|
بی گمان دو عاملِ موسیقائی و معنی شناسی Semantics در انتخاب تخلّصها، سرنوشت ساز بوده اند. هجومِ شاعران به طرفِ كلماتی كه دارایِ این دو ویژگی باشند، كار را به جایی كشانده كه دیگر تخلّصِ بكری در میان كلمات فارسی و عربیِ رایج و حتی گاه غیررایجِ در فارسی، نتوان یافت. حتی كلماتِ نادِر و بی تناسبی از نوعِ "آنف" هم (بمعنیِ كلّه شق، یا رام. البته معانی دیگری هم دارد) بی صاحب نمانده اند.
تا اینجا بحثِ ما بر سرِ مقدماتِ این موضوع بود، یعنی نقشِ تخلّص در شعر فارسی و بحث درباره چشم اندازهای آن و نیز مشكلِ اصلی محدودیّتِ دایره انتخاب از یك سوی و از سوی دیگر افزونیِ طلبِ شاعران برای بدست آوردنِ تخلّص؛ یعنی مقدّمه ای كه از ذی المقدمه بیشتر شد. امّا پرسش اصلی، یعنی ذی المقدمه، همچنان ناگفته ماند و آن عبارت بود از بحث درباره علّتِ غلبه "عنصر غم و رنج و درماندگی و بدبختی" كه بار معنائیِ اعمّ اغلبِ این تخلّصهاست.
من در این یادداشت، استنادم فقط و فقط به كتاب ارجمند و گرانبهای "فرهنگِ سخنورانِ" شادروان استاد دكتر عبدالرسول خیام پور است كه از تأمل در محدوده كوچكی از تخلّصها متوجه به این غلبه بار معنائیِ محرومیّت و رنج شدم. چنان است كه گوئی لازمه شاعری، در این سرزمین و درین فرهنگ، حتماً و حتماً در حزن و ماتم و محنت و عذاب و رنج و مسكنت و گدائی و فقر آه و ناله و فغان و درد و امثال آن زندگی كردن بوده است. ملاحظه بفرمائید: چه مقدار تخلّص "بی كس"، "بی نوا"، "بی خود"، "بی جان"، "بی دل"، و "بی نشان" داریم چه مقدار "محزون" (ده نفر كه دو نفرشان اصفهانی اند) چه مقدار "حزین" و "حزنی" (هفت نفر "حُزنی" و پنج نفر "حزین" و هشت نفر "حزینی" و یك "حزینه" كه ظاهراً باید شاعره ای باشد.) دو نفر "مجروح" (هر دو هندی) دو نفر "اَبْلَه" (یكی سمرقندی یكی جوتاكری) و یك تن هم "اَبْلَهی". ده نفر "احقر" (سه نفرشان لكهنوی) چهارده تن "بسمل" (یعنی كشته شده مثلِ مرغ و گوسفند با گفتنِ "بسم الله" كه دو تا شیرازی اند و دو تا لكهنوی و بقیه از دیگر بلاد. ده نفر "مسكین" (دوتاشان از شعرای اصفهان) دوازده نفر "دیوانه" (دو نفرشان از شعرای اصفهان) چهار نفر با تخلّص "جنون" و هفت نفر "جنونی" و هیجده نفر "مجنون" سه نفر "گدایی" (دو نفر هندی و نفر سوم هم باحتمال قوی از اهالیِ همان ولایت) هفت نفر "فقیر" (دو نفرشان دهلوی) پنج نفر "حقیر" و سه نفر "حقیری"، دو نفر "محنت" و سه نفر "محنتی" سه نفر "ناله" و سه نفر "فغانی" و دو نفر "فغان" دوازده نفر "اسیر" و چهارده نفر "اسیری" و چهارده نفر "حسرت". چه مقدار "مضطر" (هشت نفر) و "مضطرب" (چهار نفر) و "مبتلا" (سه نفر) و "قتیل" (پنج نفر) و "فگاری" (هفت نفر) و "فگار" (دو نفر) و "بیمار" (سه نفر) و "سائل" (هشت نفر) و "سائلی" (هفت نفر) به همان معنیِ "گدا". بحث در باب تخلّصهایی كه بارِ معنائیِ منفی بسیار قوی دارند ولی باصطلاح چندان تویِ ذوق نمی زنند از قبیل "غبار" (پنج نفر) و "غباری" (نُه نفر) و "فانی" (بیست و دو نفر) و "فنا" (ده نفر) و "فنایی" (بیست و یك نفر) فعلاً نداریم چون به هر حال با چشم اندازِ بعضی مسائل عرفانی می توان برای بعضی ازینها توجیهی معقول پیدا كرد. شاید تخلصهایی از نوع "مهجور" (ده نفر) و "وَحْشَت" (ده نفر) و "وحشتی" (دو نفر) و "وحشی" (شش نفر) و "هجری" (چهار نفر) و "نیاز" (سیزده نفر) و "نیازی" (پانزده نفر) و "ملول" (دو نفر) و "ملولی" (سه نفر) و "عاجز" (هشت نفر) و در كنارش "عاجزه" (یك نفر) و "عاجزی" (یك نفر) و "عجزی" (سه نفر) نیز از همین مقوله باشد.
وقتی بر سرِ تخلصهایی از نوعِ "ناله" و "محنت" و "گدایی" تا بدانجا هجوم باشد كه سه چهار نفر شاعر بر سرِ هر كدام از آنها نزاع داشته باشند، تصور می كنید برای كلماتِ اندكی معقول تر و دلپذیرتر چه غوغایی است، مثلاً همان كلمه "آزاد" را از اوّلِ حرفِ "آ" و از همان آغازِ كتاب در نظر بگیرید (بیست و سه نفر، چهار كشمیری و دو اصفهانی) در فاصله دو قرن، سعی كرده اند ازین تخلّص استفاده كنند؛ بیست و سه شاعر ـ در طولِ دو قرن ـ كم نیست!
برگردیم به اصلِ موضوع و آن تحلیل روانشناسیِ این غلبه بارِ معنائیِ رنج و محرومیّت در اكثرِ این تخلّصهاست.
اگر به كتابِ لباب الالباب محمد عوفی كه نخستین تذكره باقی مانده از دوره قبل از مغول است (یعنی وقتی تألیف شده كه مغول هنوز در راه است و هیچ تأثیری روی فرهنگِ ایرانی نگذاشته است، یعنی حدود ۶۱۸ تا حدود ۶۳۰) نگاه كنیم در میان حجم قابل ملاحظه ای از شعرا كه در این كتاب نام و تخلّص ایشان آمده است و مجموعه ای از بزرگترین شعرای چهار قرن نخستین شعر فارسی ـ یعنی عصر سامانی و غزنوی و سلجوقی را ـ شامل است، حتی به یك تخلّص هم از نوعِ "گدایی" و "محزون" و "محروم" و "مسكین" و "بسمل" و "عاجز" و "اَحقر" و امثالِ آن بر نخواهیم خورد. غالبِ تخلّصها از شغل و كار و نسبتِ خانوادگیِ شعرا یا خاستگاهِ جغرافیائیِ ایشان ـ از هر روستا و شهر و ولایتی كه هستند ـ خبر می دهد یا به نسبت كمتری از نام ممدوحِ ایشان.
