شرارت سالهای دور

اِرل بِرنن Earl Brennan در یك بعد از ظهر اواخر ماه سپتامبر, هنگامی كه خورشید, كم نور و دور, پشت قله های مه آلود رشته كوه آن سوتر پایین می رفت, به هِگْنِر بازگشت

این داستان از مجموعه »صحبت شیطان« است كه آلفردهیچكاك، استاد و كارگردان معروف فیلمهای ترسناك و وحشت انگیز برگزیده است.

اِرل بِرنن (Earl Brennan) در یك بعد از ظهر اواخر ماه سپتامبر، هنگامی كه خورشید، كم نور و دور، پشت قله های مه آلود رشته كوه آن سوتر پایین می رفت، به هِگْنِر بازگشت.

بالای كوه همان جایی بود كه آن ماجرا بیش از پنجاه سال پیش رخ داد. هگنر روی هیچ نقشه ای وجود نداشت. تنها اسم مكانی برای اسكلتهای ویران چهار ساختمان در چهار گوشه محل تقاطع دو جاده بود.

برنن اتومبیل گردآلود خود را مقابل فروشگاه آنجا پارك كرد و همچنان كه با انگشتان روی فرمان ضربه می زد نشست و به آن بالا، به قله ای كه در برابر آسمان خاكستری مایل به ارغوانی تیره جلوه می كرد، خیره شد. او هفتاد سال سن داشت اما به نظر پنجاه ساله می آمد، با موهایی كه با دقت اصلاح شده بود و به سفیدی یقه پیراهن گرانقیمتش می نمود. با به خاطر آوردن گذشته، كمی به خود لرزید...

فكر كرد نباید می آمدم. شاید كمی خرف شده ام.

اما باید می آمد.ناگهان میلی شدید كه قوی تر از اراده مقاوم او بود، وی را برانگیخت تا از بزرگراه اصلی بپیچد و چهل مایلِ شكنجه آور را به سوی این دره تنگ فراموش شده در كوهها براند. می دانست این چیزی است كه برای هركس پیش می آید. اگر انسان به اندازه كافی عمر كند، زمانی فرا می رسد كه اجباراً احساس كند باید با جایی كه جوانی اش را در آن گذرانده است، خداحافظی كند. حتی پس از نیم قرن؛ حتی اگر اتفاقی ناگفتنی در آنجا افتاده باشد! كوشید چشمانش را از كوهها برگیرد، اما نتوانست.

در تمام این سالها می توانست فریادهای فلاسی تاینر و صداهای حیوانی و مست خود و چهار پسر دیگر را بشنود. می توانست وحشتی را كه پس از آن اتفاق احساس كرده بود، حس كند. آنها جسد در هم كوفته دختر جوان را در آنجا رها كرده و از باریكه راهی گریخته بودند.

نمی خواست ماجرا به قتل بینجامد. نمی خواست بخش دیگر آن هم اتفاق بیفتد؛ اما پسران دیگر می خواستند، آنجا نور قوی ماه و نوعی دیوانگی ناشناخته وجود داشت. آن ماجرا وی را دگرگون ساخته و موجب شرمساریش بود، به طوری كه از آن پس هرگز دستش را به هیچ نوع خشونتی نیالود.

نمی دانست چهار پسری كه سالها پیش آن دیوانگی نیم شب را با او مرتكب شده بودند، امروز كجا هستند: جودی سیمز، لوت مانسون، بیلی استریت، و باك دنلی. در هنگام رخ دادن آن ماجرا همه آنها چند سالی از او بزرگتر بودند و حالا باید همگی بیش از هفتاد سال داشته باشند.

آنها از ماجرا جان سالم به در بردند، هیچ كس حتی به آن چهار نفر شك هم نبرد. صبح روز بعد، سوالن ، خواهر بزرگتر فلاسی تاینر، جسد را كشف كرد. هر پنج پسر در میان جمعیتی كه مقابل همین فروشگاه، اطراف پدر فلاسی گرد آمده بودند، ایستادند و شنیدند كه وی به ارواح خاك همسرش كه مدتی پیش در گذشته ، و دخترش كه تازه از دنیا رفته بود، سوگند یاد كرد انتقام مرگ فلاسی را از قاتلانش بگیرد.

