جهان پر سماعست و مستی و شور

سخن از شاعری دارم که انسانی سرخوش و شاد و شیدای زندگی بود.

نمی دانم چرا سده هاکوشیدیم تا این چهره ی شادمانه و سرمست زندگی را در غباری از اندوه و ملالت و آهن دلی بپوشانیم. گویی سده هاست که فرهنگ خنده و شادی و عشق و شور از میان ما رخت بربسته است و موی کندن و مویه کردن همه جا را پر کرده است.

بیاییم در آستانه ی رستاخیز بزرگ فرهنگی در جهان ، ما نیز جان و جهان تازه کنیم.

خانه تکانی کنیم.

هنر و فرهنگ نازنین و ارزشمندمان را از سردابه های خوف و فراموشی به در آوریم. غبار از چهر ی جانشان برگیریم. بگذاریم تا در این میانه دوباره حافظ و سعدی و مولانا و نظامی، آن چنان که بودند؛ خندان و رقصان و شادان به کوچه های شهر ما گام بگذارند.

این رداهای پوسیده و سیاه را از تن این شاعران بدر آوریم تا مست و برهنه بر باغ جانمان به رقص درآیند. مگر رنسانس و رستاخیز فرهنگی همین نیست؟

اینک که سده هاست دشمنان و دوستان نادان از این اندیشه ورزان و شاعران ما، انسان هایی سختگیر و خام و سر در گریبان، قضا و قدری، گوشه گیر و تارک دنیا، ترس زده و بی درد و مداح و منقبت خوان و نوحه سرا برساخته و به ما نشان داده اند؛ بیایید تا بار دیگر گوهر و جان شعر و اندیشه ی آنان را باز یابیم.

مولانا و حافظ و خیام و فردوسی و نظامی چرا شاعران سده ها و هزاره هایند؟ آنان با بانگ بلند و در تاریک ترین روزگار ستم و سیاهی، بانگ پرشور امید و زندگی، زیبایی و عشق یر دادند. آنان چراغ جانشان را در سیاهی شب برافروختند. آنان با زندگی و عشق و شادی پیمان بسته بودند.

آنا ن دلیر و دانا بودند. ما نیز دلیر و دانا باشیم.

یکی از این شاعران شیدای زندگی، استاد سخن و شوریده ی زندگی ، سعدی است. هم نشین عاشقان و پهلوانان و مدعیان و شیوخ و صوفیان و رندان و قلندران جهان. جهانگردی بی قرار و دلیر و گستاخ.مسافر درون و برون.

شاعری که از او ملایی تنگ اندیش برساخته اند.

در دوران تازش مغولان به ایران ، سعدی میراث فرهنگی ایرانیان را گرد آورد و شاهکارهای کم مانندی آفرید و این همان کاری بود که فردوسی در دوره ای از تاریخ در زمینه ادبیات و زبان، انجام داد. سعدی خداوندگار طنزی روشن و تابناک در تاریخ ادبیات ماست و نیک در باره ی ادبیات درخشان خویش آورده است:

حد همین است سخندانی و زیبایی را

عبدالعلی دستغیب محقق و نویسنده بر این باوراست که: «شعر سعدی اگر چه ادامه شعرای پیش از خود بود اما تحولی در ادبیات ما به وجود آورد. بیشتر شعرای ایران از دوره بعد از رودکی، در همان فرم قالب هایی که از دوره ساسانی باقی مانده بود، اشعار خود را سرودند. این قالب ها عبارت بودند ازچکامه ها، چامه ها و سرودها. این قالب ها که توسط موسیقی دانان دوره ساسانی مثل باربد و نکیسا ابداع شده و حاوی اشعاری بود که همراه با موسیقی خوانده می شد. چکامه قالبی بود که بعد از گذشت دویست سالی که مراحل انتقال قدرت از ساسانیان به حکومت اسلامی بود، تبدیل به قصیده شد. چکامه ها سرودهای رزمی بودند و سرودها که در اواخر تصنیف گفته می شدند، قالبی بود که به شکل غزل تبدیل شد.»

«سعدی در زمانی می زیست که شهرهای بزرگ در حال شکل گیری بود، طبقه بازرگان و مرفه و جامعه شهری نیز طالب موسیقی و تصنیف بودند، به همین دلیل غزل از قرن پنجم و ششم مطرح شد و ما شاعران غزل سرای زیادی چون خاقانی و سنایی را داریم که غزل فارسی را به وجود آوردند، اما هیچ کدام حتی حافظ نتواست، چون سعدی غزل را این طور عاشقانه مطرح کنند. در غزل سعدی بعد معنوی هم جلوه دارد اما غالب، جنبه روانشناسی غزل سعدی است.»

