جلال الدین محمد مشهور به مولوی . فرزند سلطان العلماء بهاء الدین بلخی در ششم ربیع الاوّل سال ۶۰۴ ه . ق مطابق ۱۲۰۷ میلادی در بلخ زاده شده است. پدر او بهاء الدین ولد ظاهراً در حدود سال ۶۱۰ هجری با خانوادة خود از بلخ خارج و به نیشابور بغداد ، مکه و شام سفر کرد. سپس راه آسیای صغیر را در پیش گرفت و مدتی در ملطیه و لارنده مقیم شد. و جلال الدین در شهر اخیر با گوهرخاتون دختر خواجه لالای سمرقندی ازدواج کرد. و در سال ۶۲۸ ه. ق ، ۱۲۳۱ میلادی بعد از وفات بهاء الدین مولانا به جای پدر بر مسند تدریس نشست او ابتداد در محضر پدر و بعد از حضور سیّد برهان الدین محقق ترمذی آموزش دیده و سپس برای تحصیل به شام و حلب رفته بود.

در سال ۶۴۲ هجری که مولانا ۳۸ سال داشت عارفی بنام شمس تبریزی به قونیه آمد وارد زندگی مولانا شد و هستی او را زیر و رو کرد. و بعد ۱۶ ماه (شانزده ماه) اقامت در قونیه ، آن شهر را ترک گفت و بار دیگر در سال ۶۴۵ هجری به قونیه بازگشت و به نحو اسرار آمیزی به شهادت رسید.

تحول عظیمی در وجود مولانا از این ملاقات بوجود آمد و بعد از نا پیدایی شمس هم مولانا، صلاح الدین فریدون زرکوب قوینوی را که مردی وارسته بود به ارشاد برگزید و پس از وفات صلاح الدین در سال ۶۵۷ هجری حسام الدین چلپی را به جای صلاح الدین انتخاب کرد.

حسام الدین چلپی از مولانا درخواست که برای تعلیم مریدان کتابی مثل حدیقة سنایی یا منطق الطیر عطار تدوین کند و مولانا مثنوی را به خواهش وی تنظیم کرد.

مثنوی حاوی شش دفتر و بالغ بر ۶۳۲/۲۵ بیت دارد . احتمالاً آغاز و پایان ( ۶۶۰ ۶۵۷) که بین سال وفات مولوی ۶۷۲ هجری و ۱۲۷۳ میلادی که مثنوی به پایان می رسد ، فاصلة زیادی نبوده است.

آثار دیگر مولانا: دیوان کبیر ، مجالس سبعه، فیه ما فیه، مکتوبات مثنوی حاوی قصص و حکایات است ما مولانا قصه پرداز نیست به نظر او قصّه چون پیمانه است که دانة معنی در آن نهفته و خردمند کسی که دانة معنی را بگیرد و به پیمانه توجه نکند.

در مثنوی قصه هایی که در دفتری شش گانه شروع می شود و در دفتر دیگری به پایان می رسد و گاهی قصّه ای در بیتی بیان می شود. اودر قصه هایش، چه بسا از آیات ، احادیث ، اخبار و سخنان بزرگان معرفت کمک می گیرد.

مثنوی، منسوب به مثنی ، شعری که همة ابیات آن به یک وزن و دو مصراع هر بیتش در قافیه مشترک باشد. این شعر را در عربی مزدوج می گویند.

معرفی کتاب کشف الاسرار

جلد ۱ مقدمه

امام ابوالسعید رشیدالدین الی الفضل بن ابی سعید احمدبن محمد بن محمد المیبدی در قرن ۵ بدنیا آمد . مردی از خاندان اهل علم میبد یزد بود.

در سال ۵۲۰ ه.ق کتاب کشف الاسرار را به رشتة تحریر در آورده است.

غیر از کشف الاسرار آثار دیگری هم دارد . از جمله اربعین و کتاب الفصول شیوة نگارشش در کشف الاسرار به ۳ روش بوده . ابتدا ترجمة تحت اللفظی سپس ترجمه و توضیح به شیوة عامة مفسران و سرانجام به مذاق اهل عرفان تعبیر کرده است.

ابوسعید رشیدالدین میبدی در محضر درس خواجه عبدالله انصاری حاضر بوده . وی را دیده است و کتاب وی را خوانده است.

او ارادت خاصی به خواجه عبدالله انصاری داشته است . کتاب وی را خوانده و در تألیف کتاب کشف الاسرار خود نیز تفسیر خواجه را مدنظر داشته . وی جزء شیوخ بزرگ آن زمان بوده است. اصل این کتاب نیز در دست نمی باشد.

علت اینکه به کشف الاسرار میبدی به اشتباه گفته ، تفسیر خواجه عبدالله انصاری نیز همان توجه خاص رشیدالدین در تألیف کتابش به این تفسیر می باشد. بخاطر ایجاز سخن و اختصار مطالب آن را در تألیفاتش به کار برده است در سال ۱۳۲۵ در دروس قرآن و تفسیر و تدریس آن در دانشگاه تهران از وجود این کتاب آگاه شدندو در بهمن ۱۳۲۹ شورای داشنگاه تهران با توجه به اینکه اساتید و دانشمندان کتاب کشف الاسرار را بعین قبول و دیدة رضا نگریسته در تاریخ آذر ماه ۱۳۲۹ در سی ششمین جلسة خود طبع و چاپ این کتاب را تصویب فرمود.

علاوه بر کتابخانه های ایرانی از جمله

کتابخانة مسجد سپهسالار اوّلین نسخه و نسخة کتابخانة ملی که از روی نسخة شماره ۱۲۳۲ مشهد با مرحوم آصف الدوله شیرازی متولی آستانه نسخه برداری شده بود.

