«درختان را دوست می دارم / که به احترام تو قیام کرده اند / و آب را

که مَهر مادر توست،

خون تو شرف را سرخگون کرده است:

شفق، آینه دار نجابتت،

و فلق محرابی،

که تو در آن

نماز صبح شهادت گزارده ای

در فکر آن گودالم

که خون تو را مکیده است

هیچ گودالی چنین رفیع ندیده بودم

در حضیض هم می توان عزیز بود

از گودال بپرس!

شمشیری که بر گلوی تو آمد

هرچیز و همه چیز را در کائنات

به دو پاره کرد:

هرچه در سوی تو، حسینی شد

و دیگر سو، یزیدی

اینک ماییم و سنگ ها

ماییم و آب ها

درختان، کوهساران، جویباران، بیشه زاران

که برخی یزیدی

وگرنه حسینی اند...»

دکتر بهاءالدین خرمشاهی حافظ پژوه، مترجم قرآن، شاعر می نویسد: «کارنامه شعری گرمارودی هم پربار است و هم پربرگ؛ کارنامه ای است کلان... دفترهای شعری او را با تفرقه و به تفاریق، به طفره و تفریح خوانده بودم که سزاوار نبود. چرا که تصور و تصویر روشنی از کمال کلام او به دست نمی داد، و سرانجام سزاوار همین بود که همه دفترها را بار دیگر به تأمل و تماشا و حتی تحقیق بخوانم. راستش را بگویم دیدم و برداشتم درباره جایگاه و پایگاه شعری او اصلاح شد.

پیش تر گمان می بردم که گرمارودی که ادیب توانا و شعرشناس دانایی است، بیشتر با حافظه و ذخیره های ذهنی و زبانی اش شعر می گوید نه با جان افروخته که «یَکادُ زیتُها یُضییءُ وَلو لَم تَمسَشهُ نار» (نزدیک است روغنش با آن که آتشی به آن نرسیده، فروزان گردد ـ آیه ۳۵سوره نور). شکر ایزد که در پرده پندار نماندم و پی بردم که بهترین شعرهایش زبان زده و ادب زده و حاصل تقدم زبان بر ذهن و لفظ بر معنی نیست. در عین آن که عین ادب و ادبیات است و زاینده ادبیات، اما زاده ادبیات نیست. غالباً با قال گذاردن و غافل کردن ادبیات و کلیشه شکنی، در پرتو فروغ فطرت زلال شاعرانه اش پدید می آید... به نظرم چنین می آید که گرمارودی با آن همه احاطه که در شعر کهن دارد، از میان هشت گونه / نوع / قالب شعری، در شعر آزاد بی وزن اما متوازن... از انواع و قوالب دیگر استادتر، هنرآورتر، معنی پرورتر و سخن گسترتر است [چنان که در قالب های کلاسیک هم در قصیده دستی تواناتر دارد].

جز از مادرم ستاره،

درسی نیاموختم

که بر دوردست نشست

و بزرگیش را به رخ نکشانید

در همانحال که از خورشیدها بزرگتر بود

و در خور دید من نور افشاند

و جهان را

از دوردست

به نظاره ای هماره

به تماشا نشست

و همیشه در شمار انبوه ستارگان بود.

حماسه رود را درودی نباید گفت

که از خروش ناگزیر است

من تلاش آبی را

کز آوند گیاهی خُرد

بالا می رود،

بیش پاس می دارم

تا رودی

که با غرشی بلند

در بستری ناگزیر می رود...

آری! این آغاز نیرومند و دیگرگون شعر «حماسه درخت» است، که نه فقط از بهترین شعرهای این نخبه شعر و شعر نخبه گرمارودی، بلکه از نغزترین سروده های شعر پس از نیماست. می بینید که شاعر، استقلال رأی دارد کلیشه شکن است. شمع کم سوی ستاره دوردست ساکت را از چلچراغ خورشید فریادگر، بیشتر ارج می نهد، و نیز آب باریک تر از نخ را که از آوند گیاهی نازک و نوپا بالامی رود بر رود خروشان موج در موج و کف بر لب.

