( خانه ام ابری است )

در شب سرد زمستان

مانده از شب های دورادور

بر مسیر خاموش جنگل

سنگچینی از اجاقی خرد،

اندرو خاكستر سردی.

همچنان كاندر غبار اندوده اندیشه های من ملال انگیز

طرح تصویری در آن هر چیز

داستانی حاصلش دردی

روز شیرینم كه با من آتش داشت

نقش ناهمرنگ گردیده

سرد گشته، سنگ گردیده؛

با دم پاییز عمر من كفایت از بهار روی زردی.

همچنانكه مانده از شب های دورادور

بر مسیر خاموش جنگل

سنگچینی از اجاقی خرد

اندرو خاكستر سردی

هفتاد سال پیش كودكی در یوش مازندران دیده به جهان گشود كه مقدر بود بعدها نیمای نیماور (نام آور) گردد. نیما در طی زندگانی ادبی خود در داستان نویسی، نمایشنامه نویسی، نگارش مباحث ادبی به آزمایش پرداخته است، ولی آنچه كه او را نامبردار ساخته جنبه شاعری او است. در شعر او مراحل مختلفی طی شده است: سرودن اشعاری كه شكل و قالب و مضمون آن ها به سبك قدماست؛ سرودن اشعاری كه شكل و قالب آن ها به سبك پیشینیان است ولی مضمون آن ها نو و بكر می باشد و سرودن اشعار به سبك نو. از این سه نوع، آنچه كه شخصیت نیما را نشان می دهد دسته اخیر است.

نیما شاعری است كه دوست دارد چنان كه هست خود را بشناسد و شناخته شود.

نیما می گوید: «من پرنده عجیبی هستم كه در شهرها به صدای اول، همه دور من جمع شده و كم كم وقتی كه نمی توانند مرا و اسرار مرا بشناسند از من دور می شوند...»

نیما شاعری است كه برخلاف اكثر قریب به اتفاق شاعران گذشته فارسی زبان، همواره در آثار خود حضور دارد و میان او و شعر او فاصله ای نیست. شاعری كه هم به فردیت خود عشق می ورزد و هم به جمعیت دیگران و عاشقی كه هم شیفته محبوب و هم شیفته همه انسان ها است.

نیما كه با رفتار ویژه زبان و با بیان نو بافت خود، مقصد و مقصود خویش می جوید و در واقع منظومه «افسانه» از لحاظ سیر اندیشگی، به منزله طلیعه كوشش ها و پرسش های آثار بعدی و معرفت تدریجی به محتوای و محتوای شعر و زندگی سال های آینده او است.

از همه مهمتر تجلی سمبولیسم كه خود مكتب ادبی غالب «نیما» هم در «افسانه» و هم در دوره های مختلف شعری او است. چه در حد واژه های نمادین مستقل امثال «ظلمت»، «روشنی»، «صبح»، «شب»، «خروس»، «زمستان» و... و چه در قالب كل شعرها همچون اشعار «ققنوس»، «غراب»، «مرغ آمین»، «خانه ام ابری است» و... نباید ناگفته گذاشت كه جز سمبولیسم، گاه جلوه هایی از مكاتب دیگر را نیز اگر چه كمرنگ در دوره های مختلف شعر او می توان دید.

مثلاً جلوه ای از سوررئالیسم را در «گل مهتاب» یا رئالیسم را در «دانیال» یا رمانتیسم را كه فضای غالب شعرهای اولیه او را دربر می گیرد، اما در عین حال باید به این نكته توجه داشت كه جز سمبولیسم كه زبان بارز شعر نیما است و شاعر با آگاهی به حضور و ظهور سمبول ها توجه دارد، تجلی گاه گاهی مكاتب دیگر به اغلب احتمال معلول حالت و موقعیت نیما در زمان و مكان ویژه او بوده است.

دامنه سرسبز مازندران با گله ها و ابرها و مه ها و درخت ها و جنگل و آسمان و دریایش، گوشه ای از چشم انداز شاعری عاشق یا عاشقی شاعر كه آینه تجلی معشوق می شود و معشوقی كه حتی اندیشه ها و مفاهیم ذهنی عاشق را به شكل طبیعی و عینی در می آورد.

وی شاعری است با احساس یك روستایی و یگانه ای كه همواره با چشم دیگر به درخت و حیوان و انسان می نگرد و در كمال صمیمیت، دلشكسته و دلزده شهر و شهریان و دلداده و دلبسته روستاییان و روستاست.

