیگر افتادند که پدید آمدن عرفان اسلامی ایران و پیدایی دستگاه دانش ایرانی که به برترین پایگاه ها رسید، پیدایی شعوبیه که برای سربلندی ایرانیان می کوشیدند، و پیدایی یک جنبش دامنه دار برای بازشناختن فرهنگ و تاریخ ایران باستان که سرانجام شاهنامه فردوسی را پدید آورد.

هر یک از این کوشش ها به هنگام خود به پیروزی هایی دست یافت، برای این که دیده می شود که پدیده ای که در کنار دین اسلام پدید آمد که با فرهنگ همراه شد یک اندیشه نبود، بلکه در آغاز که به نام تصوف شناخته می شد اما کم کم صوفیان ایرانی به این شاخه از اندیشه پیوستند و گفتارهای بلند گفتند و سروده های بلند سرودند و یک غلغله ی عشق و عرفان تازه در جهان اسلامی پدید آوردند که هنوز که هنوز است جهانیان از آن سر مست اند.

عرفان ایرانی یک پدیده ی بزرگ است که ایرانیان، برپایه ی قرآن و آیین اسلامی با نگرش به فرهنگ پیشین خود آن را کم کم به نیرو رساندند چنان که بعدها عارفان بزرگ ایران چندان قدرت پیدا کردند که دستگاه خلیفه در برابر برخی از آنان زار و بی مقدار بود.

دستگاه دانشی ایران که آغاز کرد بکار دانش، در زمینه ی ریاضیات در همان سده های نخستین به پایگاه های بلند رسید، یعنی دانشمندی داریم بنام «ابوالوفاء بوزجانی نیشابوری» که از یک روستا برخاست، بوزجان همان جایی است که امروز تربت جام نامیده می شود و ناچار در آن زمان کوچک تر از امروز بوده. ابوالوفاء بوزجانی نیشابوری مثلثات را به جهان عرضه کرد و در زمینه ی دانش مثلثات هرچه در جهان امروز هست همه را وامدار یک روستایی زاده ی ایرانی هستند که در دستگاه بزرگ دانش ایرانی خودش را پرورد و به چنین پایگاه رسید.

گاهشماریی که خیام آن را به ثمر رساند سال ها و سده ها بامخالفت بنی عباس و بنی امیه روبرو بود. زیرا که آنان نمی خواستند که کبیسه ها گرفته شود و با این کار مخالفت می کردند و به وزیران ایرانی خود می گفتند که شما با این کار در نظر دارید که با اسلام مخالفت کنید، و به راه نیاکان و گبرکان بازگردید چندان که این وزیران می کوشیدند تا به خلفا بفهمانند که چون در هر چهار سال یک روز به این سال ها افزوده می شود. نوروز؛ از گاه خود حرکت می کند و بعد از سد سال و دوسد سال و سیسد سال چند ماه جابجا خواهد شد و کشاورزان تهیدست در ماه های سرد زمستان قادر به پرداخت باژ و ساو درآمد جو یا گندم امسال خود نخواهند بود و برای این کار ما باید سال ها را باز پس بگردانیم، خلفای عرب با این کار مخالفت داشتند اما می بینیم که دستگاه دانشی ایران به جایی می رسد که شخصی و پدیده ای بزرگ مانند خیام در صحنه ی دانش ایرانی پدیدار می شود، و خود با گروه همکار خودش که همه دانشمندان ریاضی و اخترماری بودند این کار را به انجام می رساند چنان که نه از خلیفه ی بغداد دستور بگیرد و یا این که خلیفه بغداد را یارای مخالفت با خیام بوده باشد.

«شعوبیه» و دستگاه «اخوان صفا» به کارهای بزرگ دانشی در ایران باستان دست زدند، یعنی می توان گفت که هیچ کدام از این خیزش های فرهنگی بی ثمر نماند، همه ی این ها یکی پس از دیگری به شکوفایی فرهنگی در ایران یاری بخشید و آخرین آن ها و برترین آن ها پژوهش در تاریخ ایران بود که شاهنامه ی فردوسی آن را به پایان رساند.

ما باید بدانیم که شاهنامه ی فردوسی را نباید تنها از دیدگاه ادبی یا شعری مطالعه کرد، حتی از دیدگاه تاریخ، برای این که در شاهنامه ی فردوسی یک مسایل دانشی یا اندیشه یا در حقیقت فلسفه یا دینی یا مسایل دیگری مطرح شده است که آن ها پایگاه شاهنامه را از یک اثر تاریخی یا از یک اثر ادبی بسیار بالاتر می برد.

