شمس اندیشهٔ اقبال بخش اول

سخن شناسان برجسته که در آثار اقبال اندیشیده اند, او را مولوی عصر حاضر خوانده اند به این نظر نکته ای می باید افزود که غالبا از چشم صاحب نظران دور می ماند و آن اینکه اقبال علاوه بر آگاهی های جلال الدین مولوی, هفتصد سال تجربهٔ بعد از وی را نیز با خود دارد پس از مولوی, شاعر اندیشمندی همتراز اقبال نمی یابیم که تا بدین حد با فلسفه جدید و قدیم, با عرفان اسلامی و غیراسلامی, با همه انواع تفکرات برآمده از شرق و غرب, مفاهیم ادیان مختلف جهان, نظریه های اجتماعی و سیاسی و اخلاقی, تمامی پدیده های قابل تأمل نظری و عملی, و نیز با بسیاری از علوم جدید آشنا باشد او همه این آگاهی ها را در چرخشت خمخانهٔ ذهن خود به هم آمیخت و عصاره ای به نام فلسفهٔ خودی پدید آورد که بخش عمده ای از آن متأثر از اندیشه مولوی است مکتوب زیر مقاله ای است از دکتر محمد بقائی ماکان در باب تاثیر پذیری اقبال لاهوتی از مولوی در ادامه بخوانید

تأثیرپذیری اقبال را از مولوی می توان به دو بخش تقسیم کرد: یکی ساختاری و دیگری مضمونی. در بخش نخست می باید گفت که همه مثنوی های وی به جز «گلشن راز» جدید در همان بحری است که مثنوی مولانا در آن شکل گرفته یعنی رمل مسدّس٫ پانزده غزل از غزلهای اقبال نیز در استقبال یا اقتفا از غزلهای مولوی است. او همچنین بسیاری از مفردات و ترکیبات مستعمل در دیوان کبیر و مثنوی معنوی را در آثار خود به کار گرفته که شرح یکایک آنها بی حد می شود. علاقه مندان می توانند به مجموعه بیست وچهار جلدی «بازنگری آثار و افکار اقبال» از راقم این سطور مراجعه فرمایند. آنچه در اینجا مورد نظر است، تأثیرات محتوایی و مضمونی است و نیز مقایسه ای از این حیث میان اقبال و مولوی که البته باز هم نیاز به تذکر است که بر کاویدن آثار عظیم برآمده از این دو ذهن وقّاد نه تنها در حوصله یک مقاله نیست، بلکه از حد یک کتاب نیز فزون تر است؛ بنابراین در این مقاله به مهمترین مضامین و مفاهیم مشترکشان اشاراتی کوتاه خواهد شد.

اقبال در تمام آثارش از «اسرار خودی» که نخستین آنهاست تا «ارمغان حجاز»، دلبستگی شدید خود را به افکار مولوی ابراز می دارد و او را با نامهای مرشد و پیر یاد می کند. در آغاز مثنوی «چه باید کرد» می گوید:

پیر رومی، مرشد روشن ضمیر

کاروان عشق و مستی را امیر

منزلش برتر ز ماه و آفتاب

خیمه را از کهکشان سازد طناب

از نیِ آن نی نواز پاک زاد

باز شوری در نهاد من فتاد

اقبال تا آنجا از مولانا تأثیر پذیرفته که می گوید «فکر من بر آستانش در سجود» و در غزلی می گوید:

شعلهٔ درگیر زد بر خس و خاشاک من

مرشد رومی که گفت «منزل ما کبریاست»

که تلمیحی است به غزلی معروف از مولوی با مطلع:

هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست

ما به فلک می رویم، عزم تماشا که راست؟

در «جاویدنامه» که کتابی است به سبک «ارداویرافنامه»، «الغفران» معرّی، «سیر العباد» سنایی و «کمدی الهی» دانته، مولوی را به عنوان راهنمای سفر خیالی خود به دنیای دیگر برمی گزیند و این مبیّن احترام عظیمی است که او برای مرشد و مراد خود قائل است و عقل و عشق حقیقی را در او می جوید؛ بنابراین انتخاب مولوی به عنوان دلیل راه در «جاویدنامه» می توان کنایتی باشد از ترکیب عقل و عشق که آن یک در سیرالعباد راهنمای سنایی است و این یک در قالب «بئاتریس» دلیل راه دانته در کمدی الهی.