«اروپا ادبیات فارسی را با شعر سعدی شناخت، تا کمتر از صد سال پیش اشعار سعدی به دلیل سهولتش در خواندن به صورت تصنیف بیشتر طرفدار داشت.»

«بعد از آغاز دوره رنسانس اروپایی ها به شعر سعدی توجه کردند و آثار او به زبان های اروپایی ترجمه شد. کسانی چون لافونتن جنبه های داستانی آثار او را در کارهای خود تاثیر دادند و کسانی چون مونتسکیو، لامارتین و حتی ویکتور هوگو به جنبه های شعر سعدی توجه کردند. گلستان سعدی زمانی که به فرانسه ترجمه شد، نهضت رمانتیسم فرانسه و بعد اروپا را تحت تاثیر قرار داد.»

این منتقد ادبی معتقد است: «اروپایی ها شعر سعدی را بهتر از حافظ می شناسند چرا که شعر حافظ بر خلاف شعر سعدی ترجمه پذیر نیست. به نظر من بزرگ ترین شاعر ایرانی که بعد از خیام در اروپا مطرح است و شعرایی مانند یوشکین و امرسون در روسیه و آمریکا از وی تاثیر گرفته اند، سعدی است.»

مسعود خیام پژوهشگر اعتقاد دارد: «شعر سعدی اگر چه نمونه بالای غزل فارسی است و حتی می توان گفت شعر حافظ زاده شعر سعدی است، اما سعدی در ادبیات فارسی تحول شگرفی ایجاد کرد. یعنی کلام سعدی باعث شد گونه ای جدید از صنایع بزرگ ادبی پدید آید.»

بیایید دوباره به سراغ سعدی برویم.

در این نوشتار بر آنم تا نگاه سعدی به عشق را بازنگریم:

گلستان و بوستان باب هایی در عشق و جوانی دارد و غزل های وی نیز همه از عشق است. عشقی زمینی و رو به زندگی. سراسر شادمانه و شوخ. سخن از زیبایی تن است و جان. سخن از دوست داشتن و عشقبازی است و عشق ورزیدن. از بلندای بام سخن، خدای عشق خرامان فرود می آید تا پا بر زمین بگذارد. جادوی شعرش دز هم آمیزب زیباترین دقایق شعر با زبانی ساده و شگفت است. شعری فاخر اما فروتن. کوتاهی سخن تا بدانجا که گویی پیکر زیبایی است که برداشتن حتا یک واژه آن را در هم می شکند و نابودش می کند:

حکایت:

هندویی نفط اندازی همی آموخت. حکیمی گفت: «تو را که خانه نئین است، بازی نه این است.»

آن هنگام که سخن از عشق می رود، چنان با تو نزدیک است و چنان زلال سخن می گوید که خویش را بااو یکی می بینی و شور عشق در تو زبانه می زند:

در عنفوان جوانی، چنان که افتد و دانی، با شاهد پسری سر و سری داشتم.

سخن آشکار و پاک و زیباست.

یاد دارم که در ایام جوانی گذر داشتم به کویی و نظر بارویی.

گویی دانه دانه باران عشق است که می چکد. گویی از زبان تو، نهان ترین گوشه های جان را چنان باز می گوید که یعنی نهان مدار این راز را!

در شهر سخن سعدی، عشق نیاز و بازی همگان است:

قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سرخوش بود و نعل دل در آتش!

و در جایی دیگر:

طبیبی پریچهره در مرو بود

که در باغ دل قامتش سرو بود

و باز درجایی دیگر:

شکر لب جوانی نی آموختی

که دل ها در آتش چو نی سوختی

سعدی اما فرزند زمانه ی خویش نیز هست. بی پروا از عشق پسران سخن سر می کند و آن چنان از عشق ان زیبا کاکلان سخن می سراید که همتراز با زیباترین اشعار عاشقانه ی جهان و سرشار از زیبایی است. من از همین آغاز می گویم که سعدی به آشکار مانند هزاران شاعر و انسان دیگر از عشق خویش به پسران و هم جنسان خویش سخن سر می کند. به درستی و نا درستی آن کار ندارم. اما آشکار بگویم که حکایت را بی پرده و آشکار، به گونه ای انسانی و زیبا و سرشار از تصاویر تازه و بکر بیان می دارد. دروغ و ریا در کارش راه ندارد. در عشق دلیر و داناست. شوریده و سرمست زندگی است و این ها را بهایی بسیار است:

به بیت هایی از این غزل ها نگاه کنید:

ای پسر دلربا، وی قمر دلپذیر

از همه باشد گریز، وز تو نباشد گزیر

تا تو مصور شدی در دل یکتای من

جای تصور نماند دیگرم اندر ضمیر

و بازهم:

خواب خوش من ای پسر دست خوش خیال شد

نقد امید عمر من در طلب وصال شد

و در غزل دیگر:

آفتاب ست آن پری رخ، یا ملایک، یا بشر

قامت ست آن، یا قیامت، یا الف، یا نی شکر

گل بن ست آن، یا تن نازک میانش، یا حریر

آهن ست آن، یا دل نامهربانش، یا حجر

تا جایی که می رسد:

دختران طبع را یعنی سخن با این جمال

آبرویی نیست پیش آن آن زیبا پسر

و باز:

روز برآمد بلند، ای پسر هوشمند

گرم ببود آفتاب، خیمه به رویش ببند

هر که پسند آمدش چون تو یکی در نظر

بس که بخواهد شنید، سرزنش ناپسند

دکتر سیروس شمیسا، در کاری پژوهشی و با ارزش،(شاهد بازی در ادبیات فارسی) با تکیه بر ادبیات فارسی، بویژه شعر، می کوشد جریان شاهد بازی و علاقه به همجنس را که از دیرباز در ایران سابقه داشته است مورد بررسی قرار دهد.

نویسنده در جستجوی سابقه تاریخی این رفتار متوجه فرهنگ یونان و فلاسفه ای نظیر سقراط می شود، که به آشکار به این امر و درگیری با آن اعتراف داشته اند. نویسنده از سوی دیگر فرهنگ ترکان را نیز آمیخته با رفتار همجنس گرایانه تعریف می کند. در نتیجه ایران در جریان تاریخ، از سویی از ناحیه ی غرب و از دیگر سو از ناحیه ی شرق مورد هجوم مردمانی بوده است که گرایش به همجنس داشته اند.

اما من بر این گمانم که این ماجرا در بسیاری از سرزمین ها ی دور و نزدیک جهان رواج داشته است. تنهادر زمانه های جنگ سالاری و غلبه ی مردسالاری و خشک اندیشی های دینی و آیینی و انبوه شدن حرمسراها و کم شدن ارزش زن در جامعه و زیاد شدن غلامان و کنیزان، این امر رونق و گسترش یافته است.

آن همه ابروی یار که کمان است و مژگان که تیر و خدنگ است و گیسو که کمند است و ترک غارتگر و رهزن دین و دل که در ادب فارسی است و معشوق را در حد یک سرباز جنگجو تصویر می کند، یادگار این دوران هاست.

سرو بالای کمان ابرو اگر تیر زند

عاشق آن است که بر دیده نهد پیکان را

تو خود به جوشن و برگستوان نه محتاجی

که روز معرکه بر خود زره کنی مورا

کوس غارت زد فراقت گرد شهرستان دل

شحنه ی عشقت سرای عقل در طبطاب داشت

هر دم کمند زلفت صیدی دگر بگیرد

پیکان غمزه در دل زابروی چون کمانت

روی تاجیکانه ات بنمای تا داغ حبش

آسمان بر چهره ی ترکان یغمایی کشد

شاهد بازی و نظر بازی در بین مردمان ایران رواج بسیار داشته است. سلسله صفوی که در رواج آیین شیعه بسی کوشید و شاهانش خود را سگ استان علی می نامیدند ؛ به نشانه دوازده امام دوازده جلاد آدمی خوار در دربار خویش نگه می داشتند تا دگراندیشان را زنده بخورند؛ و یک جا هزاران فقیه از لبنان وارد ایران کرده بودند.

همینان را نادر چون خواست از سلطنت برکنار کند، بزرگان را بر آستان سرای شاه خواند تا دیدند که چگونه بر زیبا پسران افتاده بود و سر ازپا نمی شناخت. سرانجام نیز از همین سلسله بودکه شاه خم شکن که پیاده به مشهد می رفت بر اثر خوردن شراب و تریاک با هم درگذشت.