دو نسخه نیز از کتابخانة ملک ، یک نسخه از آقای محیط طباطبایی که به ترتیب از سورة انعام تا آخر سورة انعام تا آخر سو برأت کتابخانة مسجد سپهسالار . ۲نسخة کتابخانة ملک یکی از آیة ۱۶۳ سوره بقره تا آیه ۱۷۲ همان سوره و نسخة دیگری از سورة مؤمن تا آیة ۴۷ سورة الرحمن.

«عشق و دل در مثنوی»

عشق از مسائل بنیادین عرفان و تصوّف اسلامی است چندانکه بدون در نظر گرفتن آن، عرفان و حکمت متعالیه قابل فهم نیست، البته عشق از مقولاتی است که تعریفش به ذات نامیّسر است و کُنهش در غایت خاف و پوشیدگی است . شاید تمثیل پیل در تاریکی بهترین و رساترین تمثیل برای اختفای حقیقت عشق باشد.

آن یکی دالش لقب داد. این الف.

«عشق» از مصدر عَشق (.. چسبیدن و التصاق) است. به گیاه پیچک ×لَبلاب× عَشَقَه گویند. زیرا بر تنة درخت می پیچد و بالا می رود و آن را خشک می کند، و این حالت عشق است که بر هر دلی عارض شود احوال طبیعی او را محو می کند و در ماهیت عشق اختلاف افلاطون می گوید: عشق واسطة انسان ها و خدایان است و فاصلة آنها را پُر می کند «این ارتباط» بهتر است بگوئیم که عشق کلید و رمز احوال و افکار و آثار مولاناست .

مثنوی او با عشق شروع می شود و به عشق به پایان می رسد هرچند که مثنوی را پایانی نیست همچنانکه آغاز آن را نیز آغازی نیست.

«همچو فکر عشاقان بی پا و سر» و اصولاً همین عشق بود که مولانا را به سوی شعر و شاعری انگیخت. گفته اند که او شعر را در آستانة چهل سالگی آغاز کرده است. آنهم به خاطر انقلاب روانی و شخصیتی که بر خوردش با شمس تبریزی حاصل آمد.

* شیخ مفتی زعشق شاعر شد* کسیکه فتوی می داد شیخ بود حالا شاعر شده و آنهم دم از عشق می زند اشعار که ناگهانی در افکار او موج می زد می جوشید و در قالب الفاظ و واژگان می نشست نه آنکه به تصنّع و فکر و درنگ و اسالیب و روش های شعری شاعران ابیای فراهم آورد.

چه زیبا گفت* خون چو می جودش مَنش از شعر رنگی می دهم*

از آن رو که عشق یافتنی است نه بافتنی . «مِمّا یُدرک وَلایوصفَ» زیرا چیزی که دیده نمی شود. قابل توصیف نیست.

بلکه فقط قابل حس شدن است. همانطور که قبلاً ذکر شد. ابن عربی در فتوحات گفته است: هرکس که عشق را تعریف کند عشق را نشناخته است.

هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن

در نگنجد عشق، در گفت و شنید عشق دریایی است قعرش ناپدید

قطره های بحر نتوان شمرد هفت و یا پیش آن مجّرست خرد

مولانا معتقد است سَرَیان عشق در کلّ جهان هستی است یعنی هیچ موجودی از فیض عشق بی بهره نیست یعنی همة موجودات دارای حیات و شعور هستند. چرا که هر عشقی مبتنی بر نوعی ادراک و احساس است . چه آن ادراک ساده باشد یا بسیط.

ملاصدرا در اسفار گفته است:

«اثبات عشق در چیزی که فاقد شعور و حیات باشد بی اساس است».

در حالیکه عرفای کامله و صوفیة صافیه در پرتو مکاشفات روحانی و تتبعات قرآنی دریافته اند که همة موجودات به واسطة عشق مندی اِشان زنده و ناطق اند.

در قرآن کریم و مأثورات دینی (آثار دینی) خداوند به حُبّ و محبّت توصیف شده است. بدین جهت عشق و محبّت ، وصف حضرت حق است. از این رو می توان گفت که عشق همچون صفات دیگر حق تعالی ازلی و لم یزلی است.

عشق سبب خلقت جهان است با استناد به «حدیث کنز» علت فاعلی و غایی جهان هستی را عشق می دانند» فَاَحبَبتُ اَن اُعرَفَ «دوست داشتم شناخته شوم»

بیان علّت فاعلی است «یکَی اُعرَف» برای اینکه شناخته شوم.

عشق در همة هستی جاری و ساری است و این گفته ایی است که همة عارفان و حکیمان قبول دارند و مولانا نیز معتقد است و گفته:

عشق جوشد بحر را مانند دیگ عشق سایه کوه را مانند ریگ

عشق بشکافد فلک را صد شکاف عشق لرزاند زمین را از گزاف

و در جای دیگر مولانا گفته :

آتش عشق است که اندر نی فتاد جوشش عشق است که کاندر می فتاد

عشق باعث پویایی و حرکت است.

عشق موجب اتحاد مخلوق با خالق می شود

افلاطون معتقد است که عشق واسطة انسان و خدایان است . و فاصلة آنها را پر می کند.

اما مولانا می گوید عشق نه تنها فاصلة عاشق و معشوق را پر می کند بلکه عاشق در معشوق فانی می شود و با او متحد می گردد.