بعنوان مثال، شما می دانید که امروز یک پدیده ای در جهان هست که به سرتاسر زندگی باشندگان جهان حکم می راند و آن پدیده اندازه است. اندازه، امروز که کامپیوتر یا رایانه پیش آمده است، باز اندازه به ترتیب دیگری حاکم بر سرنوشت رایانه است دیده می شود که در جهان هیچ عنصری، هیچ کسی، هیچ باشنده ای نیست که بی نیاز از اندازه باشد. خوب، این اندازه را هیچ کتاب باستانی در هیج جای جهان نگفت که از کجا پدید آمد، به غیر از شاهنامه ی فردوسی، من این را در داستان ایران بر بنیاد گفتارهای ایرانی آورده ام، که به زودی در دست شما قرار خواهد گرفت.

در زبان اوستایی برخی پیشوندها است که با ریشه، یک واژه ی تازه را می سازد گاه گاه ممکن است که پیشوند واژه را معکوس کند، یعنی اگر با یک پیشوند «اَ» معکوس کننده بیاید، همچون «دات»(= داد و قانون) که با افزودن «اَ»، «اَدات»(= بی قانونی و ظلم) می شود و با یک پیشوند «فرَ» که حرکت کننده است واژه را بسوی آینده می کشاند همچون «فرجام»، «فرهیختن» و ... یکی از این پیشوندها «پئیری» است، «پئیری» پیشوندی است که پیرامون را می سازد : «پئیری کر»، «کر» ریشه ی گردیدن است به طوری که هنوز در زبان انگلیسی به صورت «Cart» و به صورت «Car» باقی مانده، یعنی گردونه و در فارسی به صورت «گر» درآمد، اما در زبان اوستایی به صورت «کر» باقی مانده است و بر این بنیاد، «پئیری کر» یعنی «پیرامون گرد».

این واژه در زبان پهلوی، بگونه ی «پرکار» درآمد و در زبان فارسی شد «پرگار»، و ما تنها در زبان فارسی داریم که ریشه و شناسنامه ی این واژه را در خود دارد، یعنی «چیزی که پیرامون خود می گردد».

برای این که توجه کنید که جهان غرب به این پدیده چه می گوید در زبان انگلیسی می گویند «a Pair of Compasts» یعنی «یک جفت قطب نما»؛ چون دیدند که نوک این ابزار دو سوزن تیز دارد که هر کدام مانند یک قطب نما است، پس به پرگار نام دادند«a Pair of Compasts»، به فرهنگ ها بنگرید.

نام دیگری که برای پرگار در زبان انگلیسی پدید آوردند «Circle» بود، که به معنی «دایره» است، اما «دایره کش» را نمی توان «دایره» نامید، خودتان بسنجید که این آلت بعد از جنگ های صلیبی که فرهنگ ایرانی به اروپا ره پیدا کرد بوسیله اروپاییان به اروپا رفت و خود همین آلت را بنا به شکل ظاهریش نامیده در حالی که ما در زبان فارسی وقتی می گوییم «پرگار»، این مفهوم «پیرامون گرد» است.

اما پیدایی پرگار به چه زمانی باز می گردد ؟ شش هزار سال پیش بر بنیاد همان سنجش زمان برپایه ی تغییرات زمین، شش هزار سال پیش است و در شاهنامه چنین آمده است :

جهان جوی پرگار بگرفت زود

ازان گرز، پیکر، بدیشان نمود

خیلی ساده زمان پیدایی پرگار در شاهنامه هم آمده است.

این سخن که برخی بر آن باورند که شاهنامه را خود فردوسی سروده است و اندیشه ی خود فردوسی است باور درستی نیست، زیرا که خود فردوسی در پیشگفتار شاهنامه می فرماید :

یکی پهلوان بود دهقان نژاد

دلیر و بزرگ و خردمند و راد

پژوهنده روزگار نخست

گذشته سخن ها همه باز جست

ز هر کشوری موبدی سالخورد

بیاورد و این نامه را گرد کرد

بپرسیدشان از نژاد کیان

و زان نامداران فرّخ گوان

که گیتی به آغاز چون داشتند

که ایدون بما خوار بگذاشتند

چه گونه سرآمد به بد اختری

بر ایشان همه روز گند آوری

این سخن فردوسی در مقدمه ی شاهنامه ی ابومنصوری نیز هم آمده است با اندک دگرگونی و گشایش بیشتر، یعنی در مقدمه ی شاهنامه ی ابومنصوری که امروز در دست هست می بینیم که «ابومنصور معمری» وزیر «ابومنصور محمد بن عبدالرزاق توسی» گفته است که محمد بن عبدالرزاق توسی پور بابک خراسانی فرمان داد که از شهرهای گوناگون خراسان و سیستان چهار موبد در توس فراهم آمدند که اینان نامه ی باستان را در اختیار داشتند،

