حدود هزار سال از عمر شاهنامه فردوسی که سند جاودانه هویت ملی ما ایرانیان است ، می گذرد.

در گذر این قرن های پرنشیب و فراز که مردم این سرزمین کهن بارها فرو افتادند و برخاستند، خاموش ماندند و خروش آوردند و چون جویباران تنگ و باریک شدند و سپس بستر خود را گستردند، حکیم فرزانه توس با شاهنامه اش در بطن تاریخ مردم این دیار حضور داشته و با آنها زندگی کرده است و به همین دلیل این اثر جاودانه حماسی در دل و جان مردم ایران زمین از جایگاه بلندی برخوردار است و شاعر بزرگوار و عزیزمان در بستر تاریخ و ادبیات جهان و خلق حماسه های شورانگیز و پندآموز همتایی نمی یابد.

تاکنون صدها کتاب و مقاله و تحقیق درباره فردوسی و شاهنامه در ایران و جهان به چاپ رسیده است و استادان تاریخ و ادب جهان حضور سنگین فردوسی در متن این رشته را حس کرده اند و باور دارند که افق تفکر و تخیل او در خلق حماسه بی کرانه است .

در تمام داستان های حکیم فرزانه توس ، عظمت و روح جوانمردی ، سلحشوری ، حس غرور و میهن پرستی ، شور و عواطف لطیف انسانی ، آزادگی و رادمردی و وارستگی موج می زند و رستم پهلوان تبلور تمام این خصایل انسانی است .

در تراژدی غم آلود رستم و اسفندیار، در حقیقت گشتاسب بدسگال ، رستم و اسفندیار را به جان هم می اندازد. او سرچشمه این فتنه و بیداد است .

گشتاسب پادشاهی است که وجود اسفندیار ساده دل ولی جویای نام را در کنار خود برنمی تابد و با بهانه های مختلف می خواهد او را از حریم خود دور سازد تا هیچ کس در طلب تاج و تخت شاهی وسوسه نشود.

بدنام ترین شهریار ایرانی شاه گشتاسب است ،شهریار پسرکش ، پدرکش ، برادرکش ، در افسانه و تاریخ شاهان فراوان آمده اند، ولی هیچ یک به اندازه گشتاسب بدنامی فراهم نکرده اند.

چنین پادشاه بدمنشی می خواهد فرزند برومند خویش را از سر راه بردارد. اسفندیار همیشه از میدان های کارزار باز می گردد، با پیروزی های درخشان و از این بابت یاس و نومیدی تمام جان گشتاسب را فرا می گیرد و او در این اندیشه است که فرزند را به جنگی بفرستد که بازگشتی بر آن متصور نیست و چون رستم ، پهلوان نامدار ایران زمین ، بلندطبع ، وارسته و با غرور، نجیب و بزرگوار و با منش و آزاده است ، بدین روی اسفندیار را وادار می کند که به سیستان برود و رستم را دست بسته به درگاه آورد. همه ما می دانیم که این پهلوان ملی مظهر آزادگی و جوانمردی است و حافظ کیان ایران زمین است . او هرگز کرنشگر پادشاهان نبوده و جلال و جبروت شاهان را به هیچ می شمارد. او در ساختار قدرت حضور ندارد اما بدون او ساختار قدرت نیز از گزند زمانه در امان نخواهد بود.

استاد بزرگوار توس با قرار دادن دو پهلوان ایران زمین می خواهد بروز یک تراژدی بس غم آلود و دلخراش را با اشعار حماسی شورانگیز به تصویر کشد و هم بگوید «راز چرخ کبود» بر هیچ کس آشکار نیست ، اما در عین حال انسان قادر است با نیروی خرد و اندیشه سرنوشت خویش را تغییر دهد. یعنی آنکه شاهنامه راه را برای اندیشیدن و پی بردن به راز هستی باز گذاشته است .

اسفندیار به دیدار مادر می شتابد و از رفتار بد پدر شکوه می کند، او بخوبی می داند پدر تخت شاهی به فرزندش نخواهد بخشید، باز هم در طلب تاج و تخت به دیدار گشتاسب می رود و از قهرمانی های خود در ایران زمین با پدرش سخن می گوید و بر خواسته دیرین خویش پای می فشارد. اما گشتاسب این بار می خواهد او را به زابلستان و جنگ با رستم بفرستند که بنا به پیشگویی جاماسب «هوش » به معنی مرگ او در آن سرزمین رقم خورده است .

