نگرش صائب تبریزی به شخصیتی معروف نظیر خضر علیه السلام دوگانه است.

صائب در برخورد با داستان خضر(ع) و در ساختن تلمیح، گاه موافق سنت ادبی عمل می کند و گاه به خلاف عرف و عادت شاعران گذشته، با خضر(ع) و عناصر داستانی او مخالف خوانی می کند. اگر شاعرانی چون خاقانی، سعدی و حافظ با انتقادی ملیح به ماجرای خضر علیه السلام نگریسته اند، صائب در وسعت بخشیدن به این نگرش، تلاشی جدی کرده است. او گاه با شماتت خطاب به حضرت خضر(ع)، خود را بی نیاز از عمر جاودان و آب حیات، صاحب ویژگی هایی می داند که حتی خضر به آنها دست نیافته است. بدیهی است که صائب برای اثبات نظریات و افکار خویش و نیز برای ترجیح روش سلوک خود حاضر است از خضر(ع) سبق ببرد و او را با وجود همه اعتباری که در عالم ادب و عرفان دارد، بیرون از دایره علایق و پسندهای خود بپندارد، این نحوه نگرش، نوعی هنجارشکنی و گریز از سنت ادبی به شمار می رود.

در این مقاله، موضوعاتی دسته بندی شده که در آنها صائب تبریزی نگرش انتقادآمیز خود را متوجه ماجرای حضرت خضر(ع) کرده است.

مقدمه

اگر امثال عرفی شیرازی، نظیری نیشابوری و طالب آملی را شاعران دوره شکل گیری سبک هندی (اصفهانی) و شاعری چون بیدل دهلوی را خاتم این سبک بدانیم، صائب تبریزی حد معادل و میانه این شیوه به شمار می رود. اشعار او از حیث مضامین، زبان، عناصر خیال، موسیقی و محتوا، به گونه ای است که باید او را از گویندگان ممتاز این سبک دانست. در شعر صائب، از وقوع گویی های محتشم کاشانی و از خیال بافی های افراطی بیدل خبری نیست. او در عهد صفوی، سبکی خاص بنیان نهاد که از نظر لفظ و معنا متعادل تر از شیوه سایر گویندگان قرن یازدهم است. به همین منظور می توان این سبک را سبک صائب نام نهاد.

صائب، شاعری بسیار پرکار بوده است و از همین رو، ادبیات سست و مضامین سخیف هم به شعر او راه پیدا کرده و بهانه به دست منتقدان و مخالفان داده است. دکتر ذبیح الله صفا معتقد است “از زمانی که نوبت سخن به بنیانگذاران شیوه جدید در نیمه دوم از سده دوازدهم رسید، به جای آنکه مبالغه کاران یا ناتوانان از میان نوآوران عهد اخیر صفوی را نشانه ملامت کنند، به تواناترین آنها یعنی صائب تاختند و همه تقصیرها را برعهده او نهادند و بعضی از بیت های او را که قابل عیب گیری است، بهانه تخطئه وی ساختند و حال آنکه به واقع صائب در غزل تواناست و با آنکه بسیار گفته، کمتر سخن قابل ایراد دارد.”(صفا ۱۳۷۳:۱۲۷۹)

داستان ها و اساطیر در شعر فارسی، با وجود تحولات اجتماعی، سیاسی، دینی و مذهبی، رنگ و جلوه خود را حفظ کرده اند. در مسیر تاریخ ایران، گاه اساطیر حماسی و گاه اساطیر دینی رشد کرده اند. اقبال همگانی به شعر و ادب، از ویژگی های محیط اجتماعی عهد صفوی است. شعر از دربار به کوچه و خیابان راه پیداکرد و مردم عادی نیز قریحه خود را در عالم ادب آزمودند. توجه به سنت های ادبی و صنایع بدیعی، از شروط سخنوری در گذشته بود. شاعران، از درس خوانده ترین تا کم سوادترین شان، حداقل اطلاعات ادبی را در شعر و زبان خویش به نمایش می گذاشتند. یکی از رویکردهای سنتی، توجه به تلمیح بود.

