چه شاعرانی در طول تاریخ در مدح امام علی ع شعر سروده اند

علی بن ابی طالب ع از طلوع بامداد اسلام تاکنون, همیشه شخصیتی ستودنی بوده است حتی توسط دشمنانی که با وی جنگیدند او امام اول شیعیان و خلیفه چهارم پس از پیامبر ص است بنابراین حتی در زمانی که جهان شرق تحت تسلط خلفای اُموی و عباسی, با شیعیان به عنوان قَدَرترین اپوزیسیون فکری مذهبی در نبردی دائمی بود باز شاعران غیر شیعی, علی ع را می ستودند و پرده خوانی جنگ های صدر اسلام وی و ستایش پهلوانی های وی رواج فراوان داشت در کوچه و بازار همچنین وی, به دلیل بدل شدن به مظهر عدالت در بخش اعظم تاریخ تمدن انسانی نه تنها توسط شاعران شیعی یا اهل تسنن که توسط اهل کتاب نیز مخصوصاً پیروان مسیح ع پی در پی ستوده شده است وی از معدود شخصیت های تاریخی است که زندگی واقعی اش چنان برخوردار از حوادث دراماتیک است که حتی از تخیل خلاقان ادبی هم فراتر می رود بنابراین می توان درک کرد که اگر بسیاری وی را معجزه آفرینش می خوانند معنای دومی نیز در این معجزه آفرینش نهفته است

کسایی مروزی

[شاعر ایرانی در نیمه دوم سده چهارم هجری؛چنان که از نامش برمی آید و خود وی نیز به این امر اشاره دارد اهل مرو بود. کسایی در اواخر دوره سامانیان و اوایل دوره غزنویان می زیسته است و تغییرمسیری را که شعر پارسی با آثار ناصر خسرو آزمود -و شعر آیینی را با نمودی مشهود رقم زد- مدیون افق دید او در آثار پایان عمرش می دانند.]

مدحت کن و بستای کسی را که پیمبر

بستود و ثنا کرد و بدو داد همه کار

آن کیست بدین حال و که بوده است و که باشد؟

جز شیر خداوند جهان، حیدر کرار

این دین هدی را به مثل دایره ای دان

پیغمبر ما مرکز و حیدر خط پرگار

علم همه عالم به علی داد پیمبر

چون ابر بهاری که دهد سیل به گلزار

ابوالقاسم فردوسی

[شاعر شیعی دوران غزنوی که پایندگی زبان و ادب پارسی را مدیون شاهنامه او می دانند و شاهنامه، همتراز آثار هومر، از آثار بنیادین فرهنگ و تمدن انسانی است.]