و تازه این کوک کردن ساز است. سینه صاف کردنی ست برای آن که یکی از شگرف ترین پدیده های آفرینشی را که غبار غفلت و عادت، از دیده ها پنهان داشته است، یعنی درخت را بشناسیم، درختی که از «منظومه آسوریک» تا «درخت» استاد عالی مقام جناب آقای دکتر زرین کوب به آن پرداخته اند و درخت گرمارودی طبعاً درختی گیاهی محض نیست.

بلکه با داشتن این همه وصف های واقعی و رئالیستی که شاعر تصویر می کند، استعاره است. یعنی مانند همه نمونه های هنر سالم و ساده واقع گرا، می تواند استعاری باشد. استعاره از راست قامتان «نستوه و بارور» که سایه افکن و ثمربخش اند.

«پیرمرد و دریا»ی همینگوی هم صاف و ساده و واقع گرایانه است اما به طبیعی ترین وجهی از رئالیسم به سمبولیسم فرا می رود. چنان که «باده» در شعر حافظ هم، از منشأ انگوری اش جدا می شود و اعتلا می یابد و کنایه از عشق و آزادگی و آسایش یا آرزوی آسایش و بی خبری یا فراغت رستگاری بخش، پس از دریافتن و دریافت داشتن بسی خبرها می گردد. دکتر علی موسوی گرمارودی متولد ،۱۳۲۰ از مشهورترین شاعران نوگرا و سنت گرای دهه ۵۰ است که به دلیل وجوه آئینی آثارش توانست، پس از انقلاب ۵۷ به یکی از بنیان گذاران «شعر انقلاب» بدل شود.

گرمارودی آن سال ها، هم در شعرهای سیاسی اش [حماسه درخت و...] معنا می شد هم در شعرهای آئینی اش [در سایه سار نخل ولایت] هم در وجه اجتماعی اش به عنوان «زندانی سیاسی» دوران پهلوی دوم. گرمارودی، پس از انقلاب حیطه های دیگری را نیز آزمود: محقق و پژوهشگر، مترجم قرآن، سردبیر چند نشریه وزین ادبی، استاد دانشگاه، رایزن فرهنگی ایران در تاجیکستان و...

محمدجواد محبت ـ شاعر، نویسنده و منتقد ـ می گوید: «جناب گرمارودی چند جنبه شاعری دارد. یک جنبه این که ایشان یک شاعر مبارز سیاسی بوده است در سال های پیش از انقلاب و شعرهای سیاسی آن روزگارش در کتاب های منتشره در آن سال ها آمده است و در مجموعه هایی که پس از انقلاب منتشر کرده است باز به انتخاب چیزی از آن شعرها را گذاشته است و یک جنبه شعری دیگر ایشان شعرهای عاشقانه ایشان است شعرهایی که صرفاً شعرند و مربوطند به احساسات و عواطف شخصی و درک دنیایی شاعر از خود دنیا و موهبت های دنیا؛ یک جنبه دیگر شعرهای آقای گرمارودی هم شعرهای دینی ـ آئینی ایشان است؛ به نظر من چنین سروده هایی را باید دین باورانه یا عقیده مندانه خواند نه آئینی. ایشان در این دسته از شعرهایش شاهکار زده اند واقعاً یعنی «خط خون» همان شعر عاشورایی مشهورشان واقعاً یک اثر ماندگار است در تاریخ شعر معاصر ما. زبان ایشان در شعر نیز، زبانی مخصوص خود ایشان است و ویژه است. شعر «خط خون» اکنون دیگر شده جزو کلاسیک های ادبیات دینی ما. این قدر که خوش جا افتاده. شعرهای دیگری هم ایشان برای ائمه دارند. همچنین شعر زیبایی برای رسول اکرم(ص) دارند. شعری برای امام رضا(ع) دارند. مثنوی های درخشانی هم دارند.»

«.... خونی که از گلوی تو تراوید

همه چیز و هرچیز را در کائنات به دو پاره کرد

در رنگ!

اینک هر چیز: یا سرخ است

یا حسینی نیست!

آه، ای مرگ تو معیار!

مرگت چنان زندگی را به سُخره گرفت

و آن را بی قدر کرد

که مردنی چنان،

غبطه بزرگ زندگانی شد!

