طبیعت گرایی و توجه به عناصر طبیعی سابقه ای دیرینه در شعر فارسی دارد. بعضی از شاعران صبغه ای اصلی شعر خود را به وصف طبیعت و جلوه های گوناگون آن اختصاص داده اند و گروهی دیگر تنها به بعضی از عناصر خاص طبیعی پرداخته اند ولی تلقی و نگاهی فراتر از نگاه عام و عادی به طبیعت داشته اند. این نگاه خاص، ظریف و خیال انگیز سبب شده است که بعضی از عناصر طبیعی همچون «قهرمان شعری» در شعر فارسی مطرح شوند.

یکی از بارزترین عناصر خیال آفرین در شعر حافظ «باد» است که در مفاهیم و صور مختلف بکار رفته است. گاهی باد در مفهومی عام و به عنوان عنصری به کار رفته است که در این مورد بیشتر باورها و کارکردهای مصطلح و عادی این عنصر طبیعی منظور نظر بوده است. (۱)

صبا بادی است که در فصل بهار از طرف مشرق یا شمال می وزد ، بادی لطیف و خنک است ، نسیمی خوش دارد و گلها از آن بشکفد و عاشقان راز با او گویند . قدیمیان باور داشتند که آغازگاه این باد، مطلع خوشه پروین و پایانگاه آن صورت فلکی هفت اورنگ است. در متون و اشعارادبیات فارسی، باد صبا باعث شکوفایی گلها و طبیعت شده و مژده آغاز بهارمی دهد و عاشقان راز خود را با باد صبا می گویند.

وقتی که درد اشتیاق قصد جان کند ، صبا چاره گر و امداد رسان است . نفس باد صبا فقط بوی معمولی همراه ندارد بلکه مشک فشان است و مژده فروردین و فرا رسیدن بهار و جوان شدن عالم پیر و فسرده را به همراه می آورد . صبا مژده پایان غم و کوتهی روزگار محنت میدهد . وقتی باد صبا شاد وزان است و بوی گل و ریحان با خود داشته باشد بوی خوب بهبودی جهان به مشام میرساند ؛

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

***

بعد ازین دست من و دامن سرو و لب جوی

خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد

***

رسید باد صبا ، غنچه در هواداری

ز خود برون شد و برخود درید پیراهن

***

از صبا هر دم مشام جان ما خوش می شود

آری آری طیب انفاس هواداران خوش است

***

بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم

شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد

حافظ علاقه خاصی به باد صبا دارد فقط کلمه « صبا » یا « باد صبا » را بیش از نود و هفت بار در اشعارش بکاربرده در حالیکه از واژه هایی دیگر مانند « نسیم » ، « شمال» یا « باد » نیز در اشعار خود نام برده است .

)) شاید در دیوان هیچیک از شعرای فارسی زبان باندازه دیوان حافظ ، هوای خوش و باد خوش نسیم و نسیم عطر گردان و صبا و باد صبا ، آمد و رفت نداشته باشد . باد صبا یا صبا یکی از قهرمانان و موجودات شعری فعال دیوان حافظ است . شاید همانقدر که یار و ساقی طرف توجه و خطاب حافظ هستند باد صبا یا نسیم سحر هم هست . بسیاری از غزلهای حافظ یا خطاب به صبا یا ذکر خیر او افتتاح می شود .(( ۲

)) صبا یا نسیم صبا در شعر حافظ جایگاه ویژه ای دارد ، صبا لطیف و چالاک و ناپیدا است ، به همین علت ناپیدا بودن جنبه مرموز دارد ، غالبا با بوی همراه است ، و بوی خاطره ها را بیدار می کند ، چنانکه گوئی پیام می گذارد ، میان دو تنی که از هم فاصله دارند یا دورند . هر عاملی که وزش و حرکت در شعر بنهد ، مورد علاقه حافظ است و نسیم که گاهی صبا و گاهی شمال خوانده می شود (بادهای شرقی و شمالی شیراز ) از این حیث تالی ندارد (( ۳

)) اما باد صبا در شرع حافظ کارکردی فراتر، پرشور و حیاتمند دارد و در حقیقت عنصری حاضر و دست مایه ای غنی و پرکشش برای خلاقیت و ظرافت تعابیر این شاعر است.وجه به دو ضلع خلاقانه ی «بهترین زمان» و «بهترین مجاورت» برای باد صبا می تواند گویای این نگاه ظریف و خلاقانه باشد:

هم زمانی «سحر» و «باد صبا» نمونه و بهانه ای زیبا برای خلاقیت و تصویرسازی است.