که من شهر علمم علی ام در است

درست این سخن قول پیغمبر است

گواهی دهم کاین سخن ها ز اوست

تو گویی دو گوشم پرآواز اوست

علی را چنین گفت و دیگر همین

کزیشان قوی شد به هر گونه دین

نبی آفتاب و صحابان چو ماه

به هم بسته یکدگر راست راه

منم بنده اهل بیت نبی

ستاینده خاک و پای وصی

حکیم این جهان را چو دریا نهاد

برانگیخته موج ازو تندباد

چو هفتاد کشتی برو ساخته

همه بادبان ها برافراخته

یکی پهن کشتی بسان عروس

بیاراسته همچو چشم خروس

محمد بدو اندرون با علی

همان اهل بیت نبی و ولی

خردمند کز دور دریا بدید

کرانه نه پیدا و بن ناپدید

بدانست کو موج خواهد زدن

کس از غرق بیرون نخواهد شدن

به دل گفت اگر با نبی و وصی

شوم غرقه دارم دو یار وفی

همانا که باشد مرا دستگیر

خداوند تاج و لوا و سریر

خداوند جوی می و انگبین

همان چشمه شیر و ماء معین

اگر چشم داری به دیگر سرای

به نزد نبی و علی گیر جای

گرت زین بد آید گناه منست

چنین است و این دین و راه من است

برین زادم و هم برین بگذرم

چنان دان که خاک پی حیدرم

ابوسعید ابوالخیر

[عارف و شاعر نامدار ایرانی تبار قرن چهارم و پنجم است. ابوسعید ابوالخیر در میان عارفان مقامی ویژه دارد و نام او با عرفان و شعر آمیختگی عمیقی یافته است؛ چندان که در شعر هزارساله، نام او اغلب در کنار مولوی و خیام قرار می گیرد. در تاریخ اندیشه های عرفانی اش در بالاترین سطح اندیشمندان این گُستره پهناور در کنار حلاج، بایزید بسطامی و ابوالحسن خرقانی به شمار می رود؛ همان کسانی که سهروردی آنها را ادامه دهندگان فلسفه باستان و ادامه حکمت خسروانی می خواند.]

ای حیدر شهسوار، وقت مدد است

ای زبده هشت و چار، وقت مدد است

من عاجزم از جهان و دشمن بسیار

ای صاحب ذوالفقار، وقت مدد است

مولانا جلال الدین محمد بلخی

[چهره طالع شعر و اندیشه ایرانی در قرون متمادی. مثنوی معنوی وی، هنوز هم از آثار برجسته، در روند تولید اندیشه جهان مدرن است.]

