داستان زال و سیمرغ از عمیق ترین و در همان حال جذاب ترین بخش های شاهنامه فردوسی است. زال كه در ابتدا منفور پدر می شود، در ادامه داستان، عزیز و درواقع جایگاهی رفیع در زندگی او پیدا می كند. علاوه بر این زال، پدر اسطوره اصلی شاهنامه نیز می شود. از او رستم زاده می شود كه از بزرگترین اسطوره های جهانی به حساب می آید. در عین حال چه زال و چه رستم، در سایه سیمرغ است كه می توانند بمانند و نقش تاریخی خود را ایفا كنند.

آغاز همه این داستان ها به «سپیدی» موی زال مربوط می شود، همان كه زال را منفور پدر می كند.

زال، سپیدی و سیمرغ، موضوعاتی هستند كه در شعر فردوسی، جایی بزرگ دارند.

در شاهنامه فردوسی می خوانیم كه سام جهان پهلوان فرزندی ندارد و این مصیبتی است برای پهلوانی ایرانشهر كه باید از طریق نسل بعدی پایدار بماند و كاركرد پدر و پسر ادامه یابد. روزگاری دراز به انتظار می گذرد تا سام صاحب فرزندی می شود. اما زاده شدن كودك از پس این انتظار طولانی، خود آغازی دشوار در زندگی پهلوان ایران زمین است. كسی یارای آن ندارد كه سام را از چگونگی وجود فرزند آگاه كند. اهمیت امر چندانست كه وقتی دایه ای جرأت می كند و از تولد نوزاد با سام سخن گوید، فردوسی او را چنین می شناساند:

یكی دایه بودش به كردار شیر

بر پهلوان اند و آمد دلیر

خبری این چنین شگفت و هراس انگیز را با چنین جسارتی باید به سام رسانید. دایه با زبان آوری استادانه ای نوزاد را چنین وصف می كند:

تنش نقره سیم و رخ چون بهشت

برو برنبینی یك اندام زشت

(ج ۱. ص ۱۳۸)

این تقدیر پهلوانی ایران زمین است و دایه نیز هشدار می دهد كه: چنین بود بخش تو ای نامجوی.

برخورد سام با نوزادش، گویی رویارویی با نوظهورترین پدیده جهان و بدیمن ترین حادثه ای است كه برای او رخ داده است.

در زمین سیستان شخصی به نام سام بن نریمان بود.

زن وی آبستن شد. پسری بزاد سیه چون قیر و مویی سپید چون شیر.

سام گفت: «من سپیدم و مادرش سپید است، فرزند چرا سیاه است این مگر از نسل دیو باشد.» وی را به كنار دریا برد تا ماهی وی را بخورد.(۱)

اگر تاكنون آرزوی فرزند جهان پهلوان را می آزرده است اینك وجود فرزند، او را دچار مشكلی پیچیده تر و آزاری سخت تر كرده است. تاكنون نگران تداوم خویش بوده است و اینك كه عامل ادامه كاركرد خود را بازیافته تازگی و بدعت آن را برنمی تابد. كودك زاده شده است و ادامه نسل میسر گردیده و اما آیا این خود ادامه پهلوانی به شیوه سام نیز تواند بود؟

چنین واقعه ای ظلمی آشكار بر سام است و نشانه ای است شگفت از نامرادی و ناامیدی او. انگار گناهی عظیم از او سر زده است كه به خاطر آن به چنین مجازاتی مبتلا شده است.

بدین ترتیب سام میان دو امر گرفتار است. اگر این موجود به همین صورت و سان باقی بماند، او مجبور به ترك جامعه است و زندگی در ایران برایش میسر نیست و اگر در ایران باید بماند ناگزیر است كه مهر و علاقه از چنین فرزندی ببرد.

سام كه تبلور سنت و فرهنگ پهلوانی است، پهلوانی ایران را برمی گزیند. از پس این حیرت و ناامیدی دردآور، قرار بر آن می شود كه كودك را پنهانی از جامعه دور كند. اما او را به جایی باید برد كه پلیدی اش آدمیان را نیالاید.

مكانی چندان دوردست و نایافتنی كه تنها سیمرغ بر آن آشیان می تواند داشت. گویی این ننگ را باید از همه سرزمین هایی كه بشر در آنها می زید دور كرد.