اینجا، میان این كوهها، جایی كه كینه توزیهای خونی و خشونت، شیوه ای از زندگی بود و جایی كه باز خرید شرف و مرگ خویشاوندان انسان مسلم فرض می شد، دیدن خشم پدری غضبناك، وحشتناك بود، و انتقام قسم خورده او مطمئناً گرفته می شد، حتی اگر یك عمر طول می كشید. اِرل به خاطر آوردكه در آن زمان كلب تاینر پنجاه ساله بود. حال، او نیز سالها پیش مرده و آن پشت، بالای تپه با همسرش و فلاسی به خاك سپرده شده بود.

ارل، همچنان كه از اتومبیل پیاده شد و جاده خاكی را رو به بالا به سوی فروشگاه می پیمود، با خود گفت: زیاد به این مسئله فكرنكن.

آنگاه به بزرگراه اصلی باز گشت تا سفر تفریحی اش را كه به خاطر آرزوی پیرمردی كه می خواست گذشته را ببیند، از سربگیرد.

به خود اطمینان داد كه این ملاقات، كوتاه مدت خواهد بود. از راه نرسیده، مشتاق رفتن بود. بتدریج دلتنگ شد و در كنار این دلتنگی چیز دیگری وجود داشت؛ نوعی نگرانی بی نام، نوعی تشویش خاطر كه تمام نشدنی بود.

به درون فروشگاه قدم گذاشت. در را پشت سرخود بست، مكث كرد و از اینكه تغییر مغازه آن اندازه اندك بود، متعجب شد.

پشت پیشخوان، مرد میانسالی بود، مرد میانسال دیگر و پیرمرد سالخورده ای روی جعبه های چوبی كنار اجاق نشسته بودند. هر سه، لباسهای مندرس كار و كلاههای بی شكل چركی در بر داشتند.

مرد پشت پیشخوان گفت: صاف بیایید تو، آقا! چه كار می توانم برایتان انجام بدهم؟

ارل به سوی او رفت و پرسید: سیگار برگ دارید؟

صاحب مغازه گفت: همه اش درجه دومهای كارخانه است. سه تا ده سنت. فكر می كنم از هیچی بهتر باشد.

ارل گفت: خوب است.

یك ده سنتی روی پیشخوان گذاشت، سه سیگار برگ از درون جعبه ای كه صاحب مغازه برایش پیش گرفته بود برداشت و آنها را در جیب بغلش گذاشت .

صاحب مغازه گفت: بیرون، هوا كمی كج خلقه، تعجبی نداره اگه برف بباره

ارل پاسخ داد: بله، ببخشید، شما شبیه تام بردلی، مردی كه قبلاً می شناختم هستید.

صاحب مغازه خندید:

- فكر می كنم بهتر است شبیه اش باشم، او پدرم بود.

مكثی كرد و پرسید: شما مال همین اطرافید، نه؟

- بله، سالها پیش، پیش از آنكه شما به دنیا بیایید.

- خب، این حقیقت دارد؟ شما پدرم را می شناختید؟

- ما دوستان خوبی بودیم. من اوقات زیادی را در این مغازه می گذراندم.

- حدس می زنم جای دیگری برای گذراندن وقت وجود نداشت. آن موقع نداشت، حالا هم ندارد. ممكن است اسمتان را بپرسم؟

- ارل برنن.

مغازه دار به فكر فرو رفت:

- خب، مردم می گویند من حافظه خوبی دارم. اما یادم نمیاد...

پیرمردی كه كنار اجاق بود گفت: من یادم می آید اما مطمئنم صدایش را نشناختم. او حالا مثل شهریها حرف می زند. ایرادی ندارد.