مجنون نزد حجامت گر می رود. همینکه نگاهش به تیغ تیز حجامت می افتد برخود می لرزد . چون حجامت گر متوجه بیم و وحشت او می شود به طنر و شگفتی می پرسد؟ تو که از شیر و خرس و حوش نمی ترسی چگونه از تیغ حجامت برخود لرزیدی مولانا در این جا از زبان مجنون مسئله اتّحاد عشاق و معشوق را اینگونه بیان می کند:

گفت مجنون: من نمی ترسم زنیش صبر من، از کوه سنگین است بیش

* مَنبَلم بی زخم ناساید تنم عاشقم، بر زخم های بر می تنم

لیک از لیلی وجود من پُرست این صدف ، پُر از صفاتِ آن دُر است

ترسم ای فصّاد گر فصدم کنی نیش را ناگاه بر لیلی زنی

داند آن عقلی که او دل روشنی است در میان لیلی و من فرق نیست

عشق روحانی

یکی از مبانی مکتب مولانا این است که جریان عشق از دو طرف برقرار است. یعنی این طور نیست که همواره عشق از سوی عاشق سرزند و معشوق را دنبال کند و متقابلاً معشوق استغنا ورزد و بی نیازی نشان دهد و ناز بفروشد . بلکه او عقیده دارد که عشق در میان عاشق و معشوق جرانی دوسویه دارد.

دلبران را دل اسیر بی دلان جمله معشوقان شکار عاشقان

هرکه عاشق دید پیش معشوق دان کو به نسبت هست هم این و هم آن

تشنگان گرد آب جویند از جهان آب جوید هم به عالم تشنگان

در عشق اندک اندک لذّات و حالات نفسانی به لذات و احوال روحانی مبدل می شود. عشق ابتدایی ، هلال ماه را می ماند. آمیخته به تاریکی و اما رفته رفته این هلال باریک به قرص کامل بدل می شود.

عشق ذاتاً صورت ساز است . یعنی در مظاهر محسوسی ظهور می کند. خامان طریق عشق شیفتة مظاهر می شوند و گمان دارند که این زیبایی و کشش از صوّر محسوسه است . مدّتی به آن دل می سپارند سرانجام می بینند که آن صورت ها جوابگوی نیاز درونی آنان نیست. لیکن آگاهان طریق عشق می دانند که زیبایی هر مظهر و صورتی از خود آن نیست بل از عشق است که به جهان حسی تعلق دارد.

عشق،صورتها بسازد در فراق نامصوّر سر کند وقت تلاق (دیدار)

دفتر پنجم (۳۲۷۷)

به نظر مولانا عشق بینش را تعالی می بخشد و حتی برتر از کفر و ایمان است. همان طور که از خاک تیره، سبزه و سنبل می دهد. عشق سبب می شود که از جسم خاکی آدمی احوال متعالی و اخلاق پسندیده آید.

خاک را من خوار کردم یکسری تا زخواری عاشقان بویی بری

خاک را دادیم سبزی و نوی تا ز تبدیل فقیر آگه شوی

دفتر پنجم (۲۷۴۳ ۲۷۴۲)

عشق ثمرة معرفت است.

مولانا می گوید از آن جا که عشق خالی از نوعی احساس و معرفت نیست . پس هر عاشق بهره ای از هوش و معرفت دارد و از آن جا که عشق در کل جهان هستی سریان دارد پس همة موجودات و کائنات زنده و با شعور هستند.

عشق بیماری است

۱) مولانا عشق را بیماری می داند اما نه از نوع بیماریهای به اصطلاح در علم طب ، زیرا تعریف طبیبانه از عشق با تعریف حکیمانه یا عارفانه از عشق فرق دارد.

ابوعلی سینا در کتاب قانونی، عشق را نوعی بیماری روحی و دماغی دانسته در حالیکه همین ابوعلی سینا در رسالة عشق خود عشق را حقیقتی ساری در تمام موجوادت شمرده است.

بنابراین عشق در میان اجل و روان شناسان بالینی و آزمایشگاهی با عشق در میان حکیمان الهی و عارفان تنها اشتراک لفظی دارد.

از این رو مولانا به زبان ذوقی و کتابی عارفانه و شاعرانه خود عشق را بیماری می نامد. اما کدام بیماری ، بیماری که صد بار از سلامتی های ظاهری برتر و مطلوب تر است . به طوری که می گوید بیماری عشق شفا دهندة همة بیماریهای جسمی و روحی است . پس اطلاق بیماری بر عشق در زبان مولانا جنبة مجازی دارد . چنانکه در تعابیر رایج گاه به دوستدار حقیقی علم و دانش دیوانه قطعاً این لفظ معنی اصطلاح آن نیست.

عاشقی پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دل

علت عاشق زعلّت ها جدا است عشق اُسطرلاب اسرار خداست

دفتر اوّل صفحه ی ۱۱۰ ۱۰۹

عشق نوعی بیماری روانی است . عرفا و حکما نیز عشق را به جنون تشبیه کرده اند . از آن رو که عاشق روشی متفاوت در زندگی دارد که با قالب های مرسوم و شیوه های رایج مردم در نمی سازد . اما عارفان جنون عشق را جنونی مافوق عقل می دانند نه مادون عقل چنانکه افلاطون آن را جنون الهی می خواند.

نیست از عاشق کسی دیوانه تر عقل از سودای او کور است و کر

زانکه این دیوانگی عام نیست طبّ را ارشاء این احکام نیست

دفتر ششم

(۱۹۸۱ ۱۹۷۹)

یکی از موشکافی های مولانا در باب عشق این است که هرگونه عشق حتی عشق به صورت ها، راجع است به عشق الهی.