قدما در کتاب های بلاغت، مسئله بهره مند شدن شاعر را از اساطیر در باب ویژه ای با عنوان تلمیح آورده اند و در تعریف آن می گویند: تلمیح این است که شاعر در خلال شعر خویش، به داستان یا شعری یا مثلی اشارت کند و به گونه رمز و نشانه ای آن را بیاورد. (شفیعی کدکنی۱۳۶۶ :۲۴۳) جلوه گاه اساطیرملی و اساطیر دینی در شعر، همین صنعت تلمیح بوده است.

شعر دوره صفوی، سرشار از تلمیحات مربوط به اساطیر اسلامی و سامی است و در این میانه، داستان های کسانی که به نوعی در کتاب های تفاسیر یا آیات قرآن کریم از آنها یادی رفته است، بیشتر به چشم می خورد. صائب در تلمیح پردازی، توجه ویژه ای به اساطیر دینی و شخصیت های قرآنی داشته است. در غزل او، نام کسانی چون حضرت خضر، حضرت موسی، حضرت یوسف علیه السلام و گروهی دیگر از پیامبران و شخصیت های معروف قرآنی دیده می شود. صائب با داستان های این شخصیت ها مضامین متعددی ساخته و در این مضمون سازی به دو شیوه عمده توجه کرده است:

الف توجه به تلمیحات همانند متقدمان و پیروی از سنت ادبی در تلمیح پردازی، توجه ویژه ای به اساطیر دینی و شخصیت های قرآنی داشته است. در غزل او، نام کسانی چون حضرت خضر، حضرت موسی، حضرت یوسف علیه السلام و گروهی دیگر از پیامبران و شخصیت های معروف قرآنی دیده می شود. صائب با داستان های این شخصیت ها مضامین متعددی ساخته و در این مضمون سازی به دو شیوه عمده توجه کرده است:

الف) توجه به تلمیحات همانند متقدمان و پیروی از سنت ادبی در تلمیح پردازی(موافق خوانی)، ب هنجارشکنی در تلمیح پردازی (مخالف خوانی.)

دربخش “الف”، صائب همانند شاعران و نویسندگان متقدم، عناصر داستانی مختلفی را به کار گرفته است. او در تلمیح پردازی، سنت ادبی را در نظر داشته و در چهارچوب داستان ها و اساطیر دخالت نکرده است. این نوع موافق خوانی و حرکت در مسیر عرف ادبی، نه فقط خاص صائب که خاص همه شاعران بوده است. اینکه با نام یوسف علیه السلام داستان دوری یعقوب(ع) از فرزند و ماجرای برادران حق ناشناس و عشق زلیخا و بوی پیراهن و ... به زبان شعر روایت شود، امری کاملا طبیعی و مطابق با هنجارهای ادبی است.

در بخش “ب” صائب، داستان، موضوع یا مضمون را از زاویه غیرمتعارف می نگرد و به خلاف آمد عادت در مورد آن داوری می کند برای مثال، در سنت ادبی ما حضرت عیسی(ع) نماد زندگی بخشی و درمان بیماران است. اما در شعر صائب، ابیاتی وجود دارد که در آنها با این ویژگی عیسی(ع) با طعن و کنایه برخورد شده است.

به درد من نتوان برد ره که دست مسیح

هزار مرتبه نبض مرا گرفت و گذشت

(دیوان صائب ۱۰/۱۸۲۶)

این موضوع در ارتباط با شخصیت های قرآنی نظیر خضر، سلیمان، یعقوب، یوسف، عیسی و یونس علیهم السلام یا شخصیت های اساطیری و افسانه ای مثل اسکندر، رستم و جمشید، بسیار پررنگ است.

هرگاه کسی به آفاق و انفس نگاه تازه ای داشته باشد، به ناچار برای انتقال صور نوین ذهنی خود ما فی الضمیر خاص خود باید از زبان جدیدی استفاده کند و اصطلاحات و نحو و ترکیب نوینی به کار برد، به ناچار اسم و اصطلاح وضع خواهد کرد یا به لغات بار معنایی تازه ای می دهد. (شمیسا ۱۵ :۱۳۷۵)

صائب تبریزی به خاطر داشتن همین نگاه تازه، در رویارویی با شخصیت های داستانی دریچه ای نو گشوده و با نظری متفاوت به داستان زندگی و تاریخ حیات آنها نگریسته است. این نگرش، با رنگ انتقادی خاص خود، حقایق موسوم و متداول داستان های معروف قرآنی و اساطیری را تامل پذیرتر از گذشته کرده است. گاه صائب خط قرمزی را که در شرع و عرف برای این شخصیت ها تعریف شده است، می شکند و پا را حتی از دایره انتقاد فراتر می نهد و کار را به شماتت و سرزنش می کشاند:

