گفت و گو با فرهاد جعفری نویسنده ی کافه پیانو

در این گفت و گو به فرهاد جعفری و کافه پیانو از ابعاد مختلف نگاه می شود و همین طور نگاهی اجمالی به ادبیات سالهای اخیر ایران نیز خواهیم داشت

«جومانجی» اگر زیر خروارها خاک هم باشد؛ عاقبت صدایش درخواهد آمد و شما را به خودش دعوت خواهد کرد!

احمدرضا توسلی

"زندگی ما زندگی جالبیه. بین تراژدی محض و کمدی ناب؛ دائم داره پیچ و تاب می خوره، یعنی؛ یه جور غم انگیز خنده داره. یا شایدم یه جور خنده دار غم انگیز باشه. چیزی ام نیس که وسط شو پر کنه. همه نکبتی ام که دچار شیم؛ مال همینه... همین که هیچ چی مون حد وسط نیس."

اینها جملات کتابی بودند که از زمستان ۸۶ تا به امروز در میان بازار آشفته ی کتاب ایران که اگر از هری پاترها و کتابهای کنکور بگذریم کمتر پیش می آید کتابی بتواند دو یا سه بار در آن بیشتر تجدید چاپ شود، به چاپ پانزدهم رسیده است.

فرهاد جعفری نویسنده ای است که در نخستین رمانش؛ "کافه پیانو" ، راوی زندگی نه تنها خود بلکه بسیاری از اقشار جامعه ی پیچیده ی امروزی از جنبه های گوناگون شده ، روایتی که در آن از به تصویر کشیدن کوچترین عناصر تا عام ترین آنها لذت خواهید برد. کافه پیانو اگرچه خالی از اشکال و کاستی نیست اما برای به حرکت در آوردن رکود بازار کتاب بهترین گزینه و انتخاب می توانست باشد.

گفت و گوی ما با این نویسنده ی نام آشنای ایرانی در ادامه به بررسی فرهاد جعفری و کتاب "کافه پیانو" از ابعاد مختلف خواهد پرداخت:

هیچ داستانی را نمی توان "از آلفا تا امگا" مصنوعی و به دور از واقعیت زندگی نویسنده تصور کرد و معمولاً باید حدس زد که نویسندگان داستان، جایی در میان، داستان را به ساختن و پرداختن واقعیات زندگی خود اختصاص داده‌اند. فرهاد جعفری را باید در کدام شخصیت «کافه پیانو» جست و جو کرد؟

● اول‌ازهمه، باید بگویم "چه سوال‌های خوبی"!

چون پیش از پاسخ دادن، همه‌شان را به‌دقت خواندم و دیدم اغلب‌شان، آن پرسش‌هایی هستند که دوست داشتم کسی ازم بپرسد تا من هم به‌شان جواب بدهم. اصلاً بگذارید بگویم اگر قرار بود من با «فرهاد جعفری» گفتگو کنم، قدر مسلم همین‌ها را ازش می‌پرسیدم.

چون چنین پرسش‌هایی و لابد پاسخ‌هایی که من به‌شان خواهم داد این ظرفیت را دارند که حول و حوشِ کافه‌ را روشن‌تر کنند و از این تاریکی درش بیاورند. چون خودش که، داخلش خوب روشن است و گمان نکنم نقطه‌ی تاریک و مبهمی باقی گذاشته باشم(بس‌که راویِ روده‌درازی داشتم که حتا از توصیف شکل‌و‌شمایل فنجان‌هایش هم کوتاه نمی‌آمد!).

می‌خواهم بگویم هرکدام‌شان، هرکدام ازین پرسش‌هاتان یعنی؛ به این شب‌‌چراغ‌هایی می‌مانند که جلوی کافه‌ها، توی پیاده‌روی جلوی کافه نصب می‌کنند تا وقتی صندلی‌ها را بیرون می‌چینند، دور و اطرافِ کافه، به‌قدر لزوم روشن باشد.

اما برسیم به اینکه «فرهاد جعفری کدام‌یک از شخصیت‌های کافه است؟!». اگر از من می‌پرسید؛ بگذارید به‌تان بگویم روی هرکدام از پرسوناژهای کافه که انگشت بگذارید و طوری هم انگشت‌تان را روی بدنش فشار دهید که دادش دربیاید؛ حتماً به‌تان خواهد گفت که «بخشی از فرهاد جعفریِ نویسنده» را نمایندگی می‌کند!

«پری‌سیما» بخشی از من است. آن بخشی ازم که جداً اصول‌گرا و قانون‌مدار است و به‌هیچ‌قیمتی، به کمتر از چیزی که بهش اعتقاد دارد رضایت نمی‌دهد و می‌خواهد همه‌چیز مطابق میلش باشد.

«گل‌گیسو» هم تکه‌ای از من است. آن تکه‌ای که از من که دوست داشت طور دیگری تربیت شود اما نشد؛ طور دیگری باهاش رفتار شود اما نشد؛ طور دیگری به‌رسمیت شناخته شود و بهش احترام گذاشته شود، اما نشد. که در کتاب، به‌شکل آن مناسبات دوستانه‌ی راوی و گل‌گیسو جلوه‌گر شده.

یا «علی» یک بخش دیگر مرا نمایندگی می‌کند. آن بخشی از من که به‌رغم دیدگاه کاملاً مذهبی‌اش، روادار و متسامح و مداراگر است و ازین جهت، بهترین دوستِ راوی سکولار من محسوب می‌شود که از بودن باهاش، لذت می‌برد و زخم نمی‌خورد.

یا «همایون» جلوه‌ی دیگری از یک بخش خود من است که گوشه‌گیر، گریخته ‌از جماعت و پناه برده به انزوای خود است. که بسیار هم شکننده، ترد و آسیب‌دیده است. همین‌طور‌ «دبیری»، «صفورا»، آن «جوان ویولون‌زن کور» یا حتا آن شخصیت مرموز بی‌نام و نشانی که خودکشی می‌کند، همه و همه؛ صورت‌های گونه‌گونی از گونه‌گونی جنبه‌هایی از خود من محسوب می‌شوند.

اما غلط‌ترین و ناشیانه‌ترین برداشتِ ممکن این است که تصور کنیم «کافه‌پیانو»، دقیقاً و عیناً، داستان واقعی زندگی خود نویسنده‌ است. یعنی تصور کنیم فرهاد جعفری نشسته و از طریق «کافه‌پیانو» زندگی شخصی و پرسونال خودش را روایت کرده.

چون همه‌ی داستان‌ها؛ ترکیب متغیری از «راست‌ها» و «دروغ‌ها» هستند به نحوی که «راست و درست» به‌نظر برسند. به این معنی که نویسنده، میزانی و مقداری از «راست» را که در اختیار دارد با درصدی از «دروغ» که بلد است بگوید؛ چنان ترکیب‌شان می‌کند که در نظر خواننده، به‌کلی «درست / واقعیت» به‌نظر برسد.

گاهی و در بخش‌هایی از «کافه‌پیانو»، درصدِ راست بیشتر است، در جاهایی و بخش‌هایی درصدِ دروغ. اما آن نسبتی از آن راست و دروغ، در هرکجا که با هم ترکیب شده‌اند؛ به نحوی‌ست که همه را به این اشتباه می‌اندازد که: "مطمئنم همه‌ش واقعی‌یه". یا دستِ‌کم به این تردید دچارش می‌کند که: "نکنه واقعیت داشته‌ باشه؟!". همان رخدادی که وقتی برای همسرم در موقع خواندن نسخه‌ی اولیه رخ داد؛ به ترفند من برای تمام کردن داستان بدل شد.

اصلاً تعریف داستان همین است. یعنی من که این‌طور فکر می‌کنم. این‌که داستان یعنی: «ترکیب هنرمندانه و خلاقانه‌ی درصدهای متغییری از راست و دروغ، خیال و واقعیت، مجاز و حقیقت. آنچنان‌که در تمامیت‌شان، واقعی، راست و حقیقی به نظر برسند».

بنابراین هیچ چیز در «کافه‌پیانو» نیست که قطعیت داشته باشد. بلکه همه‌چیز بین خیال و واقعیت، در تعلیق و نوسان است. درست مثل تابی که توی پارک‌هاست. که اگر «حقیقت» یک‌طرفِ این تاب و «مجاز» یک‌طرفِ دیگرش ایستاده باشند؛ وقتی‌که تاب می‌خورید، در هر لحظه‌اش، فاصله‌ی شما از هرکدام متغیر است. گاهی به این و گاهی به آن نزدیک‌تر می‌شوید. این است که در هیچ لحظه‌اش نمی‌توانید با قاطعیت بگوئید چه‌قدرش واقعی و چه‌قدرش غیرواقعی‌ست.