تا صورت پیوند جهـــــــــــــــان بود علی بود

تا نقش زمین بود و زمــــــــان بود علی بود

آن قلعه گشایی که در قلعـــــــــه خیبر

برکند به یک حملــــــــه و بگشود علی بود

آن گُرد سرافراز که انـــــــــــــــدر ره اسلام

تا کـــــــــار نشد راست نیاسود، علی بود

آن شیــــر دلاور که برای طمـــــــــــع نفس

بر خوان جهـــــــــــــان پنجه نیالود علی بود

شاهی که ولی بود و وصــــی بود علی بود

سلطان سخــــــــــــــا و کرم و «جود» علی بود

هم آدم وهم شیث و هم ادریس و هم الیاس

هم صالــــــــــح پیغمبــــــــر و داوود علی بود

هم موسی و هم عیسی و هم خضر و هم ایوب

هم یوسف و هم یونس و هم هــود علی بود

مسجـــــود ملایک که شد آدم، ز علی شد

آدم چو یکی قبلـــــــــــه و مسجود علی بود

آن عارف سجّاد، که خاک درش از قــــــــدر

بر کنگــــــره عرش بیفـــــــــــــــزود علی بود

هم اول و هم آخـــــر و هم ظاهـــــر و باطن

هم عابـــــــد و هم معبد و معبود، علی بود

آن لحمک لحمـــــی، بشنو تــــــا که بدانی

آن یـــــــــــــار که او نفس نبی بود علی بود

موسی و عصــــا و یــــــــد بیضــــــــا و نبوت

در مصــــــــــر به فرعون که بنمود، علی بود

عیسی به وجود آمدو فی الحال سخن گفت

آن نطق و فصـــــــاحت که در او بود علی بود

خاتم که در انگشت سلیمان نبی بود علی بود

آن نور خدایــــی که بر او بــــــــــــود علی بود

آن شاه سرافـــــــراز که اندر شب معــــــراج

با احمــــــــــد مختــــــــــار یکی بود علی بود

آن کاشف قرآن که خــــــــــــدا در همه قرآن

کردش صفت عصمت و بستــــــــود علی بود

آن شیـــــــــر دلاور که ز بهر طمــــــــع نفس

بر خوان جهـــان پنجه نیالـــــــــــود علی بود

چندان که در آفـــــــــــــاق نظر کردم و دیدم

از روی یقین در همه موجــــــــــود، علی بود

این کفر نباشد، سخـــــــن کفر نه این است

تا هست علی باشد و تا بــــــــــود علی بود

سرّ دو جهــــــــــــــان جمله ز پیدا و ز پنهان

شمس الحق تبریز که بنمـــــــود، علی بود

محمدحسین شهریار

[شاعر مشهور اهل آذربایجان در دوران مدرن، که به زبان های ترکی آذربایجانی و پارسی شعر سروده است. وی در تبریز به دنیا آمد و بنا به وصیتش در همین شهر به خاک سپرده شد. ۲۷ شهریور را «روز شعر و ادب فارسی» نامگذاری کرده اند. وجه تسمیه این نامگذاری سالروز درگذشت شهریار است.مهم ترین اثر شهریار منظومه حیدربابایه سلام(سلام به حیدربابا) است که از شاهکارهای ادبیات ترکی آذربایجانی به شمار می رود و به بیش از ۸۰ زبان زنده دنیا ترجمه شده است. شهریار به دلیل نوآوری هایش در حوزه شعر کلاسیک پارسی و همچنین آثاری که در زمینه شعر آیینی سروده، از محبوب ترین شاعران عصر مدرن ایران است.]

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ما سوا فکندی همه سایه هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ار نه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا

بجز از علی که آرد پسری ابولعجائب

که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بندد زمیان پاکبازان

چو علی که می تواند که به سر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم شه ملک لا فتی را

به دوچشم خونفشانم هله ای نسیم رحمت

که زکوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آنکه شاید برسد به خاک پایت

چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی فضای گردان به دعای مستمندان

که زجان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چو نای هر دم زنوای شوق او دم

که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را:

«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنایی بنوازد آشنا را»

ز نوای مرغ یاحق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا

سیدعلی موسوی گرمارودی

[از مشهورترین شاعران سیاسی-اجتماعی دهه 1350 که از آغازگران شعر آیینی در دل شعر مدرن نیز هست. وی را تنها شاعر معاصر می توان نامید که توانست به مدد سرایش آثار مدرن شیعی، شعر سپید را به قالبی مورد پذیرش مخاطبان عام، در فاصله سال های 1355 تا 1365 بدل کند.]

خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران

که تو را آفرید.

از تو در شگفت هم نمی توانم بود

که دیدن بزرگیت را، چشم کوچک من بسنده نیست:

مور، چه می داند که بر دیواره اهرام می گذرد

یا بر خشتی خام.

تو، آن بلندترین هرمی که فرعون تخیل می تواند ساخت

و من، آن کوچکترین مور، که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت

پایی را به فراغت بر مریخ، هشته ای

و زلال چشمان را با خون آفتاب، آغشته

ستارگان را با سرانگشتان، از سر طیبَت، می شکنی

و در جیب جبریل می نهی

و یا به فرشتگان دیگر می دهی

به همان آسودگی که نان توشه جوین افطار را به سحر می شکستی

یا، در آوردگاه،

به شکستن بندگان بت، کمر می بستی

چگونه این چنین که بلند بر زَبَر ما سوا ایستاده ای

در کنار تنور پیرزنی جای می گیری،

و زیر مهمیز کودکانه بچّگکان یتیم،

و در بازار تنگ کوفه...؟

پیش از تو، هیچ اقیانوس را نمی شناختم

که عمود بر زمین بایستد...

پیش از تو، هیچ خدایی را ندیده بودم

که پای افزاری وصله دار به پا کند،

و مَشکی کهنه بر دوش کشد

و بردگان را برادر باشد.

آه ای خدای نیمه شبهای کوفه تنگ.

ای روشن خدا

در شبهای پیوسته تاریخ

ای روح لیلهٔ القدر

حتّی اذا مَطلع الفجر

اگر تو نه از خدایی

چرا نسل خدایی حجاز «فیصله» یافته است...؟

نه، بذر تو، از تبار مغیلان نیست...

خدا را، اگر از شمشیرت هنوز خون منافق می چکد،

با گریه یتیمکان کوفه، همنوا مباش!