من خوشم با زندگی كوهیان

چون كه عادت دارم از طفلی بدان

به به از آن آتش شب های تار

در كنار گوسفند و كوهسار

(قصه رنگ پریده...)

اگر نقطه ای بشناسیم، یا بخواهیم بشناسیم برای تحول شعر جدید فارسی، اوست و در اوست آنچه اصلی و حقیقی است و در آثار اوست كه همه عناصر لازم تحول را می توانیم ببینیم و نشان دهیم. نیمایی كه از همان آغاز با توجه به مردم «انگاس»، به خانواده های فقیر، به دهقانان بدبخت، به صیادان زحمتكش و مصایب گوناگون اقشار مختلف نهایت عنایت خود را به مساله درد و رنج انسان های ستمدیده و مظلوم نشان داده است.

به زندانیان تهی دست (در «محبس») به پیران ناتوان با كار زیاد و متراكم (در «خار كن») به سربازان فقیر قفقاز و بیداد تزار (در «خانواده سرباز») به تلاش و كوشش صیادان و كرجی بانان (در «شمع كرجی») به اعدام شدگان بی گناه (در «سرباز فولادین»).

شاعری اهل داد كه از بیداد بیدادگران فریاد می زند، از ظلم ستمگران رنج می برد و به مظلومیت ستم بران دل می سوزاند. او كه همواره بر بام شعر خود بر زندگی همه آدم ها اشراف دارد، به مادر بی همسر و پسر بی پدر (در «مادری و پسری») به بچه های گرسنه در كلبه خراب (در «ناروایی به راه») و از این نمونه ها بسیار و در واقع وجود همه این ناكامی ها و ناروایی هاست همراه با اوضاع خاص اجتماعی و اختناق عصر رضاخان كه او را به تدریج دچار یأس و حرمان می كند، اما از آنجا كه او در عین فردیت و توجه به حالت و روحیات شخصی خود در اشعار گوناگون، یك شاعر اجتماعی است، در نهایت پای بر سر یأس می گذارد و با آرمان بر هم زدن جهان و در افكندن طرح نو به امید دل می بندد.

شاعری كه دلبسته سعادت بشری و با رسالت پیامبری است و معتقد به رسیدن روزی كه عنقریب از راه خواهد رسید و هر كس بانگ جرس فریاد رس را خواهد شنید. پیامی كه در بسیای از شعرهای او همچون چراغی است كه ناگهان جهان تاریك را روشن یا همچون جادویی است كه درخت ارغوان خشك را در پاییز وحشت انگیز به گل می نشاند.

این همه جوشش و كوشش در وجود انسان شاعری است كه در عین سادگی و شكنندگی خود می داند كه رندی خستگی ناپذیر و تواناست و مطمئن به راه و كار خویش. پس از ۳۰ سال مرارت و رنج و كلنجار رفتن با كلمات و رفتار ویژه آن ها در جهت تشكیل و ایجاد شعری با ساختار دیگر و با زبان و بیان تازه و نو و متناسب با «دید» و بینش شاعر هنرمند امروزین او را به شعر مطلوبی كه منظور او است راه می برد و این منظور مطلوب، جز چند مورد مستثنا در ۱۰ سال آخر عمر او به حاصل می آید.

از سال ۲۷ ۱۳۲۶ تا ۳۷ ،۱۳۳۶ حدود ۲۰ شعر كوتاه در دو سوی شعر بلند «مرغ آمین» می درخشند. شعرهای «مهتاب»، «اجاق سرد»، «ماخ اولا»، «جاده خاموش»، «در شب سرد زمستانی»، «ترا من چشم در راهم» پس از «مرغ آمین» شعر بلندی كه نمایشی ترین اثر شاعر و از نظر پرداخت و ساخت و اصل مصراع بندی و زبان و بیان دراماتیك و جوهراندیشگی موفق ترین شعر بلند نیما است.

پیروزی شاعری با فطرت شاعرانه، بیتاب و ناآرام كه از هر شعرش صدای نبض او را می توان شنید.

به گفته دكتر پور نامداریان در مجموعه كتاب «خانه ام ابری است»: «نیما با دو چشم به جهان می نگریست و شاعران كلاسیك با یك چشم.»