پیش من خوش تر بود از منت آب حیات

تشنه لب خود را به دریای سراب انداختن

(دیوان صائب ۸/۶۰۱۵)

نگاه موافق و متداول ادبی به شخصیت هایی که نامشان رفت، در شعر صائب به کرات دیده می شود صائب حق آرایه تلمیح را همانند گذشتگان به نیکی به جای آورده؛ ولی تعداد ابیاتی که در آنها از زاویه مخالف به اشخاص معروف نگریسته، آن قدر زیاد است که می توان آن را یک ویژگی سبکی به حساب آورد. در تاریخ شعر فارسی، شاعران زیادی بوده اند که نگاهی انتقادآمیز به شخصیت های معروف داشته اند؛ اما چون بسامد این موضوع در شعرشان فراوان نبوده است، نمی توان مخالف خوانی را ویژگی سبکی آنان دانست. برای مثال، به ابیات زیر توجه کنید:

گر بر این چاه زنخدان تو ره بردی خضر

بی نیاز آمدی از چشمه حیوان دیدن

(سعدی ۱۳۸۳:۵۴۷ )

راهم مزن به وصف زلال خضر که من

از جام شاه جرعه کش حوض کوثرم

(حافظ ۱۳۶۷:۳۲۹)

نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر

نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش

(همان: ۲۹۰)

پس مخالف خوانی را می توان شکستن هنجارهای پیشین در تلمیح پردازی یا انحراف از نرم (هنجار) ادبی (سنت ادبی) دانست. به این شیوه در صنایع معنوی و سایر علوم ادبی توجه نشده است. تنها در کتب بلاغت قدیم، از صنعتی به نام«تغایر» نام برده اند؛ که در تعریف آن گفته اند:

آن است که متکلم بر وجه لطیفی مدح کند آنچه را نزد عموم نکوهیده است یا قبح کند آنچه را نزد دیگران ستوده است. بعضی این صنعت را دو قسم کرده اند: “تحسین مالایستقبح” و “تقبیح مالایستحسن.” (شمس العلمای گرکانی ۱۳۷۷ :۱۵۴)

در مخالف خوانی های صائب، آنچه بیش از همه دیده می شود، نگاه منتقدانه صائب به برخی شخصیت های معروف نظیر حضرت خضر علیه السلام است. تقریبا یک سوم کل ابیاتی که واژه خضر یا عناصر داستان او مثل آب حیات، آب حیوان، چشمه حیوان، ظلمات، اسکندر و عمر جاوید و ... در آنها وجود دارد، در بردارنده مخالف خوانی است. این امر درخصوص شخصیت های دیگر نظیر موسی، عیسی و سلیمان علیهم السلام ملایم تر و با تعداد ابیات مخالف کمتر است.

در این تحقیق، هنجارشکنی (انحراف از نرم) در تلمیحات مربوط به خضر علیه السلام بررسی شده است که خود به عنوان نمونه ای از شیوه صائب در مخالف خوانی به شمار می رود.

صائب و خضر(ع)

آیه ۶۵ از سوره مبارکه کهف، بی آنکه به صراحت از خضر(ع) نامی ببرد، او را بنده ای از بندگان خداوند دانسته است:

“فوجدا عبدا من عبادنا آتیناه رحمه من عندنا و علمناه من لدنا علما”

در تفاسیر مختلف منظور از “عبد” را خضر(ع) دانسته اند. خضر، “نام یکی از پیغمبران یا اولیاست...، این نام در قرآن کریم نیامده است و تنها چیزی که هست، وصف او به عبودیت و حصول علم لدنی است مطابق اکثریت روایات اسلامی، نام او را خضر و کنیتش ابوالعباس است و بعضی نام او را الیسع گفته اند و درباره شهرت وی به خضر می گویند که او به هر جا می گذرد و یا هرجا نماز می گذارد، زمین در زیر پا یا در اطراف او سبز و خرم می شود و بعضی گفته اند که نامش ایلیا و مادرش رومی و پدرش از پارس بوده است.” (شمیسا۲۴۷ :۱۳۷۱)

