|
دخترها هم با عروسک های توی بغلشان به مهمانی هم می رفتند. رضا که قاطی هفت تیر بازی پسرها نشده بود با دیدن ما به طرفمان آمد. یواش یواش قدم برمی داشت تا مبادا کلتی را که به زحمت زیر شلوارش جا داده بود پایین بیفتد. همین که به ما رسید کلتش افتاد توی شلوارش... زینب زد زیر خنده. تو هم خنده ات گرفت. هر سه خندیدیم.
هر سه گریه کردیم وقتی گفتی مادر اجازه جبهه رفتنت را داده است. از اتاق که بیرون آمدید چشم های هر دوتان سرخ شده بود. مادر گفت:« باشه... برو خدا پشت و پناهت...»
آخر پاییز بود که رفتی. مادر که تحمل بدرقه ات را نداشت با ما نیامد. من و زینب توی ایستگاه قطار منتظر بهانه ای بودیم که بغض هایمان را بیرون بریزیم اما خوشحالی تو از رفتن به جبهه آنقدر زیاد بود که خجالت می کشیدیم پیش تو گریه کنیم. زینب که اشکهایش آرام آرام از سد پلک هایش می گذشت چادرش را به علامت وداع باز کرد و سه تایی زیر چادرش هم آغوش شدیم... بغض هایمان یکی یکی ترکید و اشک صورتمان را گرفت... هنوز رفتنت را باور نمی کردیم...
داداش پس من چی؟
همه که نباید جبهه برن... تو باید بمونی و مواظب مادر و زینب باشی...
داداش... حالا نمی شه بمونی و بعد از عید بری؟؟ آخه...
راستی بچه ها قولمون که یادتون نرفته؟؟ عید هر سال برای بچه فقیرهای محل...
خودت هم باید بیایی داداش... اگه تا عید نیایی ما هم کاری نمی کنیم...
قول قوله... ولی من هم سعی می کنم تا عید خودمو برسونم...
تا جایی که صدایت می رسید از پنجره قطار داد می زدی:« بچه ها یادتون نره... هر سال عید... سجاد... زینب....»
چند ماه از رفتنت گذشته بود و در این مدت بجز نامه و عکس هایی که همان ماه اول فرستاده بودی خبری از تو نبود. مادر می نشست روی سجاده و تسبیح می انداخت. من و زینب خودمان را از چشم مادر دور می کردیم که مبادا از تلاقی نگاهمان غم و نگرانی را توی چشم هایمان ببیند و دوباره یاد تو بیفتد. اما انگار حتی دیوارهای خانه هم تصویر تو را برای مادر نشان می دادند که آنطور بی تابی می کرد. چند روز به عید مانده بود که خبر شهادتت رسید وآن نگرانی و اضطراب توی چشم های مادر تبدیل شد به یک غصه و داغ همیشگی بر دلش. قول داده بودی که بیایی... برای همین هم آمدی... قولت قول بود. اما داداش من و زینب هم بدقولی نکردیم... کردیم؟؟ حتی همان روزها که پیراهن عزایت تنمان بود روی قولمان ایستادیم... خرید کلت ها وعروسکها شد سهم من و پارچه و دوخت و دوز روسری ها سهم زینب. همان روز هم بود که یك روسری سبز از همان پارچه برای خودش دوخت و سرش کرد. حتی روز عروسی با رضا هم بجای لباس عروس همان روسری سبز را سرش کرد...
من که بیشتر از همه عمق علاقه زینب به تو را دیده و چشیده بودم توی این سالها بیشتر از خودم دلم به حال زینب سوخته است ... خواهری که همیشه پیش پا و پشت پای برادرش آب می پاشید چطور می تواند درد این فراق را به دوش بکشد...
بادکنک را می گرفت زیر شیر آب و پر می کرد.همین که صدای کلید انداختن تو را می شنید خودش را پشت درختها قایم می کرد.آخرین پله را که پایین می آمدی بادکنک پر از آب را پرت می کرد جلو قدمهایت... همه لباس هایت خیس می شد. همراه با خنده ای طولانی می دوید توی آشپزخانه و تو هم دنبالش. وقتی گیرش می آوردی از شدت خنده چشم های هر دوتان به اشک نشسته بود. لپهایش را گاز می گرفتی ... هر چقدر که فشار دندانهایت بیشتر می شد صدای جیغ زینب هم بلندتر می شد. درست در لحظه ای که می خواست گریه اش بگیرد رهایش می کردی... چشم های خیسش که اشک گریه و خنده در آن قاطی شده بود برایت منظره شیرینی بود که از تماشایش سیر نمی شدی...