نگاهی کوتاه بر شعر این شاعران نامدار بیندازید و ببینید که چه زیبا سروده اند:

اوحدی مراغه ای:

وقت گل است ای غلام، روز می است ای پسر

شیشه بیار و قدح، پسته بریز و شکر

و باز دارد:

زلف مشکینت چو دام است ای پسر

عارضت ماه تمام است ای پسر

زان دهان تنگ شیرینم بده

بوسه ای گر خود به دام است ای پسر

عراقی عارف شوریده دارد:

سر به سر از لطف جانی ای پس

بهتر از جان چیست؟ آنی ای پسر

و:

رو که شیرین دلستانی ای پسر

کز صفا آب روانی ای پسر

سنایی غزلیاتی بس دل نشین تازه و گستاخانه در این زمینه دارد:

ماه مجلس خوانمت یا سرو بستان ای پسر

و:

چون سخن گویی از آن لب لطف باری ای پسر

و محتشم نیز دارد:

دانم اگر از دلبری قانع به جانی ای پسر

داد سبک دستی دهم در سر فشانی ای پسر

و:

خاست غو غایی و زیبا پسری آمد و رفت

به گمان من به سر رسیده است روزگاری که اینگونه باورها را به سرزنش بگیریم و حضورش در شعر و زندگی را مایه ی بدنامی بدانیم. که به سروده ی سعدی:

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

شاهد و شاهد بازی در کارهای سعدی و نظربازی در غزلیات حافظ ، نگاهی رندانه و قلندرانه است به این پدیده.

به هر روی عشق ان چنان زیباست که گاه در دمی و آنی چهره می نماید و همه شادمانی جهان در آن دم است. در داستانی چنین می آورد که:

در تموزی که حرورش دهان بخوشانید و سمومش مغز استخوان بجوشانیدی و..... ناگاه از ظلمت دهلیز خانه ای، چنان که در شب تاری صبح بر آید، یا آب حیات از ظلمت به در آید یار قدحی برفاب بر دست و شکر در آن ریخته و به عرق برآمیخته، ندانم به گلابش مطیب کرده بود یا قطره ای چند از گل رویش در آن چکیده...

و با نوشیدن این قدح است که عاشق گویی از جام وصل سیراب می شود. عشق در آنی چهر می نماید و جهانش را رخشان می کند.

اینک نگاهی داشته باشیم به غزل هایش.

در غزلی که خواهیم خواند، زیباترین جلوه های تن و عشقبازی با زبانی زیبا و هنرمندانه بیان می شود. در سرزمین تحریم ها و ممنوعه ها، گستاخی و دانایی و شور هنری می خواهد تا بتوانی چنین داد سخن دهی:

امشب مگر به وقت نمی خواند این خروس

عشلق بس نکرده هنوز از کتار و بوس

پستان یار در خم گیسوی تابدار

چون گوی عاج در خم چوگان آبنوس

در این غزل نیز زیبایی های عشقی تن به تن با هنرمندی بیان شده است:

چه لطیف است قبا بر تن چون سرو روانت

آه اگر چون کمرم دست رسیدی به میانت

در دلم هیچ نیاید، مگر اندیشه ی وصلت

تو نه آنی که دگر کس بنشیند به مکانت

در اندیشه ببستم، قلم وهم شکستم

که تو زیباتر از آنی که کنم وصف و بیانت

آن جا که سخن از عشقبازی و هماغوشی است ، هیچ چیز دیگر در میان نباشد، ناز و نیاز است و هیاهوی تن و جان.:

نه آن شب ست که کس در میان ما گنجد

به خاک پایت اگر ذره در هوا گنجد

کلاه ناز و تکبر بنه، کمر بگشای!

که چون تو سرو ندیدم که در قبا گنجد

و قیامت و رستاخیز شاعر در آغوش یار است. شور و شراب و مستی جان در آن دم است:

قیامت باشد آن قامت در آغوش

شراب سلسبیل از چشمه ی نوش

غلام کیست آن لعبت که مارا

غلام خویش کرد و حلقه در گوش

و چون در آغوش دلدار، بی تاب و بی قرار می شود:

یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم

گرم چو عود بر آتش نهند، غم نخورم

و در همین غزل از آن دم گلپوش در آمیختن تن و تن چنین می گوید:

میان ما به جز این پیرهن نخواهد بود

وگر حجاب شود تا به دامنش بدرم.