«موبد ماهوی خورشید» از نیشابور، دهقان و پهلوانی خراسانی از هرات به نام «ماخ»، «موبد شادان پور بُرزین» از توس و «موبد یزدان داد» از سیستان، این چهار مرد بزرگ در دستگاه فرهنگی ابومنصور در توس به ترجمه ی شاهنامه از نامه های باستانی پرداختند.

تردید نیست که این نامه های باستانی که در دست این چهار موبد بوده است، نامه هایی به خط پهلوی یا به خط اوستایی بوده، برای این که خط اوستا و خط پهلوی در نزد موبدان تا زمان ما حفظ شده و خواندن و نوشتن بدان میسر بوده و هست و خوشبختانه جهان غرب هم هرگونه آگاهی از این خط ها دارد از آموزش موبدان خود ماست.

چون این داستان نوشته شد، ابومنصور معمری وزیر دانشمند ابومنصور محمد بن عبدالرزاق، آن را به فارسی دری ویراست و آراست و شاهنامه در دست مردم قرار گرفت. در این پیشگفتار آمده است که شاهنامه به این ترتیب یعنی شاهنامه ی نثر در سال ۳۴۶ هجری پایان یافت، گویا پیرامون سال ۳۵۰ بود که این شاهنامه به دست «دقیقی» افتاد، زیرا که در سال ۳۵۰ خود ابومنصور محمد بن عبدالرزاق در یکی از جنگ ها کشته شد، و چون باید پیش از کشته شدن ابومنصور محمدبن عبدالرزاق، این شاهنامه به دست دقیقی رسیده باشد، بین سال ۳۴۶ تا ۳۵۰ حداکثر ۳۵۰ را باید در نظر گرفت.

مدتی این شاهنامه در دست دقیقی بود و اما دقیقی به مناسبت تعصبی که درباره ی دین تازه ی خودش که دین زرتشتی بود داشت، شاهنامه را از بخش گشتاسب آغاز کرد و این کار درستی نبود و ما می دانیم که دقیقی پس از چندی به دست یکی از غلامان خودش کشته شد؛ فردوسی در این زمینه می فرماید :

دل روشن من چو برگشت از اوی

سوی نامه ی خسروان کرد روی

که این نامه را دست پیش آورم

ز دفتر به گفتار خویش آورم

بپرسیدم از هر کسی بی شمار

بترسیدم از گردش روزگار

مگر خود درنگم نباشد بسی

بباید سپردن به دیگر کسی

این تردید فردوسی برای این که به چشم خودش دید که یکی از آغاز کنندگان شاهنامه، که دقیقی باشد از جهان رفت در حقیقت بندی بود در اندیشه ی فردوسی که او را ناچار می کرد که دست باز بگذارد، اما ؛

به شهرم یکی مهربان دوست بود

که گویی که با من به یک پوست بود

مرا گفت خوب آمد این رای تو

به نیکی خرامد مگر پای تو

گشاده زبان و جوانیت هست

سخن گفتن پهلوانیت هست

شو این نامه ی خسروان باز گوی

بدین، جوی نزد مهان آبروی

البته من همین جا باید بیفزایم که این مهان یا در حقیقت بزرگانی که دوست فردوسی به آن ها اشاره می کند در حقیقت نیاکان ایرانیان بودند، چون در زمان خود فردوسی کسی از فردوسی بزرگ تر سراغ نداریم، زیرا چون فردوسی وقتی که آغاز به این کار می کند خود می فرماید :