ارل چرخید تا پیرمرد را ببیند، مردمك خاكستری چشمان آب آورده اش را دید و ناگهان متوجه شد او نابیناست.

ارل پرسید: شما جِدْ واكرید؟

پیرمرد پاسخ داد: بله، نود و نه سال بوده ام و تصمیم دارم مدت طولانی دیگری هم بمانم.

- شما را به خاطر می آورم.

- تو مدت زیادی از اینجا دور بودی، پسرم تا جایی كه یادم است، آخرین باری كه دیدمت تقریباً بیست سالت بود. به نظر میاد اینجا را به طور ناگهانی ترك كردی.

مغازه دار گفت: این طور كه از لباسها و ماشین و این چیزها برمیاد، به نفعت هم بود؟

ارل گفت: یك دارایی حسابی، من شانس آوردم.

پیرمرد گفت: تو اون روزا آدم فتنه جویی بودی، هنوز هم هستی؟

- خیر، من الان هفتاد ساله ام، آقای واكر.

پیرمرد گفت: پسرهایی كه باهاشون بودی، بچه های خوب، اما شری بودند.

مكثی كرد و ادامه داد:

- بگذار ببینم، باك دنلی، جودی سیمز، لوت مانسون و بگذار ببینم، آها- بیلی استریت.

خندید و گفت: شما پنج تا خیلی سركش بودید. این یه حقیقته.

ارل گفت: كسی از آنها هنوز اینجا هست؟

- نه، نیست . تقریباً از اون وقتی كه تو رفتی هیچ كدامشان نبوده اند.

- چه اتفاقی برایشان افتاد؟

پیرمرد پاسخ داد: ناپدید شدند. هر چهار تا، همزمان. كسی نمی دانند كجا و چرا رفتند یك روز اینجا بودند و روز بعد دیگر نبودند.

- ناپدید شدن؟ هر چهار تا؟

- هر چهار تا، دو سه ماه بعد از رفتن تو كاملاً ناپدید شدند.

مرد میانسالی كه كنار اجاق نشسته بود برای نخستین بار لب به سخن گشود.

- یك بار، وقتی كه جوان بودم شنیدم پدرم و چند مرد دیگر می گفتند شیطان باید آنها را برده باشد خیلی شرور بودند.

پیرمرد خر ناسی كشید:

- شیطانی در كار نبود روح پلید هم همین طور، فكر می كنم مردم این شایعه رو ساختن اما من نه.

ارل گفت: روح پلید؟

- خب، آنها تقریباً وقتی كه دختر كوچك تاینر بالای كوه كشته شد، ناپدید شدند اسمش فلاسی بود یا نه؟

ارل لبهایش را تر كرد و پاسخ داد: بله.

- خب، آنها می گفتند باید روحی اون اطراف آزاد باشد و فكر می كردند این روح، اول فلاسی و بعد آن چهار تا پسر را كشت و جنازهایشان را یك جایی قایم كرد. اما این فقط شایعه است، همانطور كه گفتم من باور نمی كنم.

مغازه دار گفت: همه اش یك راز است. هیچ وقت كسی نرفت ببیند چه برسرشان آمد.

ارل آمد كه صحبت كند، اما عقیده اش را عوض كرد.»ولش كن، چرا دنبالش را بگیرم؟«

صاحب مغازه گفت: خب، شما نگاهی به اطراف بیندازید و بعد برگردید كمی بیشتر حرف بزنیم.

- متشكرم. شاید بیایم.

هنگامی كه درون اتومبیل بازگشت، جاده پیچدار كوهستانی را به مسافت دو مایل به مقصد كلبه ای كه در آن متولد شده بود در پیش گرفت. حتی به خود زحمت نداد از اتومبیل خارج شود. از كلبه جز تخته های سوخته از آتش كه برگ درختان بیش از حد رشد كرده آنها را در بر گرفته و توده ای سنگ كه زمانی دودكش بودند، چیزی برجای نمانده بود.

