نی نامه در اشعار مولوی

مولانا جلال الدین, شاعر و عارف بزرگوار در دیباچه دفتر اول مثنوی تصریح می كند كه به استدعای حسام الدین چلبی در تطویل منظوم مثنوی اجتهاد به جای آورده است كه ظاهراً به موجب آن هنگامی كه حسام الدین چلپی از وی درخواست كرد تا از نظم غزلیات باز ایستد و منظوم مثنوی گونه ای به شیوه الهی نامه سنایی حدیقهٔ الحقیقهٔ تصنیف نماید

مولانا جلال الدین، شاعر و عارف بزرگوار در دیباچه دفتر اول مثنوی تصریح می كند كه به استدعای حسام الدین چلبی در تطویل منظوم مثنوی اجتهاد به جای آورده است كه ظاهراً به موجب آن هنگامی كه حسام الدین چلپی از وی درخواست كرد تا از نظم غزلیات باز ایستد و منظوم مثنوی گونه ای به شیوه الهی نامه سنایی (حدیقهٔ الحقیقهٔ) تصنیف نماید. وی از گوشه دستار خویش پاره ای كاغذ بیرون آورد كه شامل ابیات «نی نامه» بود و خود از پیش به همین شیوه ساخته بود.

هنر نی سازی از دیرباز در میان مسلمانان و به طور اخص در آناطولیا همانجایی كه مولانا بوده رواج داشت. علاوه بر آن در طب قدیم (دوره میانه اسلامی) نی كاربرد تسكین دهنده شفاعت بخشی داشت. در واقع مولانا در سرزمینی می زیست كه به موسیقی عنایت می ورزیدند و در این میان نی، ساز اصلی مردم آن دیار به حساب می آمده است.

باید به این مساله توجه داشت كه جهان اندیشه مولانا كمال گرا است و روح خطیر و ذهن كل گرای مولانا همواره به اعلی گرایش داشته و از هر پدیده ای به تمثیل و اشاره و داستان استفاده ماورایی می كرده است.

بنابراین هر كسی از سخنان برگزیده مولانا به شیوه تفكر و فهم خویش استنباط می كند. چنانچه مولانا خود متذكر شده است كه «هر كسی از ظن خود شد یار من.»

در اشعار مولانا نی در معانی مختلف به صورت تمثیلی به كار رفته است كه گاهی از زبان نی و بعضاً هم خطاب به نی سخن سروده است.

بشنو از نی چون حكایت می كند

از جدایی ها شكایت می كند

«نی» ناله و شكایت از دوران هجران و دوری از یار سر می دهد. (شاید منظور فراق از شمس تبریزی باشد.) زیرا آنچه شاعر را وادار به نگاشتن نی نامه كرد متأثر و تحت الشعاع انقلاب و دگرگونی هایی بود كه از وجود شمس در وی نمایان گشت. زیرا كسی كه غزلیات عظیم و پرحجمی را با تخلص شمس تبریزی نگاشته باشد بعید است روزگاری را بدون تفكر به شمس به تصنیف مثنوی گذرانده باشد، اما «نی» از این كه از نیستان بریده شده است به خود می بالد و داد از غم هجران را نه به دلیل آن كه از هم جنسان خود دور افتاده است بلكه به دلایل ذكر شده سر می دهد.

كز نیستان تا مرا ببریده اند

از نفیرم مرد و زن نالیده اند

پس زمانی كه نی از نیستان ممتاز و برگزیده گشت به خلود می رسد و برای همیشه باقی می ماند.

آتش است این بانگ نای و نیست، باد

هر كه این آتش ندارد نیست باد

یعنی نی به وسیله بانگ و درونمایه ای كه عاری از هرگونه پوچی و بیهودگی است فریاد عشق سر می دهد و هرنی ای كه به این درجه نرسد در نیستان فنا و نابود می شود. نای سوز و گداز عشق را یادآور می شود.

آتش عشق است كاندر نی فتاد

جوشش عشق است كاندر می فتاد

نی همدم و هم نشین انسان می شود با وی به درد دل می پردازد به طوری كه نوای دل انگیزش ناخودآگاه آشكار كننده برخی از اسرار نیز می شود.

نی حریف هر كه از یاری برید

پرده هایش پرده های ما درید

نی گاهی انسان را غمین و پر درد می كند گویی انسان درد دلش را در مقابل كسی مرور می كند یا به عبارتی معلول محركی واقع می گردد كه در آغاز تداعی مكنونات درونی اش دچار غم و ناراحتی می شود، اما بعد از مدتی سبك می شود و درد دلش تسكین می یابد.

همچو نی زهری و تریاقی كه دید

همچو نی دمساز و مشتاقی كه دید

نوای نی بازگو كننده و نقطه شروع بر آغاز داستان ها می گردد.

نی حدیث راه پرخون می كند

قصه های عشق مجنون می كند

قصه هایی كه از عشق و عاشقی می گویند و مشقت ها و فراز و نشیب هایی را كه عاشق متحمل می گردد. اما عاقبت همه آنها به سوی وحدت و حقیقتی یگانه سوق می یابد. همانگونه كه در داستان عاشق شدن پادشاه بر كنیزك چنین می گوید.

عشق هایی كز پی رنگی بود

عشق نبود عاقبت ننگی بود

زانكه عشق مردگان پاینده نیست

زانكه مرده سوی ما آینده نیست

عشق آن زنده گزین كو باقی است

كز شراب جان فزایت ساقی است

در این ابیات به این مساله اشاره می شود كه همه كس نمی تواند واقعیت آن سخنان (سخن عشق) را درك كنند. برای دركش باید در آن شرایط و در حالت سكر و از خود بیخودی قرار بگیرد.

محرم این هوش جز بیهوش نیست

مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در نیابد حال پخته هیچ خام

پس سخن كوتاه باید والسلام

می گوید تا تعلقات دنیوی از قبیل مال و ثروت و وابستگی های مادی را از خودت دور نكنی و حریص و آزمند باشی همانگونه كه در ابیاتی چنین می گوید:

گر بریزی بحر را در كوزه ای

چند گنجد قسمت یك روزه ای

كوزه چشم حریضان پر نشد

تا صدف قانع نشد پر در نشد

همچنین متذكر می شود كه اگر اندیشه ات را ارتقا نبخشی آن زنگار و تیرگی هایی كه بر روحت رسوخ كرده است خود حجاب و مانعی برای عدم درك دیگر حقایق می گردد:

آینت دانی چرا غماز نیست

زانكه زنگار از رخش ممتاز نیست

عروج و رهایی از جسم را در وارستگی و عشق الهی می انگارد و همان عشق را نیز مسبب هرگونه تحول و دگرگونی برای رسیدن به آمال معنوی و حقیقی می داند.

جسم خاك از عشق برافلاك شد

كوه در رقص آمد و چالاك شد