گواتمالا سرزمینی كه دوستش دارم

در سال ۱۸۹۹ «میگل آنخل آستوریاس» متولد می شود او هم مانند دیگر نویسندگان و شاعران آمریكای لاتین و مركزی در اوضاع اقتصادی ـ سیاسی ای رشد می كند كه متغیرهای فراوانی زندگی روزمره مردم را تهدید می كند, مردم در زیست جهان خود فقیرند و این فقر حتی شناخت های اولیه آن ها نسبت به زندگی را تحت الشعاع قرار می دهد

اسپانیا مستعمره ای داشت كه «پدرو دوالواردو» آن را كشف كرده بود، مستعمره ای كه ۳۱۵ سال در اشغال آن ها ماند و همین امر موجب شد بخشی از فرهنگ بومی این منطقه دستخوش تغییرات عمده ای شود. فرهنگی كه «مایا»ها آن را طی قرن ها ایجاد كرده بودند و عموماً برپایه رمز و راز استوار بود.

اما در سال ،۱۸۳۹ این كشور آزاد شد و استقلال خود را به دست آورد و گواتمالا كشوری شد مستقل. در سال ۱۸۷۱ گواتمالا شاهدانقلابی بود كه كشاورزان آن را رقم زده بودند و در سال ۱۹۵۴ بعد از ملی كردن برخی از منابع كشاورزی كه تنها داشته های گواتمالا بود، سازمان سیا آن ها را سرنگون كرد. گواتمالا سرزمینی است كه تاكنون فراز و نشیب های فراوانی را از جهت سیاسی و اجتماعی به خود دیده است و هرازگاه با كودتاها و زمزمه های انقلاب درگیر بوده است.

در چنین شرایطی و در سال ۱۸۹۹ «میگل آنخل آستوریاس» متولد می شود. او هم مانند دیگر نویسندگان و شاعران آمریكای لاتین و مركزی در اوضاع اقتصادی ـ سیاسی ای رشد می كند كه متغیرهای فراوانی زندگی روزمره مردم را تهدید می كند، مردم در زیست جهان خود فقیرند و این فقر حتی شناخت های اولیه آن ها نسبت به زندگی را تحت الشعاع قرار می دهد. حال این فضا به دقت و با هنرنمایی نوشتاری «آستوریاس» به قدری دقیق به هنر مكتوب و داستان تبدیل می شود كه گویی بخشی از تاریخ این سرزمین و سرزمین های مشابه آن در آمریكای لاتین و میانه درحال روایت شدن است. «آستوریاس» از دغدغه هایش می نویسد، دغدغه ای كه هر روز مردم را در درگیری با آن می بیند. از جمله این دغدغه ها كشاورزی است.

كشاورزی ای كه برپایه یك یا دو محصول استوار است و هر زمان ممكن است مورد آسیب قرار گیرد، حضور امپریالیسم در تك تك شئونات زندگی مردم و این كه این سایه شوم می خواهد شیره جان این سرزمین را در رگ های خودش به جریان بیندازد و ادامه بقای خودش را ملزم به از بین بردن دیگر سرزمین ها می داند. از دیگر پس زمینه های ذهنی آستوریاس می شود به نگاه او و علایق اش به اقوام «مایا» و فرهنگ و تمدن آن ها اشاره كرد.

قوم «مایا» كه امروزه بیش از نیمی از مردم گواتمالا را تشكیل می دهد و برای خود آداب و رسوم و عادات زندگی ویژه ای دارند، در آثار «آستوریاس» نمود بارزی دارد. جهان «میگل آنخل آستوریاس» جهانی است كه در آن استعمار و استبداد ریشه های اقتصادی فرهنگی ملتی را می خشكانند و آن ها را محتاج فرایندهایی می كنند كه قدرت خودشان نیاز دارد. اما، «آستوریاس» نتوانست این جریان های اجتماعی را تاب بیاورد.

او كه تحصیلكرده حقوق بود تلاش كرد ابتدا در پست های سیاسی با این نگاه استعماری به مبارزه برخیزد، چنین بود كه در زمان ریاست جمهوری «آروالوا» سفیر گواتمالا در مكزیك شد و سپس وزارت امور فرهنگی را پذیرفت. «افسانه گواتمالا» نخستین اثری بود كه در آن «آستوریاس» تلاش كرده بود برخی سنت های زندگی مردم و آداب و رسوم آن ها را در این اثر بازگو كند، همان طور كه ذكر شد «مایا»ها با تاریخی حدود هزار سال قبل از میلاد مسیح ( ع ) تقریباً در همان حوالی زیست داشته اند و اگر به طور دقیق آن گونه كه در دایره المعارف ها آمده است عنوان كنیم از سال ۳۰۰ تا ۹۰۰ میلادی تمدن مایاها در سرزمین های مكزیك و گواتمالا سكنی داشته اند. این كتاب «آستوریاس» در واقع بازگوكننده همان فرهنگی است كه از این تاریخ و تمدن برخاسته.