خونت

با خونبهایت حقیقت

در یک تراز ایستاد

و عزمت، ضامن دوام جهان شد

ـ که جهان با دروغ می پاشد ـ

و خون تو، امضا «راستی»ست

تو را باید در راستی دید

و در گیاه،

هنگامی که می روید

در آب،

وقتی می نوشاند

در سنگ،

چون ایستادگی ست

در شمشیر،

آن زمان که می شکافد

و در شیر،

که می خروشد؛

در شفق که گلگون است

در فلق که خنده خون است

در خواستن

برخاستن؛

تو را باید در شقایق دید

در گل بویید

تو را باید از خورشید خواست

در سحر جُست

از شب شکوفاند

با بذر پاشاند

با باد پاشید

در خوشه ها چید

تو را باید تنها در خدا دید...»

محمدجواد محبت می گوید: «نثر گرمارودی نیز ـ جدا از شعرشان ـ ویژه است نثرشان دارای یک شیرینی و طنازی خاص است که از ذات ایشان منشأ می گیرد. نمی دانم شما با ایشان معاشرت داشته اید یا نه ایشان بسیار خوش مشرب و شیرین گفتار هستند. ایشان کتابی هم دارد که داستان های قرآنی است و به نثر فاخر نوشته و سال ها قبل منتشر شده است. ترجمه قرآن ایشان نیز از این نثر ویژه بهره مند است و آشنایی ایشان، هم با زبان وحی هم با زبان پاکیزه پارسی باعث شده که این مسیر را به راحتی و با قلبی مطمئن بپیمایند و به سر منزل مقصود برسند.»

تاجیکستان کشوری است که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، به استقلال رسید و با ایران، دارای تاریخ، فرهنگ و زبان مشترکی است اما سال ها استیلای فرهنگ روسیه بر این کشور، این مشترکات را کم رنگ کرده بود. حضور شاعری نام آور چون موسوی گرمارودی در این کشور بانی خیر شد و مسیری که باید طی چند دهه پیموده می شد در چند سال به انجام نیک رسید. گرمارودی خود می گوید: «نظر من این است که استراتژی ما باید آن باشدکه به آنها کمک کنیم چنان که در قوانین شان هم آمده «خط شان برگردد به خط نیاکان»؛ من با همین عنوان «خط نیاکان» در ۱۱ شهر این کشور، کلاس آموزش خط پارسی ایجاد کردم؛ بیش از ۵۰ کلاس که ۱۳ کلاس آن در دوشنبه دایر است. کار دیگری که رایزنی فرهنگی موفق به انجامش شد اتصال «کمیته اصطلاحات» آنجا با فرهنگستان زبان پارسی ما بود. این کمیته در پی جایگزینی کلمات پارسی به جای کلمات روسی است که در حوزه های تکنولوژیک و زندگی شهری کاربرد دارند. پیامد این داد و ستد فرهنگی، عضویت پیوسته دو تن از فرهیختگان تاجیک در فرهنگستان زبان پارسی بود؛ استاد محمدجان شکوری و عبدالقادر مینازف.

یک جلسه ۱۵ روز یک بار هم در دوشنبه برگزار می کردم که در آن هر بار شعر یک شاعر تاجیک مورد نقد و بررسی قرار می گرفت که خیلی در نزدیکی آنان به نوآوری های شعر پارسی مؤثر بود. فرهیختگان آنجا، می توانستند از کتابخانه رایزنی نیز که بدل به کتابخانه ای غنی شده بود استفاده ببرند. همه این وقایع، همزمان بود با تدریس من، هم در دانشگاه دوشنبه هم در دانشگاه خجند

. در تلویزیون آنها هم برنامه ای داشتم به نام «پیوند» که در آن، شعر شاعران ایرانی را بررسی می کردیم با حضور فرهیختگان تاجیک. یک برنامه سه، چهار ساعته رادیویی هم بود که با استقبال زیادی مواجه شد با عنوان «شعر چیست » که به مسائل شعر می پرداختم. آثار بسیاری از نویسندگان آنان را منتشر کردیم از جمله کتاب «گرداب» از عبدالملک بهاری. از محمدجان شکوری کتابی درباره تعلیم و تربیت و لزوم تغییر خط منتشر کردیم. برای مؤمن قناعت که جشن ۷۰ سالگی اش بود کتابی از محمدعلی عجمی درباره شعر او منتشر کردیم با نام «خطه معطر شعر». همچنین مجله ای هم به نام «رودکی» در تاجیکستان منتشر کردم که مورد استقبال ادب دوستان قرار گرفت.