کار نویسنده‌ی خوب هم «تاب دادنِ خواننده» است. البته طوری که ازش لذت ببرد. نه اینکه از بی‌حسی خوابش ببرد، یا از ترس غش کند و حالش بد شود! طوری که وقتی از تاب پیاده شد؛ برود و چند نسخه از داستان‌تان را برای دوستانش هم بخرد که آن‌ها هم تاب بخورند و ازش لذت ببرند!

اما در مجموع، بله؛ راوی «کافه‌پیانو» به نسبتِ دیگر شخصیت‌ها، جزء بزرگ‌تر و سطح وسیع‌تری از شخصیت نویسنده را نمایندگی می‌کند. در عین‌حال باز هم متذکر می‌شوم که اصلاً نمی‌توان گفت خودِ خودِ اوست. به این معنا که به ضرورتِ کارکرد داستانی؛ جنبه‌هایی از این شخصیت، برجسته و اغراق شده‌اند که به‌شکل ضعیف‌تری در نویسنده وجود دارند یا برعکس، جنبه‌هایی از شخصیت او هستند که بنابه ضرورت، تضعیف شده‌اند در حالی که در نویسنده به شکل قوی‌تری نمود دارند.

پس به‌طور خلاصه: «فرهاد جعفری نویسنده»، به نسبت‌های متغییری، بین شخصیت‌های «کافه‌پیانو» توزیع شده است. بدون این‌که این کار، آگاهانه و حساب‌شده بوده باشد.

کافه پیانو، نخستین اثر شما، یک موج روان و بدون رزونانس اضافی است که با تصویرسازی های بدیع و روایتی جذاب، خواننده را در دنیای خود غرق می‌کند. کتابی که به سختی می توان نمونه ای را برای آن در ادبیات معاصر ایران یافت و به همین دلیل هم بود که با آن استقبال چشمگیر رو به رو شد. آیا برای «قطار چهار و بیست دقیقه عصر» هم چنین موفقیتی را پیش‌بینی می‌کنید؟

● به‌گمانم همین‌طور باشد. چه‌بسا که هرکدام بازار آن دیگری را تقویت هم بکنند. چون «قطار چهار و بیست دقیقه‌ی عصر» هم، با همان فرمول‌هایی نوشته شده است که «کافه‌پیانو» بر بنیاد همان فرمول‌ها نوشته شد.

البته منظورم، فرمول‌ها و نسخه‌های ادبی که در کتاب‌های آموزش قصه‌نویسی هرکدام‌شان سرفصل یک بخش کتابند و ده‌بیست صفحه‌ای درباره‌ی‌شان توضیح داده شده یا در کارگاه‌های آموزش قصه‌نویسی یادِ مردم می‌دهند نیست.

فرمولی که «کافه‌پیانو» براساس آن نوشته شد ( البته آن‌هم نه به این‌ شکل که با یکی دوتا پونز رنگی به دیوار روبرویم نصب شده باشد و من هم هرچند دقیقه یک‌بار بهش نگاه کنم، بلکه به‌شکلی ناخودآگاه رعایت می‌شد) این بود که: «هم با خودت و هم با خواننده‌ات روراست باش. سعی نکن روشنفکر و پیچیده به‌نظر برسی در‌حالی‌که نیستی. نخواه که از این طریق، خواننده‌ات را مرعوب و تحقیر کنی تا به‌شان بفهمانی "چیزی حالی‌تان نیست. من یک چیزهایی می‌دانم و می‌فهمم که هیچ‌کدام‌تان، حالا هرچندبار هم که بخوانیدش؛ ازش سر درنخواهید آورد". نه! خودت باش. قابل فهم، قابل حس، قابل درک، ملموس».

پس اگر آن فرمول جواب داد خوب هم جواب داد دلیلی ندارد بازهم جواب ندهد. کیفیتِ شخص من هم در نوشتن، گمان نکنم از آن‌وقت تا به‌حال، تغییر محسوسی در جهتِ منفی کرده باشد. این است که به‌گمانم «قطار چهار و بیست دقیقه‌ی عصر» هم مسافران زیادی باید داشته باشد (کاش امکانش بود که بلیطش را پیش‌فروش می‌کردیم. آن‌وقت با قاطعیت بیشتری می‌شد اظهارنظر کرد!).

البته بگویم که حساب «منتقدان» از خوانندگان فرق می‌کند. یعنی چندان تضمین شده نیست و نمی‌شود قاطعانه گفت که ازش، خوش‌شان خواهد آمد. کما این‌که از «کافه‌پیانو» هم خوش‌شان نیامد و خیلی‌هاشان روی خوشی بهش نشان نداند. در حالی‌که خلافش را می‌توان با قطعیت پیش‌بینی کرد. چون ارزیابی‌شان این بود که «کافه‌پیانو» یک کتاب «عامه‌پسند» است و ارزش توجه نشان دادن ندارد. نویسنده‌اش هم که «پوپولیست» است. بنابراین، حتا اگر «قطار چهار و بیست دقیقه‌ی عصر» عامه‌پسند هم نباشد از دید این قبیل خانم‌ها و آقایان؛ چون خودم پوپولیستم، از آن‌هم استقبال نخواهند کرد. که این البته، به فروش بیشتر آن کتاب خیلی کمک خواهد کرد.

شما بر اساس یادداشت انتهایی، خلق "کافه پیانو" را در دوازدهم دی ۸۵ شروع کردید و در ۱۳ بهمن همان سال به پایان رساندید. به نظر شما فرصتی به اندازه‌ی یک ماه و یک روز برای آفرینش رمان ۲۶۴ صفحه ای که این چنین مخاطبان را جذب خود کند، زمان کوتاهی نیست؟ آیا می‌توان تصور کرد که کافه پیانو تقریباً یک رویکرد سوررئال به ماجراهایی رئال بود و شما آن ماجراها را قبلاً زندگی کرده‌اید؟

● من «کافه‌پیانو» را خلق نکرده‌ام و نیافریده‌ام. بلکه فقط آن‌را نوشته‌ام. از دید من ماجرا این است که نویسنده (و به‌طور کلی هنرمند) چیزی را نمی‌آفریند بلکه چیزی را که هست اما بعضی‌ها آن را نمی‌دیده‌اند، آشکار می‌کند. «رودن» می‌گفت من مجسمه‌هایم را نمی‌آفرینم؛ فقط آن چیزی را که درون یک تکه‌ سنگِ مکعب‌مستطیل شکل هست، آشکار می‌کنم.

اما در مورد این‌که «آیا زمانِ نوشتن کافه‌پیانو کوتاه بوده یا نه؟» باید بگویم: نه! به‌نظرم نمی‌رسد که این مدت، زمان کمی‌ست. حتا به‌نظرم اضافه هم هست. چون عملاً، فقط روزی سه تا چهارساعت برای نوشتن «کافه‌پیانو» زمان صرف کردم. که اگر جمع بزنید، چیزی در حدود ۱۲۰ ساعت خواهد شد. اگر این ۱۲۰ ساعت زمانِ کمی می‌بود، لابد چنین محدودیتی خودش را در جابه‌جای داستان، به‌شکل ضعف‌هایی مفرط و مشهود نشان می‌داد.

نمی‌خواهم بگویم «کافه‌پیانو» از هر عیب‌و‌نقصی مبراست. حتماً و قطعاً ایراداتی دارد. لابد ایرادات زیادی هم دارد چون فقط خداست که می‌تواند موجودات بی‌عیب‌و‌نقصی مثل من و شما بیافریند. اما اشکالات «کافه‌پیانو»، گویا به‌نحوی و به‌قدری نبوده‌اند که آن را از «داستانیت» بیندازند و از جذابیتش آن‌چنان کم کنند که خواننده را پس بزند یا نخوانده، رهایش کند. حتا برعکس؛ من نامه‌های بسیاری از خوانندگان «کافه‌پیانو» دارم که برایم نوشته‌اند وقتی شروع به خواندنش کرده‌اند، نتوانسته‌اند آن را زمین بگذارند و «در یک نشست» آن را خوانده‌اند.

اما بگذارید به‌تان بگویم که به‌نظرم این نشانه‌ی قوت «کافه‌پیانو» نیست، بلکه نشانه‌ی ضعفِ دیگر داستان‌هاست. بسیاری از خوانندگان «کافه‌پیانو» چه در مواجهه‌ی حضوری و چه از طریق نامه بهم گفته‌اند یا برایم نوشته‌اند که پیش خودشان می‌گفته‌اند حتما برای سه‌چهارسالی، یا صاحب کافه‌ای بوده‌ام یا در یک کافی‌شاپ کار کرده‌ام که توانسته‌ام به این خوبی، جزئیاتی در مورد این حرفه را "تا این حد جزئی و ریزبینانه" تصویر کنم!