خضر(ع) در ادب عرفانی، دلیل، راهنما، پیر و مرشد صوفیان است و در ادبیات عامیانه هم جایگاه خاصی دارد، به طوری که زیارتگاه ها، قدمگاه ها، چشمه ها و کوه های زیادی به نام او در سرزمین ما وجود دارد داستان هایی که در خصوص خضر(ع) وجود د ارد، از دو سرچشمه قرآن کریم و فرهنگ عامه به ادبیات فارسی راه پیدا کرده است؛ اما به طور کلی از زمانی که شعر و ادب رنگ علمی و مذهبی به خود گرفت (حدودا از اواخر قرن پنجم هجری) و از همان زمان که به موازات جریان های علمی و اعتقادی، گرایش های صوفیانه هم به شعر راه یافت، چهره خضر(ع) در شعر فارسی پررنگ تر جلوه کرد.

شعیت فاطمیان یافته اند آب حیات

خضر دوران شده استند که هرگز نمرند

(ناصر خسرو ۱۳۶۸:۶۸ )

در قدح ریزآب خضر از جام جم

باز نتوان گشت از این در بی فتوح

(عطار ۱۳۷۴ :۱۱۵)

بودم در اینکه خضر درآمد ز راه و گفت

عید است و نور هان شده ملک سکندرش

(خاقانی ۱۳۷۳ :۲۲۴)

اولین نمونه های هنجارشکنی در باب خضر(ع) با ملایمت و محافظه کاری از حدود قرن ششم به چشم می خورد:

گرچه آب خضر جام جم بشد

تشنه جام جهان آرای افزای توست

(عطار ۱۳۷۴:۳۱)

سعدی و حافظ این محافظه کاری را با کنایات آمیختند و خضر(ع) را مورد نقد ملیح خود قرار دادند اما هیچ گاه کار را به ترک ادب شرعی نکشانیدند.

لب های تو خضر اگر بدیدی

گفتی لب چشمه حیات است

(سعدی ۱۳۸۳:۳۶۸)

فرق است از آب خضر که ظلمات جای اوست

تا آب ما که منبعش الله اکبر است

(حافظ ۱۳۶۷ :۲۹)

آب حیوان اگر این است که دارد لب دوست

روشن است اینکه خضر بهره سرابی دارد

(همان: ۱۲۴)

واضح است که در نمونه های ذکر شده، مقصود شاعران، تفضیل اموری خاص بر داستان خضر(ع) است. به طوری که اهمیت آن امور را برسانند، نه اینکه قدر و قیمت اسطوره دینی خضر را کم کنند. آنها سعی دارند از طریق قیاس، اهمیت موضوعی را که در سر دارند اثبات کنند.

عدول از هنجار در شعر صائب درخصوص خضر(ع) را می توان به موضوع های زیر تقسیم کرد:

۱۰ تفضیل بر خضر(ع) یا عناصر داستانی او،

۲) نپذیرفتن منت آب حیات،

۳) بی حاصل بودن عمر جاویدان،

۴) تنها خوری خضر(ع)،

۵) ناتوانی خضر(ع)،

۶) شرمندگی خضر(ع)،

۷) پرهیز از آب حیات،

۸) گرانجانی خضر(ع)،

۹) حیرت از خضر(ع)،

۱۰) خودخواهی خضر(ع)،

۱۱) ننگ آب حیات،

۱۲) ملامت خضر (ای خضر(ع)... )،

۱۳) عمر جاودان ارزانی خضر(ع)،

۱۴) سیر شدن خضر(ع) از حیات،

۱۵) پایان پذیرفتن عمر ابد،

۱۶) یاران خضر(ع)،

۱۷) گمراه کنندگی خضر(ع)،

۱۸) پشیمانی خضر(ع)،

۱۹) امساک خضر(ع)

۲۰) افسانه بودن ماجرای خضر(ع.)