مولانا موشکافی می کند در باب عشق می گوید عشق های رنگین و صورتی هم پرتوی است از عشق الهی. یعنی مدح و ستایش هر معشوقی در حقیقت مدح و ستایش از حضرت معشوق است.

مثال: عشق های مجازی برای کسیکه عشق حقیق ندارد به این می ماند که نور بسیار زیبائی از خورشید تابیده و انعکاس آن روی دیوار است و کسی عاشق این انعکاس می شود در حالیکه غافل است نور منبع جدا از آنجه که او می بیند دارد و شب هنگامیکه نور خورشید نیست متوجه می شود یک عشق واهی بوده است .

زیرا نور به منبع خود برگشته است . زیرا او فریب روشنائی آفتاب را در دیوار خورده است . درک نخواهد کرد که این شعاع از دیوار کشیده می شود و به منبع اصل خویش باز می گردد.

واضح تر بیان کنم هر زیبائی در این دنیا انعکاسی از خالق هستی می باشد که او "احسن الخالقین" می باشد. اگر زیبا رویان و زیبائی ها نشانة صنع خداست صانع همة آنها خداست پس چرا دل بسته واسطه شویم در حالیکه مالک اصلی با عشق منتظر ماست که دست ما را بگیرد.

معشوق دنیوی یک نمود موقتی است که دیر یا زود به سوی منبع خویش رهسپار می شود و دوام وفائی ندارد وقتی او به سوی منبع اصلی خود روانه شد، او خودش را با دستهای خالی در اوج نا امیدی می بیند.

کسانی که به عشق مطلق رسیده اند نمی توانند به جزء عشق بورزند زیرا هنگامیکه شخصیت انسانی ورزیده نشده عاشق جزء می باشد یعنی اینکه می بینم بعضی از افراد عاشق نمودهای ناچیز و پا در هوا هستند برای این است که هنوز شخصیت آنها قابلیت برخورداری از عشق «کلی» را نیافته است.

عشق جزء یا عشق مجازی مانند رفتن شکارچی دنبال سایة مرغ به هوای گرفتن آن است که یک توهم و خیال است.

عشق در انسان نوعی از پدیدة روانی ایجاد می کند که ما آن را وفا می نامیم این پدیدة روانی کشف می کند از اینکه عشق موجب شده است که زیبائی معشوق و اشتباه با آن در روح انسانی رسوب کرده و در مقابل انگیزه های منفی مقاومت نشان خواهد داد. این وفا بوجود خود ادامه می دهد و با دگرگونی صورتهای بلکه با از بین رفتن صورت معشوق زایل نمی شود. گفته اند آتش عشق مجنون حتی بعد از اینکه لیلی ازدواج کرد و فرزند و نوه پیدا کرده بود خاموش نگشته بود و به همان حالت اولی باقی بوده است.

در کتاب تفسیر مثنوی جلد سوّم صفحه ی ۴۱۹ دربارة نفس اماره که انسان را بدی سوق می دهد داستان بسیار زیبائی بیان شده بود که حیفم آمد آن را ننویسم زیرا حرف از دل است و عشق عشقی پاک و خالی از هرنوع هوا و هوس و این حکایت داستان واقعی «دل» است که چگونه اسیر نفس می شود یا چگونه از دست او نجات می کند.

شخصی از مادرش ناراحت و خشمگین می شود آنچنان که او را با مشت و خنجر می کشد . فردی از او پرسید چرا حق مادری را به جا نیاوردی مگر چه کرده بود که او را کشتی . مگر کسی مادرش را می کشد؟ قاتل در جواب گفت مادرم کاری ننگ آلود کرده بود و این ننگ او را تباه کرد زیرا او متّهم به زنا بود . آن شخص گفت چرا مرد زناکار را نکشتی؟

گفت: اگر مادرم را می گذاشتم و مرد زانی را می کشتم می بایست در هر روز مردی را بکشم اما او را کشتم که دیگر دستم آلودة خون دیگران نشود . من اگر گلوی او را ببّرم بهتر از این است که گلوم مردم را ببردم.

می دانید این مادر کیست که باید به جای کشتن مردم او را کشت؟ این مادر نفس امارة تست آن نفس که فسادش از هر ناحیة پیرامون تو را گرفته است.

در مثنوی عشق به یک فرشته تشبیه شده است و آن را به عنوان یک پدیدة روانی بیان کرده اند. یک پدیده ای که در بعضی افراد بروز می کند و چون ما از جریانات درونی سایر جانداران اطلاع دقیق نداریم نمی توانیم آن را نفی یا اثبات کنیم و سخن قاطع بگوئیم.

پس اندیشة وجود عشق در قلمرو جانوران بیش از یک حدس نخواهد بود و از حدود یک فرض تجاوز نخواهد کرد. برای همین اثبات آن فقط یک فرضیه است و عشق مانند سایر نمودهای روانی قابل مشاهده نیست. مانند اندیشه و معانی که به تصویر کشیده نمی شوند.

امّا عشق یک پدیدة روانی جدا از دیگر نمودهای روانی است.عشق را می شود فقط مستقیم شناخت نه از راه اضداد آن. خصوصیتی که عشق دارد این است که ما نمی توانیم عشق را از راه دوّم بشناسیم . زیرا عشق برای خود نه ضدی می گذارد و نه مفهوم مقابلی که بتوانیم با آنها معلومات خود را دربارة عشق تکمیل کنیم.

مثلاً لذت را با غم محبّت را با کینه ، میل را با کراهت اختیار با جبر.