می دانیم که «سحر» بهترین و کارآمدترین زمان وزش باد صباست، اما در این «بهترین زمان» زیباترین گمان ها و گفتگوهای شاعرانه نیز سر می گیرد:

سحر بلبل حکایت باد صبا کرد

که عشق روی گل با ما چها کرد

***

صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد

دل شوریده ی ما را به بو در کار می آورد

***

با صبا در چمن لاله سحر می گفتم

که شهیدان که اند این همه خونین کفنان (( ۴

ولی در بعضی ابیات حافظ ، (( باد صبا بیمار و افتان و خیزان است . علت این است که باد صبا باد ملایم سحرگاهی است که در اوایل بهار، اسفند و فروردین می وزد . شبنم گل ها را خشک می کند و باعث شکوفایی گل ها می شود و خود هم شاید از این روند کمی مرطوب تر و مطبوع تر گردد . )) ۵

)) نسیم صبا یا مطلق نسیم ، بادی است آهسته خیز ، که گاه می رود و گاه می ایستد مانند انسان بیماری که هر چند قدم می ایستد و نفس تازه می کند . لذا از دیرباز در شعر عربی و فارسی صبا یا نسیم را بیمار و علیل و بیطاقت خوانده اند . حافظ خود ، بارها به نسیم بیمار یا بیماری نسیم ( صبا) اشاره دارد.(( ۶ ؛

دل ضعیفم از آن می کشد به طرف چمن

که جان ز مرگ به بیماری صبا برد

***

به بوی او ، دل بیمار عاشقان چو صبا

فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد

***

چون صبا با تن بیمار و دل بی طاقت

به هواداری آن سرو خرامان بروم

)) نزد جافظ بوی غالباً از دور می آید ، با نسیم آورده می شود ( نسیم ، صبا ، شمال ، باد ) . باد صبحدم ، باد سحر ، در نزد مرد سحر خیز ، بهترین باد است برای آوردن بوی یار . چه ، صبح پگاه هوای پاک و بی غش دارد ، هنوز شهر بیدار نشده است و در آرامش و خلوص و خلوت فضا ، بوی زلف ، برهنه و بی دریع خود را عرضه میکند.

باد به ماموریت خود آگاه است ، چون کسی است که امانت عزیزی را با خود دارد و آن را مانند شئی متبرک با احتیاط به مقصد می رساند ، هم نفس و گواه و رازدار عاشق است ؛ با این حال ، نباید همیشه به او اعتماد کرد زیرا گاه باشد که خود ، حریف و همدرد عاشق بشود ؛ چه ، باد نیز نمی تواند از جاذبه بوی زلف و تن دلدار در امان بماند .

این باد ، تنها بوی زلف نمی آورد ، بوی بدن و رخ ، نفس و جامه ( عرق چین ) و خط ( دستخط) و بوی کوی یار را نیز می تواند با خود داشته باشد ، و به سبب متاع گرانبهایی که با اوست ، " نسیم عطر گردان " خوانده می شود . وجود باد بعنوان رابط بین عاشق و معشوق ، تحرک و وزشی در شعر حافظ نهاده . همانگونه که در زلف ریزش و سیالیت هست ، در شعر هم پدید آمده . افعال گشودن و بستن و آمدن و آوردن و بردن و گذشتن و فرستادن و افتادن و خاستن و فشاندن ؛ و نیز ، ترکیب های نفس نفس و زمان زمان ، به ایجاد این حالت کمک کرده اند . (( ۷

برید صبا پیغام می برد و می آورد نزد جوانان چمن و سرو قدان باغ میرود . شمال و صبا ، چون یک پیک صادق ، دعای خیر عاشق را به منزلگه دوست میرسانند .