که من هم به اغلب‌شان گفته‌ام: «در سرتاسر این کتاب، به‌طور مثال، حتا به نحوه‌ی طبخ یکی از انواع بسیار قهوه، یا مبداء استحصال‌شان، یا طعم‌و‌عطرشان، یا تفاوت‌شان با آن دیگری، یا نحوه‌ی فرآوریِ حتا یک‌کدام‌شان اشاره‌ای نشده. بلکه فقط و فقط، اسم دو یا سه جور قهوه، به بهانه‌ای برده شده. پس چه‌طور چنین امتیاز سنگینی به من می‌دهید؟!». و بعد هم خندیده‌ام و به‌شان گفته‌ام: «من خیلی ریزبین و جزئی‌نگر نیستم. بقیه خیلی کلان‌نگرند که از مثلاً کافه؛ فقط تابلوش را می‌بینند و فقط اسمش را به‌تان می‌گویند!».

واقعاً و حقیقتاً این‌طور نیست که یک‌ماه، مدت زمان کمی برای نوشتن یک رمان با حجم متوسط باشد. اگر به کسی برنخورد (و همین فردا علم‌وکتل برندارند که فلانی خودش را با داستایوسکی مقایسه کرده!) همه می‌دانیم که او برخی از بهترین داستان‌های بلندش را در عرض فقط یک‌هفته ‌نوشته است. البته می‌گفته و تندنویس‌اش یادداشت برمی‌داشته.

پس چرا یک‌ماه، باید مدت خیلی کمی باشد؟! یعنی می‌خواهید بگوئید چون برخی‌ها برای این‌که این‌طور جلوه بدهند که برای آفرینش اثر ادبی‌شان چه "رنج‌های گران"ی که نبرده‌اند و چه "عرق‌‌ریزان روح"ی که نداشته‌اند (تا به این وسیله نرخ‌شان و شأن آثارشان را بالا ببرند) باید فکر کنیم یک‌ماه، مدت زمان کمی‌ست برای نوشتن ۲۶۰ صفحه داستان؟!

یا باید نتیجه بگیریم اثری که یک‌ماهه نوشته شده، فقط به این دلیل، از کیفیت لازم برخوردار نیست؟! یا نویسنده‌ای که پشت جلد کتابش توضیح داده که این داستان را یک‌ماهه نوشته، خواسته تبحر و چیره‌دستی‌اش را به نمایش بگذارد و دارد به‌مان فخر می‌فروشد؟!

یعنی نباید از مضمون آنچه او در پشت جلد کتابش نوشته، نتیجه بگیریم که "می‌خواسته به نحوی ثبت‌شده، به دختر خردسالش که روزی بزرگ خواهدشد؛ بفهماند و اثبات کند که پدرش آدم بی‌کفایتی نبوده و اگر بیکار بوده، از بی‌لیاقتی‌اش نبوده بلکه ناشی از امور دیگری بوده" که جای گفتنش این‌جا نیست؟!

یعنی نباید از آنچه او نوشته، این مقصودِ او را هم دریابیم که قصد داشته به طردکنندگانِ اجتماعی خودش و نظایر خودش بفهماند و اثبات کرده باشد که "مائی را که در کشور خودمان، طرد و منزوی‌مان می‌کنید؛ این‌چنین‌ایم که اگر نویسندگان شما سه‌ساله می‌نویسند، ما یک‌ماهه می‌نویسیم"؟!

اما در مورد بخش دوم این پرسش‌تان ضمن اینکه فکر کنم در پاسخ به پرسش قبلی، توضیحات کافی دادم که کافه‌پیانو زندگی واقعی نویسنده نیست و نباید راوی را با نویسنده یکی بگیریم باید این را هم اضافه کنم که: اگر هیچ‌وقت، حتا برای یک‌روز، قهوه‌چی نبوده‌ام یا کافه‌ای نداشته‌ام یا حتا یک «کافه‌برو»ی تمام‌وقت هم نبوده‌ام اما توانسته‌ام با تمهیداتی، طوری جلوه دهم که خواننده با خودش فکر کند مدت‌ها یک قهوه‌چی بوده‌ام؛ چرا باید بقیه‌ی بخش‌های داستان را هم عیناً زندگی کرده باشم؟!

شما از آن قبیل نویسندگانی هستید که از طریق اینترنت و رسانه‌ی نوین وبلاگ، رابطه ای نزدیک و پایدار با مخاطبان‌شان ایجاد می‌کنند. عرفی که امروزه بسیاری از نویسندگان بزرگ و ارزشمند در سطح جهان نیز به آن عادت کرده‌اند و دنبالش می‌کنند. با این حال، هنوز در کشور ما، به یک "باید" تبدیل نشده و تفاوتی در رویکردهای ما ایجاد نمی‌کند. شخصاً فکر می‌کنید فارغ از همه‌ی تفاوتهای ساختاری و پایه‌یی، به عنوان یک نویسنده‌ی صرف که سایت اینترنتی فعالی دارد و مدام آن را به روز می‌کند، چه تفاوتی با آن نویسنده‌یی دارید که هرگز به اینترنت سر نمی‌زند و علاقه‌یی به ارتباط با مخاطبانش ندارد؟

● به‌ گمانم تفاوت من و چنان نویسندگانی در این نقطه آشکار شود که من مایل به برداشتن هر نوع «واسطه و میان‌بر»ی میان خودم و خوانندگانم هستم. من این را فهمیده‌ام و همیشه بهش اعتقاد داشته‌ام که پس از فرایند تولید یک اثر هنری نه پیش از آن و نه در حین نوشتن «خواننده» می‌بایست «در مرکز توجهات نویسنده» قرار داشته باشد. آن‌قدر که جمله‌ای دارم به این مضمون که «خواننده، ستاره‌ی قطبی نویسنده است و درست یا غلط بودن مسیر را نشانش می‌دهد».

در موقع نوشتن؛ من کمترین توجهی به خواننده‌ی احتمالیِ نوشته‌ام ندارم و هرگز برایم اهمیت ندارد که او کیست، پایگاه طبقاتی یا صنفی‌اش چیست، چه تمایلات و پسندی دارد، چند سالش است یا دامنه‌ی دانش او چه‌قدر است. این است که برای جلب نظر او و ترغیبش به این‌که کتابم را بخرد و بخواند، کمترین باجی بهش نمی‌دهم و اصلاً ملاحظه‌ی این چیزها را نمی‌کنم.

چون اعتقاد دارم که «در هنگام نوشتن، نویسنده تنها به خودش و به متن و به حقیقت تعهد دارد». به این لحاظ؛ در این مرحله «متن همه چیز است». اما همین‌که اثری منتشر شد؛ از آن پس «حاشیه از متن مهم‌تر است».

چون من که کتاب نمی‌نویسم تا فقط خودم آن را بخوانم یا دستِ‌بالا ده‌بیست نفر دیگر آن‌را بخوانند. بلکه کتاب می‌نویسم که صدهاهزار و چه‌بسا میلیون‌ها نفر آن را بخوانند. هرچه بیشتر بهتر. این است که حتا یک ‌خواننده را هم از دست نمی‌دهم و ارتباط داشتن با او و مطلع شدن از نظراتش، تائید می‌کند که آیا در مسیر درست قرار داشته‌ام یا نه. و تضمین می‌کند که خریدار کتاب بعدی‌ام خواهد بود یا نه.

به عنوان نویسنده یا هنرمند؛ شما می‌توانید دو جور «شآن» برای خودتان دست‌وپا کنید. اول؛ شأنی که از «فقدان ارتباط» ناشی شده باشد. چنین شأنی به شما این مجال و موقعیت را می‌دهد که «در ارتفاع، مهم و دست‌نایافتنی» جلوه کنید. چیزی که هرچه «عوام» (بگویم که این تعبیر مال من نیست) دست‌شان را دراز می‌کنند یا روی نک پاشان می‌ایستند؛ باز هم نمی‌توانند به‌تان دسترسی پیدا کنند. توی خیالات و آرزوهاشان جا می‌گیرید، جزئی از رویاهاشان می‌شوید، قیمتی و گران‌بها می‌نمائید و تنها امکان دسترسی به شما از طریق روزنامه‌نگاران و خبرنگاران و منتقدان است.

و دوم؛ شأنی که از «ارتباط داشتن» ناشی می‌شود. شما ارتفاع نمی‌گیرید، بلکه برعکس؛ تا حد خوانندگان‌تان تغییر موقعیت می‌دهید و ارتفاعی برای خودتان قائل نیستید. (در نخستین مراحل و روزها) اهمیت و ارزش سنتی‌تان را از دست می‌دهید و به اصطلاح از چشم برخی می‌افتید. اما در برابر چنان فقدانی، به همان میزان «منتشر» می‌شوید و ارزش تازه‌ای نصیب‌تان می‌شود که با جهان مدرن و اقتضائاتش مناسبت دارد.