این هستی اهریمنی، تهدیدی است برای انسانهایی كه زندگی شان در گرو سنتی است كه هر گونه بدعتی را طرد می كند و آن را پیوندی با وجود اهریمنی می انگارد.

اما در وجود این كودك نیز چندان بدعت و شگفتی هست كه ذهن ساده و یك بعدی انسان سنتی آن را درنیابد. او بیگانه ای است كه در میان آدمیان همسان و همشكل به ظهور رسیده است.

عنصری ناشناخته و غیرطبیعی در اوست كه نمی تواند آدمی وار باشد. پس ناگزیر در رابطه با نیروهایی است ضد آدمی یا غیر آدمی.

اما اگر سام را یارای پذیرش فرزند نیست، خود در عمل كاری می كند كه پیوستگی این موجود را با عناصر ناشناخته و مرموز گیتی، روشن می سازد.

یعنی از سویی رسم و راه جامعه سام كه از پذیرش و پرورش چنین مخلوقی درمانده و از سویی نیز همان رازی كه در وجود كودك نهفته است و آدمیان را می هراساند سبب می شوند تا او به موضعی رانده شود كه همدم و همراز خود اوست.

پس طرد این مخلوق، از نهادهای اخلاقی و فرهنگی، ازمیان بردن او نیست بلكه سپردن اوست به عواملی كه با هستی اش آمیخته اند. از این روی، سام او را به البرز می برد و در كنار سیمرغ رها می كند.

اراده ای كه چنین موجودی را از میان آدمیان برآورده، سام را وسیله ای می كند، تا آفریده او را به موضعی كه شایسته رشد و پرورش اوست برساند.

چنین مخلوقی نمی توانست یك باره از آشیان سیمرغ بر آدمیان نزول كند، او باید از آدمی زاده می شد، اما پس از زاده شدن، از آدمی دور می ماند، تا عناصر طبیعی وجودش ببالد و به هنگام بر زندگی ایرانشهر نازل شود.

البرز و سیمرغ تا اینجا، مكان و موجودی دور و بیگانه با اجتماع بشری اند. اما انتخاب این دو از سوی حماسه و اساطیر به منظور دیگری است. اگر این دو برای تفكر سنتی و عادی، دست نایافتنی و غریبند، برای تخیل نوگرایی كه این چنین موجودی را پرداخته است دو موضع و موجود آرمانی و مقدس اند.

هجرتی كه بدین گونه برای این كودك اساطیری پیش می آید فرصتی است به منظور آشكارشدن نیروهای مقدسی كه در هستی او با عناصر اهریمنی آمیخته است.پس اگر این كودك سپید و مرموز در همین محیط پذیرفته می شد، دیگر هستی او چنین رمز و رازی نداشت.

سپیدی

در هستی زال، عوامل و عناصر مبهم و ناشناخته، یكی پس از دیگری در تأیید و تكمیل هم رخ می نمایاند تا ضرورت اساطیری او برای حماسه ملی آشكار گردد و مراحل وجودی اش با تحول و تكامل حماسه پیوند یابد.

چگونه و چیستند این عواملی كه هستی زال را تشكیل داده اند؟ از كجا و چرا چنین در كنار هم و با هم وحدتی ارائه كرده اند كه بینش حماسی نیازمند آن بوده است؟

نخستین عامل، همان سپیدی اوست كه تضادش را با ارزشهای فرهنگی و پهلوانی جامعه آشكار كرده است.عاملی كه بی درنگ از سوی سام به اهریمن و دیو منسوب شده است هیأتی غیرعادی و نامعلوم كه با آنچه از بشر تصور كرده اند، مغایر است. رانده شدن او به سبب این رنگ، شدید ترین تجلی حس نفرت و احساس وحشت گروهی از آدمیان است نسبت به سپیدی موجودی كه با آنان فرق دارد.موجودی سپید و آمیزه ای از وحشت و حرمت كه بر بنیادی مقدس و والا چون جهان پهلوانی سام برآمده است. اگر اهریمنی است پس چگونه بر این زمینه ایزدی تجلی كرده است و اگر ایزدی است پس از چه روی چنین به وحشت می افكند و بیگانه می نماید؟


شما در حال مطالعه صفحه 1 از یک مقاله 2 صفحه ای هستید. لطفا صفحات دیگر این مقاله را نیز مطالعه فرمایید.