نام و یاد مولوی حتی در اشعار آخرین روزهای حیات اقبال که در مجموعه «ارمغان حجاز» فراهم آمده و پس از فوتش انتشار یافت نیز دیده می شود. مولوی شمس اندیشه اقبال است. در یکی از دوبیتی های «ارمغان حجاز» درباره تأثیری که از وی پذیرفته

می گوید:

گره از کار این ناکاره وا کرد

غبار رهگذر را کیمیا کرد

نی آن نی نواز پاکبازی

مرا با عشق و مستی آشنا کرد

او به منثوی مولانا این دریای ناپیدا کرانه، شأنی همپایهٔ قرآن می دهد و در مثنوی «اسرار خودی» می گوید:

روی خود بنمود پیر حق سرشت

کو به حرف پهلوی قرآن نوشت

اقبال در جای جای آثارش فوایدی را که از آموزه های عرفانی و فلسفی مولوی برگرفته، با افتخار بیان می دارد و دلبستگی مریدانه خود را به صورت های مختلف اظهار می نماید. در غزلی می گوید:

بیا که می ز خُم پیر روم آوردم

می سخن که جوان تر ز بادهٔ عنبی است

که استقبالی است از غزل معروف حافظ با مطلع:

اگرچه عرض هنر پیش یار بی ادبی است

زبان خموش، ولیکن دهان پر از عربی است

اقبال خود را مبلغ و مروج اندیشه های مولوی می داند و رسالتش را در این می بیند که با ترویج آرای وی تحرک و پویایی در میان «اقوام شرق» یعنی جوامع اسلامی پدید آورد و حرکتی در اینان که خویشتن را فراموش کرده و آنچه را که خود دارند از بیگانه تمنا می کنند، به وجود آورد؛ او این مضمون را در غزلی بیان می دارد که تب و تاب نهفته در دیوان شمس را به یاد می آورد:

از دیر مغان آیم، بی گردش صهبا مست

در منزل «لا» بودم، از بادهٔ «الا» مست

دانم که نگاه او ظرف همه کس بیند

کرده ست مرا ساقی، از عشوه و ایما مست

وقت است که بگشایم میخانهٔ رومی باز

پیران حرم دیدم در صحن کلیسا مست

اقبال عصر خود و عصر مولوی را از بسیاری جهات همانند می یابد. در زمان مولوی مردم از خوف مغولان، جبون و بی جرأت شده بودند و درنتیجه فضایل اخلاقی و معنوی به انحطاط گراییده بود. تهاجم مغولان سبب از بین رفتن قدرت سیاسی شرقیان شد. در دنیای امروز نیز مغولان تازه ای به دنیای اسلام حمله آورده اند که عبارتند از عقل گرایی مفرط و فنّاوری غرب! اقبال با احساس این خطر، رسالت خود را آن دید که همچون مولوی به مقابله این خطر برخیزد. مولوی چنان که از «فیه ما فیه» برمی آید، از مغولان در مجالس خود حتی زمانی که عاملشان معین الدین پروانه نیز حضور داشت، بد می گفت و مردم را به ایستادگی در مقابل آنها تشویق می کرد تا با آنان بجنگند و استقلال و هویت ملی خویش را حفظ کنند. این اندیشه یکی از مضامین محوری آثار اقبال است؛ بنابراین او برای خود همان نقشی را قائل است که مولوی در هفتصد سال پیش ایفا نموده بود:

چو رومی در حرم دادم اذان، من

از او آموختم اسرار جان، من

به دور فتنهٔ عصر کهن، او

به دور فتنهٔ عصر روان، من

در آغاز مثنوی «چه باید کرد» می گوید:

سپاه تازه برانگیزم از ولایت عشق

که در حرم خطری از بغاوت خرد است

راه حیاتی

اقبال از مولوی آموخته است که جوامع بشری جز با عشق فعال و پویا نمی شوند. این همان عشقی است که اقبال در کتاب «بازسازی اندیشهٔ دینی» آن را «راه حیاتی» می نامد؛ طریقی که به تصاحب و تسخیر عالم می انجامد و از آن به «ایمان» تعبیر شده است. یکی دیگر از نکاتی که اقبال از مولوی آموخت، این است که انسان واقعی باید پیوسته در طلب آرمان های انسانی باشد که پویایی و تلاش سرلوحه آن است. اقبال شیفتهٔ این بیت مولوی بود که:

دوست دارد یار این آشفتگی

کوشش بیهوده بهْ از خفتگی

او نیز همین اندیشه را در آثارش دنبال می کند و رمز حیات را در تلاش و کوشش یا به اصطلاح وی در «تپیدن» می داند:

رمز حیات جویی؟ جز در تپش نیابی

در قُلزم آرمیدن، ننگ است آب جو را

و در غزلی دیگر می گوید:

تپیدن و نرسیدن چه عالمی دارد

خوشا کسی که به دنبال محمل است هنوز

این اندیشهٔ حضور خود را در همه سروده های اقبال مدام نشان می دهد. از همین روست که مثنوی «اسرار خودی» را با این ابیات معروف مولانا آغاز می کند:

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

انسان آرمانی اقبال کسی است که صفات شاهین و شاهباز را دارد؛ زیرا دارای مناعت طبع است، با متانت است، از صید دیگری ارتزاق نمی کند. زندگی آزاد دارد و از همین رو آشیانه نمی سازد، بلندپرواز است، تنهایی را دوست دارد، و سرانجام اینکه نگاه نافذی دارد. مولوی نیز در یکی از معروف ترین غزلهایش خود را به شاهباز تشبیه می کند:

باز سپید حضرتم، تیهو چه باشد پیش من؟

تیهو اگر شوخی کند، چون باز بر تیهو زنم

مولوی و اقبال هر دو «آدم» را آن گونه باور دارند که قرآن توصیف می کند و او را کمال مطلوبی می دانند که نوع بشر باید سعی در شناختش داشته باشد. «آدم» در قرآن نمودی از بشریت در جوهر اصلی آن و مثال اعلا یا (archetype) انسان است. نظر هر دوی آنان در مورد تقدیر یکسان است. به عقیدهٔ آنان تقدیر به این معنا نیست که افعال هر فردی از پیش تعیین شده باشد، بلکه قانون زندگی است. مولوی و اقبال هر دو متفکری پویا و تکامل طلب هستند. به نظر هر دوی آنان نه تنها آدم، بلکه کل عالم از اسفل به اعلی می رود و برای پیشرفت انسان هیچ محدودیتی وجود ندارد. آدمی با نیروی طلب و با اخلاص در عمل نه تنها به دنیاهای تازه ای دست می یابد، بلکه می تواند آنها را بیافریند. هر دو تلاش را مرادف زندگی و عدم تحرک را مرگ و نیستی می دانند. هر دو معتقدند که رسیدن به جاودانگی به میزان تلاشی بستگی دارد که مصروف آن می شود. هر دو با زمینه های تفکر که تا پیش از آنان به وجود آمده بود، کاملا آشنایی داشته اند و بر آن بودند تا مفاهیم متناقض را بدان امید که میانشان هماهنگی ایجاد یا کشف کنند، به سطح بالاتری از تفکر بکشانند. هر دو با آنکه در قلمرو عقل حضور دارند، ترجیح می دهند که ماورای عقل را تجربه کنند. هر دو شاعری جهانی اند. شعر هر دو فلسفی و عرفانی است. هر دو به جای خودانکاری، درصدد تقویت آنند. به سبب همین شباهت هاست که اقبال خود را مرید و پیرو مولوی می شمارد؛ ولی پیروی او از نوع تقلیدهای معمولی نیست؛ او مریدی است که در دریای اندیشه مرادش عمیقاً غوطه خورده است.