دیگر دور از دسترس نیستید، بلکه «در دسترس» قرار می‌گیرید. آن‌چنان که برای دست‌یافتن به شما، دیگر به واسطه‌ای (خبرنگاری، منتقدی) احتیاج نیست. کافی‌ست که خوانندگان به نشانی الکترونیک‌تان نامه‌ای بفرستند تا دست‌شان به شما برسد. کافی‌ست نشانی وب‌سایت‌تان را به مرورگرشان بدهند تا با شما بیشتر آشنا شوند (به همین دلیل هم هست که در الگوی نخست، نویسنده و رسانه، روابط‌شان بسیار حسنه است اما در الگوی دوم؛ روابط نویسنده و واسطه‌هایی که به‌طور سنتی امکانِ دسترسی به نویسنده را فراهم می‌آورند، چندان حسنه نیست).

بارها نوشته‌ام و گفته‌ام که «کافه‌پیانو» برای من، فقط یک داستان و فقط یک کتاب نیست. از این جهت، کارکردهای دیگری هم (علاوه بر داستان و کتاب بودن) برایش پیش‌بینی کرده و انتظار می‌برم. این کارکردهای دیگر که برایم اهمیتی به‌مراتب بیشتر از کارکرد ادبی و هنری‌اش دارند، مرا ترغیب می‌کند که یک «شأنِ اجتماعی منتشر، مدرن و در سطح» را به یک «شأن متمرکز، سنتی و در ارتفاع» ترجیح بدهم.

و البته، چون تقریباً نخستین‌باری‌ست که یک نویسنده‌ی ایرانی، تابه‌این‌حد «خواننده» در مرکز توجهش قرار گرفته و تابه‌این‌حد از ارتباط داشتن با خوانندگانش استقبال می‌کند؛ ممکن است از دیدگاه سنتی چنین به‌نظر برسد که «شأن و پرستیژ نویسندگی» را مراعات نمی‌کند یا اصولاً نمی‌داند و بلد نیست که رعایت کند. و به این خاطر، سرزنش می‌شود و ملامت هم می‌شنود. چون دارد مناسبات جهان سنتی را تخریب می‌کند و «شأن نویسندگی» را پائین می‌آورد!

اما کی باورش می‌شود نویسنده‌ی «کافه‌پیانو» از به‌اصطلاح محاسن و آداب و تشریفاتِ چنان نظام ارزشی‌ای (آن نظام سنتی) بی‌خبر باشد و ندانسته چنین کند؟! پس بگذارید هرچه دل‌شان می‌خواهد بگویند. سرزنش‌ها و ملامت‌ها را می شنوم و گوشم بدهکار این حرف‌ها نیست و کار خودم را می‌کنم!

چون: مگر «کافه‌پیانو» فقط یک کارکرد دارد؟! و مگر فقط کارکرد ادبی دارد؟! و مگر فقط نوشته شده است تا نشان بدهد شکل‌های دیگری هم از داستان‌نویسی هست؟! یا؛ نوشته و منتشر شده است تا چیزهای دیگری را هم اگر بتواند، تغییر بدهد؟!

ما در سالهای اخیر، ظهور آثار ارزشمند زیادی را در ادبیات داستانی معاصر خودمان مشاهد کردیم که با استقبال خوبی هم مواجه شدند و مخاطبان زیادی هم پیدا کردند. با این حال، مشکل اصلی ما این بوده که در داخل مرزهای خودمان، به شکل عجیبی محدود شده‌ایم و تلاش برای ترجمه شدن به سایر زبان‌ها، شاید همواره یکی از اولویت‌های آخر ما بوده است. تاثیرات این ترجمه نشدن هم به وضوح آشکار می‌شوند. ما موفق به کسب جوایز بین‌المللی ادبی نمی‌شویم و نویسندگان‌مان در سطح جهان شناخته نمی‌شوند. در این مورد چه نظری دارید؟ آیا فکر نمی‌کنید وقت آن رسیده که نویسندگان و اهالی ادبیات ما به طور جدی، یک رویکرد همه جانبه برای ورود به دنیای ادبیات را در پیش بگیرند؟

● بگذارید به اندازه‌ی شما، یعنی با قاطعیتی که شما داوری می‌کنید، در مورد ارزشمند بودن آثارمان داوری نکنم و به‌اندازه‌ی شما مطمئن نباشم.

می‌خواهم بگویم اگر من نامه‌هایی (نه یکی‌دوتا، بلکه بسیار) داشته باشم که در آن خوانندگانی برایم نوشته باشند که کتاب‌های «نیمه‌خوانده»‌ی بسیاری در کتاب‌خانه‌هاشان دارند که در سال‌های اخیر خریده‌اند، شروع به خواندنش کرده‌اند اما نتوانسته‌اند بیشتر از بیست یا سی صفحه پیش بروند و مجبور شده‌اند آن‌ها را نیمه‌کاره رها کنند (چه به‌این‌دلیل که به‌خاطر پیچیدگی آن را نفهمیده‌اند، چه به‌این‌دلیل که فهم می‌شده‌اند اما فاقد بن‌مایه‌های مطلوب داستانی بوده‌اند) و اکنون یکی‌دو ردیف از طبقاتِ کتاب‌خانه‌های‌شان به چنین داستان‌ها و رمان‌های نیمه‌خوانده‌ای اختصاص دارد؛ باید درباره‌ی کیفیت و شایستگی آثارمان برای عرضه به دیگران شک کنیم.

حکایت بازار کتاب هم مثل حکایت هر بازار دیگری‌ست و کمترین تفاوتی از این حیث، میان کتاب و به عنوان نمونه کفش نیست که اگر فروشنده‌ای نمونه‌ی زیبا و مرغوب و چشم‌نوازی از هرکدام داشته باشد؛ قطعاً آن را در ویترین مغازه‌اش به نمایش خواهد گذاشت.

می‌خواهم نتیجه بگیرم که هیچ نیازی به تدبیر ما نیست. به این معنی که اگر ملتی بداند چیز قابل عرضه‌ای به جهانیان دارد و مطمئن باشد که از عرضه‌ی آن به دیگر ملت‌ها سرافکنده نخواهد شد و خاطرش از بازار آن جمع باشد؛ این کار را خواهد کرد.

پس اگر تاکنون چنین نشده، معنایش این نیست که چیز قابل‌عرضه‌ای در استانداردهای جهانی داشته‌ایم و به دلیل سهل‌انگاری و بی‌فکری‌‌مان، آن را عرضه نکرده‌ایم. ضمن آنکه مگر تاکنون، برخی کتاب‌های ارزشمندِ نویسندگان معتبرمان (همچون سرکار خانم دانشور، مرحوم گلشیری، احمد محمود و دولت‌آبادی و دیگران) به زبان‌های دیگر ترجمه و عرضه نشده‌اند؟!

پس مشکل ما و به‌ویژه در دوسه دهه‌ی اخیر، جای دیگری و چیز دیگری‌‌ست: یک «اقتصادِ سرتاپا دولتی» که در همه‌ی حوزه‌ها و از جمله حوزه‌ی نشر، اطلاعات غلطی برای همه (از نویسنده گرفته تا ناشر و خواننده) ارسال می‌کند. آنگاه این اطلاعات دریافت‌شده‌ی غلط، مبنای نوشتن، منتشر کردن و خواندن قرار می‌گیرند.

نتیجه چه می‌شود؟! یک‌مشت آثار بی‌روح و کسل‌کننده و قفسه‌پرکن که نوشته می‌شوند تا یارانه‌ها را مالِ‌خود کنند. اگر رقابتی هم هست، بر سر بخش بزرگ‌تر و بیشتری از کیک‌ِ شیرین یارانه‌هاست (که مفت‌و‌مسلم به‌دست می‌آید) نه بر سر پسند مردم، نه بر سر بالابردن کیفیت. رقابتِ ناشران‌مان، بر سر چند شیت بیشتر یا کمتر کاغذ دولتی‌ست و رقابتِ نویسندگان‌مان، سر چند سکه کمتر یا بیشتر!

شما «یارانه و سکه و جایزه» را از سیستم نشر کشور حذف کنید؛ طولی نمی‌کشد که همه‌چیز خود‌به‌خود درست می‌شود. البته بله! خیلی‌ها زیر دست‌وپای قوانین بی‌رحمانه‌ی بازار له خواهند شد. خیلی ناله‌وفغان هم در ابتدا به‌گوش خواهد رسید که "ای داد، فرهنگ مملکت از دست رفت". اما مطمئن باشید همه‌ی صاحبان چنین صداهایی، زیر دست‌و‌پا له‌شدنِ خودشان را با از دست‌رفتن فرهنگ مملکت یکی گرفته‌اند!