بدین نامه چون دست بردم فراز

یکی پهلوان بود گردن فراز

جوان بود و از تخمه ی پهلوان

سخن گفتن خوب و طبعی روان

مرا گفت کز من چه باید همی

که جانت سخن برگراید همی

به چیزی که باشد مرا دسترس

برآرم نیارم نیازت به کس

همی داشتم چون یکی تازه سیب

که از باد برمن نیامد نهیب

او مرا مثل یک سیب تازه نگه می داشت چنان که از باد بر من نهیب نیاید، در این چند بیت نشان داده می شود که فردوسی یک مشوق بزرگی ایرانی داشت که از تخمه ی پهلوان بود، این شخص کسی نیست غیر از «امیرک منصور» پسر ابومنصور محمدبن عبدالزراق توسی، متاسفانه امیرک منصور در یکی از جنگ هایی که آن زمان در خراسان در پایان زمان سامانیان بسیار روی می داد، دستگیر شد و به زندان افتاد و تا مدتی در زندان سامانیان بود تا این که «سبکتکین» که نسبت به سامانیان یاغی شده بود، او را از زندان سامانیان خواست و به زندان خود منتقل کرد.

پایان شاهنامه بدون تردید همین دو بیت است که می فرماید :

سر آمد کنون قصه ی یزدگرد

به ماه سپندارمَذ روز ارد

ز هجرت شده پنج هشتاد بار

که من گفتم این نامه ی شاهوار

روز «ارد» عبارتست از روز بیست و پنجم هر ماه در گاهشماری ایران باستان، زیراست که ایرانیان باستان برای روزها شمار نداشتند و برای هر روز نامی داشتند مثلا روز اول روز «اهورامزدا» بود، روز دوم «اندیشه نیک» یا «بهمن»، روز سوم «برترین زیبایی راستی و پاکی» که صفت خداوند است به نام «اَردیبهشت» که امروز ما «اُردیبهشت» می خوانیم، همین طور تا پایان ...

مثلا روز شانزدهم هر ماه، روز مهر بود که اگر نام روز با نام ماه برابر می شد آن را جشن می گرفتند، مثل شانزدهم ماه مهر که مهرگان می شد.

روز بیست و پنجم هر ماه روز ارد در شمار می آمد و چون در ماه سپندار از روز بیست و پنجم شاهنامه تمام شده در سال پنج هشتاد بار، چهار سد؛ بنابراین باید سی سال پیش تر از آن کار شاهنامه به وسیله ی فردوسی آغاز شده باشد اگر چنین باشد شاهنامه در سال سیسد و هفتاد در دست فردوسی قرار گرفت و او آغاز کرد به سرایش شاهنامه به شعر خود.

اگر فردوسی به گفته ی همه ی محققان چهل ساله بود که این کار آغاز کرد بنابراین در سال سیسد و سی هجری به دنیا آمد و در سال سیسد و هفتاد که شاهنامه آغاز شد ما باید با یک حقیقت بسیار روشن روبرو باشیم و آن که در این سال محمود کودک ده ساله ای بیش نبود بنابراین نمی توان باور کرد که این سخنی که در همه ی مقدمه های شاهنامه ی امروز در جریان هست و بزرگ ترین استادان با تعلل از کنارش می گذرند بپذیریم که محمود مشوق فردوسی بود برای گرد آوردن شاهنامه.

چون چنین است بر می گردیم ! محمود، در سال سیسد و هشتاد و هشت به گفته بیشتر تواریخ آن زمان و به گفته ی گردیزی در سال سیسد و هشتاد و نه به امارات خراسان رسید اگر شاهنامه در سال سیسد و هفتاد آغاز شده باشد در سال جلوس محمود هیجده سال یا نوزده سال به گفته ی گردیزدی از سرایش شاهنامه گذشته بود.

یکی از دلایل عمده که در دست داریم تاریخ بسیار بزرگ بیهقی است که یک بخش آن بیشتر باقی نمانده است و در همین کتاب تاریخ بیهقی که در زمان خود محمود و مسعود نوشته شده، انبوهی از مداحان محمود را نام برده و نمونه ی شعر آن ها را آورده، ما می بینیم که در این لیست نامی از فردوسی نیست.

یعنی در زمان محمود می بینیم فردوسی از محمود ستایش نکرده و مدحی برای او نگفته است، بنابراین تمام گفتارهای دشمنان ایران که در مقدمه های شاهنامه از «بایسنقری» گرفته به بعد درج شده است، همه باطل به نظر می آید، یعنی نمی توانیم باور کنیم که در نامه ی روز، در روزنامه ی تاریخ بیهقی هنگامی که نام فردوسی به عنوان مداح محمود نیامده، فردوسی بزرگوار ما درفش عزت و فرهنگ و ملیت ما، در برابر این محمود تاتار نژاد خم شده باشد و او را مدح کرده باشد،

