عده ای از نویسندگان می گویند باید سنت شکنی کرد و عده ای از منتقدان می گویند سنت شکن نداریم یا اصلاً الان وقت سنت شکنی نیست, بدون اینکه بدانند سنت چیست و شکستن چیست

عده ای از نویسندگان می گویند باید سنت شکنی کرد و عده ای از منتقدان می گویند سنت شکن نداریم یا اصلاً الان وقت سنت شکنی نیست، بدون اینکه بدانند سنت چیست و شکستن چیست. عده ای می گویند باید متفاوت نوشت، بدون اینکه بدانند تفاوت فقط با استحکام در انضباط فکری و ارائه راه های مستدل و ایده های نوین شکل می گیرد نه هرج و مرج پرستی و آشفتگی غیرمنطقی و بی نظمی های در ظاهر انقلابی که هیچ تفکر مانایی در پس و پشت شان ندارند. سنت شکنی بدون شناخت سنت و کنار گذاشتن کاستی هاش و تقویت قوت هاش امکان پذیر و به کار گرفتنی نیست. این اصل مهم خدشه ناپذیر ادبی را هم نباید آگاهانه نادیده گرفت.یادمان باشد ساده عالمانه و کاشفانه نوشتن کمال مطلوب هر نویسنده است. یادمان باشد تمام نویسندگانی که متهم به سخت نویسی شده اند مدعی اند این نگاه شان ساده ترین راهی بوده است که توانسته اند به کشف و شهودی خلاقانه برسند و جز این راهی نداشته اند. یادمان باشد نشانه اش هم تقسیم بندی هایی است که به مرور زمان شامل حال آثار سخت خوانی می شود که سنت شکنانه می نمایند و بعد از مدتی در ردیف آثار کلاسیک هر کشوری قرارشان می دهند، مثل بوف کور و اولیس و چه و چه. یادمان باشد ساختار شکنان بعد از سال ها فرم گرایی در پیرانه سری آرزوی ساده نویسی کرد ه اند و یا غرورشان اجازه نداده است بنویسند یا عمرشان کفاف نداده است یا در هر صورت نوشتن به بهانه نوع دیگری از هنجارشکنی فریاد زده اند این هم گونه ای ساختارگرایی شخصی بوده است. از وطنی ها فعلاً و فقط گلشیری قابل مثال است. یادمان باشد فراموش نکنیم نقد به معنی براندازی اندیشه یا شخصیت نقدشونده نیست.یادمان باشد منتقد باید مثل داستان نویس قدرت تخیل و پیش بینی داشته باشد و نقطه ضعف ها و موج های زودگذر و رگه های مانای طلا را با جست وجوی بیشتر بجوید و فریادش بزند و اگر دورانی را تشخیص داد که موجب تضعیف ادبیات شده است با کمک نویسندگان و منتقدان دیگر و موج مثبت آفرینی به دوران بعدی برساندش تا همه با هم فریاد زده باشند «تا چه زمانی باید تجربه های گذشتگان در نوشتن و شخصیت اجتماعی شان تکرار شود و نسل بعدی همچنان دور باطل تجربه های جواب نگرفته قبلی را از سر بگذراند؟» یادمان باشد اولین انتظاری که منتقد باید از نقد سازنده یا پیش بینی کننده اش داشته باشد این است که نقدش و خودش ظرفیت نقذپذیری را داشته باشند. یادمان باشد از تئوری مرگ مولف در دوران منتقد سالاری بهره برداری شخصی نکنیم و جلسه های نقد انفرادی و جمعی مان به آخرین جلسه متهمی محکوم به مرگ بدل نشود که حتی اجازه آخرین دفاع را نداشته باشد. در خیلی از این جلسه های فامیلی بوده ام و دیده ام چطور با این حکم ازلی ابدی نانوشته و حالا تئوریزه شده با نام «مرگ مولف» چطور دهان نویسنده همخون مان را بسته اند و گفته اند که حق ندارد حرف بزند یا دفاع کند، مبادا همه جا بگویند نقدپذیر نیست. یادمان باشد با گفتن نیست و نداریم فقط اعتماد به نفس ها را از بین برده ایم و رفع تکلیف کرده ایم. در یک اثر حتی اگر یک رگه طلا وجود داشته باشد کافی است که فریادش کنیم تا بعد نویسنده اش یا دیگری یا همه مان با هم به معدنش برسیم.