اقبال به خلاف صوفیهٔ وحدت وجودی، می گوید که خودی انسان پس از طی مراحل سلوک در کنار «خود اعلی» جای می گیرد و خداگونه می شود. در این مورد از تمثیل زیبای مثنوی مولوی استناد می جوید که آهن پس از افتادن به آتش، همانند آتش می شود، ولی هویت و ذات خود را از دست نمی دهد:

رنگ آهن محو رنگ آتش است

ز آتشی می لافد و آتش وش است

چون به سرخی گشت همچون زرّ کان

پس انا النّار است لافش بر زبان

شد ز رنگ و طبع آتش محتشم

گوید او: من آتشم، من آتشم

اقبال با اعتقاد به چنین اندیشه ای به تصوفی معتقد است که بنیادش بر عمل طریقش بر تپیدن و تلاش دائم، و هدفش در رسیدن به کمال من نامتناهی باشد نه آنکه جهان را محل گذر بداند و دلخوش به حق حق و هوهو باشد. عرفان او چندان متعالی است که حتی من نامحدود هم در پی دیدار من محدود برمی آید.

ما از خدای گُم شده ایم او به جستجوست

چون ما نیازمند و گرفتار آرزوست

گاهی به برگ لاله نویسد به نام خویش

گاهی درون سینهٔ مرغان به ها و هوست

در نرگس آرمید که بیند جمال ما

چندان کرشمه دان که نگاهش به گفتگوست

آه سحرگهی که زند در فراق ما

بیرون و اندرون زبر و زیر و چهارسوست

در خاکدان ما گهر زندگی گم است

این گوهری که گم شده، ماییم یا که اوست؟

اقبال همانند مولوی کسی را عارف واقعی می داند که وقتی به چنان منزلت و مرتبتی نایل آمد، به دنیای ملموسات بازمی گردد و آنچه در سیر و سلوک خود تجربه کرده، برای پیشرفت و بهبود جامعهٔ خویش به کار می گیرد و لذت حضور را به دیگران می چشاند، سرمشق پویایی و تلاش و مبارزه می شود. پیرو چنین طریقتی خلوت نشین نیست، بلکه «مرد غوغا»ست.

مرید همت آن رهروم که پا نگذاشت

به جاده ای که در او کوه و دشت و دریا نیست

شریک حلقهٔ رندان باده پیما باش

حذر ز بیعت پیری که مرد غوغا نیست

چنین عرفانی از اندیشهٔ مولوی نشأت می گیرد که مبتنی بر استغنای روحی و «الفقر فخری» است. اقبال در آثار متأخر خود کلمه «فقر» را به معنایی به کار می برد که منطبق است با مفهومی که مورد نظر مولوی بوده است؛ یعنی فقری که آدمی را به الوهیت هدایت می کند و حاصل آن استغناست. این همان فقری است که قرآن توصیه می کند. در «جاویدنامه» می گوید:

بگذر از فقری که عریانی دهد

ای خنُک فقری که سلطانی دهد

و یا در غزلی می گوید:

همه ناز بی نیازی، همه ساز بی نوایی

دل شاه لرزه گیرد ز فقیر بی نیازی

او اذعان می کند که این مفهوم را از مولوی وام گرفته است. در «ارمغان حجاز» می گوید:

ز رومی گیر اسرار فقیری

که آن فقر است محسود امیری

و باز در دو بیتی دیگری از «ارمغان حجاز» می گوید:

خودی تا گشت مهجور خدائی

به فقر آموخت آداب گدائی

ز چشم مست رومی وام کردم

سروری از مقام کبریائی

ادامه دارد