اما حقیقت این است که وقتی «قیمت‌های واقعی» حکومت کنند؛ آن‌وقت «بی‌کیفیتی» برای ناشر و نویسنده و خواننده، گران تمام خواهد شد. نه مثل حالا این‌قدر مفت که انتشار اثر بی‌کیفیت، تقریباً ضرری ندارد چون با سکه و جایزه و کاغذ یارانه‌ای جبران می‌شود!

این است که اگر قیمت‌های واقعی حکومت کنند؛ هم نویسنده، هم ناشر و هم خواننده، قیدِ نوشتن، منتشر کردن و خواندنِ اثر بی‌کیفیت را خواهند زد چون خسارات زیادی به‌شان وارد می‌کند. اما سراغ «کیفیت» خواهند رفت و هر بهایی را هم برایش خواهند پرداخت. و آنوقت که دستمزدها هم واقعی شد؛ کیفیت، بازهم بیشتر و بیشتر خود را بروز خواهد داد.

مطمئناً عوامل زیادی هستند که در موفقیت آثار ادبی، به ویژه رمان‌ها، نقش بازی می‌کنند و این عوامل، لزوماً نگاه شایسته‌سالارانه به محتوای اثر را در بر نمی‌گیرند چرا که به هر حال آثار قابل ستایش زیادی نوشته می‌شوند، اما از نظر رسانه‌ها، مخاطبان و منتقدان ادبی دور می‌مانند و در محاق بی‌خبری، سوخت می‌شوند. نه لزوماً همه‌ی آثاری که "معروف" می‌شوند، ارزشمند و ستودنی هستند و نه لزوماً همه‌ی آثاری که "بایکوت" می‌شوند، بی‌ارزش و خالی از زیبایی‌های ادبی‌اند. این تناقض را چگونه باید تعبیر کرد؟

● موقعی که نشریه‌ام (یک‌هفتم) را در مشهد منتشر می‌کردم؛ شعارهایی داشتیم که در هر شماره، بالای هر صفحه درج می‌شد. یکی از این شعارها این بود که «یک نخبه، موظف است خود را به جامعه تحمیل کند».

این شعار را برای این منتشر می‌کردیم که به گمان خودمان، نخبه‌هایی را که خواننده‌ی مجله‌ی ما بودند، از خمود و گوشه‌نشینی و انزوا درآوریم و تحریک‌شان کنیم که به تکلیف و مسئولیت اجتماعی‌شان در قبال جامعه عمل کنند. این‌قدر منفعل و سرخورده و ناامید نباشند و بکوشند پیرامون خود را تا هر اندازه‌ای که دست‌شان می‌رسد، تغییر دهند.

اما بعد از مدتی به این نتیجه رسیدیم که داریم مثل احمق‌ها عمل می‌کنیم. چون هیچ «نخبه»‌ای احتیاج به توصیه‌ی ما ندارد! اگر نخبه باشد، خودش می‌داند باید چه‌کار کند و لازم نیست ما بهش بگوئیم خودت را به جامعه تحمیل کن. چون همین‌که فرصتش دست دهد، او خودش را به هرقیمت که شده، تحمیل خواهد کرد. و اگر ساکت و بی‌صداست، می‌فهمد که وقتش نیست. برای همین؛ دیگر از چنان شعاری استفاده نکردیم.

قبول دارم که «باندها و حلقه‌های ادبی» وجود دارند و می‌توانند مثل یک دیوار عمل کنند و ترتیبی بدهند که اثر خوبی دیده نشود یا اثر بد یا متوسطی، بیش از آنچه شایسته‌اش هست دیده شود. اصلاً چنین باندها و حلقه‌هایی؛ برای همین ترتیب داده می‌شوند و شکل می‌گیرند که منافع کسانی را به روشی غیراخلاقی و نادرست تضمین کنند. اما هرچه‌قدر که انگیزه‌های تدارک و بنای این دیوار حقیرانه است؛ ارتفاعش هم حقیر است. یعنی آن‌قدر بلند نیست که نشود از رویش پرید.

اگر اصولاً پرنده‌ی خوبی باشید و بلد باشید چه‌طور اوج بگیرید، و اگر اصولاً اعتباری برای این دیوار قائل نباشید و از همان ابتدا به‌کلی نادیده‌اش بگیرید و باجی بهش ندهید؛ خاطرتان جمع که هیچ کاری ازش برنمی‌آید. «جومانجی» زیر خروارها خاک هم که قرار گرفته باشد؛ عاقبت صدایش درخواهد آمد و شما را به خودش دعوت خواهد کرد و چنان بلایی سرتان خواهد آورد که آرزوی مرگ بکنید. اما ازش لذت هم ببرید!

آقای جعفری! تنزل پیدا کردن نمادهای روشنفکری در ادبیات ما، شاید روند جالبی نیست که متاسفانه رشد و نمو آن را به وفور می‌بینیم. شما چه احساسی نسبت به آن نوع ادبیات دارید که برای مدرنیزه کردن خود، به دود سیگار، کراوات، صندلی لهستانی، کاپوچینو، پیپ و بند عینک متوسل می‌شود، در حالی که هنوز تفکر سنتی و قرون وسطایی دارد؟ مقصودم این نیست که به اقتضای داستان، از این ابزارها استفاده می‌شود. مقصودم آن نوع ادبیات سمبولیستی است که شالوده‌ی خود را بر بازی با نمادهای مدرن بنا کرده و به قول شما، فقط دنبال "پرستیژ" لغوی است؟

● احتمال می‌دهم پرسش‌تان متضمن انتقادی تلویحی به «کافه‌پیانو» باشد. که هیچ عیبی هم ندارد. یعنی می‌خواهید بگوئید در حالی‌که فضاها در «کافه‌پیانو» مدرن‌اند، اما آدم‌ها و به‌ویژه شخص راوی در برخی مواقع دیدگاه‌های کاملاً سنتی دارند.

تناقض و پارادوکسی که شما بهش اشاره می‌کنید، یک «تناقض واقعاً موجود» است. به این معنی که از ناشی‌گری و خام‌دستی نویسنده ناشی نشده‌اند یا شگردِ شیادانه‌ی نویسنده برای روشنفکرنمائی و در نتیجه جلب نظر خواننده نبوده است (اگر چه که شگردِ او برای عرضه‌ی برشی از واقعیت بوده است).

ببینید! اگر «وضع موجود» برخلاف تصور شما که فکر می‌کنید یک کیک ساده است یک کیکِ پر از کشمش و گردو باشد و کسی این کیک را برش بزند تا بگذارد پیش روی شما و شما که از پهلو به کیک‌تان نگاه کنید تویش تعدادی کشمش و گردو ببینید؛ چنین تناقضی ناشی از خطای برداشت شماست نه خطا و عمد آن شخص.

در یکی از جلسات کافه‌پیانوخوانی در یکی از کافی‌شاپ‌های مشهد؛ به برخی از منتقدین که مشابه همین انتقاد را به «کافه‌پیانو» داشتند گفتم که ازین جهت، نه ایرادی به راوی وارد است و نه ایرادی به نویسنده (در مورد نویسنده؛ چه‌بسا نقطه‌ی قوتش هم محسوب شود).

ازشان خواستم نگاهی به خودشان، افکار و عقایدشان و رفتارها و عملکردهاشان بیندازند و بعد به این پرسش من پاسخ دهند که چه تناقض‌های عمده‌ای در وجود خودشان کشف می‌کنند که ناشی از آویزان بودن‌شان میان سنت و مدرنیته است.

و به عنوان نمونه، به این موضوع اشاره کردم که: اولاً جایی که توی آن نشسته‌ایم و داریم کافه‌پیانو می‌خوانیم، یک نهاد و تاسیس جهان مدرن است. ثانیاً دکوراسیون بسیار مدرنی دارد و کمترین نشانه‌ای از سنت درش نیست. و ثالثا مدیرش انسان مدرنی‌ست و اصلاً سنتی به‌نظر نمی‌رسد و از روی ظاهرش نمی‌توانید پی ببرید که انسانی معتقد و مذهبی‌ست. شاید حتا عکس آن رابتوانید نتیجه بگیرد. اما اسم این کافه «نوزده» است و اگر از مدیر این کافه بپرسید چرا اسم کافه‌اش را «نوزده» گذاشته و وجه تسمیه‌‌ی اسم کافه‌اش چیست؛ به‌تان خواهد گفت "چون بسم‌الله الرحمن‌الرحیم نوزده حرف است".