متاسفانه تمام استادان امروز حتی از کنار این موضوع به تعلل می گذرند و یک بار به خود نیآمده اند که از دیدگاه ادبی شاهنامه را سنجش نکنند، یکبار هم از دیدگاه تاریخی و این دلایل که من به عرض شما رساندم به شاهنامه بنگرند، شاهنامه نمی تواند اثری باشد که در دستگاه محمود پدید آمده باشد و محمود مشوق فردوسی بوده باشد و بقیه ی سخنان ...، ما باید برای همیشه این خاطره ی تلخ را از ضمیر دور بکنیم که درفش سرافراز ما به خاطر دریافت مال و منال از محمود این کار را کرده باشد در حالی که خود فردوسی همان طور که قبلا به عرض رساندم در پیشگفتار شاهنامه می فرماید که آن جوان، آن گردن فراز، او که از تخمه ی پهلوان بود یعنی امیرک منصور به من گفت که از من چه باید همی ؟ «از من چه باید همی» یعنی من چه به تو بدهم که جانت سخن برگراید ؟ که به دنبال سرودن شاهنامه بروی، همی داشتم یکی تازه سیب که از باد بر من نیاید نهیب.

بیت پسین بیت قابل تاملی است برای این که فردوسی می فرماید :

چنان نامور گم شد از انجمن

چو از باد سرو سهی در چمن (یا از چمن)

ستم باد بر جان او ماه و سال

کجا بر تن شاه شد بدسگال *

* کجا این جا به معنی که هست

تاریخ گردیزی تصریح دارد که در همان سال سیسد و هشتاد و نه هجری امیرک منصور در زندان کشته می شود.

علت چیست ؟ علت آن است که محمود (وقتی که سبکتکین از جهان رفت) خواست که پادشاهی و امارت خراسان را بگیرد که پیش تر از او برادرش این کار را کرده بود و در حدود پنج، شش ماه در میان آنان کشمکش و جنگ بود تا این که محمود پیروز شد، محمود می دانست که در خراسان یک امیر نوخواسته ی بیگانه است، و خراسانیان هنوز فراموش نکرده اند که یک استاندار یا یک کنارنگ یا یک فرمانروای ایرانی از خودشان دارند به نام امیرک منصور، بنابراین ترسید که مبادا وجود امیرک منصور به امارت او خلل وارد کند یا ضربه بزند و ناجوانمردانه او رادر زندان کشت.

فردوسی با این سخن خود می فرماید :

ستم باد بر جان او ماه و سال

کجا بر تن شاه شد بدسگال

در این هیچ تردیدی نیست که محمود، امیرک را کشته است، اما افزایندگان شاهنامه، یعنی کسانی که در دستگاه محمودی خواستند وانمود کنند که شاهنامه به تایید و تشویق محمود سروده شده پس از این بیت، ابیاتی را افزودند حدود چهل پنجاه بیت که در ستایش محمود است بلافاصله پس از این بیت :

ستم باد بر جان او ماه و سال

کجا بر تن شاه شد بدسگال

افزودند که :

یکی پند آن شاه یاد آورم

ز کژی روان سوی داد آورم

این کژی که افزایندگان از او یاد می کنند چه بوده است مگر ؟

پیش از این ستایش کرده بود خداوند را، بنام خداوند جان و خرد، پیش از این خرد را ستایش کرده بود، پیش از این از آفرینش ایزدی و از جهان گسترده ی خداوند یاد کرده بود، آیا این ها همه کژ بود ؟

خرد نمی پذیرد که خود فردوسی این سخنان را کژ به شمار آورد، اکنون اگر این ها کژ بود، راست چیست ؟ راست؛

ابوالقاسم آن شاه پیروز بخت

کزو زنده شد پادشاهی و تخت

همه ی سخنان پیشین کژ بود، سخن راست این است که ابوالقاسم پادشاه است، در حالی که ما می دانیم غزنویان حتی سامانیان پیش از آن ها، هیچ یک پادشاه نبودند، سامانیان :

نُه تن بودند ز آل سامان مشهور

هر یک به امارت خراسان مامور

اسماعیلی و احمدی و نصری

دو نوح و دو عبدالملک و دو منصور

فریدون جنیدی

این نوشتار گزیده ای است برگرفته از گفتاری از استاد فریدون جنیدی درباره ی ویرایش شاهنامه.


شما در حال مطالعه صفحه 1 از یک مقاله 2 صفحه ای هستید. لطفا صفحات دیگر این مقاله را نیز مطالعه فرمایید.