برای جلوگیری از به درازا کشیدن کلام، به چند مورد از موضوعات ذکر شده می پردازیم:

۱) تفضیل بر خضر(ع) یا عناصر داستان او:

سبزه خوابیده ما می زند پهلو به چرخ

سرو کوتاهی است عمر خضر از بستان ما

(دیوان صائب: ۸/۲۹۰)

به کام خضر آب زندگی را تلخ می سازم

به رغبت بس که می بوسم لب پیمانه خود را

(همان: ۶/۳۶۲)

نعمت آن است که چشمی نبود در پی آن

چشمه خضر تو را ، دیده گریان ما را

(همان: ۶/۴۸۶)

تا قطره ای ز آب سبک روح تیغ هست

آب بقا مخور که گرانجان کند تو را

(همان: ۳/۶۸۸)

گرچه صائب آب حیوان می دهد عمر ابد

حفظ آبروی خود آب بقای دیگر است

(همان: ۱۶/۹۹۴)

چون سکندر خضر اینجا خاک می بوسد ز دور

چشمه آن لب چو آب زندگی لب خورده نیست

(همان: ۶/۱۳۱۲)

خضر را می کند از چشمه حیوان دلسرد

از دم تیغ شهادت دم آبی که مراست

(همان: ۱۰/۱۴۲۷)

۲) صائب معتقد است تاآنجا که مقدور است باید از عمر جاوید و آب حیات حذر کرد و نباید منت خضر(ع) یا آب زندگانی را کشید، چون غایت زندگی و هدف از حیات فقط زیستن نیست. این مضمون مکرر به شکلی غالبا آمیخته با سرزنش و همراه با نوعی ستیزه گری در برابر عناصر داستان خضر(ع) در غزل صائب خودنمایی می کند. صائب در پی آن است که بی مقدار بودن عمر (حتی به صورت جاودانش) را به مخاطب خود یادآوری کند:

بس کز آب زندگانی چین ابرو دیده ام

بی محابا می کشم چون زخم در بر تیغ را

(همان:۲۵ /۹۰)

منت خشک و جبین تلخ آب زندگی

بر سکندر آب حیوان می کند آئینه را

(همان:۱۲ /۲۳۷)

ما زخاطر آرزوی آب حیوان شسته ایم

زنگ ظلمت نیست بر آئینه اقبال ما

(همان:۴ /۲۵۸)

حریف خضر و رشک آب حیوان نیستم صائب

زآب تیغ او پر می کنم پیمانه خود را

(همان: ۹/۳۶۲)

معنی توفیق غیر از همت مردانه چیست؟

انتظار خضر بردن ای دل فرزانه چیست؟

(همان:۱ /۱۲۴۳)

۳) مضمون دیگری که صائب از آن دستمایه هنجارشکنی در تلمیحات مربوط به خضر(ع) را فراهم کرده، تفضیل اندیشه ها و عناصر خیال خود بر عناصر داستان خضر(ع) است. او برای اثبات مضمونی که در سر دارد، آن را با روشی قیاسی در برابر خضر(ع) یا چارچوب داستان او قرار می دهد و سرانجام برتری مافی الضمیر خود را بر ماجرای خضر(ع) یا بخشی از آن به اثبات می رساند. او در پی اثبات این موضوع است که خضر(ع) هم از زندگی جاوید به تنگ آمده است. در این مخالف خوانی ها، آنچه موج می زند، این مضمون است که حاصلی از عمر جاوید به دست نخواهد آمد؛ یا اینکه عمر ابد هم کوتاه است و انسان جستجو گرد نباید در سراچه ترکیب تخته بند تن باشد.

زیر تیغ ازبس به رغبت جان فشانی می کنیم

خضر را از زندگی بیزار می سازیم ما

(همان:۱۳ /۲۷۶)

بلاست خواب پریشان دراز چون گردد

چه دلخوشی بود از عمر جاودانه مرا

(همان:۴ /۶۲۹)

بهار عمر ملاقات دوستداران است

چه حظ کند خضر از عمر جاودان تنها

(همان:۲ /۶۷۱)

مدت عمر ابد یک آب خوردن بیش نیست

خضر خوش هنگامه ای بر آب حیوان چیده است

(همان:۲ /۱۱۶۷)

ای سکندر تا به یک حسرت خوری برحال خضر

عمر جاویدان او یک آب خوردن بیش نیست

(همان: ۵/۱۲۸۱)

۴) صائب گاه خضر(ع) را اهل امساک و بخل می داند. می دانیم که خضر(ع) به دستیاری اسکندر به ظلمات راه یافت و تنها کسی بود که فیض نوشیدن آب حیات را کسب کرد (همراهان او محروم از این موهبت بازگشتند.) صائب می گوید که حضرت(ع) می توانست به همراهان خود آب حیات بنوشاند؛ ولی از این کار دریغ ورزید. بهره ای که خضر(ع) از نوشیدن آب حیات برد، عمر طولانی، دیدن داغ عزیزان و گرانجانی دنیوی بود. دنیایی که از منظر عارفان و شاعران،اقامتگاهی موقت است؛ پس خضر(ع) با ماندن در این دنیا، ناخواسته اصرار بر گرانجانی دارد:

چشم دلسوزی مدار از همرهان روز سیاه

کز سکندر خضر می نوشد نهانی آب را

(همان:۸ /۱۶)

حیات جاودان بی دوستان مرگی است پابرجا

به تنهایی مخور چون خضر آب زندگانی را

(همان:۳ /۴۴۶)

می کند همرهی خضر، بیابان مرگت

اگر از درد طلب راهبری نیست تو را

(همان:۴ /۴۹۱)

به احتیاط زدست خضر پیاله بگیر

مباد آب حیاتت دهد به جای شراب

(همان:۵ /۹۰۵)

بی رفیقان آب خوردن می دهد خجلت ثمر

خضر را از دیده ها شرمندگی پوشیده است

(همان:۹ /۱۱۷۵)

خضر اگر تیری به تاریکی فکند از ره مرو

آن که می بخشد حیات جاودان پیداست کیست

(همان:۱۲ /۱۲۴۴)

مدار چشم مروت زهیچ کس صائب

که خضر را غم محرومی سکندر نیست

(همان:۱۲ /۱۷۹۷)

خضر آب زندگی به سکندر نمی دهد

در طبع روزگار مروت نمانده است

(همان:۱۰ /۱۹۸۰)

۵) در ادب عرفانی، خضر رهبر راه گم کردگان است. در ادب عامه هم بسامد این برداشت تقریبا بالاتر از سایر تعابیر پیرامون خضر(ع) است. صائب در ابیات زیر از دریچه ای دیگر به این بخش از زندگی خضر(ع) نگریسته است. او مدعی است که در تاریکی های دنیا، خود خضر(ع) هم از جویندگان راه حقیقت است. چگونه می توان از کسی که خود در زندان دنیا چشم بسته، اسیر شده است تمنای یاوری و راهبری داشت:

از سر تعمیرم ای خضر مروت درگذر

بر نمی دارد مرا از خاک این تعمیرها

(همان:۹ /۳۰۱)

من به این سرگشتگی صائب به منزل چون رسم

در بیابانی که چندین خضر سرگردان شده است

(همان:۱۱ /۱۱۴۷)

تا چه باشد در بیابان طلب احوال ما

خضر اینجا رهنورد رهنما گم کرده ای است

(همان:۵ /۱۱۸۵)

چه انتظار خضر می بری قدم بردار

هزار گمشده را شوق رهنما کرده است

(همان:۹/۱۷۵۰)

برو خضر که من آن کعبه ای که می بینم

دلیل راهش غیر از شکسته پایی نیست

(همان:۵ /۱۸۲۰)

خضر را ما سبزه این بوم و بر پنداشتیم

گردبادی هم نشد زین دشت بی حاصل بلند

(همان:۶ /۲۵۸۸)

در این وادی که هر سو چون خضر آواره ای دارد

نمی گردی بیابان مرگ اگر از خود جدا گردی

(همان:۳ /۶۷۶۳)

۶) در شعر و نثر قبل از قرن یازدهم غالبا امتیازی که برای خضر(ع) قائل بوده اند، نوشیدن آب حیات است. شاعران، خضر(ع) را مباهی و مبتهج از نوشیدن آب زندگی می دانند اما شعر قرن یازدهم بویژه شعر صائب در بردارنده این مضمون است که خضر(ع)از نوشیدن آب حیات شرمگین است.

بی رفیقان آب خوردن می دهد خجلت ثمر

خضر را از دیده ها شرمندگی پوشیده است

(همان:۹ /۱۱۷۵)

سبز نتواند شد از خجلت میان مردمان

هرکه آب زندگی چون خضر تنها می خورد

(همان:۲ /۲۳۹۸)

از این خجلت که تنها خورد آب زندگانی را

ندانم خضر پیش مردمان چون سبز می گردد

(همان:۹ /۲۸۵۳)

شود گرد خجالت بر جبین خضر بنشیند

غباری از سر خاک سکندر چون هوا گیرد

(همان: ۵/۲۹۷۱ )