اما در مورد عشق نمی توان از این قانون استفاده کرد زیرا وقتی فرد به مرحلة عشق برسد هرگز یک نمودی را به عنوان نمود مقابل یا متضاد با آن در درون خود احساس نخواهد کرد تا در شناسائی آن از قانون تضاد استفاده کند. زیرا فرد وقتی به این مرحله رسید دیگر همة فعالیت او می شود .

جذب معشوق یا کشیده شدن به سوی او و عشق باعث حل همة تناقضات می شود. در ظاهر به مرحلة پوچی می رسد ولی قضیه عمیق تر از آن است که ما تصور کنیم. هنگامیکه عشق در درون انسان می شکفد روابط اشیاء در نظر عاشق دگرگون می گردد. او برای خود جهانی ساخته که همة گسیختگی ها و پیوستگی ها را بهم ارتباط می دهد . او همه چی را با مقیاس معشوق سنجیده و رنگ آمیزی می کند.

عشق دو شخصیت را یکی می کند. وقتی عشق به کمال رسید دو عاشق و معشوق یکی می شوند.

من کیم لیلی؟ و لیلی کیست؟ من هردو یک روحیم اندر دو بدل. یکی از خواص بی نظیر عشق این است که می تواند مورد عشق را بی نهایت بزرگ کند یا اینکه موضوع مفروض از لحاظ کمیت و کیفیت محدود باشد. ولی از آن جهت که فعالیت روانی اسنان می تواند بی نهایت گسترش پیدا کند . لذا این فعالتی در یک موجود مورد خواست متمرکز شده شروع به جریان خواهد کرد و دیگر حالت توقف نخواهد داشت. و روح به قدری می تواند به زیبائی عظمت معشوق بیفزاید که از حدود محاسبات منطقی بکلی کنار گردد. که ایننوع مسائل دربارة عشق فراوان است.

مولانا در این باره گفته:

هرکه را جامه ز عشقی چاک شد او ز حرص و عیب کلی پاک شد

عشق حقیقی خود فی نفسه دارای ارزش بود و می تواند انسان را از حرص پاک کند. معشوق باعث می شود که عاشق در عشق به جهت عالی ترین درجه ها برسد معشوق به عشق نیاز ندارد و عشق او را دگرگون نمی کند. یعنی مانند عشقهای معمولی نیست که معشوق با دریافت حالت عاشق بخود ببالد و احساس غرور کند و در نتیجه با ابراز چنین غروری عظمت خود را در نظر عاشق از دست بدهد و موجودیت خود را در برابر معشوق از دست می دهد.

"ویکتور هوگو در بینوایان صفحه ی ۲۷۴ جلد یک می گوید":

«دل به نیروی عشق دلاور می شود. دیگر از چیزی ترکیب نمی یابد. مگر از طهارت، دیگر بر چیزی تکیه نمی زند جز بر رفعت و عظمت، یک فکر ناشایسه دیگر نمی تواند در آن جوانه زند».

«عشق آینه است بایستی نشان دهد»

اگر عشق در درون انسان واقعیت پیدا کند اثر آن در حرکات و سکنات او پدیدار خواهد شد . این مسئله یکی از با اهمیت ترین مسائل مربوط به انسان است که آیا وقتی ما در مقابل رویدادها قرار می گیریم، بایستی مطابق اثر طبیعی آن رویدادها را انعکاسی در خود نشان بدهیم. و نباید درون جامد و غیر قابل انعطاف باشد.

۲) یکی از شگفت انگیزترین حالات بشری عشق است و شگفت انگیزتر از آن این است که عاشق در راه به ثمر رسانیدن خود که از بندگی به کوچکترین بندگان خود دریغ نداشته باشد . شگفت در عشق دردناک است . دردناک تر از آن این است که علت شکست نادانی دیگران در مسائل مربوطه به عاشق و معشوق بوده است.

گر خدا خواهد نگفتند از بطر

پس خدا بنمودشان عجز بشر

در داستان کنیزک و پادشاه ، زمانی که شاه آن درویش روحانی را می بیند او را مانند عشق در دل و جان خود جای داد .

دست بگشاد و کنارانش گرفت همچو عشق اندر دل و جانش گرفت

این بهترین تعریف و تشبیه از عشق می باشد که عشق جایگاهش دل و جان است و حال اگر انسان بخواهد معشوق خود را دوست داشته باشد این دوستی از حد ظاهر فراتر رفته و عشق او در دل و جان او مسکن می گیرد.

علت بوجود آمدن عشق از سایر علت ها جدا است و خود پدیدة عشق هم جدا از سایر پدیده های روانی است و هیچ گونه شباهتی ندارد.

هرگاه دل عارف می گیرد، بی علت نیست یا علت روانی – دنیوی اُخروی و الهی دارد . بوجود آورندة قبض و بسط خداست و محل آن در قلب انسان است که در جریان دایمی است.

عشق و محبّت در میان مردم به روشهای خود را نشان می دهد و اغلب محبّت ها بدون علف، گل و گیاه است که در مزرعه روینده و گاهی مفید گاهی مانند علف هرز مانع و باعث ضرر است.

مانند شراب که اگر کم باشد باعث شادابی است و اگر زیاد باشد باعث لایعقلی می شود.

جایگاه اصلی محبّت روح انسان است که مستی آن مانند بیهوشی حالت که جایگاه آن مانند بیهوشی حالت روحی وحی و الهام است.

البته نه آن مستی که از عصارة انگور به دست می آید.

