موضوع انشا انشا تضاد مفاهیم

موضوع انشا انشا تضاد مفاهیم نوعی از نوشتن انشا می باشد که ابتدا سعی می کنیم مفاهیمی متضاد و مخالف را در ذهن بیاوریم و بعد از آن ربطه ای بین آن دو قطب مخالف ایجاد کنیم در ادامه 3 انشا به سبک تضاد مفاهیم آورده شده است که با هم می خوانیم

برای نوشتن انشای تضاد مفاهیم، نخست باید به مفاهیم ناساز و متضاد با موضوع انشا بیاندیشیم و روش بارش مفاهیم را برای نوشتن کلمات به کار ببندیم. پس از آن بین هر کدام از مفاهیم شبکه ای از روابط ایجاد کنیم تا کلمات با معنای متفاوت به ذهن بیاید. در مرحله آخر با رعایت انسجام انشای خود را می نویسیم.

در ادامه سه انشای ذهنی تضاد مفاهیم آورده شده است که آنها را با هم می خوانیم.

انشا شماره یک

انواع متفاوتی از مفاهیم متضاد در ذهنم وجود داشت اما به یکی از مهم ترین های آن دقت نکرده بودم تا اینکه روزی به گلستان رفتم و ناسازی گل و خار را در کنار هم دیدم.

روزی که به گلستان رفتم. گلی زیبا دیدم که در میان همه گل ها دلبری می کند. گل را چیدم و آن را در دست گرفتم. بو کشیدم و از بوی خوش و دلاویز آن مست شدم.

راستی هم چقدر می توان این گل را دوست داشت، به دست گرفت و مظهر لطافت دانست. شاداب بودن آن به شادابی رخساره معشوقکانی می ماند که شاعران برای آنها شعرهای زیبا سروده اند و بوی آن به بهترین عطرهای دنیا می ماند که در گران ترین مغازه ها به فروش می روند. زیبارویان آراستگی و جمال را از زیبایی و شکفتگی گل می آموزند.

باز هم در گلستان به گردش ادامه دادم. گلی که قبلاً چیده بودم را در دست داشتم که گلی دیگر توجه ام را جلب کرد. دست بردم تا آن را بچینم که ناگهان یک خار درشت در دستم فرورفت و آن را زخمی نمود. از این همه خباثت و خشونت خار عصبانی شدم. این خار که هیچ بو و خاصیتی ندارد و زشت و ناهنجار است و مرا زخمی کرد؛ نباید وجود داشته باشد.

باغبان به سراغم آمد. خندید و گفت:«اگرچه خار به نظر خشن و قوی می آید اما وجودش برای گل لازم است. از آسیب دیدن گل جلوگیری می کند. به حفظ گل و دور کردن خطر از گلی که به جز لطافت چیزی ندارد، کمک می کند. تو فکر کن که نگهبان گل است. هر نوع لطافتی نیاز به مراقبت دارد.»

از گلستان بیرون آمدم در حالی که فهمیده بودم گل و خار هر دو باید در کنار هم باشند تا طبیعت زیبا بتواند با شکوه هرچه تمام تر بدرخشد.

انشا شماره دو

هر بهاری خزانی به دنبال دارد و خزان بهار زندگی مرگ است. هر روز که خورشید طلوع می کند آغازیست برای دوباره زیستن، پس به هوش باشیم تا مبادا سرمایه گرانقیمت عمر را ارزان بفروشیم. بکوشیم با اندیشیدن به این موضوع که پایان دفتر زندگی مرگ است و کفنی بیش نصیبمان نخواهد شد حرص و طمع به مال و منال دنیوی را رها کنیم و در این فرصت کوتاه زندگی مرهمی باشیم بر زخم های دیگران. کیفیت زندگی پس از مرگ را همان اعمال خیر و شری تعیین می کند که در دنیا بدانها مشغول بودیم. چرا که زندگی فرصت و محل کاشت است و آخرتی که با مرگ شروع می شود محل برداشت. پس تا می توانیم نهال دوستی بکاریم و ریشه دشمنی برکنیم.

مرگ فرامیرسد و تو را از تمام خوشی ها و تعلقاتی که بدانها مانوس بودی جدا میکند. و در عین حال تو را از بند رنج ها و آلامی که در دنیا بدانها گرفتار بودی هم میرهاند.

روزی میرسد که نیستی هست پیدا می کند و با اقتدار در چشمانمان پر فروغ مان زل میزند و روشنایی آنها را به یغما میبرد.

آری همان روزی را روایت میکنم که مرگ گلویمان را می فشارد و ساز جدایی روح و یار دیرینه اش (جسم ) را کوک میکند تا روحمان به سختی از نوک انگشتانمان خارج شود .

نفس به شماره می افتد تا قطارِ عدم شروع به حرکت نموده و دنیا را به مقصد آخرت ترک کند. مرگ آنچنان زندگی و هستی ات را به غارت میبرد که گویی از ابتدا وجود نداشتی و مصداق کان لم یکن شیا مذکورا می شوی.

در آن زمان دیدگانمان همچو دالان های تار و گونه هایمان همچو مرمر های سرد خواهد شد و تهی خواهیم شد از فریاد درد.

هیچ تضادی بین مرگ و زندگی نیست و به هیچ وجه نباید این دو را جدای از هم و درتقابل با یکدیگر تفسیر کرد .در هم تنیدگی مرگ و زندگی را میتوان از همان لحظه تولد و حتی پیشتر از آن احساس کرد.این دو پدیده، لازم و ملزوم و وابسته به یکدیگر هستند.