در وصف معشوق نیز نگاه وی به زمین و به کوچه باغ های شیراز است. با من و تو و بر روی همین زمین به عشقبازی و دیدار یار می رود. ساده و دوست داشتنی. کوچه باغ شیراز است و سروناز و آهوانه نگاه کردن سیاه چشمان شیرازی:

آن سرو ناز بین که چه خوش می رود به راه

وان چشم آهوانه که چون می کند نگاه

تو سرو دیده ای که کمر بست برمیان

یا ماه چارده که به سر برنهد کلاه

و از همین کوچه های بهار نارنج و لیموست که شاعر سری به شرابخانه می زند و با همان سادگی و به زبان زمانه ی خویش، آنچنان که گویی بر کنار میدان مشک فروشان شیراز با رهگذری سخن می گوید، می سراید:

سرمست بتی لطیف ساده

در دست گرفته جام باده

در مجلس بزم باده نوشان

بسته کمر و قبا گشاده...

خورشید که شاه آسمان است

در عرصه ی حسن او پیاده

و اعجاز کلام در همین آمیختگی سادگی و زبان روان و زلال با زیبایی است. و در اخر شاعر از شرم خویش در نزدیکی به یار و سادگی او سخن می گوید:

سعدی نرسد به یار هرگز

کو شرمگن ست و یار ساده

و با همین سادگی است که تصویری تازه و نو، دیدنی و این زمانی از یار می دهد:

در وصف نیاید که چه شیرین دهن است آن

این است که دور از لب و دندان من است آن

عارض نتوان گفت که دور قمر است این

بالا نتوان خواند که سرو چمن است آن

در سرو رسیدست ولیکن به حقیقت

از سرو گذشتست که سیمین بدن است آن

ودر جایی دیگر سخن از اندام و پیکر اوست:

قامتت گویم که دلبند است و خوب

یا سخن، یا آمدن، یا رفتنت؟

شرمش از روی توباید آفتاب

کاند آید بامداد از روزنت

حسن اندامت نمی گویم به شرح

خود حکایت می کند پیراهنت

و در جایی دیگر:

لعل است یا لبانت؟ قند است یا دهانت؟

تا در برت نگیرم، نیکم یقین نباشد

و در همان شیراز و سرزمین پارس است که دل بسته می شود و می سراید:

فتنه در پارس بر نمی خیزد

مگر از چشم های فتانت

بلبلانیم یک نفس بگذار

تا بنالیم در گلستانت

و در جایی سخن از یاری است که با دیگران بوده است و بس بی پرده از این در سخن می رود:

ای لعبت خندان لب لعلت که گزیده است

وی بـاغ لطــافت بـه رویت که مـزیـده است

در برخی از داستان ها نیز عشق و مسایل تن از آن روح زیبایی تهی می شود. گاه چون داستان زیر به یک باره و بی پرده سخن از مساله ای سر می کند که در روزگار وی و حتا امروز مساله ای جدی است. ازدواج و عشق بین دو انسان با تفاوت سنی خیلی زیاد. در آن روزگار البته که این امر با زور و تهدید و تجاوز همراه بوده است و از همین رو سعدی چونان انسلنی امروزین با آن به جدال بر می خیزد:

در گلستان پس از بیان داستانی در همین زمینه می گوید: زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند، به که پیری.

و در داستانی در پایان باب ششم آورده است که:

شنیده ام که درین روزها، کهن پیری

خیال بست به پیرانه سر که گیرد جفت

و پس از ازدواج پیر می خواهد تا با دختر جوان همبستر شود، اما:

ولی به حمله ی اول عصای شیخ بخفت

کمان کشید و نزد بر هدف که نتوان دوخت

مگر به خامه ی فولاد جامه ی هنگفت

و چون کار زن و شوهر از ناتوانی مرد به قاضی می کشد، سعدی وی را می گوید:

ترا که دست بلرزد، گهر چه دانی سفت.

استاد جلال خالقی مطلق در باره ی اهمیت نیروی جنسی در زندگی زناشویی از دید سعدی می نویسد

))از دید «سعدی» یکی از مهمترین رشته های پیوند زندگی زناشویی، وظیفه ی شوهر در رفع نیاز جنسی زن است:

منجّمی به خانه درآمد. مردی بیگانه دید با زن او به هم نشسته. دشنام داد و سقط گفت و درهم افتادند و فتنه و آشوب برخاست. صاحبدلی بر آن واقف شد، گفت:

تو بر اوج فلک چه دانی چیست

که ندانی که در سرای تو کیست!