آغوش پرمهر تو هم سفره محبتی برای زینب بود، که نبودِ سهم محبت پدر را هیچ وقت احساس نکند...
دیگر باید پیدایش بشود. می آید... هنوز چند دقیقه ای وقت هست. آخر می دانی داداش گفتنش سخت است... خیلی سخت. می خواهم زینب هم بیاید و با هم بگوییم. تنهایی نمی توانم... نمی دانم شاید هم گفتنش پیش زینب سخت تر باشد... داداش جان چه غصه ای بالاتر از اینکه آدم نتواند به قولش عمل کند... گوش می کنی داداش؟؟
همین هفته پیش بود که برای خریدن عروسکها همه مغازه های اسباب بازی فروشی را گشتیم. هر جا
می رفتیم مغازه دار انواع مدلهای عروسک سخنگو.. رقاص.. خواننده.. و نوازنده برایمان روی میز
می گذاشت اما خبری از عروسکهای پلاستیکی ساده ای که تو اول بار خریده بودی نبود... بیشتر از من اوقات زینب تلخ شده بود...
آقا لطفا یه چیز ساده تر بدین... فقط عروسک باشه نه چیز دیگه...
خانم ما رو گرفتین؟؟ پس اینها چی هستن؟؟ عروسک به این خوشگلی..
ساده ترین عروسکها همان «باربی»ها بودند که حتی بدون رقص و آواز هم با آن لباسهای رنگی و نیمه لخت شان هیچ تناسبی با روسری سبزی که می خواستیم سرشان کنیم نداشتند.زینب باربی را گرفته بود و می خواست روسری را سرش کند. موهای طلایی عروسک از بالا و پایین روسری بیرون می ریخت... لباسهای کوتاه و بدن نمای عروسک چیزی بیش از عروسک بودن را نشان می داد... بقول زینب عروسکها شبیه دخترهای توی خیابان شده بودند... شاید هم دخترهای خیابان شبیه عروسکها شده بودند!! آخر وقت توی مغازه پیرمردی که اجناس مغازه اش را به حراج گذاشته بود توانستیم چندتایی از همان عروسکهای قدیمی را پیدا کنیم. پیرمرد می گفت:« دیگه کسی از این قالبها نمی زنه... یعنی مشتری اش هم نیست دیگه... اینها هم از چند سال پیش مونده... دیگه بچه دهاتی ها هم از اینها خوششون نمی یاد... »
شاید حق با پیرمرد است. با وجود آن همه عروسکهای سخنگو و رنگارنگ کدام دختر بچه ای می آید این حجم های توخالی بی صدا را توی بغل بگیرد؟!!
داداش به زینب نگفتم اما به تو می گویم...
راستش را بخواهی می ترسم. می ترسم از اینکه سال بعد عروسکی پیدا نشود و قولی که انجام آن همه دلخوشی من و زینب در این سالهای پس از تو بوده است نیمه کاره بماند... حتی داداش اگر عروسکی هم پیدا شود بیشتر از این می ترسم که بچه ها دیگر هدیه ما را قبول نکنند... می فهمی؟؟
می دانم که به تو قول داده ایم... آره قول داده ایم....قول داده ایم... اما آخه چطور؟؟؟
آخر این چه قولی است که دیگر نمی شود انجامش داد!! داداش چرا جواب نمی دهی؟؟ چرا منو تنها گذاشتی... داداش... داداش... کاش منو هم با خودت برده بودی....
خدا رحمتش کنه. بفرما... گریه نکن مادر گناه داره... بفرما
پیرزنی است که خرما تعارفم می کند. صدای گریه و اعتراضم را او هم شنیده است. فاتحه ای می خواند و راه می افتد. سنگین و سخت راه می رود. در هر قدمش مثل مادر به چپ و راست منحرف می شود. چشم هایم راه می افتند و دنبال پیرزن می روند. پیرزن در انتهای غربی قطعه شهدا گم می شود. زن چادری دیگری محکم و استوار از همان جایی که پیرزن رفته بود دارد به این طرف می آید. تند می آید و محکم.
چادرش را کیپ گرفته است و مستقیم به طرف ما می آید. قدمهایش را تندتر می کند... حتما کاسه چشم هایش دارد سر می رود که این طور عجله می کند. می خواهد همه اشک هایش را به پای تو بریزد. همیشه همین طور است. قطره های اشکش زودتر از انگشت های دستانش سنگ مزارت را لمس می کنند. باید کنار بروم. حرفهای زیادی برای گفتن به تو همراه آورده است. دارد می رسد. باد چادرش را از سرش کنار می زند. روسری سبز رنگش زیباتر از همیشه زیر آفتاب آخر زمستان می درخشد. |