(( باد صبا مدام بین دو طرف ارتباطی، دلداده و دلبر، در رفت و آمد است و به ویژه عاشق از وی می خواهد که به حتی برای لحظه ای، او را از معشوق بی خبر نگذارد و این اطلاع رسانی را پیوسته انجام دهد. بیشترین میزان نقش باد صبا در همین جا است؛ به گونه ای که حافظ باد صبا را در سیزده غزل و در هر غزل توسط یک یا چند بیت به خوبی مامور این کار کرده است.)) ۸ ؛

صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست

بیار نفحه ای از گیسوی معنبر دوست

***

هر صبح و شام قافله ای از دعای خیر

در صحبت شمال و صبا می فرستمت

***

ای صبا گر به جوانان چمن باز رسی

خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را

***

صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی

ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد

***

یار من چون بخرامد به تماشای چمن

برسانش ز من ای پیک صبا پیغامی

باد صبا پیام می برد و خوش خبر است مژده طرب و شادی گلشن و از کوی یار و خبرهای خوب به عاشق میرساند که روزهای جدایی و غم به پایان آمده است ؛

هم عفاالله صبا کز تو پیامی می داد

ورنه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود

***

نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد

که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد

توضیح : (( بعضی تصور میکنند که در تعبیر " نسیم باد صبا " که در بیت بالا بکار فته ، حشوی وجود دارد ، چه نسیم خود از جنس باد است. باید گفت علاوه بر اینکه دراین تعبیر حشوی نیست ، بلکه هنری هست ، یعنی ایهام تناسب . چه نسیم در اینجا و موارد مشابهش ، با آنکه با باد تناسب دارد ولی به معنای بوی خوش ، عطر ، رایحه و نظایر آن است . حافظ خود بارها بالصراحه نسیم را به معنای بو و عطر و رایحه ی خوش به کار برده است :

بدان رسید ز سعی نسیم باد بهار

که لاف می زند از لطف ، روح حیوانی

***

ای باد از آن باده نسیمی به من آر

کان بوی شفا بخش بود دفع خمار

***

نسیم مشک تاتاری خجل کرد

شمیم زلف عنبر بوی فرخ

***

دل را که مرده بود حیانی به جان رسید

تا بویی از نسیم می اش در مشام رفت

***

مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت

که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید

***

بگفتمی که چه ارزد نسیم طره ی دوست

گرم به هر سر مویی هزار جان بودی )) ۹

***

صبا وقت سحر بوئی ز زلف یار می آورد

دل شویده ما را به بو در کار می آورد

***

بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید

از یار آشنا سخن آشنا شنید

باد ملایم و خنک صبا چون دم عیسی ، جان بخش و روح افزاست و دمیدن باد صبا موجب شکفتن می گردد و از دم عیسی صبا ، دل خسته حافظ زنده می شود ؛

همیشه وقت تو ای عیسی صبا خوش باد

که جان حافظ دلخسته زنده شد به دمت

صبا گاهی اوقات شخصیت منفی پیدا کرده و غمازی و گوش گذاری یا خبربری می کند و حسود می شود از حافظ بوی خوب ریاحین را دریغ می دارد اگر حدیث حافظ نزد یار می گویی چنان گوی که باد صبا را خبر نشود چون باد صبا گوش گذار است خبر به نامحرمان می برد. غماز صبا ممکن است راز نگه ندارد و باید مراقبش بود ؛

چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق

به غماز صبا گوید که راز ما نهان دارد

***

ترا صبا و مرا آب دیده شد غماز

و گرنه عاشق و معشوق راز دارانند

***

کس نیارد بر او دم زند از قصه ما

مگرش باد صبا گوش گذاری بکند

***

ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار

چرا که بی سر زلف توام به سر نرود

***

حافظ چو نافه سر زلفش به دست تست

دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو

لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

***

از بهر خدا زلف مپیرای که ما را

شب نیست که صد عربده با باد صبا نیست

صبا پیام عاشقانه را هم به یار یا همان شه خوبان می رساند . ولی صبا همچون دلدار ، در بعضی اوقات بد عهد می شود و تکیه بر عهد وی نتوان کرد ؛

