بیزارم از تقویمی که روز مادر دارد متن ادبی تبریک روز زن

بیزارم از تقویمی که روز مادر دارد 18 اسفند سالروز ولادت حضرت فاطمه زهرا, روز زن نامیده شده است خیلی ها ممکن است که مادرشان را از دست داده باشند و در این روز دلتنگی شان فزونی گیرد در ادامه چندین متن درباره مادر آورده شده است که امید است تسکینی به دردهای آنان باشد

امروز با شاخه گلی سرخ ودستانی لرزان به دیدارت می آیم

این اشک های من از سردلتنگی است

دلتنگی برای بوسه زدن بر دستهای مهربانت

کاش بودی…

امروز دلم آتش گرفت ودوباره جای خالیت را حس کردم

می دانم جای تو خوب است

وفرشته های آسمان امروز را برایت جشن می گیرند

آخر میدانم که بهشت زیر پای توست….

کاش فقط امروز نگاهت را داشتم

خدایا کاش فقط یک بار دیگر

آغوشش را داشتم

بچه که بودم دلم به گرفتن گوشه چادر مادرم و رفتن به بیرون خوش بود

اکنون بزرگ شده ام مادرم را می خواهم , نه برای گرفتن گوشه چادرش

می خواهمش که با گوشه چادرش اشکهایم را پاک کنم.

نه اینکه دلم خوش شود که می دانم نمی شود !

شاید آرام بگیرد با بوی خوش چادر مادرم

کاش بودی سرم را روی شانه هایت می گذاشتم و می بوسیدمت

وقتی بودی آنقدر بزرگ نبودم

وقتی هم که رفتی بزرگ نشدم

دستهایم سرد است

کاش بودی دستم را میگرفتی

کجایی؟

شنیدم بهشت هم برایت کم است

خوش به حالت

کاش من را هم میبردی

دلم برایت تنگ است

همیشه عاشقت هستم

شبها به خوابم بیا مثل هر شب

دوستت دارم مادر

ﺩﻟﻢ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ و ﺑﻮﯼ ﮔﻞﻫﺎﯼ ﭼﺎﺩﺭ ﻧﻤﺎﺯﺵ ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﭼﺮﺧﺶ ﭼﺮﺥ ﺧﯿﺎﻃﯽ ﺍﺵ ﮐﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﺩﻭﺧﺖ

ﺩﻟﻢ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺗﺎ ﻋﻄﺮ ﯾﺎﺱ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﯾﻮﺍﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯿﻬﻤﺎﻥ ﮐﻨﺪ

ﺩﻟﻢ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﻪ ﻻﻻﯾﯽ ﻫﺎﯾﺶ ﺧﻮﺍﺏ ﻏﻔﻠﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻣﯽ ﭘﺮﺍﻧﺪ

ﺩﻟﻢ ﻫﻤﺎﻥ ﺯﻥ ﺭﺍﺳﺖ ﻗﺎﻣﺖ ﻋﺎﺷﻖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﮐﻮﺩﮐﯿﻢ ﺑﺨﻨﺪﻧﺪ

ﺩﻟﻢ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ.

میدونی دلتنگی یعنی چی؟

دلتنگی یعنی اینکه بشینی به خاطراتت با مادرت فکر کنی

اونوقت یه لبخند بیاد رو لبت ولی چند لحظه بعد…

شوری اشکهای لعنتی، شیرینی اون خاطره ها رو از یادت ببرند.

کاش باشی و بتوان شامه پر کرد از بوی تو، ای شب بوی شبهای بی بوی من

کجایی ای منِ من؟

کجایی ای من تا جانی دوباره بخشی این من را؟

بی تو این من تهی است، هیچ است و پوچ

با تو این من، من است

آری با تو ای مادرم…

مادر امروز روز توست ، مادر امروز تمام گُل های عالم در مقابل گُل روی تو ، چه بی رنگ و بی بویند.

در گل داوودی می شود از صدای لالایی تو لذت برد و در گل نسترن می شود مادریت را بر تمام عشق ها برتری داد.

مادر دلم می خواست نقاش بودم ، زمین را می کشیدم ، دریا را می کشیدم ، ستاره ها ، مهتاب را و خورشید را و آنوقت به همه آنها رنگ عشق و رنگ مادری می زدم.

وقتی به جای کلاغ در آن بازی کودکانه گفتم: مامان پـر؛ خندیدی و گفتی: من که پر ندارم!!!

بزرگتر که شدم فهمیدم، تو هم پر داشتی…

وقتی که رفتی بهار بود و از آن روز که رفتی بهار رفت.

نبودن هایی هست که هیچ بودنی جبرانشان نمی کند و آدمهایی هستند که هرگز تکرار نمی شوند و تو آنگونه ای مـــــــــــــــادر

کودک که بودم وقتی زمین می خوردم مادرم مرا می بوسید و تمام دردهایم از یادم میرفت

دیروز زمین خوردم ولی دردم نیامد اما به جایش تمام بوسه های مادرم یادم آمد.

یکی می آید یکی می رود و این قانون بقای زندگیست

اما تو که رفتی هیچکس نیامد

انگار قانون بقا هم پوچ است وقتی تو نیستی.

لمس دوباره دستانت آرزوست…

دلم می خواست دست هایم را مثل نیلوفر ، چشم ها و نگاهم را مثل گل های آفتابگردان ، دلم را چون دریا نقاشی می کردم و آنها را زیر پایت فرش می کردم تامهربانی بر آنها نقش بندد.

در بارش باران مهربانی هایت را ، در زلالی چشمه ساران اشک هایت را ، در تردی برگ های شمعدانی دلواپسی و دل نازکی هایت را ، در صدای آبشار و امواج دریا لالایی هایت را می بینم و می شنوم و آرام می گیرم.