پرواز عاشق با عشق است اگر شخصی خود را عاشق بداند ولی شخصیّت خود را در شخصیت معشوق خالی نسازد ، چنین عاشقی در جهان عشق توانائی پرواز نخواهد داشت. زیرا مرغ بی بال و پر نمی تواند پرواز کند. وای به حال مرغی که بدون بال و پر آرزوی پریدن داشته باشد. عشق به معشوق حقیقی پرو بال ماست. عشق است که شدیداً ما را به سوی معشوق می کشاند. اگر فرد عاشق با تمام وجود در جهان عشق قدم نگذارد. نمی توان آن فرد را عاشق نامید. زیرا در عشق باید تماماً غوطه ور شد تا عاشق باشیم، عشق ما را به سوی معشوق می کشاند.

اگر عشق در درون انسان واقعیت پیدا کند ، اثر آن در حرکات و سکنات او پدیدار خواهد شد.

این مسئله یکی از با اهمیّت ترین مسائل مربوط به انسان است که آیا وقتی ما در مقابل رویدادها قرار می گیریم، بایستی مطابق اثر طبیعی آن رویدادها انعکاسی در خود نشان بدهیم یا نه؟

آنچه را که می توان از مجموع ملاحظات روانی و اخلاقی و اجتماعی و دینی بدست آورد. این است که انسان نباید آنچنان درون خود را خشک و جامد و غیرقابل انعطاف بسازد که هر گونه عوامل عاطفی و محبّت و غیره را در خود خنثی کند. ولی بایستی این عوامل شخصیت انسانی را متلاشی نسازد یا چند شخصیتی نکند.

پس بایستی عوامل لذت بار را در حدود خود موجب لذت و عوامل اندوهبار را موجب اندوه بدانیم.

اگر انسان عشق مجازی را پنهان کرده ، هیچ گونه اثری از آن را در برون خود منعکس نسازد . عشق افلاطونی یعنی همان عشق مطلق نمی تواند انسان را به حال طبیعی خود بگذارد . پس چگونه می شود انعکاس عشق حقیقی را مخفی ساخت؟

زیرا عشق حقیقی انسان را از میان افراد انسانی بالاتر و برتر می سازد. شکست در عشق دردناک ترین درد است و دردناک تر از آن این است که علت شکست نادانی دیگران در این رابطه باشد.

مولانا می گوید:

عشقبازی کز پی رنگی بود عشق نبود عاقبت ننگی بود

اگر معشوق دارای اصالت باشد بودن شک عشق نیز اصالت خواهد داشت و بالعکس هرگاه عشق به یک موضوع ناچیز متعلق گردد. اگرچه به سبب حالات مخصوص انسانی بسیار لذت بخش بوده باشد و بتواند تمام شخصیت او را بخرد ، اما چون معشوق اصالتی ندارد و پایندگی آن نامفهوم است ، آن یک عشق یک اشتهای کاذب است که به جهت لذت بخش بودن نام عشق بر آن نهاده اند . مخصوصاً در دوران ما که حتی لذتهای لحظه ای را هم نام عشق بر آن نهادند متأسفانه.

مَن عَشَقَ وَعَّف، ثُمَّ کَتَمَ ، فَماتَ، ماتَ شهیداً

«هرکه عاشق شود و پاکباز بماند و رازدار ، از شهیدان است».

عشق خمیر مایة زندگی است و انگیزة حرکت ها. و اگر عشق را از ادبیات برداریم حرفی برای گفتن در بسیاری از شهر نیست. زیرا عشق برجسته ترین مصراع زندگی است.

اساس تصوف و عرفان در مثنوی معنوی محبّت و عشق است و اثرات بارز آن در تخلیه از هوی و هوسها ، تخلیة نفس، تخلیه به صفت های و عشقهای متعالی و نشانه های عالیة انسانی به خوبی نمودار است.

مولوی دریافته است که زیر بنای عالم هستی بر محبّت و عشق گذاشته شده است و روح آدمی، تشنة عشق و محبّت است. او جان آدمی را همانند عاشقی می داند که از وصال دوست باز مانده و در غربتی جان گداز پروبال می زند. از این جهت هر دم هوای وصل را در سر می پروراند و می خواهد که شرف وصل و فیض محبّت بارگاه الهی را درک کند.

به علاقة شدید قلبی عشق می گویند که باعث گریز و رهایی از مرکز تعقلّات و پیوستن به مبدأ لاهوت می شود. با تلاقی حسن کمال و ادراک معرفت کامل، عشق نیرو می گیردو شعله می کشد و هر دم پرتواَش افزون تر می شود و در می یابد که از تجلی آن جمال ازلی ، عشق ازلی نمودار گردیده است.

از همین جاست که معترف می شود که عشق و عاشق و معشوق خداست. و همین است که عارفان جمال و عشق به جمال را منشاء پیدایش جهان می دانند.

مولوی بر این اساس عشق را پایة ترقی و کیمیای سعادت می شمرد . صدای عشق در تارپود اشعار مثنوی موج می زند و هر آشنایی می داند که مولانا بر همة عالم عاشق است و برآشتی افکندن میان ارباب مذاهب تأکید می ورزد ، زیرا که پایة کارش بر محبّت است و اخلاص مولانا. همچون غوّاصی قادر از تلاطم خوفناک امواج نهراسیده و دریای ژرف عشق را درنوردیده است.

مولانا معتقد است عاشق همیشه تشنه کام است و آنی از درد و اشتیاق فارغ نیست . اما این شوق و اشتیاق در هجران دردناک و در وصال ، مایة راحت و سعادت گردیده است ولی یک عامل در فراق کار را آسان می کند و همین است که شخصی مانند مولوی از سر اراده برخیزد و امید به کارهای معشوق داشته باشد.