پس اولاً به من بگوئید ببینم که این مسئله از دید شما اصولاً «تناقض» محسوب می‌شود یا نه؟! ثانیاً بهم بگوئید ببینم که اگر چنین مسئله‌ای از دید شما تناقض محسوب می‌شود، موجودی که محل بروز این تناقض است در این‌باره مقصر است یا نه؟! ثالثاً بهم بگوئید ببینم که اگر به‌‌فرضِ‌محال، مدیر کافه‌نوزده، همان راوی من باشد و من هم به عنوان یک نویسنده‌ی رئالیست در حین ارائه‌ی برشی از واقعیت به شما و به‌منظور شخصیت‌پردازی راوی قصه‌ام، به این نکته اشاره داشته باشم تا جنبه‌ای از شخصیت او را آشکار کرده باشم؛ آیا تقصیری متوجه من است؟! آیا ساختن و پرداختن انسانی که مانند همه‌ی ما واجد تعارضاتی در رفتار و گفتار و کردارش هست و مثل آونگی بین سنت و مدرنیسم در نوسان است، نشانه‌ی ناشیگری من است؟!

حقیقت این است که برداشت‌های اغلب ما از اصول داستان‌نویسی، تا حد وحشتناکی جزم‌گرایانه، خشک و متکی به صورت و ظاهر چنان اصولی‌ست. مثلاً شنیده یا خوانده‌ایم که شخصیت‌های داستانی باید «کامل» باشند. اما این‌طور گمان کرده‌ایم که کمال، یعنی آن‌که شخصیت‌ها در هرلحظه، در هرکجا و در هرموقعیت، به نحو یکسانی عمل کنند طوری که با لحظه و موقعیت قبل مخالف نباشد!

یعنی اگر یک‌جا مثنوی مولوی را برداشته و گذاشته روی چشمش که عشق و احترامش را به مولانا نشان بدهد؛ دیگر بهش اجازه نمی‌دهیم در صحنه‌ای دیگر و ناشی از عصبیتی ناگهانی (که مثلاً از دیدن قبض تلفن خانه‌اش ناشی شده!) با لگد بزند به مثنوی. چون تناقض رفتاری‌ست!

این است که از نویسنده‌ی فرضی چنین دو صحنه‌ای می‌پرسیم: «چه‌طوره که یه‌جا مثنوی رو می‌زاره رو چشمش اما یه‌جای دیگه با لگد می‌زنه بهش؟! این تناقض نیست؟!». که جوابش این است: «نه تناقض عملکرد نویسنده نیست بلکه تناقض عملکرد شخصیت است. که اصلاً خودِ واقعیت است! اگر شما وقتی به‌طرز وحشتناکی عصبی می‌شوید و آن‌ موقع نگاه می‌کنید به عنوانِ کتابی که افتاده پیش پاتان و اگر یک‌وقت ببینید مثنوی‌ست از لگد زدن بهش منصرف می‌شوید و با کمال احترام آن را برمی‌دارید و می‌گذارید جائی که زیر دست‌وپا نباشد و بعد سر فرصت می‌گردید دنبال چیز دیگری که بهش لگد بزنید و عصبانیت‌تان را خالی کنید؛ باید قبول کنید که یا آدم نیستید و فرشته‌اید یا اگر آدم هستید، آدم عجیب و منحصر‌به‌فردی هستید!».

«کافه‌پیانو» در عین آن‌که یک داستان است؛ اما یک گزارش تصویریِ بهره‌گرفته از کلمات برای عکس‌گرفتن از واقعیتِ «انسان معاصر ایرانی»‌ست. انسانی که به دلیل ملاحظات اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، تاریخی و تکاملی، مثل آونگی بین سنت و مدرنیسم در رفت‌و آمد است. نه به‌کلی از الزامات سنت بریده و نه به‌کلی به مدرنیسم و اقتضائاتش گردن گذاشته. نه تماماً این است و نه تماماً آن. گاهی این است، گاهی آن. جائی این است، جائی آن.

پس همه‌ی آنچه در عرصه‌های اجتماعی و فرهنگی و سیاسی و هنری می‌بینید (که بسیاری‌شان هم متناقض به‌نظر می‌رسند و گاه قادر به فهم و دریافت و باورشان هم نیستیم و ما را به حیرت می‌اندازند) عوارض و پیامدهای چنین وضعیتی‌ هستند. وقتی این‌طور است؛ چرا شخصیت‌های من، یا باید به‌کلی مطابق الزاماتِ سنت یا به کلی مطابق اقتضائات مدرنیسم عمل کنند؟!

ای‌کاش چنین منتقدینی که چنین ایرادهایی به «کافه‌پیانو» وارد می‌کنند، همان اندازه که برای خودشان هوش و فراست قائلند (که چنین مثلاً تناقضاتی در «کافه‌پیانو» و شخصیت‌هایش می‌بینند و نشان من می‌دهند) برای «نویسنده‌ی کافه‌پیانو» هم اندکی هوش و فراست قائل باشند که بعدِ سی‌سال خواندنِ مدام و نوشتنِ مدام، تازه به‌خود جرأت داده داستان بنویسد و منتشر کند و خودش را سرزنش هم نکند که چرا این‌همه زود دست‌به‌کار شد!

همین‌روزها در جایی خواندم که خانم «سوسن شریعتی» گفته‌اند «نسبت به این کتاب برایم در ابتدا ذهنیت سازی شد. می‌گفتند کتاب بسیار مردسالارانه و به صورت هیستریک ضد زن است. البته این تعابیر صحت داشت اما در مجموع از این کتاب خوشم آمد. به‌رغم تمام اما و اگرهای این کتاب، به‌نظرم نویسنده خیلی شبیه به خودش است»!

من البته از ایشان متشکرم که برخلاف خیلی‌ها، احساس‌ مثبت‌شان نسبت به کتابم را انکار نکرده‌اند و آن را بروز داده‌آند. همین ‌اندازه هم جای قدردانی دارد. اما اگر خوب به منطق این گزاره‌ها دقت کنید؛ می‌بینید که از این باور غلط ناشی شده‌اند که گویا نویسنده‌ و راوی یکی هستند و گویا باید که یکی هم باشند!

البته گویا این یک مشکلِ جهان‌شمول است. چون «گراهام گرین» هم که به توصیه‌ی ناشرش گاهی مجبور می‌شد برای روایت قصه‌ای، راوی اول‌شخص را انتخاب کند؛ یک‌بار بهش نامه نوشت و ازش خواست که دست از اصرارش بردارد. چون دیگر از این‌که همه پیش خودشان فکر می‌کنند او در حال روایت کردن خود است، به‌تنگ آمده و خسته شده و نمی‌داند چه جوابی باید به خوانندگانش بدهد که می‌خواهند بدانند "واقعاً اینجوری فکر می‌کند که این‌جا نوشته؟"!

نویسنده بودن، یا نویسنده شدن! مساله اینجاست. آدمها نویسنده هستند و آثار این "بودن" به مرور بروز می‌کند، یا دوست دارند نویسنده بشوند، آن وقت یاد می‌گیرند و با چاپ کردن یک اثر، این عنوان را کسب می‌کنند؟ مقصودم این است که عرصه‌ی نویسندگی، این پتانسیل را دارد که هر کسی واردش شد، یک برچسب و تشخص اجتماعی از او تحویل بگیرد و به نویسنده بدلش کند؟

● نه! نمی‌شود نویسنده شد. ممکن نیست. مگر برای این حرفه، از پیش انتخاب شده باشید یا در حقیقت انتخاب کرده باشید. یک قدیس مسیحی که برای خودش فرقه‌ و پیروانی هم داشته، معتقد است که در هنگام آفرینش و وقتی که هنوز روح انسان به جسمش تعلق نگرفته، خداوند از روح هرکسی می‌پرسد که مایل است در زمین چه رسالتی یا چه شغلی داشته باشد. که هرکس، بسته به تمایلش، حرفه یا رسالتی را انتخاب می‌کند. بعد از آن است که روح به جسم تعلق می‌گیرد و آدمی به زمین فرستاده می‌شود و در حقیقت به دنیا می‌آید.

اما انسان که فراموشکار است، همین‌که پا به جهان خاکی می‌گذارد، از خاطر می‌برد که رسالتش چه بوده. برای همین است که بیشتر آدم‌ها دائماً رنج می‌کشند و از اوضاع و احوال‌شان پیش خدا شکایت می‌کنند و به این‌در و آن‌در می‌زنند تا بلکه دریابند برای ایفای چه نقشی به ‌زمین فرستاده شده‌اند!

قبول دارم. خیلی انتزاعی‌ست. اما من که با تحلیل این پدر روحانی موافقم! حالا شما هی بروید به کلاس و کارگاه و هرچه کتاب‌های آموزش قصه‌نویسی منتشر شده، بخرید و بخوانید تا نویسنده شوید!