با خود فكر كرد:» بزودی شب فرا می رسد، بهتر است برگردم«

با این حال می خواست غار بلایند فیش را ببیند.

همانطور كه موتور را دوباره روشن می كرد، اندیشید:» نه، نمی خواهی غار را ببینی، بلكه می خواهی نگاهی به كلبه ای كه درست زیر آن قرار دارد بیندازی، كلبه تاینر جایی كه فلاسی در آن زندگی می كرد. چرا باید آنجا را ببینی؟چرا، ارل؟ كه خودت را آزار بدهی؟كه نمك روی زخم گناهكاریهایت بپاشی؟«

یك مایل و نیم دیگر راند و در ابتدای راه شیبداری كه به بالای تپه، به سوی خانه تاینر پیر و غار مورد نظر می رفت، پارك كرد.

همین كه از اتومبیل خارج شد فكر كرد» تا آن بالا راه زیادی است كه برای مردی به سن من بسیار دور و شیبدار است.« اما شروع به بالا رفتن كرد.

وقتی به جاده ای رسید كه به كلبه تاینر منشعب می شد، صبركرد تا نفسی تازه كند. كلبه را، كه پنجاه یارد آن سوتر بود، علف هرز و بلوط خوب رشد نكرده، كفن پوش كرده بودند، دودی از دودكش بلند نمی شد.

فكر كرد: »شاید سالها پیش اینجا را ترك كرده اند.« از اینكه می دید كلبه هنوز برجاست تعجب كرد. حتی پنجاه سال پیش هم كلبه كهنه ای بود.

فلاسی...

سرش را تكان داد انگار كه بخواهد آن را از فكری خالی كند. به راه خود ادامه داد و به خاطر آورد كه فكر كردن درباره آن شب سودی ندارد.

ناگهان صدای زنی پشت سرش گفت: آقا همان جا كه هستی بایست. بعد، برگرد اما آهسته خیلی آهسته.

زنی كه آنجا ایستاده و با تفنگ قدیمی اش سینه وی را هدف گرفته، زنی ریز نقش، پیر و خمیده بود، با دهانی بی دندان و صورتی به غریب ترین شكلی كه ارل برنن تا به حال دیده بود، چروك خورده.

زن با صدای آزار دهنده اش پرسید: برا چی دزدكی اومدی تو ملك من؟ بلند حرف بزن، لعنتی.

ارل پاسخ داد: اسم من برنن است. من هم مال این اطرافم. داشتم فقط...

- تو با اون لباسهای شهری ات؟ دروغ می گویی، آقا تو بازرس بخش یا یه همچنین چیزهایی، یك بار دیگر ازت می پرسم. اگر دروغ بگی، ...

- جای دیگری را نشانه بگیر، خانم من اینجا متولد و بزرگ شدم.

سالها پیش از اینجا رفتم. حالا فقط آمده ام سربزنم. منظورم این است كه داشتم بعضی جاهایی را می دیدم كه در گذشته...

- مثل كجا؟

- خب، غار بلایند فیش، آن بالا و خانه قدیمی ام در كنار ایندین ناب و فروشكاه بردلی، پایین تقاطع.

- غیر از بردلی، كسای دیگر رو اسم ببر.

- دیگر از آنها تعداد زیادی باقی نمانده است. واكرِ پیر، یكیشان است. پسرهایی كه باهاشان بزرگ شده ام همه رفته اند.

- در هر حال، اسمشان را بگو.

- خب، جودی سیمز، لوت مانسن، استریت و باك دنلی.

- باید پیش از دوره زمونه ما باشه، تو را هم یادم نمیاد. گفتی اسمت چیه؟

- ارل برنن.

پیرزن كه داشت صورت او را به دقت مطالعه می كرد، كاملاً بی حركت ایستاد.

- طرزحرف زدنت زیاد به كسی كه اینجا بزرگ شده نمیاد. اما مطمئناً صدات لحن كوهستانی خودش را حفظ كرده است.

- من سالها از اینجا دور بوده ام. پنجاه سال .