شگرفی تو، عقل را دیوانه می کند

و منطق را به خود سوزی وا می دارد

خرَد به قبضه شمشیرت بوسه می زند

و دل در سرشک تو، زنگار خویش، می شوید

اما:

چون از این آمیزه خون و اشک

جامی به هر سیاه مست دهند،

قالب تهی خواهد کرد.

شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد

و طوفان، از خشم تو، خروش را.

کلام تو، گیاه را بارور می کند

و از نـَفـَست گل می روید

چاه، از آن زمان که تو در آن گریستی، جوشان است.

سحر از سپیده چشمان تو، می شکوفد

و شب در سیاهی آن، به نماز می ایستد.

هیچ ستاره نیست که وامدار نگاه تو نیست

لبخند تو، اجازه زندگی است

هیچ شکوفه نیست کز تبار گلخند تو نیست

زمان، در خشم تو، از بیم سترون می شود

شمشیرت به قاطعیت «سجیل» می شکافد

و به روانی خون، از رگها می گذرد

و به رسایی شعر، در مغز می نشیند

و چون فرود آید، جز با جان بر نخواهد خاست

چشمی که تو را دیده است، چشم خداست.

ای دیدنی تر

گیرم به چشمخانه عَمّار

یا در کاسه سر بوذر

هلا، ای رهگذاران دارالخلافه!

ای خرما فروشان کوفه!

ای ساربانان ساده روستا!

تمام بصیرتم برخی چشم شمایان باد

اگر به نیمروز، چون از کوچه های کوفه می گذشته اید:

از دیدگان، معبری برای علی ساخته باشید

گیرم، که هیچ او را نشناخته باشید.

چگونه شمشیری زهراگین

پیشانی بلند تو، این کتاب خداوند را، از هم می گشاید

چگونه می توان به شمشیری، دریایی را شکافت!

به پای تو می گریم

با اندوهی، والاتر از غمگزایی عشق

و دیرینگی غم

برای تو با چشم همه محرومان می گریم

با چشمانی: یتیم ندیدنت

گریه ام، شعر شبانه غم توست...

هنگام که به همراه آفتاب

به خانه یتیمکان بیوه زنی تابیدی

وصَولت حیدری را

دستمایه شادی کودکانه شان کردی

و بر آن شانه، که پیامبر پای ننهاد

کودکان را نشاندی

و از آن دهان که هَرّای شیر می خروشید

کلمات کودکانه تراوید،

آیا تاریخ، به تحیر، بر دَر سرای، خشک و لرزان نمانده بود؟

در اُحُد

که گلبوسه زخم ها، تنت را دشت شقایق کرده بود،

مگر از کدام باده مهر، مست بودی

که با تازیانه هشتاد زخم، برخود حدّ زدی؟

کدام وامدار ترید؟

دین به تو، یا تو بدان؟

هیچ دینی نیست که وامدار تو نیست

دری که به باغ بینش ما گشوده ای

هزار بار خیبری تر است

مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو

شعر سپید من، رو سیاه ماند

که در فضای تو، به بی وزنی افتاد

هر چند، کلام از تو وزن می گیرد

وسعت تو را، چگونه در سخن تنگمایه، گنجانم؟

تو را در کدام نقطه باید بپایان برد؟

تو را که چون معنی نقطه مطلقی.

الله اکبر

آیا خدا نیز در تو به شگفتی در نمی نگرد؟

فتبارک الله، تبارک الله

تبارک الله احسن الخالقین

خجسته باد نام خداوند

که نیکوترین آفریدگاران است

و نام تو

که نیکوترین آفریدگانی.

سیدحسن حسینی

[او را می توان براحتی پدر شعر جوان انقلاب اسلامی نامید با آثاری درخشان در حوزه شعر آیینی.شاعری که چه در غزل، چه در رباعی، چه در حوزه شعر سپید، تا واپسین لحظات عمرش، چراغ راه شاعران پس از خود بود.]