صبا از عشق من رمزی بگو با آن شه خوبان

که صد جمشید و کیخسرو غلام کمترین دارد

***

دست در حلقه آن زلف دو تا نتوان کرد

تکیه بر عهد تو باد صبا نتوان کرد

حافظ از خودش هم تعریف می کند و آنچه را بلبل در گلزار می خواند ، گفته حافظ می داند و عنبر افشانی صبا در تماشای گل و ریاحین را برای شنیدن صدای بلبل یا همان گفته حافظ است ؛

چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل

عنبر افشان به تماشای ریاحین آمد

صبا می تواند خاک وجود ما را بردرگاه دوست برساند تا شاید آن شه خوبان نظری بر ما فکند ؛

تو آتش گشتی ای حافظ ولی با یار درنگرفت

ز بد عهدی گل گوئی حکایت با صبا گفتیم

صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز

بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم

باد صبا گاهی دستبرد هم می زند و از موقعیت سوء استفاده می کند و بلبل عاشق را بی نصیب می گذارد ؛

ز دست برد صبا گرد گل کلاله نگر

شکنج گیسوی سنبل ببین و روی سمن

***

به هر سو بلبل عاشق در افغان

تنعم از میان ، باد صبا کرد

از باد صبا می توان یاد و نشان دوست و یار را گرفت ولی گاهی از باد صبا نمی توان نشان یار سفر کرده پرسید ، زیرا صبا بعضی اوقات حال درستی ندارد و پریشان می گوید ؛

نشان یار سفر کرده از که پرسم باز

که هر چه گفت برید صبا ، پریشان گفت

باد صبا همت وسعی کوشش فراوان هم دارد و مداومت وزیدن باد صبا بر غنچه ، موجب شکفتن آن می شود ، حافظ می خواهد با درس گرفتن از این همت و مداومت باد صبا ، دلدارش را از بستگی یا عصبانیت بیرون آورده و موجب خرمی و خندانی یار گردد ؛

چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت

کز غنچه چو گل خرم و خندان بدر آئی

حافظ بارها ار صبا به عنوان شاهد و گواه استفاده می کند و از وی می خواهد که بر مواردی گواهی دهد؛

از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح

بوی زلف تو همان مونس جانست که بود

***

صبا بگو که چها بر سرم درین غم عشق

ز آتش دل سوزان به برگ کاه رسید

صبا همه جا حضور دارد و می تواند از بسیاری از رویدادها خبر باز گوید بخصوص وقتی معشوق با شانه زدن گیسوانش ، جانهای عاشقان را از دام زلفش بر خاک می فشاند ؛

جانها ز دام زلف چو برخاک می فشاند

بر آن غریب ما چه گذشت ای صبا بگو

وزیدن صبا نشانه شروع و آغاز زمان طرب و عیش و نوش است و مانند آن است که صبا به پیر می فروش ( که مایه ی نشاط همراه دارد) و ساقی ، خوش آمد می گوید ؛

صبا به تهنیت پیر می فروش آمد

که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد

***

صبا عبیر افشان گشت ساقیا برخیز

وهات شمسه کرم مطیب زاکی

(( باد صبا از دو موضوع مطلع است. اول از شرح حال پریشانی دلداده یا همان شاعر و این که او در عشق معشوق در چه آتش سوزانی افتاده است، که به دلیل نزدیکی و همدمی با شاعر است. دوم با خبر از دلبر و نشانی خانه و کویش به دلیل این که مدام از سرای دلبر به پیش عاشق می آید و همان طور که ذکر شد از او خبر و اطلاعی می دهد و محرمش است. حال، شاعر این منبع مطلع را هم به مثابه شاهد شیدایی خود و هم به مثابه با خبر از وضع دلبر می داند و در ابیاتی گوناگون به این نقش مهم صبا به مثابه منبع مطلع اشاره می کند. )) ۱۰ ؛

صبا همیشه نمیتواند شرح دل تنگی حافظ را به یار برساند چون دل عاشق مانند ورقهای غنچه تو بر توست و صبا نمی تواند براحتی در شکنج گلبرگهای غنچه عبور کند و راز دلتنگی وی را دریابد ؛

صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد

که چون شکنج ورقهای غنچه تو بر توست

باد صبا فضول و خبرچین است و برای اینکه شرح و وصف زلف یار به دیگران نگوید ، موقع حرکت باد صبا در سحرگاه ، باید با وی بحث و سفارش کرد تا این مطلب را برملا نکند ؛

تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند

با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست

***

میخواست گل دم زند از رنگ و بوی دوست

از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت

صبا همان طور که در گیسوی زیبا رویان می پیچد از بوی و عطر گیسو مست و چون حافظ از افسون چشم یار بی قرار می گردد ؛

تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارائی

صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت

من وباد صبا مسکین دو سرگردان بی حاصل

من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت

گاهی وقت ها بلبل از گل غافل می شود و در این موارد صبا از فرصت استفاده می کند و در مقابل گل جلوه گری میکند ؛

خود را بکش ای بلبل ازین رشک که گل را

با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود

حافظ به باد صبا حسادت میکند و از چرخ گردون گله دارد که برای کشیدن زلف یار به وی مجال نداده ولی به باد صبا این فرصت را داده است ؛

زلفش کشید باد صبا ، چرخ سفله بین

کانجا مجال باد وزانم نمی دهد

صبا همیشه در دسترس نیست و زمانی که عاشق به نیاز دارد ممکن است ناپیدا باشد و در جایی که از صبا کمکی ساخته است به راحتی دست یافتنی نیست ؛

صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گل

فدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد

***

صبا گر چاره داری وقت وقت است

که درد اشتیاقم قصد جان کرد

***

ز دلبرم که رساند نوازش قلمی

کجاست پیک صبا گر همی کند کرمی

(( حافظ که برای صبا بارها نقش فیزیکی قایل شده و حتی در مواردی او را همچون انسان پنداشته است، این بار نقش پیک را به مثابه قاصدی که از فیزیکی خاص برخوردار است، برای باد صبا در نظر می گیرد و البته از حرکت نرم و آهسته آن که خاصیت ذاتیش است، گلایه می کند و حتی او را بیمار خطاب می کند. اما نکته مهم این است که صبا نقش ِمرکب و پیک بودن را نیز تجربه کرده و از ویژگی فیزیکی آن در انتقال خبر، پیام، اطلاعات و مفاهیم استفاده می کند تا با این کار، نقش های ارتباطی خود را کامل کند و نشان دهد که در اشعار حافظ، از جایگاهی بیش از یک مفهوم ساده برخوردار است )) ۱۱ ؛

اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زین

با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است

***

شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار

زان که چالاکتر از این حرکت باد نکرد

***

ز دلبرم که رساند نوازش قلمی

کجاست پیک صبا گر همی کند کرمی

باد صبا کندخیز است وآرام و با ملایمت حرکت می کند و حافظ به پیک صبا توصیه میکند که از یار حافظ چالاکی و سریع بودن را یاد گیرد ؛

شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار

زانکه چالاکتر از این حرکت باد نکرد

باد صبا می تواند راهنما و دلیل راه برای رسیدن حافظ به زلف یار و استشمام رایحه زلف یار گردد؛

بسوخت حافظ و بوئی زلف یار نبرد ؛

مگر دلالت این دولتش صبا کند

حافظ چندین بار در غزلیات خود ، باد صبا را به طریق " ای صبا " یا فقط " صبا " برای امور مختلفی ، مورد خطاب قرار داده است ؛

ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر

زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر

***

دلم از دست بشد دوش چو حافظ می گفت

کای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر

***

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار

ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار

***

ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس

بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکین نفس

***

ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند

گر از آن یا ر سفر کرده پیامی داری

***

ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کن

که جهان پر سمن و سوسن آزاده کنی

***

گر به منزل سلمی رسی ای باد صبا

چشم دارم که سلامی برسانی ز منش

***

صبا زان لولی شنگول سرمست

چه داری آگهی چونست حالش

***

صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار

وزو به عاشق بیدل خبر دریغ مدار

حافظ به شیراز علاقه وافری داشت و در عین حالی که از ایام و بی وفایی مردم روزگار خود گله دارد ، از صبا می خواهد که نسیمی روحبخش و جان بخش از خاک شیراز برایش ببرد ؛

