اولین معنایی که این کلمه برای ما دارد این چنین است و اثر کتاب هزارو یک شب هم همین جا است. چیزی به عنوان شرق احساس شده است، چیزی که در اسرائیل حس کردم اما نمی دانم که آیا می توان پدیده را تعریف کرد یا نه، وانگهی نمی دانم لازم است چیزی را که همهٔ ما قلباً حس کرده ایم تعریف کنیم. و من می دانم که معانی مختلف این کلمه را مدیون کتاب هزار و یک شب هستیم.

اول ابه این کتاب فکر می کنیم؛ و پس از آن است که به یاد مارکوپولو می افتیم یا افسانه های ژان کشیش، آن رودخانه های شنی که ماهی طلایی دارند. و در درجهٔ اول به اسلام فکر می کنم.

تاریخ این کتاب را ببینم و بعد ترجمه های آن را. مأخذ کتاب ناشناخته است. می توانستیم به این کلیساهای بزرگی فکر کنیم که به ناحق گوتیک نامیده شده اند واثر نسل های بشری هستند. ولی در این جا اتفاقی اساسی وجود دارد و آن این است که کارگردان و سازندگان کلیساهای بزرگ کاملاً می دانستند چه کار دارند می کنند. برعکس هزار و یک شب به طرز اعجاب آوری ناگهان ظاهر می شود. داستان ها اثر هزاران نویسنده هستند که هیچ کدام آن ها گمان نمی کرد که مشغول آفریدن کتاب مشهوری است، یکی از مشهورترین کتاب های تمام تاریخ ادبیات، کتابی که، می گویند، در غرب بیش تر بدان اهمیت می دهند تا در شرق.

اکنون مطلب جالبی را ببینیم که بارون هامر پورگشتال برایمان نقل می کند، شرق شناسی که لین و برتون معروف ترین مترجم های انگلیسی هزارویک شب، از او با تمجید نام می برند. از آدم هایی صحبت می کند که آن ها را Con fabulatores nocturni می نامند. مردان شب زنده داری که قصه می گویند. مردانی که حرفهٔ آن ها تعریف کردن قصه ها است در طول شب. از یک متن قدیمی نقل می کند. اولین کسی که نقل این داستان ها را شنیده است و مردان شب زنده دار را گردآورده است که این داستان ها را برایش تعریف کنند، تا بی خوابی اش را از یاد ببرد، اسکندر مقدونی بوده است. این قصه ها می بایستی افسانه بوده باشند. تصور می کنم که جذابیت افسانه ها اخلاقیات آن ها نیست. چیزی که ازوپ و افسانه پردازان هند را به وجد آورد تصور حیواناتی بود شبیه انسان های کوچک با کمدی ها و تراژدی های شان. فکر نیت اخلاقی بعداً اضافه شد: مهم این بود که گرگ با بره و گاو با خر یا شیر با بلبل حرف بزند.

پس ما اسکندر مقدونی را داریم که قصه هایی از زبان شب زنده داران گم نام می شنود که حرفه شان قصه گویی است. و این امر قرن ها ادامه یافته است لین در کتابش:Account of the Manners and Customs of the Modern Egyptians (آداب و رسوم مصری های امروز) تعریف می کند که در حدود ۱۸۵۰ قصه گوها در قاهره بسیار بوده اند. و پنجاه تایی از آن ها داستان های هزارویک شب را تعریف می کردند.

یک رشته داستان داریم. رشتهٔ هند که بنا به گفتهٔ برتون و کانسینوس ـ اسنس، مؤلف یک نسخهٔ قابل ستایش اسپانیایی، هستهٔ مرکزی کتاب را تشکیل می دهد. این رشته بعداً به ایران می رود. در آن جا این داستان های را تغییر می دهند، غنی تر می کنند و عربی می کنند. آخر سر به مصر می رسد. این مسئله در اواخر قرن پانزدهم اتفاق می افتد. از این دوره اقتباس دیگری به جا می ماند که به نظر می رسد از اقتباس دیگری ناشی می شود که این یکی ایرانی است و نام آن «هزار افسانه» است.

چرا اول هزار و سپس هزار و یک شب؟ فکر می کنم که دو دلیل برای آن وجود دارد. دلیل اول خرافاتی است ( در این جا خرافات مهم است) که بنا بر آن اعداد زوج بدیمن اند. پس به دنبال عدد فرد گشتند و خوش بختانه به آن «یک» اضافه کردند. اگر در عدد نهصدونودونه ایستاده بودیم این احساس را داشتیم که یک شب کم داریم؛ برعکس به این صورت فکر می کنیم که به ما چیزی بی پایان می دهند و باز هم یک شب اضافی به آن می افزایند. گالان، مستشرق فرانسوی، این متن را خوانده و آن را ترجمه کرده است. ببینیم که هنوز شرق در این متن مبتنی بر چیست و به چه صورتی است. قبل از هر چیز به این دلیل حاضر است که با خواندن آن حس می کنیم در کشوری دوردست هستیم.