از حمله مغول به بعد، هر چه حوزه تاریخیِ و جغرافیائیِ شعر فارسی گسترش می یابد، این بارِ این بارِ معنائیِ غم و رنج و محرومیّت بیشتر واردِ تخلّصهای شعر فارسی می شود. اگر تمامیِ این امر، نشأت گرفته از حمله تاتار و تیمور نباشد، بی گمان عاملِ ورودِ شعر فارسی به سرزمینِ هند را نباید از یاد برد زیرا هندیان در ذاتِ خود مردمی غم پرست و خودآزار بوده اند و این را از همان نخستین اطلاعاتی كه مسلمانان از حیات اجتماعی و فرهنگی ایشان در كتابهای خویش منعكس كرده اند، به خوبی می توان دریافت: مُطَهَّرینِ طاهرِ مقدسی كه كتاب خویش را در ۳۵۵ هجری نوشته در ذكرِ شرایعِ هند می گوید: "در یادْكردِ آتش زدنِ پیكرها و رها كردنِ آنها در آتش: ایشان معتقدند كه این كار مایه آزادی و رهائی است به سویِ زندگیِ جاودانه در بهشت. بعضی هستند كه برای پیكرها گودالی حفر می كنند و در آن رنگ ها و روغن ها و بوی های خوش گِرد می آورند و بر آن آتش می افزودند و سپس می آیند و صنج و طبل در پیرامونِ او می زنند و می گویند: خوشا به حالِ این كس كه به همراه دود، به بهشت، بالا می رود. و او با خویش می گوید: "این قربانی پذیرفته باد!" آنگاه به سوی خاور و باختر و شمال و جنوب سجده می بَرَد و خویش را در آتش می افكند و می سوزد... و برای بعضی ازیشان صخره ها را می گدازند و او پیوسته صخره ها را یك یك بر شكم خویش می گذارد تا اینكه روده هایش بیرون می آید. بعضی كاردی به دست می گیرند و رشته رشته ار ران و ساق خویش می بُرند و در آتش می افكنند و دانشمندانشان همچنان بر لبِ آتش ایستاده اند و آنها را ستایش می كنند و آنان را تزكیه می كنند تا بمیرند... بعضی هستند كه جانِ خویش را به گرسنگی زحمت می دهند و از خوراك خودداری می كنند تا حواس یكی ازیشان از كار بماند و به مانندِ خمیر خشكیده و مَشكِ فرسوده كهنه، چروكیده و منجمد گردد" و این حالتِ مازوخیسم هندی، بهر حال، بی تأثیری در گسترش این روحیه نبوده است و در زیربنای فلسفیِ این گونه تفكر میل به "نیروانا" را هرگز نباید فراموش كرد.
بی گمان، استبداد و نظامهای مستبدّانه حاكم بر ایران هم در تقویت این بارِ معنائی غم و رنج در تخلّصهای شعر فارسی مؤثر بوده است و شاید مهمتر از حمله تتار و تیمور و استبدادِ حاكم بر جامعه، دو عامل دیگر را بتوان در صدرِ عوامل این موضوع قرار داد: یكی تصوف و عرفان و دیگری محدودیّت یا ممنوعیّت روابط زن و مرد در محیط اجتماعی. امّا قبل از آنكه به این دو عامل بپردازیم یادآوری یك نكته بی فایده ای نخواهد بود و آن این است كه ممكن كسانی بگویند: "این گونه تخلّصها خود بمانندِ تصوف، معلولِ چیز دیگری است كه آن فقدانِ آزادی یا فلان امرِ دیگری است." من منكر چنان استدلالی نیستم ولی نمی توانم این نكته را نیز نادید بگیرم كه رُشدِ حال و هوای تصوف، عاملی است كه زمینه را برای پرورش این گونه روحیّه ها آماده كرده است و اگر آموزشهای دل انگیزِ عُرفا در بابِ مفاهیمی از نوع "فنا" و "فقر" و كوچك و ناچیز كردن و تحقیرِ آدمی در برابرِ "وجود مطلق" نبود، شاید به این شدّت تخلصهایی از نوعِ "حقیر" و "احقر" و "گدایی" و "فقیر" و "بسمل" رواج نمی یافت. این آموزشها توجیحِ فلسفی و كلامیِ حركتی بوده است كه در اعماقِ روحیه این شاعران به دلایل دیگری، و از جمله حمله تتار و تیمور، جریان داشته است. بیهوده نیست اگر می بینیم در صدرِ تخلّهای مكرّر شعر فارسی یكی هم كلمه "عارف" است كه براساس همان كتابِ فرهنگِ سخنوران پنجاه و سه نفر، آن را تخلّصِ خود قرار داده اند (چهار اصفهانی، چهار تبریزی، شش نفر هم هندی و بقیّه از ولایاتِ دیگر.) بی گمان آموزشهای عرفانی یا مذهبیِ حاكم بر جامعه كه انسان را متوجه "گناهِ" خویش می كند. در كنارِ این آموزشها؛ نقشِ خاصِ خود را داشته است و به همین دلیل هیجده نفر شاعر با تخلّص "تائب" داریم وعده ای هم با تخلّصِ "آثِمْ" (= گناهكار) و "مُجرِم" و "ماتمی" و امثالِ آنها.
