نامه به استاد کدکنی در قالب شعر زلال

بنام خدا
خداوند شاه و گدا
عزیزی که جان مرا خلق کرد
توکّل در این ابتدا
بدان مقتدا

نامه ی دادا به استاد شفیعی کدکنی در قالب زلال

در ریتم موسیقییائی « مفاعیلن مفاعیلن » با دخالت « مفاعیلن»:

.

مفاعیلن مفاعیلن

مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن

مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن

مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن

مفاعیلن مفاعیلن

.

شروع:

.

سلام ای بر ادب یاور

و در اثبـــات حــق پیـــش کسـان داور

بـــه پــای احتــــــرام و شوق از تبـریــــز می آیـم

که راهم پر ز سنگ است و تبر، خنجر

هـزاران زخم در پیـکر

.

نهالی بی مثالم من

و خواهی نام اگر شعر زلالم من

سه سالی باشد از چندی گلستان می شناسندم

در استقبال روحانی جمالم من

و در سیر کمالم من

.

کمی زخمی تر از پیشم

و قـدری آشنــا بر کنـج درویـشم

نگاهم خیس از دریـای سبز لن تـرانـی هاست

شبانــه، روز را در حــال تفتیـشم

خیانت نیست درکیشم

.

شنیدم غرق در نوری

و در کشف حقیقت از حسد دوری

و می گویند کـــه آزاد مــــردی از تبـــار عشق

نه اهل زوری و نه سخت مغروری

چو خاک آتش طوری

.

نبشنیدم ز یک فردی،

همـه گفتند بلکه در ادب مــــردی

و امواجی ز نور معرفت در سینه ات پیـداست

تو ای خاکی ترین لبخند همدردی

نگاهی سویم آوردی؟

.

بـــه شعـر و شور پیـوستم

رها می باشد از هر تکیـــه ای دستــم

به پای خویش اکنون گر چـه بس آهستـه می آیـم

بدان کــه حــال در سن چهـــــار اَستـم

و گاهی خسته بنشستم

.

به زخمم مرهمی داری؟

به این خشکیده لبها نیز می باری؟

منم هنـجـار نرمک پـای این دنیـای نـا هنـجـار

منـم که در خرابه می کشم جاری

بـــه ضرباهنگ بیـداری

.

نـه در بندم نـه آزادم

نه در سیلم نه در چنگاله ی بادم

نـه از قوم خـزان پردازهای بیشه ای سردم

نـه در جنـگم نــه در آرامش دادم

نه خاموشم نه فریادم

.

خصوصیّات من این است:

حضورم بیشتــر لازم بــه تمریـن است

پیـامم پوست کنـده، ساده و شفّاف و بی پـاکت

و ریتم بی نظیرم شور و شیرین است

روندم طبق آیین است

.

منم آن طرز شیرین حال

منم آن قالب پـر شــور زرّیـــن بال

منـم در عصر تنبل پـروری، تکتــاز میـدانـهـا

بـدون جیـغ نثــر آلــوده و اهمـال،

بسی نرم و بسی نـرمـال

.

مـرا در کهکشان جوییـد

ز من در شور و در غوغا،نشان جویید

خصوصیاتی از من همچنان در موج دریــا هست

کمـی هم داخــل آتشفشان جـویـیـد

و در دامن کشان جویید

.

اگر من ساده می بـارم

اگـر در یک نـگاه صاف،بسیــــارم

ز تأثیــرات رقص نـرم در بـاغ شقایـق هاست

که اینبار ارغوان عشق می کارم

سمن بازی به سر دارم

.

بـه ضرباهنگ ایرانی

فشاندم موسیقی را شور عرفانی

اساسی ریختم از عشق با دنیائی از احساس

و کنـجی ساختم شفاف و نورانی

درین نزهتگه فانی

.

مرا ریتمی ست مالامال

مرا نظمی ست دور از اختلال، اخلال

چرا شایسته می دانند پس جانم به اضمحلال؟

و ایـن اذلال ها را چیست استـدلال؟

زدنـدم تیــغ استجهال

.

ز عصـــــر حضـرت آدم(ع)

تمام نثـــــــرها بـودنـد پشت هـم

و سعدی بهتـریـن استـــــــاد نثـر روزگارش بـود

ولی مــــرد غزل هم بود آن اعظم

و نظمی داشت مستحکم

.

به گلشن حمله آوردند

تمام نعره هـای نظم را خـوردند

و بود آن بچّه شیـرانی که در باغات فردوسی

به زیر گوسفندان و خران مردند

و باقی نیــز پژمردنـد.

.

به نــای بــادهای مفت

خــــــــــــــــــزان زائیــد از آزادی هنـگفت

بــه دور نظم افـــزودنــد تــــــــــار عنکبــوتـــــان را

شکست آن شاخه های ریتم دست زُفت

و زلف موسیقی آشفت

.

کنون ایران شده شاعر

و طفل و بچّـه بـا پیران شده شاعـر

بدون رنج و مکتب، مدّعـی، مملوّ از نثـر است

مشنگی دیدم او آسان شده شاعر

و خاله جان شده شاعر

.

دلم پر درد ای استاد

نمــی خـواهنـد بـاغ بـلبـلان آبــاد

بـه سویــم در وزیــدن نیست بـاد روزگار اینـجا

نمانده حوصله بـر اهل استـعداد

ندیـدم شوق استنـجـاد

.

بر این حیرتکده، افسوس

دریغ از این همه معکوس در معکوس

که کهنه گشته تـازه ، تـازه را بس کهنـه تر اینـجـا

شده قـربـانـی تنبل وَشان، فـانـوس

بـــه تـاریـکی ِ اقیانوس

.