چرا نیما را نقطه اصلی دگرگونی و به كمال رساننده آن می دانیم؟ به حكم آثارش نیما هم مرحله انتقالی را طی كرده است و بسیاری از آثارش در همین مرحله است، ضمن این كه در كل متوجه شیوه خراسانی است و زبان او نیز به این شیوه، بیش از دو شیوه دیگر نزدیكی دارد، اما بنابر اشاره های مكررش در نوشته های مختلف چنین پیداست كه بیش از هر شاعر كلاسیك ایران به «نظامی» متوجه و در مثنوی هایش متاثر از زبان اوست:

در هم انداز حرف ها به دهن

گرم بگشای گونه گونه سخن

آینه بند این فسانه نغز

اوست كز پوست می گشاید مغز

از سر رادی و تمام دهی

كرده ازداده گنج خویش تهی

از لحاظ داستان پردازی و فضای خاص نیز تحت تاثیر یكی از حكایات هفت گنبد نظامی است. او قدم به قدم كامل تر شد و همچون پروانه ای كه از همان پیله ها و كارگاه های ابریشمین مستحكم، لطیف و سودمند قدیم برآمده است و همه چیزش خَلقاً و خُلقاً با گذشته متفاوت است.

نیما می گوید: «این تاریخ مقارن بود با آغاز دوره سختی و فشار برای كشور من، ثمره ای كه این مدت برای من داشت این بود كه من روش كار خود را منظم تر پیدا كنم روشی كه در ادبیات زبان كشور من نبود و من به زحمت عمری در زیر بار خودم و كلمات و شیوه كلاسیك، راه را صاف و آماده كردم و اكنون پیش پای نسل تازه نفس می اندازم...»

این سخنانی است كه نیما در ۱۳۲۵ شمسی گفته، مثل گزارشی كه از مسوولیت و رسالت خود به كنگره اهل قلم كشورش داده باشد.

بعد از سال ها یعنی در اواخر دوره بیست ساله بود كه نیما كم كم از چله خود بیرون می آمد. بیرون آمد و دیدیم كه از این سفر روحانی كه عبارت باشد از غور و مطالعه در ادب قدیم و پاره ای عربیات، خاصه ادب معاصر عرب، و همچنین طرفی مطالعات در هنر ره آوردی نیز داشت كه نتیجه مطالعاتش بود و می رساند كه در این سال ها، مرد، مایه گرفته، كم از این كه به چشم اندازهای تازه ای دست یافته. در بعضی جاها كه نیما به سبك خود اشاراتی دارد، برای آنان كه مرادشان از شعر تفنن محض یا فریب نیست، بلكه شعر را در مقام زاده (نه زائده) ای از بلوغ جامعه و فضیلتی از فضایل بشری و برآورنده حاجتی از حاجات معنوی آدمیان و پناهی و معتصمی برای ارواح خلایق به جا می آورند، آن اشارات آموزنده و روشنگر است مثلا در اینجا كه می گوید:

«هر چند كه فشار زندگی آسان مرا به راه خود انداخت اما رمیده خیلی دیر رام شد. هر سنگ با چه كند و كاو برآورد دقیق از جا كنده شد و پل به روی آب با چه روز و شب های پرزحمت طرح بست تا دیگران آسان بگذرند و دیوانه ها به آب زده بگویند: پل لازم نیست! اما در پیش پای كسی كه می گوید لازم است، هر كار بعدی در عالم هنر از یك كار قبلی آب می خورد...»

نیما، به این اعتبار كه شعرش در قلمرو شعر ناب و بری از آمیختگی و آلودگی است و سرشار از عصمت و صفای روستایی، به بابا طاهر می ماند؛ مخصوصا حساسیت و سوز سخنش، و به این اعتبار كه در كنه اعراض تصاویر و تماثیل و واقعیات عینی، جواهر شعرش متكی به قائمه فكری و عمق دردهای بشری است و جهان بینی دارد، به خیام می ماند، البته بی قاطعیت و صراحت خیام كه از لطائف هنر اوست، بلكه با ابهامی غالبا معتدل. و این ابهام زاییده همان بیان تمثیلی و توبه دار و عینی اوست.