در عرفان و تصوف

۳مرحله تجلیه، ظاهر خود را با آداب شریعت بیاراید و از آن پیروی کند.

۳مرحله تخلیه، تنزیه باطن، یعنی شخصی گرونده باید باطن خود را از آلودگی و سرشتهای نکوهیده پاک و منزّه سازد.

مرحلة تخلیه (آراستگی اوصاف پسندیده)

عشق در لغت و اصطلاح

۱ عشق – به حدّ افراط دوست داشتن.

۲ دوستی مفرط، محبّت تام «اسم» در گذشتن از حدّ دوستی، مرضی است وسواسی که می کشد مردم را به سوی خود جهت تسلیط فکر بر نیک پنداشتن بعضی صورتها.

۳ اسم است از مصدر «عَشَقَ و عشق» و آن به معنی افراط است در حُبّ از روی عفاف یا فسق.

۴ بیماری که مردم آن را به خویشتن کشد و چون محکم شد. بیماری با وسواس مانند مالیخویی و خود کشیدن آن به خویشتن چنان باشد که مردم، اندیشه همه اندر خوبی و پسندیدگی صورت می گیرد و امید وصل او اندر دل خویشتن محکم کند و قوّت شهوانی، او را مدد می دهد تا محکم گردد. بسیاری محبّت .

۵ به معنی بسیار دوست داشتن است و گران سنگ بلند اقبال ، چابک دست آتش است. جوان مرد، دریا دل، دل افروز، بنده نواز، گره گشا، سرکش، بی پروا، بی قرار، ستم پیشه، شورانگیز، هستی سوز، جگر سوز، عالم سوز، خونخوار، خون آشام.

تعریف از جهت روان شناسی

یکی از عواطف است که مرکّب می باشد از تمایلات جسمانی، حسّ جمال، حسّ اجتماعی، تعجّب ، عزّت نفس و غیره.

علاقة بسیار شدید و غالباً نامعلوقی است که گاهی هیجانات کدورت انگیز را باعث می شود و آن یکی از مظاهر مختلف تمایلات اجتماعی است که غالباً جزو شهوات به شمار می آید.

عشق در اصطلاح عرفان

۱ عشق به معبود حقیقی: اساس و بنیاد هستی بر عشق نهاده شده و جنب و جوشی که سراسر وجود را فراگفته به هیمن دلیل است. پس کمال واقعی را باید در عشق جستجو کرد.

۲ عشق جمعیّت کمالات را گویند که در یک ذات باشد و این جز حق را نبود. عشق آخرین پایة محبّت است و فرط محبّت را عشق گویند.

عشق آتشی است که در دل آدمی افروخته می شود و به اثر افروختگی آنچه جز دوست است سوخته گردد. عشق دریایی پُر از درد و رنج است.

عشق سوز و کشته شدن است، عشق جنون الهی است که بنیان خود را ویران سازد. ثبات و استواری دل با معشوق باشد بلاواسطه.

عشق ذاتی است صرف و خالص که تحت اسم و رسمی، لغت و وصفی داخل نشود و در آغاز پیدایش – عاشق را به وادی فنای محض کشاند، به نحوی که نام و نشان و وصفی از او باقی نگذارد. ذات او را محو کند و در پایان امر ، نه عاشقی در کار باشد و نه معشوقی ، آنجاست که عشق به هر دو صورت جلوه گر می شود و به هر دو متّصف می شود زمانی به صورت عاشق و زمانی به صورت معشوق در می آید. عشق را جمعیت کمالات گفته اند و این جز حق را نبود و آن را ذات احدیّت ذکر کرده اند. و عاشق آن را گویند که اثر عقل در او نباشد و خبر از سر و پا ندارد. خواب را بر خود حرام گرداند . زبان را به ذکر و دل را به فکر و جان را به مشاهدة معشوق دارد.

عشق چون به کمال خود رسد قوا را ساقط گرداند . حواس را از کار بیندازد . طبع را از غذا باز دارد. میان محّب و خلق ملال افکند. از صحبت غیر دوست ملول شود یا بیمار گردد یا دیوانه و یا هلاک گردد.

گویند عشق آتشی است که در قلب واقع شود و به محبوب را بسوز . عشق دریای بلاست و جنون اهلی است و قیام قلب است با معشوق بلا واسطه. عشق مهمترین رکن طریقت است که آخرین مرتبت آن عشق پاک است و این مقام را تنها انسان کامل که مراتب ترقی و تکامل را بیهوده است درک می کند.

شک نیست که محبّت ، عشق و علاقه و پایه و اساس زندگی و بقای موجودیت علام است. زیرا تمام سکنات و جوش و خروش جهانیان بر اساس محبّت و علاقه و عشق است و بس.

عارفان می گویند حتّی وجود افلاک و حرکات آنها به واسطة عشق و محبّت است و سلطان عشق خداست که خیمه زند به صحرا، در خزاین بگشود. گنج بر عالم پاشید ورونه عالم با بود و نابود خود آرامیده بود و در خلوت خانة شهود آسوده.

در فلسفة افلاطونیان ، فلسفة اشراقی و باطنیة ، بعضی عشق را رذیلت و برخی فضیلت می داند. بعضی معتقدند مرض نفسانی است و بعضی می گویند جنون الهی است . عشق به زیبارویان و محبّت مفرط به زیبارویان در نفوس اکثر ملت هاست که منشاء بقاء نوع است و منشاء نکاح دارد.