نویسنده‌ای یا استادی، در کارگاه داستان‌نویسی‌اش؛ نمی‌تواند با آموختن بعضی تعریف‌ها و شناساندن ابزارها، به شما آموزش بدهد که چه‌طور قصه بنویسید. واقعاً بی‌فایده است. اما می‌تواند و متصور است که بتواند از روی هرکدام از کلیدهای دسته‌کلیدی که مخصوص به خودش است (و همیشه با آن قفل‌هایش را باز می‌کرده) چند نمونه بسازد و از هرکدام، یک نمونه هم به شما بدهد. بلکه بفهمید برای این کار ساخته شده‌اید یا نه.

هرچه‌قدر هم که تعریفِ عناصر داستانی (مثلاً طرح و توطئه یا تعلیق) را به‌تان بیاموزانند، بی‌فایده است. اما اگر مثلاً بتوانند به‌نحوی به‌تان کمک کنند که بفهمید باید گوش‌های تیزی داشته باشید که یک‌سره مشغول ضبط و طبقه‌بندی و نگه‌داری صداها و لحن‌ها و لهجه‌ها و آهنگ‌ها و کلمات و تعبیرها در ذهن‌تان باشید (که مردمان موقع سخن‌گفتن به‌کار می‌برند) آن‌وقت چه‌بسا این کلید به‌کارتان بیاید و بفهمید مادرزاد قصه‌نویس بوده‌اید و خودتان نمی‌دانسته‌اید! در غیر این‌صورت؛ من که امیدی ندارم.

شما همیشه دوست داشتید یک کافه داشته باشید که محل تجمع روزنامه‌نگاران و اهالی فکر باشد. از همان موقع که "یک‌هفتم" را می‌گرداندید، این سودای شما بود؛ اما کافه تیتر قبل از اینکه شما دست به کار شوید، ایده‌ی شما را عملی کرد. نظرتان درباره‌ی "قهوه‌خانه‌ی ادبی"، جایی که قلیان و دیزی و آبگوشت سرو شود و یک نفر نقالی شاهنامه بکند و صدای مرغ عشق و چک چک فواره‌ی توی حوض آبی وسط راهرو توی هم قاطی شود چیست؟

● کافه‌تیتر وقتی و موقعی راه‌اندازی شد که چندین ماه از نوشتن «کافه‌پیانو» می‌گذشت. که من چند فصلی ازش را در همان روزهای شروع گذاشته بودم توی وبلاگی که آن روزها می‌نوشتم. گاه‌گداری هم چیزهایی ازش می‌نوشتم و خبرهایی می‌دادم از این‌که در چه وضع و حالی‌ست و چه سرنوشتی در ارشاد خراسان پیدا کرده و بررس ارشاد با کدام بخش‌هایش مشکل دارد و حتا متن نامه‌نگاری‌هایم را با بررس ارشاد در آن وبلاگ منتشر کرده بودم. پس به لحاظ زمانی، «کافه‌پیانو» خیلی قبل‌تر از «کافه‌تیتر» شکل گرفته است.

این را هم اضافه کنم که تاریخ درج شده در صفحه‌ی آخر کتاب که به بهمن هشتاد و پنج اشاره دارد، احتمالاً به صلاحدید ناشر، از هشتاد و چهار به هشتاد و پنج تغییر پیدا کرده تا زمان نگارش داستان نسبت به زمان انتشارش، خیلی کهنه جلوه نکند. وگرنه در متن اولیه‌ی من (که مطابقت با تاریخ نشر قسمت اولش در وبلاگم نیز همین را نشان می‌دهد)، تاریخ نگارش داستان مربوط به دی و بهمن هشتاد و چهار است

این تقدم و تأخر؛ البته هیچ چیز خاصی را نمایندگی نمی‌کند و هیچ ارزش ویژه‌ای را برای هیچ‌کدام از این دو به ارمغان نمی‌آورد یا ازشان نمی‌گیرد. جز این‌که، فقط این احتمال را منتفی می‌کند که من ایده‌‌ی کتابم را، یا در حقیقت انتخاب بستر داستانم را از آن گرفته باشم.

اما کافه‌ای که توی ذهن من است و دوست داشتم چنان کافه‌ای از خودم داشته باشم، با آن تصوری که شما ازش دادید؛ کمترین مطابقتی ندارد. من کافه‌ی مدرن را به کافه‌ی سنتی ترجیح می‌دهم. گرچه که برای خوردنِ دیزیِ میدان راه‌آهنِ تهران هم جان می‌دهم! (البته باید قبلش رفته باشم به «کافه‌ی دائی» در سلسبیل، و ازش ادویه‌ی مخصوصش را گرفته باشم که وقتی می‌روم به میدان راه‌آهن تا دیزی بخورم؛ ادویه‌ی خودم را بریزم توش!).

آقای جعفری، نظرتان در مورد وصله‌ی روشنفکری چیست؟ چرا ما نمی‌توانیم خودمان باشیم، و مثلاً در یک جمله‌ی ساده بگوییم که از خواندن کافه پیانو لذت بردیم، یا دوستش نداشتیم؟ چرا باید حتماً یک جمله‌ی ساده را در زرورق چندین عبارت پیچیده، بسته‌بندی کنیم و یک پاراگرافی را شروع کنیم که آخرین فعلش از دست خودمان هم در می‌رود؟ آیا نقد ادبی کردن، جز به معنای نزدیک کردن خواننده و اثر است که می‌تواند به ساده‌ترین و سلیس‌ترین شکل ممکن هم انجام شود؟

● شاید باورتان نشود که در ماه‌های نخست انتشار «کافه‌پیانو»، نامه‌های زیادی از نویسندگان و منتقدین اسمی مطبوعات و وبلاگستان فارسی می‌گرفتم که مثلاً وقتی هنوز توی صفحه‌ی هفتاد یا هشتاد کتاب بودند؛ نمی‌توانستد جلوی خودشان را بگیرند و همان‌وقت بهم ایمیل می‌زدند و ضمن تحسین کتاب، از این می‌نوشتند که «کافه‌پیانو» مثلاً یکی از ناب‌ترین داستان‌های ایرانی‌‌ست که تاکنون خوانده‌اند و اگر همه‌ی جایزه‌های ادبی امسال را درو نکند، معلوم است که داورها یک کاری‌شان می‌شود!

به یک‌کدام از این همکاران مطبوعاتی، به قول خودمان گیر دادم که از ابراز لطفت متشکرم، اما لطف کن و این احساست نسبت به «کافه‌پیانو» را آشکار کن. هیچ‌کجای دیگر هم نه؛ توی وبلاگت. که نکرد و با آنکه خیلی پیگیرش شدم، از آن طفره رفت (قابل درک است. نیست؟!).

دیده‌اید خیلی از این «فرهیخته‌»ها را که مدعی هستند تلویزیون تماشا نمی‌کنند اما هروقت ناخودآگاه سوت می‌زنند "انتخابی مطمئن" بوتان را سوت می‌زنند؟! (که معلوم می‌کند حتا می‌نشینند و آگهی‌های لابه‌لای برنامه‌ها و سریال‌ها را هم تماشا می‌کنند؟!)

حکایت این است که فرهیخته‌ی ایرانی، خصوصیاتِ مخصوص به خودش را دارد. نباید از فوتبال خوشش بیاید، نباید تلویزیون ببیند، نباید از سیاست خوشش بیاید، نباید خودش را مشتاق هر چیزی نشان بدهد که «عامه»‌ی مردم (از دید آنها «عوام») از آن خوشش‌شان می‌آید یا خوشش‌شان آمده.

حالا چرا؟! چون حقیقتاً فقط همین چیزهاست که او را از «عوام» مستثناء می‌کند و اگر او هم از فوتبال خوشش بیاید، اگر او هم تلویزیون ببینید، اگر او هم همان‌قدر شیفته‌ی «کافه‌پیانو» باشد که عامه‌ی خوانندگان شیفته‌اش شده‌اند؛ خب پس چه فرقی با همان «عوام» دارد؟!

دیدم که یکی از همین دسته از «فرهیخته‌»ها، به خبرنگاری گفته بود «این محال است که نخبگان و مردم، همزمان از کتابی خوشش‌شان بیاید. مگر این‌که عوام فرهیخته بشوند». که خب، خیلی مضحک بود. از این جهت که مطابق این حکم، کیفیت‌داشتن یا نداشتن کتابی، معطوف به این است که چه کسی از آن خوشش آمده باشد. اگر دل ایشان را برده باشد، لابد «رمان فرهیخته» است اما اگر دل مرا برده باشد، «عامه‌پسند» است!