نیما مردی بود جنگل زاد و كوه پرور كه بی هیچ قیل و قالی، دور از همه، دور از محافل و منابر رسمی، كار خویش را پیش می برد، تجربه و كار و كار... بسا كه می ساخت و ویران می كرد؛ می پرداخت و باز به دور می انداخت تا رفته رفته راه را پیدا و سرانجام با گامی بلند و جهشی بزرگ این درشتناك بادیه را درنوردید و پیروز به قله برآمد. باید گفت كسی كه نخستین بار به سرودن شعر در این نوع وزن ها آغاز كرد و آن را كمالی و نظامی تمام داد نیما بود كه سال ها پیش به دنبال كاوش های خود، این بدعت و ابتكار را پایه گذاشت. او همه عناصر و اجزای شعر را، وسایلی برای خدمت به معنا و بهتر رساندن مفهوم و هر چه تمام تر القا كردن حیات خود می دانست. و از این رو وقتی كه تعهد ابلاغ معنا و القای حس و عاطفه ای می كرد؛ به تناسب و هماهنگی همه عناصر توجه كامل داشت. بی قید و بند نبود و از سر هیچ یك سرسری نمی گذشت. این است كه دقت و تاكید او درخصوص شكل و فرم دقتی كاملا منطقی و لازم است. شعر و سخن نیما، سازی همنوا با اسرار زندگی او و سرود پویای زمانه اوست هر تكه از هر منظومه او دارای زندگی و زایندگی تازه ای است و پیوسته و هم آواز و هماهنگ با تكه های دیگر آن مجتمع و تركیب كلی و همه پاره هایش مثل ساعتی كامل و كوك است كه درآن تعبیه ها و دنده ها گردنده و كشنده های كوچك و بزرگ با هماهنگی یك سخن می گویند، می گویند: «سوی شهری خاموش، می سراید جرسی.»

اما به راستی «نیما» كیست و چه كرده، و این كه راجع به كار او و شخص او چه می توان گفت.

نیما تنها مصراع ها را كوتاه و بلند نكرده و تنها زبان محاوره و مردمی را به جای زبان ادب نیاورده و تنها زبان شعر را به طبیعت نثر نزدیك نكرده و تنها فاصله میان شعر و شاعر را از میان برنداشته و تنها از هنجار زبان تجاوز نكرده، بلكه ضمن این كه همه این كارها و بسیاری كارهای دیگر را انجام داده، مهم ترین وجه تمایز و تشخص او، در حقیقت «دید اوست و بس. یعنی نگاه تازه او به جهان، نگاهی كه به این شكل، پیش از «نیما» از چشم هیچ كس ساطع نشده است. نگاهی كه شعر را آینه زندگی بداند و زندگی را آینه شعر:

«من زندگی را با شعرم بیان كرده ام» نیما یوشیج

نیما با آثار و افكار خود، ما را به چگونگی شعر و تعریف شعر به معنای امروز و بافت های جدید زبان شعر امروز آشنا ساخت و یاد داد كه شاعر امروز باید هم ابزار كار خود را نو كند و هم نگاه و دید خود را، دیدی كه ازآن انسان امروز است، زندگی ساده و طبیعت اطرافش.

هر یك از ما تنها برگرده زمین

به نوری از خورشیدم وابسته ایم

و ناگهان، غروب می شود

گرامی بداریم یاد نیما یوشیج را و ارج بشناسیم یادگارهای عزیزش را. زیرا كه او یكی از بزرگ ترین نمایندگان هنر و فرهنگ ملی ما، یكی از گرانمایه ترین فرزندان آب و خاك و سرزمین كهن ما، پاسدار شرف و حیثیات انسانی و خدمتگزار ملت ما بود: زیرا كه او زبانه و زبان گویای زمانه ما و آتش جاودانه ما بود. بیاموزیم از او شكیبایی و بردباری را و شرافتمندانه وفادار بودن به نیكی را و بی ریایی و بی ادعایی را. بیاموزیم از او خشم و خوشی های نجیب را، بیاموزیم از او مردانه به كار بزرگ دل بستن را. زیرا كه او در كار بزرگ خویش مردانه دل بسته بود زیرا كه او مرد بود، مردی مردستان كه در زمستان ۱۳۶۸ بدرود گفت.

● منابع:

▪ بدعت ها و بدایع نیما یوشیج - مهدی اخوان ثالث

▪ نیما یوشیج - محمد حقوقی

▪ نقد و بررسی كتاب خانه ابری نیما - دكتر تقی پورنامداریان

▪ مقالاتی در باب نیما یوشیج - شهرام پرستش