می دانیم که وقایع نگاری و تاریخ وجود دارند؛ ولی در وهلهٔ اول این بررسی ها غربی هستند. تاریخ ادبیات ایرانی یا تاریخ فلسفهٔ هندی وجود ندارد. حتی تاریخ های چینی ادبیات چینی هم وجود ندارد زیرا باین افراد علاقه ای به توالی امور ندارند. آن ها فکر می کنند که ادبیات و شعر فرایندهایی هستند جاودانه. فکر می کنم که در اصل حق دارند، فکر می کنم که مثلاً اگر این عنوان هزارشب و یک شب ( یا همان طور که برتون می خواهد Book of the thousand Nights and a Night کتاب هزارویک شب) را امروز صبح ساخته بودیم عنوان فوق العاده ای بود. اگر امروز آن را می یافتیم، با خود می گفتیم: چه عنوان زیبایی. زیبا نه تنها به این دلیل قشنگ است (همان طور که Los crepusculos del jardin غروب های باغ اثر لوگونس قشنگ است) بلکه به این دلیل که میل خواندن این کتاب را ایجاد می کند.

انسان می خواهد در هزاریک شب گم شود. می دانیم که با وارد شدن در این کتاب سرنوشت حقیر انسانی خود را فراموش می کنیم؛ و می توانیم به دنیای دیگری راه یابیم. دنیایی که از تعدادی صور مثالی و هم چنین اشخاص ساخته شده است.

آن چه در عنوان هزارویک شب خیلی مهم است این است که احساس کتاب بی نهایت را به انسان می دهد: و این کتاب بالقوه چنین است. عرب ها می گویند که هیچ کس نمی تواند هزارویک شب را تا آخر بخواند. نه از این رو که ملال آور باشد. حس می کنیم که کتاب بی پایان است.

من در خانه ترجمهٔ هفده جلدی برتون را دارم. می دانم که هرگز همهٔ آن را نخواهم خواند، اما می دانم شب ها در آن جا در انتظار من اند. ممکن است که زندگی من با بدبختی توام باشد. ولی هفده جلد را درآن جا خواهم داشت، این نوع ابدیت هزارویک شب شرقی را.

ولی چه گونه شرق را، نه شرق واقعی را که وجود ندارد، تعریف کنیم؟ می خواهم بگویم مفاهیم شرق و غرب کلی کردن است ولی هیچ شخصی خود را شرقی حس نمی کند. فکر می کنم که یک انسان می تواند خود را ایرانی یا هندی یا مالزیایی حس کند ولی نه شرقی. و هیچ کس هم خود را امریکای لاتینی حس نمی کند: ما خود را آرژانتینی، شیلیایی یا اروگوئه ای حس می کنیم. اهمیتی ندارد، این مفهوم وجود دارد. برچه پایه ای بنا شده است؟ در وهلهٔ اول بر اندیشهٔ دنیایی که از نهایت ساخته شده است که در آن مردم خیلی بدبختند یا خیلی خیلی خوش بخت، خیلی ثروت مند یا خیلی فقیر دنیای پادشاهان، پادشاهانی که نباید توضیح بدهند چه کار می کنند.

پادشاهانی که می توانیم بگوییم مانند رب النوع ها بی مسئولیت اند. هم چنین اندیشهٔ گنج های پنهان هم هست. هرکسی می تواند آن ها را کشف کند. و اندیشهٔ بسیار مهم جادو. جادو چیست؟ علیتی است متفاوت عبارت از این تصور که خارج از روابط علی که ما می شناسیم رابطهٔ دیگری هم وجود دارد. این رابطهٔ دیگر می تواند به حوادث اتفاقی وابسته باشد، به یک حلقهٔ انگشتری به یک چراغ. ما به یک حلقه انگشتری یایک چراغ دست می یابیم و جنی ظاهر می شود. این جن برده ای است که درعین حال همه جا حضور دارد. و ما را وادار به عمل می کند. این حادثه در هر لحظه ممکن است روی دهد.