نسل گل این بار هم از خار ضربت می خورد

صبح ایمان از شب کفار ضربت می خورد

بعد از این معیار عشق و نفرتی در کار نیست

از کف اغیار، فرق یار ضربت می خورد

خاک را در می نوردد لشکر کابوس و جهل

تا قیامت دیده بیدار ضربت می خورد

طبق معمولی که در تاریخ نا معمول نیست

نص حق از ظن و از پندار ضربت می خورد!

روشنایی بخش هستی آبروی آفتاب

با شبیخونی سیه رفتار ضربت می خورد

قلب نیشابور امکان غرق آتش می شود

عالمی عطار از تاتار ضربت می خورد

سرخ افشا می شود راز دو عالم دین و داد

گنج دانش، مخزن الاسرار ضربت می خورد

راز این وارونگی شد مایه بُهتی ستُرگ

آسمان از خاک بی مقدار ضربت می خورد؟!

باغ ما کم خونی گل دارد و فقر نگاه

نرگس بیمار چون بسیار ضربت می خورد

بی جهت عالم به سمت و سوی ویرانی نرفت

خانه ویران است چون معمار ضربت می خورد

قیصر امین پور

[محبوب ترین چهره شعر پس از انقلاب 57 که به چهره ملی شعرآیینی مدرن بدل شد.او از نام آورترین پیشنهاددهندگان تکنیکی و شکل های روایی غزل، رباعی و شعر آزاد در دوران مدرن است.]

این جزر و مد چیست که تا ماه می رود؟

دریای درد کیست که در چاه می رود؟

این سان که چرخ می گذرد بر مدار شوم

بیم خسوف و تیرگی ماه می رود

گویی که چرخ بوی خطر را شنیده است

یک لحظه مکث کرده، به اکراه می رود

آبستن عزای عظیمی است، کاین چنین

آسیمه سر نسیم سحرگاه می رود

امشب فرو فتاده مگر ماه از آسمان

یا آفتاب روی زمین راه می رود؟

در کوچه های کوفه صدای عبور کیست؟

گویا دلی به مقصد دلخواه می رود

دارد سر شکافتن فرق آفتاب

آن سایه ای که در دل شب راه می رود

یزدان سلحشور

بر زمین خورد و از زمین بَر شد

سَر نهاد و ز سروران سَر شد

او نمی مُرد...قاتل اش دانست

«یا علی» گفت و کار...آخَر شد

هر که «بی نام» دامن اش بگرفت

حیلتی کرد و نام آور شد

آن «مُرادی» غریق عشق اش بود

خیر این عشق آخرش شر شد

دل به او داد تا پیاله به دست

پیش دلبر دمی دلاور شد

به خدا از علی تمنا داشت

پس به خون دل اش شناور شد

عدل گاهی شهید می خواهد

تیغ بُرّان...حدید می خواهد

گر چه اندوه عرش بیش از حَد

رستگاری به پیشواز آمد

باد سردی وزید، طوفان شد

رعد...از درد، صیحه زد ممتد

کوه در خود شکست؛می گویند

چشم زمزم به اشک شد در مَد

کوبش شوق قلب، در کوفه،

تا ابد زد به سینه دست رد

لب فرو بست و چشم، هم آورد

گفته اند آسمان به سرخی زد

ذکر بر لب حسین بر بالین

دجله بشکست در عزای اش سد

تاس تقدیر تا به چرخ افتاد

چرخ آورد داو خود را بد

اَلّه اَلَّه از این بلیه سخت

کو سپیدی در این سیاهی بخت

مُردن اش هم چو زادن اش یکتا

قو به زیبایی اش چه بی همتا

آه دریا چو کف به لب آمد!