دکتر بهاءالدین خرمشاهی می نویسد: «شعر «در سایه سار نخل ولایت» که در منقبت و مرثیه حضرت علی(ع) است و همین شعر«خط خون» دو اوج بی مانند و قله رفیع شعر دینی عصر ماست یعنی شعر با درونمایه مذهبی که در شعر نو سابقه ای به این درخشانی و درخششی به این نمایانی ندارد و این دو شعرکم نظیر که هم قوت قریحه و هم صلابت ایمانی و غیرت دینی شاعر را نشان می دهد، نیز مانند شعرهای بلند دیگر او، به صریح ترین وجه مؤید این است که هنر یعنی نگاه دیگرگون و متفاوت.»

«...مرگ در پنجه تو

زبون تر از مگسی ست

که کودکان به شیطنت

در مشت می گیرند

و یزید، بهانه ای،

دستمال کثیفی

که خلط ستم را در آن تف کردند

و در زباله تاریخ افکندند

یزید کلمه نبود

دروغ بود

زالویی درشت

که اکسیژن هوا را می مکید

مخنثی که تهمت مردی بود

بوزینه ای با گناهی درشت:

«سرقت نام انسان»

و سلام بر تو

که مظلوم ترینی

نه از آن جهت که عطشانت شهید کردند

بل از این رو که دشمنت این است...»

گرمارودی شاعری است که «سهل» می گوید و «ممتنع» توصیف می کند. اگر بزرگان شعر نو پیش از او شعر نیمایی و سپید را با گوشه چشمی به رویکردهای غزل پارسی آزمودند او به قصیده روآورد و قصاید نواش هم از لحاظ چشم انداز و هم از نظر برخوردش با زبان، یادآورد سختگی و پختگی قصاید ماضی اند. توصیفات او «جاندار» است هم به لحاظ تعریف این کلمه در لغت [تشخص بخشی به اشیا] هم از نظر وجه معنایی این کلمه در فرهنگ عامه [تأثیرگذاری و روح بخشی به عواطف مخاطب و تدبیر شاعرانه در صید تقدیر شاعر به نیکویی]؛ او را می توان به عنوان شگفت ترین محصول «اندیشه آئینی» در شعر معاصر به یاد آورد که این «گزینش»اش نه به دوران پس از انقلاب ،۵۷ که به عصر همه گیری «انسان گرایی» برمی گردد که او به عنوان محور همه اندیشه هایش چه در شعر اجتماعی، چه در شعر سیاسی، چه در شعر عاشقانه و چه در شعر آئینی «خدا» را برگزید از منظر شیعی آن.

شعرهای سیاسی وی در سال های پایانی حکومت پهلوی دوم، چنان احساسات عمومی را برمی انگیخت که انگار اعلامیه ای مهم علیه رژیم شاهنشاهی از رادیو و تلویزیون آن زمان پخش شده باشد. او یکی از ستارگان شعر دهه ۵۰ بود که استقبال از وی در شعرخوانی های جمعی، پرشور بود و چنان او را می ستودند گویی که شاعری باستانی از کتاب ها به درآمده و نقل رستم زمانه را از نو بازمی گوید. شعر «حماسه درخت» که در پائیز۵۷ در اوج مبارزات مردمی سروده شده، مؤید این استقبال است.

«...وقتی به خانه آمد سرباز

مادر گفت:

جامه دیگرکن

برادرت تیر خورده است

بیا او را در باغچه در خاک کنیم

سرباز گفت:

می دانم مادر!

خودم او را زده ام!

چنگیز هم خونخوارتر از لحظه ها نیست

زمان سیری ناپذیر است

بین شهادت و شقاوت

فاصله

به درازای تفنگی ست

تا در کدام سوی آن ایستاده باشی!

دگرباره سلام بر درخت

که تا، زنده است

ازو قنداق تفنگی

نمی توان ساخت!...»