نوزاد تازه متولدشده یک بازمانده است که از مرگ های درون رحمی زیادی جان سالم به دربرده و بسیار بیش از آنچه شانس تولد داشته باشد، در معرض مرگ بوده است. به قول ویکتور هوگو «زادن محکوم به مرگ شدن در زمانی نامعین است و زندگی مرگی است که هر آن به تاخیر می افتد».

با شروع زندگی قطره ها از دریا جدا می شوند و این مرگ است که دوباره باید این قطره ها را به دریا بازگرداند. مرگ نقطه پایانی است برای زندگی دنیوی و سرآغازیست برای زندگی اخروی.

اندکند کسانی که از مرگ هراسی ندارند . از دیدگاه عارفان مرگ بخشی از زندگی و تداوم حیات است. حال آنکه در نظر بسیاری از افراد ترس از مرگ همچون آب سردی می ماند که بر روی رویاهایشان ریخته می شود و شیرینی های زندگی را به تلخی و شادی های را به یاس مبدل می سازد.این گروه، چنان به زندگی دنیا دلبسته شده اند که از مرگ بیزاری می جویند و دوست دارند تا در این دنیای فانی جاودانه باشند.

مرگ سارقی است که در پیش چشمانت عزیزانت را از تو جدا می کند اما نمیتوانی او را در هیچ محکمه ای محکوم کنی.عزیزانی که هیچ چیز نمی تواند جای خالی آنها را برایت پر کند. هیچ کس در دنیا گم نمی شود آدم ها به همان خونسردی که آمده اند چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند یکی در مه یکی در غبار یکی در باران یکی در باد و …اما آنچه بر جا می ماند رد پایی ست و خاطره ای که هر از چند گاهی مثل نسیم پرده های اتاقت را پس میزند !

همه ما خواه یا ناخواه روزی تسلیم مرگ خواهیم شد و هیچ راه فراری وجود ندارد. پس بخاطر داشته باشیم که برای خوب مردن باید خوب زندگی کرد. بیایید طول عمر را به نیت دستیابی به خیر کثیر و مرگ را برای رهایی از اعمال شر طلب کنیم . خداوند همواره در گوشهای خفته مان نجوا می کند که بیدار شو، مبادا ما خود را به خواب بزنیم و با بانگ رحیل به هوش آییم و ببینیم ما مانده ایم و تیرگی و خواب و خواب و خواب…

روزها میگذرد ولی ما تمام نمی شویم بلکه ثانیه به ثانیه شروع می شویم تا زندگی خود را روحی دوباره ببخشیم. طناب عمر بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی است و بر آن ها که به سر خوشی می گذرانند بسیار کوتاه است اما بر آن ها که عشق می ورزند، زمان را آغاز و پایانی نیست.

بیایید پیش از آنکه نفس هایمان به شماره بیفتد،پیش از آنکه گل وجودمان پژمرده شود و پیش از آنکه دست اجل شولای عریانی بر تنمان کند زندگی کنیم و در این روزگار سرشار از فجایع و پر از کینه، به کسانی که نیازمند ما هستند و ما هم نیازمند ایشانیم، عشق بورزیم،تا روزهایمان بی ثمر نشود و لحظه هایمان گرانبارتر سپری گردد.

انشا شماره سه

خشکی و دریا مفاهیمی هستند که از لحاظ معنا ناسازگار و متضاد هستند. با هم به دریا و سپس خشکی برویم تا این تضاد را درک کنیم.

اینجا دریای بی کران است که موج بر سر موج می کوبد تا خود را به ساحل برساند و آرام بگیرد. آرام گرفتنی که با عدم و نیستی همراه است. این موج هایی که می غلطند و متناقض و متضاد دوست یا دشمن هستند. دوست کسانی که بر امواج سوار شده و تفریح و نشاط می پردازند. دشمن کسانی که در ورطه امواج سهمگین گرفتار شده و با غرق شدن، جان خود را از دست می دهند.

به خشکی که بروی، از موج آسوده هستی و بر خاک قدم می گذاری. اگر دریا همه آب است و آب اما خشکی متنوع است. از طرفی به جنگل می رسیم و از سوی دیگر به بیابان. اگر به مناطق حاصلخیز برویم خاک مهربان و بخشنده، غذای ما را از طریق زمین کشاورزی در اختیارمان قرار می دهد. اگر به بیابان برویم زیبایی آن به ما آرامش بدهد.

باز به دریا برگردیم، از امواج بگذریم و به قعر برسیم. آنجایی که موجودات زنده ای هستند و در زیستگاه خود به سر می برند. ماهی هایی که در همه دریاها وجود دارند. نهنگ ها و هشت پاهایی که در برخی دریاها زندگی می کنند؛ جهان زیر آب را تشکیل می دهند. تنوع موجودات خشکی بسیار زیادتر است. از پستانداران، خزندگان، دوزیستان و حتی موجوداتی مثل لاک پشت که در هر دو این محیط ها زندگی می کنند.

فقط موجودات نیستند که می توانند در خشکی و دریا در حال رفت و آمد باشند. انسان ها که همه جا را به تسخیر خود درمی آورند برای مسافرت و تجارت از کشی استفاده کرده و به دریا می روند. همان ها که در خشکی هم وسیله سفری و باربری مانند قطار را اختراع کرده اند.

خشکی و دریا با همه تفاوت ها و تضادهایشان مانند دو برادر هستند که وجودشان برای ادامه حیات انسان ها ضروری است.