● آقای رئیس جمهور!

گواتمالا همیشه درگیر اعتصاب های عمومی، كودتاها و درگیری های داخلی بوده است به طور مثال می شود یكی از آخرین كودتاهای اتفاق افتاده در این كشور را كودتای نظامی «افرین ریوس مونت» در سال ۱۹۸۲ دانست كه قدرت تا یك سال و نیم در دست «مونت» افتاد. اما روایت «آقای رئیس جمهور» روایت پنهان سایه ای است كه در همه جای متن حضور دارد. او انسان خودكامه و خودمحوری است كه با جنون و خودسری، كشوری فاسد را به وجود می آورد. این رئیس جمهور كه با توصیفات «آستوریاس» و با در نظر گرفتن افق های زمانی و مكانی «استرادا كاربررا» را در ذهن تداعی می كند.

این نكته در متن ظاهر می شود كه كلام جادویی و توان قلم فرسایی «میگل آنخل آستوریاس» در نوشتار داستانی به قدری است كه یك كتاب خوان حرفه ای روزها و شب ها را با همان فضا می گذراند. در این داستان «دیكتاتوری» مسأله اصلی است. در فرهنگ آثار درباره این اثر آمده: این رمان كه ماجرایش در یك جمهوری بی نام آمریكای لاتین می گذرد، سراسر حول آقای رئیس جمهور تنیده شده است، شخصیتی كه نام اثر از او گرفته شده عنكبوت زهرآگین بزرگی است كه خود را در مركز تار خود پنهان كرده است.

او مانند كشور زیر فرمان خود بی نام و شوم است. او نوعی مرده كش مضحك است كه در واقع فقط در دو صحنه ظاهر می شود و در این صحنه ها نیز به نحوی غلط انداز آدمی ساده است و تنها تصویر دلخواه خود را به اطرافیان نشان می دهد. با این همه سراسر اثر را از نخستین تا آخرین فصل اشغال می كند و به هنگام غیبت، هولناك تر از هنگام حضور است، تهدیدی است دائمی منعكس در هر فردی كه امروز جاسوس است، فردا شكنجه دیده و محكوم».

تا به حال احتمالاً رمان ها یا فیلم هایی دیده اید كه از ابتدا فشارهای روانی متعددی بر ذهن شما وارد شود، فشارهایی كه شما را به خستگی و تبعید به دنیایی كه از فساد، فقر، كینه و نفرت مالامال باشد، ببرد. این رمان كه بیش از نیمی از آن در چهار روز می گذرد نفی بسیاری از ارزش های اخلاقی و عرفی است، وجدان های مرده ای كه مبتذل شده اند افرادی كه خودشان ودیگران را نفی می كنند و در كل اضمحلالی كه سراسر ذهن آقای رئیس جمهور را گرفته و او در پی آن است تا این تباهی را در كشورش به صورت یك اپیدمی درآورد.

● تندباد، پاپ لنبر ، چشمان بازمانده در گور

سه گانه های معروف «آستوریاس»، در تند باد حضور مردان آمریكایی در سرزمینی است كه با كار شكل گرفته است، اهالی این سرزمین فقط كار می كنند و حاصل اش را به شكلی حقیرانه خرج می كنند. «پاپ لنبر در سال ۱۹۴۵ نوشته می شود: «جو میكروتامسون» تاجری است خرده پاكه از هر تلاشی برای رسیدن به هدف فروگذار نیست. او نمونه این جمله «ماكیاولی» فیلسوف ایتالیایی است كه می گوید: هدف، وسیله را توجیه می كند.

تامسون تاجر موز است او پس از فعالیت های مجاز و غیرمجازی كه می كند این قدر در این عرصه دارای قدرت و ثروت می شود كه او را «گرین پاپ» یا «پاپ لنبر» می نامند. آستوریاس در حاشیه این روایت اصلی كه بازگوكننده درونیات و فساد یك انسان است، روایت یك عشق را هم به میان می كشد. «ماریاری» دختری است بازمانده از همان تفكر «مایا»ها، تفكری كه غالب اندیشه در گواتمالا را در خود فروبرده است، «ماریاری» همانی می شود كه دل «تامسون» را می برد. تامسون در درگیری درونی خود سرانجام او را در جهت اهداف خود فرض می كند. اما این یك اشتباه استراتژیك است كه «تامسون» مرتكب می شود.