شعرهای گرمارودی پس از انقلاب اسلامی، هم در وجه آئینی هم در وجه پرداختن به حوادث جنگ و... همواره شعرهایی مورد اقبال عامه و دیگر شاعران بوده که بسیار تأثیر گرفته اند از شعرهایی که در پیوستن «شهود» به «روایت زمانه از دید شاعر» شگفت می نمایند. شعر «چمران» وی از جمله این شعرهاست که در عین قصیده بودن، روایت نوعی «ابرانسان» در نگرش آئینی ست:

«مردی به ازای شرف

به تردی ساقه انجیر

صخره ای زیر آب:

صلابت آرام مستتر

خشونت در بازوانش

به استراحت می نشست

تا راست تر بایستد

دست های نوازش او

گربه ها را پلنگی می آموخت

با چشمانی صبور و سمور

تندیس عمل و امل

و چون تندیس، آرام

بی ادعا چون باران،

به سادگی آب

از ناودان هر دل

جاری بود

بر برج بیداری، شاهین

با پرواز نگاه کبوتران

میان، بسته

و بازوان، گشاده

در هودج عشقی سرخ

از حریر خون گذشت»

شعر گرمارودی از لحاظ رویکردهای «قالبی» نیز شایان توجه است. او و شعرش، «پیشنهادی تازه» برای شعر سپید پارسی بودند که گمان می رفت عمر آن دیری نپاید چنان که دکتر شفیعی کدکنی در «کتاب طوس» در سال ۵۳ نوشت.

گرمارودی فخامت زبان را با زبان عامه آمیخت و نگرش عامه به جهان را نیز به این «آمیختگی» افزود و حاصلش شعری شد که بیش از چهار دهه، نوآمدگان شعر را مجاب می کند که به آن نظر بردوزند و بیاموزند و در کار گیرند. اگر پیشینیان وی در شعر نیمایی و شعر سپید، زبان خراسانی را چه در شعر و چه در نثر، آموزگار خویش کردند و از شعر «فرخی سیستانی» و «منوچهری» و نثر «بیهقی» و نشانه های ملی آئینی «فردوسی» بهره ها گرفتند و این همه را در زبان محوری شعر «سعدی» خلاصه دیدند، گرمارودی بیشتر آمد و نثر «قائم مقام فراهانی» و جلوه آئینی شعر «محتشم کاشانی» و طنز «دهخدا» و روانی در عین زبان آوری شعر «ایرج میرزا» را به میراث گذشتگان افزود.

او که میراث دار شعر سیاسی دهه ۵۰ است تنها شاعری ست که از خیل شاعران سیاسی آن دوره به «تشخص زبانی» با «بالاترین بسامد ممکن» رسید و اکنون اگر مصراعی از وی در جایی خوانده شود آن مصراع، شناسنامه اوست. این همه دستاورد، هم او هم خوانندگان شعر وی را مجاب کرده است که «صنعت کهن مبالغه» را در شعر او پذیرا باشند. پس می توان او را در کسوت شاعری به یاد آورد که نه قبل دارد و نه بعد. تنها اوست که چنین است با این نگرش، این زبان، این شهود و این کشف که درهای رویکردهای انقلابی شیعه را رو به زمانه ما گشوده است و آن کرده، که اگر هزار به «گفته مرسوم دور از شعر» در صحیفه ها می آمد، در دل زمانه کارگر نبود که شعر او کارگر شد!

«من شعر شیعی ام

من پاسدار مرز شرف

خون و همتم

من جام خون فشان سخن را

چون کاسه شفق

بر آستان شامگهان

در دست؛ داشتم

شمشیر شعر خود

در خاک رزمگاه

با خون سرخ

با آیه

کاشتم

من شعر شیعی ام

در دست من چراغ، فراروی مردمان

تا بردرم به پرتو خود پرده های شب

تاریخ، پابه پای تن از کوچه ها گذشت؛

در شهرهای خون و جنون

همراه من سپیده صادق

همرزم من، شکسته عاشق

همصحبتم، کلام خدا بود

طاغوت را هماره ره از راه من همه سختی

بیراهه بود و جدا بود...»

یزدان سلحشور