عشق معلم به متعلّم که از جانب حق تعالی ایجاد شده که جهت تعلیم و تأدیب و آموختن علم. و هیچ عشقی بیهوده نیست، ذات حق خود عاشق ذات خود است . معشوق ذات خود است و عشق کل و منبع تمام عشقهاست که از او عشق به تمام موجودات افاضه می شود و در تمام کاینات سریان دارد و به معانی از حدّ در گذشتن ، دوستی ، شیفتگی ، شیفتن، مهربان، دلشدگی، دوستگانی، هوئی ، دل دوستی، کام ، بیدلی، شعف، شغف، خاطر خواهی، خواهانی.

عشق در اصطلاح عامیانه

دلم نمی خواهد= (عشقم نیست).

دلش خواست . (عشق کسی کشیدن) تمایل پیدا کردن، میل کردن.

عشق است، جمال مولا را عشق است، شایان احترام

امثال الحکم

۱ عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند

۲ عشق در مشک پنهان نمی ماند

۳ عشق در شک، جدا نمی شود

۴ عشق را بنیاد بر ناکامی است

۵ عشق و جنون همسایة دیوار به دیوارند.

۶ گر عشق حرم باشد سهل است بیابانها

عشق و شرع

عشق در ادیان در دین اسلام، لفظ «عشق» نیز کمتر در مآخذ مربوطه ذکر شده و در قرآن کریم این کلمه اصلاً به کار نرفته است و حُب و در درجات بالاتر، چون عشق «زلیخا به یوسف» شغف و نظایر این واژه استعمال شده است. در تذکره الاولیای عطّار ، عبارتی به حضرت صادق (ع) منصوب است که فرموده است: «عشق جنون الهی است نه مذموم و نه محمود.

معانی وجوه اشتقاق محبّت

محبّت در لغت به معنی دوستی است و در اصطلاح صوفیان، دسوت داشتن خدای تعالی است، بندگان خاصّ خود را و دوست داشتن بندگان ذات حق را.

ابونصر سراج دربارة احوال محبّان آورده است که احوال اهل محبّت سه است:

حال اوّل محبّت عامه است که از احسان خدا به بنده پیدا می شود. زیرا قلب انسان متأثر است از محبّت کسی که به او احسان کند.

حال دوّم محبّت صادقین و متحققین که زائیدة نظر قلب است به بی نیازی، جلال، عظمت، علم و قدرت خداوند.

حالت سوّم محبّت صدیقین و عارفین است که نتیجة نظر پاک و معرفت کامل آنهاست به اینکه خداوند بدون علّت و سبب و به صرف فضل و رحمت ، آنها را

دوست دارد و آنها هم بدون علت خداوند را دوست می دارند.

مراتب محبّت

خواجه نصیر طوسی می نویسید، محبّت قابل شدت و ضعف است. اوّل مراتب او ارادت است. چه ارادت بی محبّت نباشد و بعد از آن آنچه مقارن شوق و با وصول تمام که ارادت به شوق منتهی شود ، محبّت غالب تر شود. محبّت ثابت بود و عشق، محبّت مفرط است و باشد که طالب و مطلوب متحد باشند به اعتبار متغایر و چون این اعتبار زایل شود محبّت منتفی می گردد.

«محبّت در ادب صوفیه»

محبّت در اصطلاح عرفانی، یعنی دوستی و مانند سایر و جدا نیات. ظاهری و مخفی و عبارت از غلیان در مقام اشتیاق به لقاء محبوب.

محبّت در لغت به معنی دوستی است و در اصطلااح صوفیان ، دوست داشتن خدای تعالی است . بندگان خاص خود را و دوست داشتن بندگان ذات حق را . البته محبّت نشانة صفای دل و کمال طبع است. اختصاصی به صوفی ندارد. اما محبّت غیر صوفیان ، غالباً بسته به عوامل خاصّه چون غرایز و نفسانیات و رعایت نفع و ضرر و گاه مقتضیات زمان و مکان است.

اما محبّت صوفیان محبّتی است عام بلاشرط ، فارغ از قیود بیرون از ملاحظات ، به همه کس، از همه نژاد، به هر رنگ ، در هرجای و به دارندة هر آئین، چون آفتاب همه جا گیر، و چون باران بی دریغ ، چون نسیم، راحت و چون آتش، گرمی بخش.

صوفی محبّت را موجب شفای دردها و بر اندازندة تاریکیها می داند. از آتش قهر و غضبها ، فوران نور، دیدگان را فرا می گیرد و آتشها گلستان می شود.

مولانا مردم را به دوستی و محبّت فرا می خواند . قدر همدیگر دانستن را به خوبی ارج می نهد. قلبی پاک می طلبد که از غرض و کینه پاک باشد. زیرا او غرضها را موجب کدورت خاطر می داند. مردم را از مرده پرستی بر حذر می دارد و صلح و آشتی بی ریا را در گوش همگان زمزمه می کند. وی با همه سرسازش دارد و همان طور که تسلیم محض درگاه ذات واجب الوجود است به همان ترتیب جهت رونق بازار محبّت و خود را تسلیم انسانهای خوش قلب می کند.

محبّت عالیه ایی که صوفیان از آن به عنوان عشق نام می برند ، بسیار فراتر از حدّی است ک در عامیانه بیان می شود. در این جا محبّت گرایش روح است به جانب مبدأ یا سعی بنده برای پاسخ گویی به جذبة حق . هرچند که از جانب معشوق هم باید کششی در کار باشد تا کوشش عاشق به جایی برسد.

حسام کردی

دانشجو: کلثوم روان بهر

استاد راهنما:جناب آقای دکتر محّمد شمالی

استاد مشاور:جناب آقای دکتر کاظم دزفولیان راد