به جز صبا و شمالم نمی شناسد کس

عزیز من که به جز باد نیست دمسازم

هوای منزل یار آب زندگانی ماست

صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم

صبا گاهی نقشی چون رقیب دارد و این امر به مذاق حافظ خوش نمی آید؛

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب

این چنین با همه درساخته ای یعنی چه

حافظ گاهی اوقات با صبا درد دل هم میکند و از حسن فروشی گل گله مند است ؛

حسن فروشی گلم نیست تحمل ای صبا

دست زدم بخون دل بهرخدا نگار کو

حافظ از باد صبا چون فردی که باید به وی کمک می کرد ، گله دارد که از وی حمایت نکرده است؛

در آرزوی خاک در یار سوختیم

یاد آور ای صبا که نکردی حمایتی

حافظ در عین حالی که از یارش تعریف می کند ، ازعملکرد صبا در مورد نپراکندن رایحه یار وی ، در شگفت است ؛

با همه عطف دامنت آیدم از صبا عجب

کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی کند

حافظ در حالی که به زیبایی از تضاد " خاک " و " آب" در بیت زیر استفاده کرده است ، صبا را متهم به انداختن خاک کوی دوست در چشم می کند ( که در ضمن اتهام عجیبی است چون معمولاٌ صبا به آرامی حرکت می کند )، که بدین دلیل ، ابزار و لوازم حیات یا بقول حافظ ، آب زندگی در نظرش نمی آید؛

صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش

که آب زندگیم در نظر نمی آید

باد صبا با حرکت آرام و متینی که در هنگام سحر در بین بنفشه زارها ، گل ها و ریاحین دارد چنان بوی گل می گیرد و معطر و عطر افشان میگردد که مشک ختن و نافه چین آن خاصیت را ندارند و این ویژگی را نازک اندیشانی چون حافظ کشف می کنند و با بوییدن این رایحه ها شکفته می شوند ؛

کس ندیدست ز مشک ختن و نافه چین

آنچه من هر سحر از باد صبا می بینم

***

مرغول را برافشان یعنی برغم سنبل

گرد چمن بخوری همچون صبا بگردان

***

ای صبا امشبم مدد فرمای

که سحر شکفتنم هوس است

***

به دور لاله قدح گیر و بی ریا می باش

به بوی گل نفسی همدم صبا می باش

***

گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین

که تطاول زلفت چه بیقرارنند

***

چو برشکست صبا ، زلف عنبر افشانش

به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش

***

چون صبا مجموعه گل را به آب لطف شست

کج دلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر کنم

داستان حضرت سلیمان و باد صبا در غزلیات حافظ جایگاه خاصی دارد ؛

صبا به خوش خبری هد هد سلیمان است

که مژده طرب از گلشن سبا آورد

***

مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد

هد هد خوش خبر از طرف سبا باز آمد

***

ای هد هد صبا به سبا می فرستمت

بنگر که از کجا به کجا می فرستمت

***

اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زین

با سلیمان چون برانم من که کورم مرکب است

نه تنها حافظ با باد صبا سر و سری و با وی حرف ها دارد بلکه بلبل نیز با باد صبا حکایت ها دارد؛

سحر بلبل حکایت با صبا کرد

که عشق روی گل با ما چها کرد

ترکیب " بلبل صبا " ترکیبی است کمتر شاعر و سخن پردازی آنرا بکار برده است ؛

دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد

که در چمن همه گلبانگ عاشقانه تست

حلقه زلف یار نه تنها شکارگر جان صاحبدلان است بلکه باد صبا را که فقط برای تماشا از میان زلف یار عبور می کند ، برگردنش بند می اندازد و مانند یک هندو با باد صبا که هوادار وی است ، حیله می کند و او را در بند می کشد ؛