«ماریاری» هنوز نسبت به قوم و تاریخ خود حساسیت دارد و برایش زیستن بدون این آداب و سنن امكان پذیر نیست. او كه یك سرخپوست است و ظلم های وارد شده به قومش را تاب نمی آورد و خودش را می كشد. «تامسون» مادر «ماریاری» را به زنی می گیرد و به راه خود در جهت رسیدن به قدرت و ثروت ادامه می دهد. در این میان فردی از دختر «تامسون» سوء استفاده كرده و او را با فرزندی رها می كند. «تامسون» به خواسته های نفسانی اش رسیده اما با دختری در زندگیش می ماند كه برای او آیینه دق است. دغدغه ها و حالات روانی «تامسون» و تلاش هایی كه او برای رسیدن به این موقعیت ممتاز در نظر خودش می كند می تواند فضایی باشد كه ذهن مخاطب را درگیر كرده و به رفتارهای خودش ارجا دهد.

«چشمان بازمانده در گور» رمان دیگری از این سه گانه است. آستوریاس در هنگام سفرش به پاریس زیرنظر پروفسور «ژرژ رنو» كتاب های مقدس مایاهای كهن را بررسی كرد. در این اثر آمده كه افسانه ای است كه در آن سرخپوستان مایا تا زمانی كه عدالت در سرزمین شان برقرار شود چشم های خود را در گور بازنگه می دارند، نام این كتاب از همین افسانه اخذ شده است. این رمان در كلیت خود جنبش های كوچكی را روایت می كند كه در برابر جریانات خودكامه و استبدادی قرار می گیرند.

جریاناتی كه در این رمان ها بیشتر استعماری است، در رمان «چشمان بازمانده در گور» روستاییان پس از تلاش های فراوان علیه سركوب گران می شورند. یك اعتصاب عمومی در گواتمالا شكل می گیرد و این اعتصاب ضربه غیرقابل جبرانی به اقتصاد این كشور وارد می كند، در فرهنگ آثار، درباره این اثر آمده است: «در قسمت اول یكی از شخصیت ها به نام «دون نپو» از آغاز كار كمپانی و نیز نحوه عمل بی رحمانه اتباع آمریكای شمالی برای لخت كردن بومیان یاد می كند، سپس كسی كه می توان او را شخصیت مركزی رمان دانست ظاهر می شود و این شخصیت «تایبوسان» یا «اوكتابیوسانسور» یا «خوان موندراگون» محرك انقلابی است و این سه گانه عشق او به مردم را با رابطه عاطفی ای كه او با «مالنا تاپایی» دارد پیوند می دهد. رمان چشمان بازمانده در گور رمانی مبتنی بر نظریه سیاسی است، رمانی اجتماعی كه شیوه هایی سوررئالیستی بر تكنیك آن حاكم است و همین امر آن را گاه مبهم و حتی اندكی ملال آور می كند». این است حكایت انسان های مانده در گور با چشمانی باز!

نویسندگان آمریكای لاتین و میانه عموماً از یك دریچه به هستی می نگرند، و این البته به این معنا نیست كه همه به یك شیوه نگارش دارند، بلكه به این معناست كه به دلیل اوضاع سیاسی ـ اجتماعی حاكم بر این كشورها عموماً از یك عنصر رنج می برند و رنج آن ها در واقع رنجی عمومی است. همه غالباً از استبداد و استعمار به ستوه آمده اند.

در بیشتر آثاری كه در این حوزه نوشته می شود یك دیكتاتور كه به پستی و حقارت كشیده شده دیده می شود یا مثلاً استعار یك زمین یا خانواده در جریانات مختلف اجتماعی دست مایه آثار بسیاری بوده است. این سرزمین غنی كه از نظر تمدن روزگار گذشته سرشاری دارد به وسیله همین نویسندگان توانسته در دنیای معاصر وجهه ای خاص برای خود و تمدنش بازیابد.

ماركز، یوسا، رولفو، آراگداس، آستوریاس و... از جمله نویسندگانی هستند كه دنیای پررمز و راز و مه آلود آمریكای لاتین رابه اضافه شرایط سیاسی آن به جهان شناساندند. میگل آنخل آستوریاس گرچه در كشورهای زیادی زیست، اما همیشه دغدغه كشورش را داشت شخصیت هایی كه خلق كرد همه در گواتمالا زیست می كردند، او سرزمین و آزادی سرزمین اش را دوست داشت و هرچه نوشت برای گواتمالا بود.

حسن گوهرپور