شعر برف نیما شعر برف فریدون مشیری

شعر برف نیما در ادامه دو شعر درباره برف از دو تن از بهترین شاعران معاصر ایران, نیما یوشیج و فریدون مشیری آورده ایم که با هم می خوانیم

شعر برف نیما یوشیج

زرد ها بی خود قرمز نشده اند

قرمزی رنگ نینداخته است

بی خودی بر دیوار

صبح پیدا شده از آن طرف کوه "ازاکو" اما

"وازنا" پیدا نیست

گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب

بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار.

وازنا پیدا نیست

من دلم سخت گرفته است از این

مهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک

که به جان هم نشناخته، انداخته است:

چند تن خواب آلود

چند تن ناهموار

چند تن ناهشیار

شعر درباره برف فریدون مشیری

تو در کنار پنجره

نشسته ای به ماتم درخت ها

که شانه های لخت شان خمیده زیر پای برف

من از میان قطره های گرم اشک

که بر خطوط بی قرار روزنامه می

چکد

من از فراز کوه های سر سپید و کوره راه های نا پدید

نگاه می کنم به پاره پارههای تن

به لخته لخته های خون

که خفته در سکوت دره های ژرف

درختهای خسته گوش می دهند

به ضجه مویه های باد

که خشم سرخ برف را هوار میزند

من و تو زار می زنیم

درون قلب

هایمان

به جای حرف

شعر برف شبانه فریدون مشیری

بی صدا شب تا سحر

یاران خود را خواند و گرد آورد

جا به جا

در راه ها

بر شاخه ها

بر بام گسترد

صبحگاهان

شهر سرتا پا سیاه از

تیرگی های گنهکاران

ناگهان چون نوعروسی در پرندین پوشش پاک سپید تازه

سر بر کرد

شهر اینک دست نیروهای نورانی است

در پس این چهره تابنده

اما

باطنی تاریک دودآلود ظلمانی است

گر بخواهد خویشتن را زین پلیدی هم بپیراید

همتی بی حرف همچون برف می باید