داستان صیاد و جن را به یاد بیاوریم. صیاد چهار بچه دارد و فقیر است. هرروز صبح در ساحلی تورش را می اندازد. اصطلاح ساحلی اصطلاحی است جادویی که ما را در دنیای جغرافیای نامشخصی قرار می دهد. صیاد به کنار دریا نزدیک نمی شود. او به ساحلی نزدیک می شود و تور خود را می اندازد. یک روز صبح تور را می اندازد و سه بار می کشد خر مرده ای در می آید، لوازم خانهٔ شکسته در می آید و خلاصه چیزهایی بی فایده. برای چهارمین بار تور می اندازد (هر بار شعری می خواند) و تور بسیار سنگین می شود صیاد انتظار دارد که صید خوبی نصیبش شده باشد، اما آن چه بیرون می آید تنگی مسی است، از مس زرد که با مهر سلیمان مهروموم شده است. در تنگ را باز می کند. دود غلیظی از آن بیرون می آید با خود می گوید که می تواند تنگ را به مسگری بفروشد اما دود تا آسمان بالا می رود به هم می آید و شکل یک جن را به خود می گیرد.

این اجنه چه کسانی هستند؟ به آفرینشی قبل از حضرت آدم تعلق دارند. پست تر از انسانند اما می توانند غول آسا باشند. به عقیدهٔ مسلمان ها در هر مکانی جای دارند. نامرئی و ناملموسند. جن می گوید سپاس بر خداوند و پیغمبر او سلیمان. صیاد از اومی پرسد که چرا سلیمان که مدت ها پیش مرده است سخن می گوید اکنون پیغمبر خدا حضرت محمد (ص) است، هم چنین از او می پرسد که چرا در تنگ محبوس شده است. جن به او می گوید که او یکی از اجنه هایی است که بر ضد سلیمان عصیان کرده اند و سلیمان او را در تنگ محبوس کرد، سر تنگ را بست و مهر زد و در عمق دریا رها کرد. چهارصد سال گذشت و جن سوگند خورد که همهٔ طلاهای دنیا را به کسی خواهد داد که او را آزاد کند اما هیچ اتفاقی نیافتاد. سوگند خورد که به نجات دهندهٔ خود آواز پرنده ها را یاد خواهد داد. قرن ها می گذرد و وعده های او چندین برابر می شوند. آخر سر لحظه ای می رسد که قسم می خورد آزاد کنندهٔ خود را بکشد:«اکنون باید به قولم عمل کنم: خودت را برای مردن آماده کن، این نجات دهندهٔ من!» این حالت خشم جن را به طور عجیبی انسانی می کند و شاید حتی جذاب. صیاد وحشت کرده است؛ تظاهر می کند که این داستان را باور ندارد و می گوید:«چیزی که برایم تعریف کردی راست نیست. چطور، تو که سرت به آسمان می رسد و پاهایت به زمین توانستی در این ظرف جا بگیری؟» جن جواب می دهد:«مرد کم خرد، الآن می بینی.» کوچک می شود، وارد تنگ می شود صیاد فوراً دوباره او را حبس می کند و غول را تهدید می کند.

داستان ادامه پیدا می کند و لحظه ای می رسد که شخصیت اصلی آن صیاد نیست بلکه یک پادشاه است. بعد شاه جزایر سیاه است آخر سر همه چیز درهم می آمیزد. این امر از نوع خاص هزارویک شب است. به آن گوی های چینی فکر کنید که گوی های دیگری در خود دارند یا به عروسک های روسی. چیزی مشابه این در دون کیشوت داریم ولی مانند هزارویک شب به نهایت کشانده نشده است. دیگر این که تمام این ها در یک قصهٔ وسیع مرکزی واقع شده اند که همه مان آن را می دانیم: داستان سلطانی که زنش به او خیانت کرده بود و برای مانع شدن از این که دوباره به او خیانت شود تصمیم می گیرد هر شب زن دیگری بگیرد و فردا صبح او را به دست جلاد بسپرد تا این که شهرزاد تصمیم می گیرد دوستانش را نجات دهد و شاه را با داستان هایی که هرشب نیمه کاره می گذارد و از کشتن خود باز می دارد. بر این زوج هزارویک شب می گذرد و شهرزاد برای او پسری می آورد.

این داستان هایی که در داستان های دیگر جای دارند بازتاب جالبی تولید می کنند مانند لایتناهی که نوعی سرگیجه ایجاد می کند. این صناعت توسط نویسندگانی که خیلی بعد از آن آمده اند دوباره به کار گرفته شد. آن را در کتاب آلیس لوئیس کارول باز می یابیم، یا در رمان دیگرش سیلوی و برونو که در آن مسئلهٔ خواب هایی مطرح است که با خواب های دیگر در هم می روند، منشعب می شوند و متعدد می شوند.

خورخه لوئیس بورخس

برگردان: کاوه سید حسینی


شما در حال مطالعه صفحه 2 از یک مقاله 3 صفحه ای هستید. لطفا صفحات دیگر این مقاله را نیز مطالعه فرمایید.