حلقه زلفش تماشاخانه باد صباست

جان صد صاحبدل آنجا بسته یک مو ببین

زلف دل دزدش صبا را بند برگردن نهاد

با هوا داران رهرو حیله هندو ببین

حافظ با آنکه با باد صبا دوستی و مراودات زیادی دارد ولی وقتی باد صبا پرده دار حریم حرمت یاراست به خود اجازه نزدیک شدن به صبا را نمی دهد ؛

من که باشم در آن حرم که صبا

پرده دار حریم حرمت اوست

حلقه زلف یار نه تنها شکارگر جان صاحبدلان است بلکه باد صبا را که فقط برای تماشا از میان زلف یار عبور می کند ، برگردنش بند می اندازد و مانند یک هندو با باد صبا حیله می کند و او را در بند می کشد ؛

حلقه زلفش تماشاخانه باد صباست

جان صد صاحبدل آنجا بسته یک مو ببین

زلف دل دزدش صبا را بند برگردن نهاد

با هوا داران رهرو حیله هندو ببین

صبا برای حافظ نقش پیام رسان به شاهان و حاکمان هم عصرش را هم بازی می کند یا بدین طریق بدانها پیام خود را بدون واسطه و فرد پیام رسان ، می رساند و یا می فهماند ؛

ای صبا بر ساقی بزم اتابک عرضه دار

تا از آن جام زرافشان جرعه ای بخشد به من

***

یارب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن

گردد شمامه کرمش کارساز من

***

حافظ ز گریه سوخت بگو حالش ای صبا

با شاه دوست پرور دشمن گداز من

صبا در نزد حافظ یادگار رویدادها و چیزهایی است که حافظ بدانها علاقه خاصی داشته است ؛

غبار راه گذارت کجاست تا حافظ

به یادگار نسیم صبا نگه دارد

***

صبا تو نکهت آن زلف مشکبو داری

به یادگار بمانی که بوی او داری

حافظ آرزو میکند که بتواند همچون باد صبا، آرام ، افتان و خیزان و بدون آنکه رقیب و دیگران متوجه شوند به کوی یار سری بزند ؛

تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم

حاصلم دوش بجز ناله شبگیر نبود

***

با صبا افتان و خیزان می روم تا کوی دوست

وز رفیقان ره استمداد همت می کنم

اگر چون باد صبا به کوی دوست گذر نمایی ، نفس و دمت از رایحه خوش دوستی مشکین می شود و از بدخلقی دست خواهی کشید ؛

مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا

برخاک کوی دوست گذاری نمی کنی

سایر مضامینی که حافظ در مورد باد صبا و صبا در اشعار خود از آنها استفاده کرده است ، در چند بیت زیر ملاحظه می فرمائید ؛

به مژده جان صبا داد شمع در نفسی

ز شمع روی تواش چون رسید پروانه

***

باد صبا ز عهد صبی یاد می دهد

جان داروئی که غم ببرد درده ای صبی

***

به بوی زلف و رخت می روند و می آیند

صبا به غالیه سائی و گل به جلوه گری

***

صد باد صبا اینجا با سلسله می رقصند

اینست حریف ای دل تا باد نپیمائی

حجت الله مهریاری

پی نوشت :

۱- حسن نصیر جامی – رازمندی باد صبا در شعر حافظ – سایت رازخون

۲- بهاء الدین خرمشاهی – حافظ نامه – اانتشارات علمی و فرهنگی – ۱۳۶۶ – صفحه ۱۱۹

۳- دکتر محمد علی اسلامی ندوشن – ماجرای پایان ناپذیر حافظ – انتشارات یزدان – ۱۳۶۸- صفحه ۲۴۲

۴- حسن نصیر جامی – همان ماخذ

۵- سیروس شمیسا – یادداشت های حافظ – نشر علم – ۱۳۸۸ – صفحه ۳۲۲

۶- بهاء الدین خرمشاهی – صفحه ۵۳۵

۷- ندوشن همان ماخذ صفحات ۱۴۱-۱۴۲

۸- علی اصغر کیا – نقش باد صبا در شعر حافظ از نظر ارتباطی – سایت خوزستان

۹- بهاء الدین خرمشاهی – همان ماخذ

۱۰- علی اصغر کیا – همان ماخذ

۱۱- علی اصغر کیا – همان ماخذ