در میانِ انبوهِ این تخلّصهای محزون و بیمارگونه، البته می توان، گاه، استثناهایی هم یافت؛ مثلاً "شادی" (دونفر) و "طرب" (چهار نفر) و "آسوده" (یك نفر) كه البته در موردِ او به شوخی گفته اند و درست هم گفته اند كه:
یك تن "آسوده" بود در عالم
و آنهم آسوده اش تخلّص بود!
ولی اكثریتِ قریب به اتفاقِ تخلّصهایی كه به انتخاب شخص شاعر بوده و برخاسته از ضرورتِ نام خانوادگی و نسبتِ جغرافیائی و شغلیِ او نیست، در حقیقت اكثریّت چشم گیر، با همان نوعِ "اسیر" و "آواره" و "مضطر" و "مبتلا" و "حقیر" و "گدا" و "وحشت" و "مجروح" و "احقر" و "حقیر" و "حقیر" و "محنت" و "محنتی" و "فغان" و "فغانی" و "ناله" و "مسكین" و "اَبْلَه" و "ابلهی" و "حزین" و "محزون" و "حُزنی" و "بی كس" و "بی نوا" و امثالِ آنهاست.
اگر بخواهیم توزیع جغرافیائی این گونه تخلّصها را بر سبك های شعر فارسی و ادوارِ تاریخیِ آن در تخلّصهای بیمارگونه وجود ندارد؛ و در سبك عراقی و آذربایجانی (= ارانی) بندرت می توان یافت. در عصرِ تیموری شیوع آن افزونی می گیرد و در سبكِ هندی به اوجِ خود می رسد. با نهضتِ بازگشت تا حدّی از شیاع آن، در ایران، كاسته می شود ولی در شبه قارّه هند و ماوراءالنهر و افغانستان همچنان به رُشد و گسترش خود از یك نگاه به كتاب تحفهٔالاحباب فی تذكرهٔالاصحاب، كه شاملِ زندگینامه و شعرِ شاعران ماوراءالنهر (تاجیكستان، ازبكستان، تركمنستان و بعضی نواحیِ دیگر اتّحادِ شورویِ سابق.) در قرن سیزدهم است این نكته تأیید می شود كه میل به انتخاب تخلصهایی ازینگونه، در آن ولایات، همچنان تا آستانه انقلابِ كبیر ادامه داشته است: "اعرج" و "افغان" و "افقر" و "عجزی" و "فرتوت" و "مضطر" و متاسفانه در افغانستانِ معاصر هم هنوز بقایای این گونه تخلّصها (و گاه به صورت نام خانوادگی) هنوز باقی است و از آنجا كه ادامه سنّتِ فرهنگی محترمِ قدمایی است، كسی تاكنون به انتقاد آن شاید نپرداخته باشد.
تهران، اسفند ۱۳۷۱
۱. مراجعه شود به موسیقی شعر، محمدرضا شفیعی كدكنی، تهران، آگاه، چاپ سوم، ۱۲۴ به بعد.
۲. به یاری كتاب ارجمند فهرست مقالات فارسی، ایرج افشار، ۴/۳۷۵ به مقاله ای از دكتر سید عبدالله در كتاب او به نام مباحث، لاهور، مجلس ترقی ادب، ۱۹۶۵ رهنمونی شدم كه عنوان آن چنین است. (تخلص كی رسم اوراس كی تاریخ) صفحات ۱۶۹ ـ ۱۹۹ چون به اصل كتاب دسترسی نیافتم از كم و كیف این مقاله بی خبرم.