چشمان كم سوی پیرزن در فرو رفتگی چروكها بار دیگر لحظه ای او را ارزیابی كرد. سپس، به آهستگی تفنگ كهنه را پایین آورد و گفت: در هر حال پیرتر از اونی كه بتونی از اهالی بخش باشی و در واقع فكر می كنم برای هرچیز دیگه ای جز آنچه می گویی، زیادی پیرباشی. مكثی كرد و ادامه داد:

- اما به طور قطع بدجوری كلبه ام را نگاه می كردی.

- خانواده ای را كه اینجا زندگی می كردند، می شناختم. نمی دانم اگر... پیرزن درحالی كه به سوی راهی كه ارل از آن بالا آمده بود، می رفت، گفت: آنها هم پیش از من اینجا بودن دو سه خانواده بین من و آنها اینجا زندگی میكردن. مردی به سن و سال تو نباید تو همچین راهی كاری داشته باشه. اگه بخوای میتونی بیای تو و كمی خستگی در كنی.

ارل مكث كرد، اما انگیزه دیدن مجدد درون خانه تاینر پیر قویتر بود:

- خب...

- خودت می دانی برام مهم نیست.

- بسیار خب.

و پشت سر او راه را به طرف پایین جاده، به سوی كلبه دنبال كرد.

پیرزن همان طور كه در را می بست گفت: رو اون صندلی بنشین، راحت نیس. اما صندلی دیگه ای نداریم.

ارل تشكر كرد و نشست.

- امیدوارم كمی توتون پیپ داشته باشی، یه هفته اس كه دود نكرده ام.

ارل گفت: متاسفم من سیگار برگ می كشم.

- خوب است. خوب خمیرش می كنم و می چپونم داخل پیپم.

ارل سیگاری به او داد و خود شروع به باز كردن كاغذ دور سیگار دیگر كرد.

پیرزن كه از كنار او می گذشت و به پشت اتاق می رفت گفت: پیپ منو اونجا روی ظرف شویی بذار.

ارل چرخ فندك را چرخاند و شعله اش را روی انتهای سیگار برگ خود گذاشت كه دیگچه ای آهنی با صدایی خفه به پشت سرش خوردو او را بیهوش بر كف اتاق انداخت.

هنگامی كه به هوش آمد، برای لحظه ای فكر كرد خواب بدی دیده است. روی سنگ سرد و نم داری كه به نظر می رسید داخل غار كوچكی باشد دراز كشیده، در حالی كه بالای سرش پیرزن در زیر نور لرزان یك فانوس نفتی ایستاده بود و به شكل وحشتناكی پوزخند می زد.

ارل متوجه شد كه خواب بد ندیده است، غار، پیرزن و درد شكافتن سر، واقعی بودند. ناله ای كرد و خواست حركت كند كه دریافت دستها و پاهایش بسته شده اند.

پیرزن گفت: تو منو ترسوندی، تقریباً داشتم فكر می كردم كشتمت و این چیزی جز شرمندگی نبود و بی صدا خندید. لثه هایش زیر نور فانوس سیاه به نظر می آمد.

- منظورم در مورد مردن توست، نترس مرگت سریع نخواهد بود...

می خواهم مدتش رو برات طولانی كنم.

دهان ارل خشك شده بود و بسختی توانست واژه » چرا؟« را ادا كند.

- چرا؟ چرا می خوام آهسته بمیری؟ بسیار خب، آقای ارل برنن، به همان دلیلی كه دوستانت آهسته جون كندند، اون جودی و لوت و بیلی و باك اونا پنجاه سال پیش مردند و تو حالا داری می میری.

ارل بسختی آب دهانش را فرو داد و گفت: فلاسی. فلاسی تاینر.

- بله، فلاسی تاینر بیچاره پنجاه سال پیش مرد. تو و بقیه، اونو به طرز وحشیانه ای به قتل رسوندید.