در پاسخ این خواسته پدر، اسفندیار خود را در بین دو راه و دو سرنوشت می بیند و نیز نمی خواهد بر روی پهلوان نامدار ایران زمین تیغ برکشد. بنابراین با پدر مخالفت می کند.

همی دور مانی ز رسم کهن

بر اندازه باید برانی سخن

گشتاسب بدسگال و کینه خواه چون پاسخی مناسب برای فرزند خویش ندارد اتهام بی دینی به رستم می زند.

رستم یک پهلوان و یک مرد آزاده است که هرگز در برابر زور و قدرت سر خم نکرده و همیشه نگهبان ایران زمین بوده پس چگونه می تواند با آن همه سرافرازی و وارستگی ، تن به خواری سپارد و در برابر جوان ساده دلی چون اسفندیار تسلیم شود.

هر ایرانی نژاده که تراژدی رستم و اسفندیار را می خواند از پایان کار این شاهزاده غمگین و افسرده می شود و از خود می پرسد که چرا قهرمان ملی ما تیر گز به چشمان اسفندیار رها کرد. اما اسفندیار رویین تن بود.

این شاهزاده به هنگام جنگ با رستم بیمی از تیر و شمشیر و زوبین رستم نداشت و بی گزند می ماند ولی در عوض رستم با تنی زخمدار و خونین به مبارزه ادامه می داد و رخش وفادار او هم خون آلود و پریشان و با شکیبایی ، بار غم رستم می کشید، این یک جنگ برابر نبود، از مردی و مردانگی به دور بود.

چه زیبا و شورانگیز، حکیم فرزانه توس حال زار رستم قهرمان را به تصویر می کشد، اینگونه صحنه پردازی های شگفت انگیز را در کجای تاریخ و ادبیات جهان می توان یافت ؟!

به راستی که دل هر ایرانی برای قهرمان ملی خود می سوزد که در برابر جوانی گستاخ و لجوج بیچاره شده و نمی داند که چه کند.

زال وقتی که تن زخمدار فرزند خویش را می بیند نزد سیمرغ می رود تا چاره اندیشی کند، سیمرغ پس از تیمار رستم و رخش به رستم راه چاره نشان می دهد و به او می آموزد که چگونه از چوب گز پیکان دوشاخه یی بسازد و به هنگام رزم فردا فقط دو چشم اسفندیار را نشانه بگیرد و تیر را رها کند.

رستم با آن همه زخم تن و خستگی های فراوان و دردناک که حتی رخش او هم از پیکان های اسفندیار در امان نمانده دوباره در برابر اسفندیار ایستاد و هماورد طلبید، دو مرد رو بروی هم قرار می گیرند، امروز روز سرنوشت ساز است .

رستم راضی به کشتن اسفندیار نیست ولی می داند که اسفندیار به راه خطا است و برق تلولو تاج پدر و تکیه زدن بر تخت شاهی در برابر چشمانش می درخشد. بنابراین پیکان دوشاخه را در کمان می گذارد و آماده رها کردن تیر گز است .

سر بر آسمان بلند می کند و مشغول راز و نیاز با خداوند می شود چرا که می داند باید به فرمان سیمرغ گز را به چشمان اسفندیار رها کند. غمگین و پریشان خاطر است زیرا آگاه است که کشنده اسفندیار سرانجام خوبی ندارد. با این حال

تهمتن گز اندر کمان راند زود

بدان سان که سیمرغ فرموده بود

بزد راست بر چشم اسفندیار

جهان تیره شد پیش آن نامدار

خم آورد بالای سرو سهی

ازو دور شد دانش و فرهی

نگون شد سر شاه یزدان پرست

بیفتاد چاچی کمانش ز دست

گرفتش خش و یال اسب سیاه

ز خون لعل شد خاک آوردگاه

چه توان کرد؟ تراژدی همین است مالامال از پند و اندرز تا آدمیان با تاریخ زندگی کنند و از گذر زمان و خلق جمله ها درس بیاموزند.

این دومین بار است که پهلوان ملی وطنمان در رثای دو شاهزاده می گرید، در سوک سیاوش بیگناه و در ماتم اسفندیار.

کدام ایرانی است که با خواندن شاهنامه و داستان های شورانگیز آن منقلب و دگرگون نشود؟ اندیشه خلاق فردوسی بزرگ این «نامورنامه » را به بهای گذر زندگی پر ماجرا و مالامال از رنج خود و بخاطر عظمت و سرافرازی ایران زمین و زنده کردن زبان شیوای فارسی آفرید و موجب بقا و بالندگی مردم این سرزمین شد.

سام پیروز