۳. تراجم الأعیان من أبناء الزمان، حسن بن محمد البورینی، چاپ صلاح الدین المنجد، دمشق، ۲/۱۷۰ ۴. سلك الدرر، محمد خلیل المرادی، بیروت، دار ابن حزم، ۱۹۸۸/۱۴۰۸، ۱/۱۰۸.
۵. همانجا، ۲/۴.
۶. برای نمونه مراجعه شود به همان كتاب، صفحات: ۲/۱۱۵، ۲/۲۳۰، ۳/۱۰۴، ۳/۱۵۰، ۳/۱۷۲، ۳/۲۱۰، ۳/۲۳۰، ۴/۱۶، ۴/۳۳، ۴/۲۳۶.
۷. همانجا، ۲/۱۱۵
۸. مؤلفان لغتنامه دهخدا، در این مورد در متن كتاب نوشته اند: [الف] «در آخر نامهای خاص، برای تفخیم و تعظیم آید، مانند: عمادا و جلالا و محمودا و احمدا و صدرا و صائبا» و در حاشیه متن چنین افزوده اند: «ظاهرا این (آ) در دوره صفویه (كه بسیاری شعرا و دانشمندان ایران در دربارهای پادشاهان هند میزیستند) به تقلید هندیان در آخر نامهای آنان در آمده و سپس به ایران نیز تجاوز كرده است، مانند بنیا باندا میترا، آكا، دوتّا و...».
۹. یان ریپكا، از V.A. Eberman نقل میكند كه او عقیده داشته است تخلص از ویژگی های شعر ایرانی ماقبل اسلام است مراجعه شود به Jan Rypka History of Iranian Literature, Dordrcht Holand ۱۹۶۸. p. ۹۹. و هم ریپكا از برتلس Bertels نقل میكند كه به نظر او رابطه ای هست میان علامتی و نقشی كه پیشه وران و صنعتگران شهری دوران قدیم بر محصولات كاری خود می زده اند و میان تخلص كه شاعران بر شعر خود می نهند. و از باوسانی A. Bausani نقل میكند كه او با احمد آتش، ایران شناس اهل تركیه، هم عقیده بوده است «كه آمدن تخلص در پایان شعرها، نتیجه حالت اشتیاق عاطفی سراینده است در شعرهای صوفیانه.» همانجا، اما یك نكته را در باب ملاحظات پروفسور برتلس در پیرامون شعر صوفیانه ادوار نخستین نباید از نظر دور داشت و آن این كه پایه آن گونه مطالعات و اظهارنظرها، از بنیاد، بی اعتبار است. زیرا هیچ كدام از آن شعرها كه او بدانها استناد كرده است تعلق به آن دوره های تاریخی ندارد و حداقل دو سه قرن جدیدتر از عصری است كه او آنها را بدان منسوب می داشته است.
۱۰. لباب الألباب، محمد عوفی، تصحیح سعید نفیسی، تهران ۱۳۳۵ صفه ۲۱.
۱۱. المسالك والممالك، ابن خردادبه، چاپ لیدن، ۱۱۸ و نیز بهار و ادب فارسی، به كوشش محمد گلبن، سازمان كتابهای جیبی، تهران، ۱۳۵۱، ج۱/۹۰.
۱۲. دیوان شهریار، انتشارات سعدی، تبریز، ۱۳۴۹، ۲/۶۸۸.
۱۳. مراجعه شود به مجله هفتگی خوشه، چاپ تهران، شماره های ۶۰ ۶۷ (۲۹ بهمن ۱۳۴۰ تا ۲۶ فروردین ۱۳۴۱).
۱۴. تذكره مجالس النفایس، امیر علیشیر نوایی، به سعی و اهتمام علی اصغر حكمت، تهران، منوچهری، ۱۳۶۳، صفحه ۹۰.
۱۵. اشعار پراكنده قدیمترین شعرا |