ماه، با مَد درد خود تنها

ابر در گریه، شاخه...گیسو کن

برگ در مویه، باد در غوغا

بید، مجنون و شمع، در آتش

رقص پروانه سوز، بی پروا

درد، در می همیشه جوشیده است

می، خروشان درد در مینا

یوسفی گم شده است؛ گرگی نیست

چشم نرگس به راه، نابینا

کی؟کجا؟ کو کسی هماوردش؟

یک نفر؟ یک جواب؟ کو مَردش؟

مرد، این گونه زاده خواهد شد

عشق، این گونه داده خواهد شد

سعی بی مروه در صفای جهان

سخت، این گونه ساده خواهد شد

خانه زاد خُم است می؛ یعنی

شهد...در کعبه باده خواهد شد

پیش آهن رُباش، دل...آهن؟

کوه آهن، بُراده خواهد شد

نرسیده به در، لب کوثر

هر سواری پیاده خواهد شد!

مست وصف اش شدم؛توانی نیست!

جام دیگر زیاده خواهد شد؟

نوش بادم که خرقه رهن می است

من کجایم؟ کجای قصه؟ کی است؟

ذوالفقارش فرود آمد و...بس!

فتح شد خندق هر آن چه نفس

مرد افتاد و سایه اش افتاد

لن ترانی کشید پا را پس

خلق در «هو»ی خویش پیچیدند

باد در «ها»ی خود دمید جرس

خاک شد آنچه آتش جان بود

جان ندانست قصه آن کس

فصل، دیگر شد و به زیر افتاد

میوه تلخ مردی نارس

کفر پیچید گرد اسلام اش

تیغ، نازک دلانه کرد هَرَس

تا علی باغبان اسلام است

تیغ دارد! ز هرز شاخه مترس

مردی مردمان، دو ساعت و....هیچ!

بیهده بر شعور خفته مپیچ!

«خویش» او مُرد و زخم در دل داشت

خون دل در سکوت منزل داشت

بی محمد به باغبان چه گذشت؟

عطر گُل، حیف! پای در گل داشت

فاطمه تا به آسمان پَر زد

از ملائک هزار محمل داشت

واعظ شهر، شرع خود خون کرد

شرحه شرحه مگر مسائل داشت

محتسب غرق تازیانه خود!

چشم...کو؟ بحر زخم ساحل داشت!

چشم بر هم زد و زمان بُگذشت

غم او بی غم جهان بُگذشت

آب از آسیاب خون آورد

فاطمه کشت و غم، برون آورد

صاحبان درم، کرم کردند!

خلق، تقدیر خود نگون آورد

شور کردند و تاج بخشیدند

تاج بر سر ببین که چون آورد!

کس مقصر نبود[پیدا بود!]

تخت اش ار بخت، باژگون آورد

پیرهن بر سر عَلَم بردند

سامری، گاو، گونه گون آورد

قبله را رو به مکر چرخاندند

عقل هم سجده جنون آورد

ساکنان سکوت رقصیدند

کفر از خانه ارغنون آورد

با خدا، جنگ! رمز: بسم الله!

با که گوید غم اش، مگر با چاه...!

مست خواهم چنین به هشیاری

شب به صبح آورد به بیداری

محتسب، وقت باده پیمایی

زخم بر فَرق او زند کاری

یار، ساقی و جام، جام الست

در حسد... شاهدان بازاری

یار، جان خواهدش نه یک باره!

-«بار دیگر؟» زبان و تن:«آری»

یار گوید:«شهید زلف منی

از گناه نخست هم عاری»

فَر نشان، مست سحر سفره می

جوید از تخت و تاج، بیزاری

با یتیمان، پدر؛ پدر حتی

با اسیران به وقت تبداری

قلب، چون شیر و شهد؛[شَرمَ ات باد!

شیر حق را جز این چه پنداری؟!]

گَرد بنشست و ماند...بر جا گُرد

عدل با خود، شهید خود را بُرد

مانی مهر

شاعر، منتقد