این حکایت مثَل مردی ست که آنچنان به کار خود سرگرم است که دیگر وقتی برای زن خود ندارد و در نتیجه زن او آنچه را که از شوهر نمی یابد، در مردی دیگر می جوید. البته این حکایت را بدین گونه نیز می توان تعبیر کرد که آنچه زن از شوهر خود نمی یابد، الزاماً عمل جنسی نیست، بلکه چشمداشت همنشینی و مهربانی ست، چنان که در حکایتی از «بوستان» آمده است:

شکـایت کنــــد نـوعروسی جــــوان

بـــه پیــــری ز دامــــاد نـــامهــــربان

کـه«مپسند چندین که با این پسر

بــــه تلخی رود روزگـــارم بــه ســـــر

کسانی کـــه با مـا در این منزلنـــد

نبینـــم کـه چـون من پریشان دلنـد

زن و مــرد با هــم چنان دوستنــــد

کــه گـویی دو مغـــز و یکی پوستند

ندیــدم در این مــدت از شــوی من

کــه باری بخنـــدیــــــد در روی من»

شنید این سخن پیــــر فرخنـده فال

سخنــدان بود مــرد دیرینــه سال

یکی پاسخش داد شیـرین و خَوش

کــه «گـر خـوبـروی ست بارش بکش

دریــــغ است روی از کسی تافتــن

کـــه دیگـــر نشایــــد چنـــو یافتــــن

چرا سرکشی زان که گــر سرکشد

بــه حـــرفِ وجـودت قلــم درکشــد»

یکـــم روز بـــر بنـده ای دل بسوخت

که می گفت و فرماندهش می فروخت:

تو را بنــده از من بــه افتــد بسی

مـــرا چـون تو دیگـــر نیفتد کسی((*

در پایان کلیات سعدی رساله های هزلیات و خبیثات و مجالس الهزل نیز هست. کتاب هایی که در آن پنهان ترین گوشه های تن با زبانی بی پرده و عریان آمده است. گویی بیشتر شاعران و عارفان در تنهایی و خلوت، در سرزمینی که همه چیز تابو و حرام و ممنوع است، یکباره زبان گشوده و راز های مگو را در میان آورده اند. این نوشته ها گرچه بسیاری از تابو ها را می شکند اما ارزش ادبی چندانی ندارد و از روح زیبایی تهی است. بیشتر گونه ای تجاوز جنسی به پسران و امردان را بیان می دارد.

این که آیا ممکن است کسانی این سخنان را نوشته و برای آن که بماند به نام سعدی کرده اند یا نه، تفاوت چندانی ندارد. این ها که در مثنوی و کارهای عبید زاکانی و ایرج میرزا و بسیارانی دیگر آمده است و بخش قابل توجهی از لطیفه ها و شوخی های بین مردم را تشکیل می دهد، بخشی از پنهان ترین گوشه های اخلاق و فرهنگ و نگاه ما به زندگی است. با ید با آن ها روبرو شد و نهانش نکرد. در پستوهای ترس و راز و رمز جز سیاهی و نادانی نهان نیست.

برای رسیدن به قله های نیاز تن و شناخت زیبایی های تن، برای رسیدن به شور جنسی و شادمانی تنانگی، آنجا که تن و جان به رقص در می اید و در هم می پیچد و گره از هزار بند وا می کند؛ برای دریافت آن همه زیبایی و شادمانگی و پروازی که می تواند در عشقبازی و هماغوشی باشد، ما راه درازی در پیش داریم.

سعدی اما شاعر این زمین و این زمان است و از میان همین مردمان که ما باشیم برخاسته است. قلندری مست و سرخوش و بر این باور که:

تا دست ها کمر نکنم بر میان دوست

بوسی به کام دل ندهم بر دهان دوست

با خویشتن همی برم این شوق تا به خاک

وز خاک سر برآرم و پرسم نشان دوست

نوشته های عبدالعلی دستغیب و مسعود خیام از تارنمای میراث فرهنگی در تاریخ ۱۱/۴/۱۳۸۳

*فصلنامه‌ی «ایران شناسی»، سال پنجم، از «جلال خالقی مطلق»

(اهمیت نیروی جنسی در زندگی زناشویی از دیدِ سعدی)