۷) نوشیدن آب زندگی، عواقب ناپسندی در پی دارد:

زآب زندگی آئینه هم زنگار می گیرد

بود ظلمت نصیب از چشمه حیوان سکندر را

(همان:۶ /۳۶۶)

نظر به چشمه حیوان نمی کنم صائب

مرا ز راه برد جلوه سراب کجا

(همان:۱۴ /۵۷۴)

توان زآئینه جبهه سکندر دید

سیاه کاسگی آب زندگانی را

(همان:۵ /۶۴۸)

با تشنگی زچشمه حیوان گذشته ایم

از خضر انتقام سکندر کشیده ایم

(همان:۵ /۵۸۸۲)

۸) حیرت از خضر(ع) در تعدادی از ابیات صائب به چشم می خورد. صائب با ابزار پرسشگری به سراغ خضر(ع) می رود تا نقدی موشکافانه بر داستان حیات او بگذارد:

چون به عمر جاودان صائب تسلی شد خضر

داشت سیری عالم امکان ولی ماندان نداشت

(همان:۱۰ /۱۳۴۲)

ما از این هستی ده روزه به تنگ آمده ایم

وای بر خضر که زندانی عمر ابد است

(همان:۶ /۱۴۴۴)

جز دمی آب که صد چشم بود در پی آن

خضر از چشمه حیوان چه تواند دریافت

(همان:۹ /۱۶۳۳)

از این خجلت که تنها خورد آب زندگانی را

ندانم خضر پیش مردمان چون سبز می گردد

(همان:۹ /۲۸۵۳)

ما به این ده روزه عمر از زندگانی سیر آمدیم

خضر چون تن داد حیرانم به عمر جاودان

(همان:۶ /۵۹۸۵)

نیست جز داغ عزیزان حاصل پایندگی

خضر حیرانم چه لذت می برد از زندگی

(همان:۱ /۶۷۱۹)

من شدم دلگیر صائب زین حیات پنج روز

خضر چون آورد تا امروز تاب زندگی

(همان: ۱۴/۶۷۲۰)

سبزه زیرسنگ نتوانست قامت راست کرد

چیست حال خضر یا رب زیر بارزندگی

(همان:۲۳ /۶۷۲۲)

۹) صائب، خضر(ع) را مورد خطاب قرار می دهد و از سر انتقاد که گاه تند و شماتت آمیز هم هست گستاخانه چیزی را از او می پرسد. این ملامت گری در کل غزل های صائب چندان زیاد نیست؛ اما به هرحال ساختار جملاتی که خضر(ع) در آنها مخاطب است و شبه جمله ای با نام او ساخته می شود از حیث مخالف خوانی جالب است:

برو خضر که من آن کعبه ای که می بینم

دلیل راهش غیر از شکسته پایی نیست

(همان:۵ /۱۸۲۰)

ای خضر چند تیر به تاریکی افکنی

سرچشمه حیات نهان در دل شب است

(همان:۲ /۱۸۶۷)

ای خضر غیر داغ عزیزان ودوستان

حاصل تو را ز زندگانی جاودانه چیست؟

(همان:۴ /۲۰۲۶)

تو ای خضر از زلال زندگی بردار کام خود

که این لب تشنه لعل آبداری در نظر دارد

(همان:۲ /۲۹۲۱)

در هر گذر سبیل مکن آبروی خویش

ای خضر پاس چشمه حیوان نگاه دار

(همان:۴ /۴۷۱۷)

به من تکلیف آب زندگی کردن بود کشتن

تو را ای خضر در قید جهان جاوید می خواهم

(همان:۴ /۵۶۰۸)

۱۰) خضر(ع) فیض دستیابی به آب زندگی رابه مدد دیگران به دست آورد. در حقیقت خضر(ع) بر نردبانی پا نهاد که پله های آن کسانی از قبیل اسکندر بودند. اسکندر ابزاری بود برای دستیابی خضر(ع) به سرچشمه آب حیات؛ اگرچه شوکت و جلال پادشاهی داشت، ولی در عین غنا محتاج حیات جاودان بود. همین پارادوکس غنا و فقر است که یکی از گسترده ترین مضامین اسطوره ای رادر فرهنگ تمامی ملت ها ساخته است. حیات جاوید و حسرت دستیابی به آن، بن مایه داستان ها، افسانه ها و اسطوره های فراوانی است که ماجرای اسکندر، اسطوره کاووس، حماسه اسفندیار، داستان کی گشتاسب و دیگران در ادبیات فارسی، مشتی از این خروار به شمار می رود. خضر(ع) با دستیابی به عمر جاوید و نوشیدن آب حیات، دیگران را در حسد عمر ابد باقی گذاشت. شاید این اتفاق را بتوان ناشی از جبر دانست. ولی صائب آن قدر اختیار برای خضر(ع) قائل است که می گوید:

به سکندر ندهد قطره آبی هرچند

خضر سیراب زاقبال سکندر شده است

(همان:۳ /۱۵۳۹)

زاقبال سکندر خضر بر دل داغ هادارد

که آب زندگانی جای چشم تر نمی گیرد

(همان:۶ /۲۹۹۲)

سایه ارباب دولت شمع راه ظلمت است

خضر از اقبال سکندر یافت آب زندگی

(همان:۹ /۶۷۲۰)

۱۱) صائب تبریزی در دو بیت، ماجرای خضر را به صراحت افسانه می داند و همانند مضامین ذکر شده در شماره ۱، اموری دیگر را بر داستان خضر(ع) برتری می نهد. او چرخ ستمگر را ظالم تر از آن می داند که حتی اجازه دهد قطره آبی خوش از گلوی کسی پایین برود، چه رسد به اینکه کسی زیر این آسمان کبود آب حیات بنوشد:

خضر و سیر ظلمت و آب حیات افسانه است

تازه شد هرکس شراب کهنه در مهتاب زد

(همان:۵ /۲۴۰۶)

حرفی است اینکه خضر به آب بقا رسید

زین چرخ دل سیه دم آبی ندید کس

(همان: ۶/۴۸۵۵)

نتیجه گیری

شاعران سبک هندی در ادامه مسیر شعر فارسی، تلمیح را به شکلی به کار بردند که بتواند در خلق مضمونی تازه موثر باشد و در این مسیر حتی در تلمیحات دستکاری هایی هم کرده اند یاگاه شاخه های فرعی (اپیزود) در داستان های معروف ساخته اند که در کتاب های تفسیر و دیگر آثار ادبی پیش از خودشان سابقه نداشته است.

نکته قابل توجه این است که هرچه از شعر سبک خراسانی فاصله می گیریم و به سبک هندی نزدیک تر می شویم، رنگ ملی تلمیحات و اساطیر کمتر و رنگ دینی و سامی آنها زیادتر می شود به طوری که در دیوان صائب، بسامد تلمیحات ملی و حماسی تقریبا به صفر نزدیک می شود.

دیوان صائب تبریزی با بهره گیری از عنصر تلمیح در سطح گسترده و توجه فراوان به شخصیت های سامی و اساطیر اسلامی، از لحاظ مطالعه تلمیحات، جایگاه خاصی دارد. بالا بودن بسامد نام هایی چون خضر، یوسف، موسی، عیسی، سلیمان، مریم علیهم السلام و پایین بودن آمار نام های حماسی اساطیر ملی نشانه ای از گرایش های خاص اجتماعی و سیاسی عهد صفوی است.

صائب در شرایطی این چنین، با رویکردی افراطی به اسطوره های سامی در دوباره خوانی داستان ها و تلمیحات مربوط به آنها دارد و از همین رهگذر است که مسئله ای به نام مخالف خوانی یا هنجارشکنی در بستر تلمیح آفریده می شود و در همین مخالف خوانی هاست که گاه مضامینی به چشم می خورد که در شعر و نثر گذشته اصلا سابقه نداشته است:

بر نمی آید غرور حسن با تمکین عشق

یوسف از کنعان به سودای زلیخا می رود

(همان:۳ /۲۶۴۵)

عشق مغرور کند خون به دل حسن آخر

یوسف آن نیست که مغلوب زلیخا نشود

(همان:۸ /۳۶۰۶)

چند روزی بود اگر مهر سلیمان معتبر

تا قیامت سجده گاه خلق مهر کربلاست

(همان:۳۵۹۰ )

دکتر محمد حکیم

توضیح: ابیاتی که از صائب نقل می‌شود، از دیوان شش جلدی او به کوشش استاد محمد قهرمان انتخاب شده است. شماره سمت چپ، شماره غزل و شماره سمت راست، شماره بیت است.