پیرزن چند قدمی به سمت چپ برداشت و فانوس را بالای سرش گرفت:

- به اونا نگاه كن، ببین دوستان عزیزت حالا چه شكلی هستن، آقای ارل برنن

ارل آهسته، در حالی كه درد می كشید سرش را بر گرداند تا نگاه كند.

چهار اسكلت و جمجمه هایشان كه در زیر نور زرد رنگ فانوس به او پوزخند می زدند به حالت نشسته به دیوار غار تكیه داده بودند.

پیرزن گفت: می تونی ببینی كه اونجا، اون ته، یك جای خالی است. آن مال توست. در تمام این سالها اون جا رو واسه تو نگه داشتم.

ارل نگاه خیره اش را حركت داد.

پیرزن ادامه داد:

- كلبه كنار این غار ساخته شده است. می تونم هر موقع كه بخوام بیام اینجا و به تو نگاه كنم.

بار دیگر بی صدا خندید:

- می خوام این طوری بارها خودم را راضی كنم، آقای ارل برنن.

- تو كی هستی؟

- من همونم كه پنجاه سال پیش دوستان عزیزت را به دام عدالت كشیدم. و همونم كه سالها منتظر تو بودم، آقای ارل برنن و میدونستم یه روزی بر می گردی، باید بر می گشتی.

- می دانستی، تو در مورد من و جودی و دیگران می دانستی.

مكث كرد تا نفسی تازه كند:

- اما چه طور؟ چه طور می دانستی؟

- چون فلاسی به من گفت. شما پسرها فكر كردید او مرده است و رفتید اما نمرده بود بعد از اینكه صبح اون روز پیدایش كردم، زیاد زنده نموند، اما اون مدت به اندازه كافی طولانی بود.

- اما خواهر فلاسی اون را پیدا كرد، نه تو. خواهرش سو الن.

- تعجب نداره منو نشناخته باشی. مطمئناً شبیه دختر نوزده ساله پنجاه سال پیش نیستم، نه؟

ارل بی آنكه بتواند حرفی بزند به او خیره شد.

پیرزن ادامه داد:

- پدرم تنها كسی نبود كه قسم خورد، من هم قسم خوردم. اما هیچ وقت چیزی را كه فلاسی پیش از مرگش به من گفت، نگفتم. می دونستم پدر اسلحه بر می دارد و شما رو یكی یكی می كشد. و این آن چیزی نبود كه من می خواسم. مرگ سریع و راحت مثل اون برای شما خوب نبود. می خواسم شما آهسته و سخت بمیرید.

-گوش كن، سو الن لطفاً به حرف من گوش بده من...

سوالن...

- ناله هاتو تموم كن. به اندازه كافی صبركردم تا با هر چهار تای اونا همزمان روبه رو بشم. مدت زیادی طول كشید. یك شب دیدمشون و آماده بودم. آنها را اغوا كردم تا بیان اینجا .وادار شون كردم فكر كنند خیال مهمونی بازی دارم .

- اما من نمی خواستم آن اتفاق برای فلاسی بیفتد. قسم می خورم، سو الن، من هرگز...

- و درست وقتی كه مهمونی داشت بخوبی ادامه پیدا می كرد، كارم را كردم. از اینجا خارج شدم و پیش از اینكه پسرها بفهمن چه اتفاقی داره میفته، كلون در را انداختم بعد از مكثی گفت: آنها مرگ سختی داشتند، آقای ارل برنن.

- به خاطر رحم و شفقت، سوالن، نه...

- رحم؟ كدام رحم؟ عذاب زیادی می كشی، آقای ارل برنن.

- خواهش می كنم سو الن نمی توانی این كار را بكنی.

- و تو فقط از گشنگی و تشنگی نخواهی مرد. همراه آن رنج و عذاب زیادی خواهی كشید چیزی بیشتر از آنچه حتی در كابوسهات دیده ای، خواهی دید.

بعد با خنده بی صدایش، چرخید و رفت و در را پشت سرش كلون كرد.

ترجمه:كیمیا بالا زاده