|
در اسطوره های یونانی همه خدایان آسمان و زمین را با باران بارور می سازند: «باران از آسمان فرو می ریزد، زمین را باردار می كند، از این رو برای انسان و حیوان، گیاه و حبوبات به دنیا می آورد.»
در شعر معاصر نمادهای گوناگون باران را می توان یافت. باران گاه نمادی از آزادی است:
... و درون كومه تاریك من كه ذره ای با آن نشاطی نیست
قاصد روزان ابری، داروك كی می رسد باران.
(نیما یوشیج داروك)
باران در شعر سپهری شوینده گرد و غبار عادات و تازه كننده است:
فكر را، خاطره را، زیر باران باید برد
با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت
دوست را، زیر باران باید دید
عشق را، زیر باران باید جست
(سهراب سپهری )
باران رمز نگاه تازه و برداشت بدون شائبه است:
یك نفر آمد كتابهای مرا برد.... میز مرا زیر معنویت باران نهاد
(سهراب سپهری، تا نبض خیس صبح )
در شعر شفیعی كدكنی، باران نماد تازگی و طراوت و شویندگی و پاكی و عالم قدس است. باران زمانی كه آخرین برگ سفرنامه را می نویسد به ما می گوید:
آخرین برگ سفرنامه باران
این است
كه زمین
چركین است
(شفیعی كدكنی)
باران در شعر او نماد حیات بخشی نیز هست:
باران، سرود دیگری سركن
شعر تو با این واژگان شسته
غمگین است
(شفیعی كدكنی، برای باران)
باران در شعر او گاه نمادی متفاوت با نمادهای همیشگی است؛ با نماد بی رحمی، گستاخی و خرابكاری در مجموعه هزاره دوم آهوی كوهی ظاهر می شود.
جنگل (Forest)
قلمرو روان و اصل مؤنث است. محل امتحان و راز آشنایی، خطرات ناشناخته و تاریكی است. ورود به جنگل تاریك یا افسون شده نماد آستانه است. دست به گریبان شدن جان با خطرات ناشناخته؛ قلمرو مرگ، رازهای طبیعت یا جهان معنوی كه انسان برای یافتن معنی اش باید در آن نفوذ كند:
هنوز جنگل ابعاد بی شمار خودش را نمی شناسد.
هنوز برگ سوار حرف اول باد است.
(سهراب سپهری _ مسافر)
در شعر سهراب سپهری جنگل هم سمبل مرگ است، هم سمبل آرامش و ملكوت و روحانیت. در شعر او هم معنویت و آرامش است و هم مرگی كه منجر به حضور در دیار دوست می شود.
در مورد صورت مثالی «جنگل» باید گفت كه این نماد نشانه محل امن، خلوت و راحت نزد انسانها است، جایی كه هیچ اثری از ظلم و بدی وجود نداشته باشد. صورت مثالی جنگل، تجلی گر بهشت در ناخودآگاه انسان است، مكانی مقدس كه تمامی مظاهر حیات در آن جمع شده اند.
در جنبه های ناخودآگاه نوع بشر وقتی آرزوی بازگشت مجدد به بهشت سركوب شد و به ناخودآگاه رانده شد از طریق بعضی از نمادها سربرآورد، از جمله در واژه «هیچستان» در شعر سپهری است. همان نقش عاطفی كه بردوش واژه «هیچستان» در شعر سپهری است، در شعر نیما با همان نقش واژه «جنگل» عینیت می یابد:
یادم از روزی سیه می آید و جای نموری
در میان جنگل بسیار دوری
آخر فصل زمستان بود و یكسر هر كجا در زیر باران بود
مثل اینكه هر چه كز كرده به جایی
بر نمی آید صدایی
صف بیاراییده از هر سو تمشك تیغدار و دور كرده
جای دنجی را
یاد آن روز صفابخشان
مثل اینكه كنده بودندم تن از هر چیز
می شد از روی این بام سیه
سوی آن خلوت گل آویز
تا گذارم گوشه ای از قلب خود را اندر آنجا
تا از آنجا گوشه ای از دلربای خلوت غمناك روزی را
آورم با خودم
(نیما _ یاد )
دریا (Sea)
دریا و اقیانوس در فرهنگ غرب نماد آبهای آغازین؛ آشفتگی اولیه؛ بی شكلی؛ هستی مادی؛ حركت بی پایان؛ غیرقابل درك، مرگ و تولد دوباره، ابدیت و مادر كبیر است. در فرهنگ سمبلها آمد ه كه دریا و اقیانوس رمز ناخودآگاه است و كشتی وسیله ای است كه با آن به سفر ناخودآگاه می رویم. اقیانوس هم گاهی سمبل زن یا مادر است و بازگشت به دریا معنی بازگشت به سوی مادر و مرگ است.
در شعرهای عرفانی، دریا گاه نمادی از وجود واحد است:
چو دریایی است وحدت لیك پرخون
كزو خیزد هزاران موج مجنون
(گلشن راز )
خطر دارند كشتی ها ز اوج و موج هر دریا
امان یابند از موجی كز این بحر سعید آید
(كلیات شمس، غزل ۵۸۳)
و گاه نماد عالم معنی و عالم بسیط خداوندی است:
یكی دریا است در عالم نهانی
كه دروی جز بنی آدم نگردد
(كلیات شمس، غزل ۶۵۸)
در شعر جامی، دریا نماد كشش های سرشت انسانی است كه در آن موج های كوه پیكر، چون اشتران مست، كف به لب می آورند و نهنگ وار آدمی را در كام می كشند:
چیست دریا كه دروی بوده اند
وز وصال هم در آن آسوده اند
بحر شهوت های حیوانی است آن
لجه لذات نفسانی است آن
عالمی در موج او مستغرقند
و اندر استغراق او دور از حق اند
(جامی، سلامان وابسال )
در شعر معاصر اغلب دریا نمادی اجتماعی است و مهر آزادی خواهان و مبارزین و آزادی است:
حسرت نبرم به خواب آن مرداب
كارام درون دشت شب خفته است
دریایم و نیست باكم از توفان
دریا همه عمر خوابش آشفته است.
(شفیعی كدكنی، در كوچه باغهای نیشابور)
محمد امین ركنی |