Locked دریافت Toolbar آفتاب
مقالات فرهنگی و هنری ادبیات و شعر چاقو
۲۸ بهمن ۱۳۹۰
  ◊   دفعات نمایش : ۱۷        Friday, Feb 17, 2012
چاقو
از اول هم قصدم این نبود مرتضی دست کج را با چاقو بزنم. می خواستم تهدیدش کنم بترسد تا دست از سرم بردارد.
چاقو

از اول هم قصدم این نبود مرتضی دست کج را با چاقو بزنم. می خواستم تهدیدش کنم بترسد تا دست از سرم بردارد. اما نترسید، بدتر کفری شد و بیشتر هجوم آورد: چاقو تیغه اش زنجانی و از آنهایی بود که پنجه بوکس داشت. این چاقو را توی خرابه ای که قماربازی می کردیم پیدا کرده و توی جیبم گذاشته بودم. با اینکه اهل دعوا و چاقوکشی نبودم، خون روی تیغه آن را شستم و دسته اش را با روغن برق انداختم. همه مرا می شناسند. می دانند «یعقوب اصلی» چه ببرد چه ببازد دبه درنمی آورد. مثل همیشه نشسته بودیم و بازی می کردیم. روی دور نبودم، دست خوب نمی آوردم. افتاده بودم روی بدشانسی و بی خود و بی جهت هی می باختم. پول ها را ریخته بودیم زمین، بانک پُر پُر بود. مرتضی دست کج که همه پول ها رو برده بود، گفت: «من دیگه نیستم!» گفتم: «این نامردیه خودتم می دونی!» گفت: «بانکم پره دیگه نیستم!» گفتم: «یه دست دیگه!» گفت: «چپت کو؟» چاقورو از جیب درآوردم. گذاشتم زمین و گفتم: «تیغه اش حرف نداره!» مرتضی دست کج تا چاقو را دید بهت زده گفت: «اینو از کجا آوردی!» گفتم: «چطور، مگه؟» عماد کنار مرتضی دست کج بود، سقلمه ای بهش زد و گفت: «هیچی!» مرتضی دست کج چاقو را برداشت و به شوخی به سمت صورتم حمله کرد. خودم را پس کشیدم. گفت: «جرات نداری، چاقو تو جیبت نذار!» از صبح شروع کرده بودیم و حالا آفتاب می زد توی مخ مان. ساعت سه بود. چاقو را گذاشت روی پول ها و گفت: «به اندازه دو دست قبول!» گفتم: «قبول!» بازی را که باخته بودم برگرداندم و دست آخر بانک را زدم.

کارد می زدی خون مرتضی دست کج درنمی آمد. پشت سر هم به خودش فحش می داد و گاه هم به من! اول چاقو را برداشتم. پول هایش ته کشیده بود. وضع دو ساعت قبل من را داشت. دو دست پول قرض گرفت. آنها را هم باخت. پول هایش مثل آرد نخودچی پودر شد رفت هوا. چاقو برایم شانس آورده بود. آن را گذاشتم توی جیبم. دست هایم را باز کردم و مثل اینکه بخواهم ماهی بگیرم پول های کثیف و مچاله شده را از روی خاک جمع کردم. مرتضی دست کج جلو دستم را گرفت و گفت: «تقلب کردی!» همه مرا می شناختند. اهل تقلب نبودم. گفتم: «جر می زنی؟» گفت: «علامت گذاشتی رو کارت ها!» معلوم بود تهش دعواست. پاشدم بروم. گفتم: «پول نمی خوام. همه منو می شناسند، جنبه باخت نداری بازی نکن.» یخه ام را گرفت و گفت: «یابو صدقه می دهی؟» گفتم: «همه منو می شناسند، تا حالا خیلی باختم و بردم اما دعوا نکردم!» دسته اسکناس را چپاند توی دهنم. داشتم خفه می شدم. خودم را از دستش خلاص کردم و عقب رفتم. گفتم: «احترامت را نگه دار!» گفت: «نگه ندارم چه غلطی می کنی؟» عماد گفت: «بریم مرتضی!» مرتضی دست کج گفت: «چاقو رو بده!» گفتم: «چاقو مال خودم، پول ها رو بردار!» مرتضی دست کج به عماد گفت: «میگه چاقو مال خودم!» آمد جلو گفت: «بده، بچه دستت رو می بری!» خواست دست کنه، توی جیبم. نگذاشتم. با کله گذاشت توی صورتم. دماغم پر خون شد. چاقو رو از جیب درآوردم. ضامنش را زدم تیغه اش پرید بیرون. اما مرتضی دست کج آمد جلوتر و گفت: «د بزن، وجود داری بزن! حال می کنم منو با این چاقو بزنی!» چاقو را دست به دست می کردم. خودم هم می دانستم او را با چاقو نخواهم زد. اما او به جای اینکه عقب بنشیند، جلو می آمد. عماد گفت: «دست بردارین!» مرتضی دست کج گفت: «حال می کنم این منو با چاقو بزنه ناراحتی عماد برو گم شو!» بی محابا جلو می آمد. از هیچ چیز نمی ترسید. چاقو را زمین انداختم. و دماغم را گرفتم. مرتضی دست کج گفت: «واسه چی چاقو رو شستی!» گفتم: «پیداش کردم، خونی بود!» گفت: «نه بابا و با زانو زد توی دلم!» افتادم روی زمین. بی اعتنا به پول ها به عماد گفت: «حرام زاده تو انداختی اش تو خرابه!» عماد صدایش می لرزید. گفت: «اگه پیداش می کردن دردسر می شد!» گفت: «حرام زاده امانتی رو اینجور نگه می دارن؟» چاقو را گذاشت توی جیبش و بی اعتنا به پول ها رفت. عماد گفت: «چرا شستی اش؟» گفتم: «چی رو؟» گفت: «خون رو تیغه چاقورو!» گفتم: «کثیف بود!» گفت: «خون زنش بود.» گفتم: «خون زنش!» حالم بد شد. باد وزید و پول های روی زمین را با خود برد. عماد دنبال اسکناس ها دوید و آنها را جمع کرد و گفت: «گور باباش پاشو بریم یه دیزی بزنیم! با این پول ها!»