مرا از « کهنه »، معنی نیست

و قصدم زین سخن،« نو » نیز یعنی نیست

تمام سبـک هـــا در عصر خــود نـــو بـــوده اند استــاد

بدان کــه در دلم زین نکتـه، طعنی نیست

به خادم، نام، شأنی نیست

.

به شب، آهنگ گردیدند

بـه دور عالمی بس تنـگ گردیـدند

بـه محکومیّتم بنگر چه آسان شبهه افکندند

چه پاها بین درین ره لنگ گردیدند

چه دلها سنگ گردیدند

.

رسد شاید دمی ناخواست

بـه تـاریــــخ ادب پـرسنـد اهل راست:

« شفیعی دادرس بــر حـقّ، در آن شب نبـود آیــا؟»

و شاید مجدی از کوی ادب برخاست،

و بیرون کرد مو از ماست

.

نـــه از اولاد سنگم من

نـــــه از وابستـگان دود و منـگـم مـن

پُــرم از مـوج هـایــی بس دل انـگیـــــز و روان آرا

رُک و شفاف و دور از رَیب و رنگم من

وَ دریــایی زرنـگم مـن

.

منـم آباد می رقصم

منـم تـــا یـکصدو هشتاد می رقصم

منم که واژه ها در پیچ و تابم چشم می نوشنـد

نه در احساس بی بنیاد می رقصم،

در استعداد می رقصم

.

مرا تعریف هایی هست

جدا از نثر فنّی، ویژه،جایی هست

ولی با ایـن همه تعریف ها دورم ز هرج و مرج

برایم فُرم آهنگ و هجایی هست

بنـای راستایی هست

.

خودم را سخت می سایم

مگـر دل را درخـشانتـــر بپیـمایـــم

و آغـوش ادب، احساس هـای گــرم پـالایــم

صمیمانـه بـساط وزن بـگشایـــــم

سخـن در نـظــم آرایــــم

.

همه بــر وضـع آگاهنـد

و مــا را نـاظــران عــدل در راهنـد

حقیقت را نبـایــد زیـــر ابــر دود پنـهان ساخـت

حقیقت ها جهان عشق را ماهند

و با یک نسل همراهند

.

چه بود از بیشه ما را سود؟

بـــه جـــز اینـکه گرفتــه آسمانش دود.

چه سود از هرج و مرجی که به نسلم خرج می کردند؟

کـــه از آن حاصل خشک و غبار انـدود

تـرقّــــی هـــا شده نـابـود

.

رسالت نیست بی نـظمـی

و تکثیــر عطوفت نیست بــی نـظمی

ز هر سنـگی شکستــه پس نگینی بر نمی آیــد

هنر باید که صنعت نیست بی نظمی

و بدعت نیست بی نظمی

.

سیاقی را دری باید

و بر حفظش ز قانـون سنگری بایـد

ســراســر روی دیـوارش نـقـوش دلبــری بـایـد

نه از پوچی به دورش لشگری باید

نه زور خنجری باید

.

نه مجّانی و مفتم من

نـــه در چــاه چـرنـدیـات خـفتــــــــــم مـن

بـرایــــــم زحمتــــی افــزون و خــــرج و دقّتـــی بـایـــد

که حق را صاف و بس بی پوست گفتم من

خودم را نیک سفتم من

.

مـــــرا تـصویــرهـایی هست

که بــر دنیــای عـرفـانــی صفا دادست

و امـواجم بـه ریتمی مختلف از شور می رقصنـد

تمـام واژه هـا آغــــوش مــن دربـست،

نگر چون میشود سرمست

.

نگــــر رقص قــوافــی را

و جاری گشتـن اشعـار صـافی را

چه کس پنهان توانـد کرد ایـن برهان کافی را؟

پشیـمان بــاد بـر حقّم منـافی را

که جاوید است وافی را

.

کسی که مرهم ما باد

بــه افلاک ادب ، نامش ثریّـا بـاد

ثریا خویش را در مجلس آیندگان دیـدَست

و می دانست بر امــروز فردا باد

عدالت یــار دادا بـــاد

.

شما ای هم وطن، حالا

بـه نسل هوشیــار و اعظم و والا

چه داری لایق ایـن بغچه ی خیس عرق بـاری؟

خوشست از طبعتان بگرفتن ِ کالا

که در آن نیست حرف لا

.

شبیـه یــاس خـواهم شد

به گلشن،جزئی از میـراث خواهم شد

در آغــوش بهـــار موسیـقی و شــور عــــرفـانـی

خیــال آورتــریـن رقّـاص خــواهـم شـد

و یک مقیاس خواهم شد

.

بهار انگیز خواهم گشت

و رنگ بـرگ در پـائیــــز خـواهـم گشت

منــم دریــــــاتـریــن ظرف پــر از امـواج احساسات

که هستم حال، فردا نیز خواهم گشت

و پند آمیز خواهم گشت

.

ادب را دلبـری باید

ولی بـا قاعده نـو آوری بـایــد

و گنج نظم و صوت و قالب و تصویر را حافظ،

و در اوزان، آرایـشگـری بـایــد

نوین صورتگری باید

.

کمی امداد خواهم من

در این بیداد و غارت، داد خواهم من

برای خـواندن نقشت سراپـا چشم بنشستـم

جـوابـی از شما استـاد خـواهم من

ز دل فریاد خواهم من

ابوالفضل عظیمی

خادم اهل قلم

دادا بیلوردی – تبریز

بیستم فروردین ۱۳۹۲ هجری شمسی