در این وانفسایی که بحران ادبی فقط متعلق به ایران نیست و حتی برندگان نوبل هم به کشف همان رگه ها بسنده کرده اند وظیفه تک تک افراد خانواده این است که راه های پیدایی این رگه ها را اعلام کند و استفاده هم. چاره اش این نیست که میلیون ها تومان خرج شود تا مثلاً ثابت شود بحران ترجمه داریم که البته داریم. بحران اصلی خاندان داستان نویسان ایرانی بحران تالیف و خودباوری نویسنده است. راه حلی اگر پیداشدنی باشد و گفتنی فقط باید حول همین محور بچرخد. با سمینارهای فرمایشی یک روزه و آدم های تکراری و حرف های مایوسانه همیشگی دردی از ادبیات مان دوا نمی شود. هر نفر ربع ساعت وقت دارد حرفی یا نقدی اگر دارد بزند. در این زمان کم چه می شود از بحران های ادبیات یک مملکت گفت یا حتی از یک کتاب با تمام حسن ها و عیب هاش؟ سفرهای خارجی شخصی دولتی و خصوصی نویسندگان هم کارساز نبوده است. نویسندگان حمایت شونده اغلب رفته اند آنجا خودشان و ارگان شان را تبلیغ کرده اند و طیف مقابل را عامل بازدارنده ادبیات دانسته اند. بیشترشان هم دم از رشد داستان کوتاه در ایران زده اند و مرگ رمان را اعلام کرده اند و وقتی آمده اند ایران مصاحبه کرده اند با اقتدار تمام اعتراف کرده اند که داستان های ایرانی را نمی خوانند. من نمی دانم پس این اظهارنظرها از کجا می آید؟ یا چه کسانی تشخیص داده اند آنها می توانند نماینده تمام نویسندگان ایران باشند؟ جوابگویی به این سئوال ها محتاج فریادی است که داستان نویس منتقد خلاق اغلب تشخیص می دهد انرژی گفتن اش را صرف نوشتن داستان هاش بکند، نه حرف های سوءتفاهم برانگیز. اما آخر هیچ کس نباید جوابگو باشد؟شاید به همین دلیل باشد که از داوری ها و جایزه های حمایتی اصلاً حرف نمی زنم. چون تصمیم گیرندگان شان کسانی هستند که هدف شان کشتن استعداد نویسندگان خوش آتیه است و آنها را از خاندان دور کردن و به روزمرگی کشاندن. مدیر فرهنگی با تمام حسن نیتش (اگر داشته باشد) از خانواده داستان نویسان نیست و نمی تواند ادعای میراث کند و حق ندارد برادرزاده ها و خواهرزاده های با استعداد را به مرگ مغزی و تک کتابی ماندن بکشاند. آنها نمی دانند یا دغدغه شان نیست بدانند ادبیات پیشرو و ماندگار هر مملکت حاصل جمع اختلاف نظرهای ادبی نویسندگان آن مملکت است نه شبیه هم شدن دیدگاه ها و نظریه ها و سبک های ادبی شان.انسان گاهی خوش بین است گاهی بدبین. واقع بینی است که سخت است. اگر تمام این حرف ها زده شدند به خاطر ارعاب در دل نویسندگان و منتقدان دیگر یا پز دادن یا انتقام از سهل انگاری ها یا هر معنی منفی تصور کردنی دیگر، به مرور من هم یک بازنده تمام عیار می شوم که تخیل منتقدانه را مصروف امری شخصی کرده ام و فقط منافع خودم را در نظر گرفته ام.نویسنده خلاق باید قدر بشکه باروت درونش را بداند. بداند اگر با شمایل منتقد داستان نویس یا برعکس می آید، هر کنش و واکنش نسنجیده اش در مقابل بشکه باروت و معدن طلای شخصی خودش و دیگرانی که هم خونش هستند، ممکن است منجر به انفجارهای ناخواسته و آسیب های جبران ناپذیری بشود که حتی قابل درمان نباشند. پس اگر آن دو دوران را تشخیص می دهم و آنقدر خوش بینم که نوید دوران اعتدال قلم را می دهم، آنقدر هم واقع بین هستم که بگویم نویسندگی کاری فردی است و نقد هم و داوری هم و ممکن است تا سال ها در یک نظر جامع نتوانیم مجموع شویم و فوقش در یک حالت امیدوارانه و با تلاش های به شدت فردی هر نویسنده جست وجوگر و کوشا برسیم به «دوران نویسنده سالاری نوین».بدبین هم می شود بود. که با توجه به همین دلایل و با ناکارآمدی تشخیص ها و توهم اقتدارهای فردی و جمعی واقدامات مخربانه و عدم اعتماد به نفس فردی و جمعی به «دوران مرگ داستان» برسیم. نشانه های هر کدام از این دوران های آمدنی کاملاً در رفتارهای شخصی و جمعی مان و در آ ثارمان هویدا است منتها این روزها روزهای خوش بینی به شدت شخصی من است.