نام: یعقوب، فامیلی: اصلی، ارسالی از: باشگاه بیلیارد ادئون

احمد غلامی
روزنامه شرق ( www.sharghnewspaper.com )
داستان
دریافت مقاله ثبت مقاله آفتاب من چاپ بازگشت
نابهروز زندگی (داستان)
داستان فردی که در مورد زندگی فردی و اجتماعی دیدگاه درستی ندارد ...
۲۳ بهمن ۱۳۹۰
داستانِ ناتمام
زنگ دبیرستان که می‌خورد، هجوم می‌آوردیم به در خروجی مدرسه و عشقمان بود که خیابان عباس‌آباد را تا میدان انقلاب شادمانه، طی کنیم.
۲۲ بهمن ۱۳۹۰
مهمان ما باشید
مرد در ابتدای کوه ایستاد و نفسی عمیق کشید، می خواست با این دم آرامش محیط را یکجا فرو دهد و با بازدم هر آنچه فکر مزاحم و پریشان است بیرون ریزد.
۱۶ بهمن ۱۳۹۰
دکتر یادش رفته بود، بیاید
دولت‌خان را توی یکی از شهرهای مرزی دیدم. توی مسافرخانه‌ای درب و داغون و پر از مگس...
۱۳ بهمن ۱۳۹۰
مرگ فجیع موتور سوار
مرگ فجیع موتور سوار
خودكشی بی‌نتیجه زن جوان در مشهد
خودكشی بی‌نتیجه زن جوان در مشهد
شرط فرمانده سپاه ولی امر برای بازگشت خاتمی به عرصه سیاست
شرط فرمانده سپاه ولی امر برای بازگشت خاتمی به عرصه سیاست
چگونه کارمند خوش پوشی باشیم؟
چگونه کارمند خوش پوشی باشیم؟
بازیگر ارباب حلقه ها بخاطر آزار و اذیت همسر سابقش دستگیر شد !
بازیگر ارباب حلقه ها بخاطر آزار و اذیت همسر سابقش دستگیر شد !
لیدی گاگا بازهم با تظاهرات مردم روبرو شد !
لیدی گاگا بازهم با تظاهرات مردم روبرو شد !
مرگ دونفر تنها به خاطر یك فرغون شن!
مرگ دونفر تنها به خاطر یك فرغون شن!
مذاكرات بغداد چرا به نتیجه نرسید؟
مذاكرات بغداد چرا به نتیجه نرسید؟
یاریس گران بخریم یا ۲۰۶ محبوب؟
یاریس گران بخریم یا ۲۰۶ محبوب؟
آدم‌ها مثل صندوق پست هستند
آدم‌ها مثل صندوق پست هستند
 وبلاگ آفتاب 
معرفی آرشیو موسیقی
ایرج
 آلبوم همایون
◊  اگر همواره مانند گذشته بیندیشید، همیشه همان چیزهایی را به‌دست می‌آورید که تا بحال کسب کرده‌اید . فاینمن  ◊