اما وقتی خوب نگاه می‌کنیم؛ می‌بینیم من و ایشان، همزمان از «گتسبی بزرگ» یا «گل سرخی برای امیلی» یا «صدسال تنهایی» خوش‌مان آمده. خب چه‌طور است که وقتی من از «کافه‌پیانو» خوشم آمده «عوام» محسوب می‌شوم (اگر خوشم نمی‌آمد که منتشرش نمی‌کردم. می‌کردم؟!) اما وقتی از آن کتاب‌ها که نام بردم خوشم آمده «فرهیخته» محسوب می‌شوم؟!

مگر این‌که به این فرض قائل باشیم که من هر چرندی که دستم می‌رسد، برمی‌دارم و می‌برم به انتشاراتی‌ها تا منتشرش کنند و ناشر معتبر و آبرومندی مثل «چشمه» هم که «فرهیخته‌ها» آرزوی کارکردن باهاش رادارند؛ فکر آبرو و حیثیتش نیست و آن چرند را در پنجاه‌شصت‌هزار نسخه منتشر می‌کند!

که هم سابقه‌ی من و هم سابقه‌ی ناشر محترم، نشان می‌دهد اینطور نیست. پس می‌ماند این فرض که چنین کسانی؛ در مرکز جهان ما قرار دارند و ما باید از روی خوشامد یا بدآمد ایشان بفهمیم چی «رمان فرهیخته» است و چی «رمان فرهیخته» نیست. حالا چرا؟! چون ایشان محدودیت دارند و نمی‌توانند در آنِ‌واحد؛ هم عوام باشند و هم فرهیخته! (می‌بیند شما را به خدا که چه دنیایی داریم؟! و چه‌قدر زندگی‌کردن و داستان‌نوشتن و منتشرکردن درش سخت است؟!).

اما در مورد پیچیده بودن زبان نقد ادبی در ایران و تمایل به پیچیده‌نمائی در این زمینه هم؛ باید بگویم وقتی تمایل نویسنده‌هامان این است که پیچیده جلوه کنند و به هیچ طریقی فهم نشوند، دیگر چه انتظاری از منتقدان‌مان دارید؟! یعنی توقع دارید آن‌ها هم داستان پیچیده و زبان غامض و غیرقابل فهم نویسنده را فهمیده باشند؟!

به‌نظرم بشود این‌جوری ماجرا را خلاصه کرد که: نویسنده، خودش هم نمی‌داند چه نوشته. منتقدی هم که آن را خوانده، نفهمیده او چه نوشته. اما باید چیزی بنویسد که نشان بدهد آن‌را فهمیده. اما چون نفهمیده؛ ترجیح می‌دهد خودِ او هم به نحوی بنویسد که مخاطبش نفهمد که او داستانِ نویسنده‌ را نفهمیده!

این است که «یک چیز پیچ‌درپیچ غامض»، دور «یک چیز پیچ‌درپیچ غامض دیگر» پیچ می‌خورد و ماجرا را از قبل، پیچیده‌تر و غامض‌تر می‌کند! این است که خواننده (همان عوام!) با خودش می‌گوید «چه فایده؟!... من که نقدش را نفهمیدم، چه‌طور ممکن است خودش را بفهمم؟!».

اگر کتابهای آموزش آشپزی و قورباغه‌ات را قورت بده و موفقیت در ۲۵ ثانیه را کنار بگذاریم، در جامعه‌یی که آمار مطالعه‌اش به دشواری به ۱۰ دقیقه در روز می‌رسد، چاپ پنجم و ششم و پانزدهم یک رمان ایرانی، کمی عجیب است! صادقانه، خودتان علت موفقیت "کافه پیانو" را، حداقل از روی آمار فروش و فارغ از رضایتمندی مخاطبان، چه می‌دانید؟ به ویژه اینکه به قول سجاد صاحبان زند، شما تهرانی هم نبودید و با "لابی" رسانه‌های تهران، دستتان توی یک کاسه نبود. درست نمی‌گویم؟

● صادقانه‌اش این است که همان خواننده‌ای که در بالا گفتم، بعد که به خودش گفت «چه فایده؟!... من که نقدش را نفهمیدم، چه‌طور ممکن است خودش را بفهمم؟!» به کلی قیدِ خواندن آن داستان بلند یا کوتاهِ پیچیده و غامض را می‌زند. بعد به‌خودش می‌گوید «همون کافه‌پیانو رو بخونم بهتره. لااقل یه‌چیزی که دستگیرم می‌شه!». این می‌شود که در مدت هفت هشت‌ماه، «کافه‌پیانو» پانزده چاپ می‌فروشد اما «رمان فرهیخته» (به تعبیر یکی از این خانم‌های فرهیخته) نفسش بریده می‌شود!

چرا؟! چون «کافه‌پیانو» خواننده‌اش را تحقیر نمی‌کند، مرعوب نمی‌کند، توی سرش نمی‌زند و نمی‌خواهد بهش ثابت ‌کند آدم کودن و نفهمی‌ست! برعکس؛ برایش روشن می‌کند که نویسنده‌اش کسی مثل خود اوست. با همان بهره‌ی هوشی، همان میزان استعداد، همان توانایی‌ها در فهم کلمات و زندگی که فقط این توانایی را نسبت بهاو اضافه دارد که می‌تواند آن فهم را قشنگ‌تر بیان کند. یعنی «درست عین خودش» است و یک «موجودیت فرهیخته» نیست که از کرات دیگر آمده باشد. اهل همین زمین خودمان است. برای همین برمی‌دارد و برایم می‌نویسد که "داستانت را خوردم"، "داستانت را بلعیدم".

من این تعبیر (یا چیزی نزدیک به این تعبیر) را توی بیشتر نامه‌هایی که به‌خاطر «کافه‌پیانو» می‌گیرم، دیده‌ام و خوانده‌ام. برایم بسیار نوشته‌اند که: داستانت اذیتم نکرد، لازم نبود برگردم و هر جمله یا پاراگرافش را چندبار بخوانم تا عاقبت چیزی دستگیرم شود. سعی نداشت بهم فخر بفروشد که چقدر خودش مستعد است و من چقدر کودنم. همه‌چیز را طوری نپیجانده بود که گیجم کند که از فهم خودم مایوس شوم.

عمده‌ی داستان‌نویسان ایرانی، بنای‌شان را گذاشته‌اند بر «پیچیده کردن امور ساده». در حالی‌که تکلیف داستان‌نویس خلافِ آن است. یعنی تکلیفِ داستان‌نویس آن است که امور پیچیده را آسان و آنقدر قابل فهم کند که عده‌ی هرچه بیشتری، به فهم حقیقتی که او در پی بیانش است نائل شوند.

یعنی اگر شاعر، مطابق تکلیفِ شاعرانگی‌اش، وظیفه دارد امور دم‌دستی و پیش‌پاافتاده را تا آنجا که می‌تواند و ممکن است پیچیده کند و آن‌ها را توی لفافه‌ی خلاقانه‌ای از تشبیه و استعاره و مجاز و صناعات ادبی بپیچاند و به بیانی دیگر «حقیقت را رمزگذاری کند» تا خواننده از طریق رمزگشایی آن متن کدگذاری‌شده، به تجربه‌ی لذت‌بخش درکِ معنا دست‌یابد؛ داستان‌نویس در جهتی کاملاً خلاف شاعر، مکلف است همه‌ی پیچیدگی‌هایی که شاهدش هست یا درک‌شان کرده اما اگر به همان صورت عرضه شوند قابل فهم نخواهند بود را، به نحوی عرضه کند که نیازی به رمزگشایی مجدد آن نباشد. یعنی خودش پیشاپیش و به نمایندگی از خواننده‌ی داستانش؛ از آن پیچیدگی «رمزگشایی» کرده باشد.

«سپهری» اگر ببیند کسی فیلتر سیگارش را پرت می‌کند، ناچار از کدگذاری آن به این صورت است که «رهگذر، شاخه‌ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشید». یا اگر می‌بیند بچه‌ای از تیر چوبی چراغ برق بالا رفته تا لامپ بدزد (تفریح رایج بچه‌ها در سال‌های دور کشورمان که هنوز تیرهای چراغ‌برق چوبی بودند و لامپ کمیاب و گران بود) ناچار است این امر ساده را به این صورت رمزگذاری کند که «کودکی می‌بینی / رفته از کاج بلندی بالا / جوجه بردارد از لانه‌ی نور». تا هر خواننده‌ی دیگری هم، همان لذتی را از رمزگشایی این بیانات ببرد که من به عنوان خواننده، وقتی ازشان رمزگشایی کردم لذت بردم.

اما تکلیف داستان‌نویس این است که اگر در خیالاتش ببیند که «رهگذری، شاخه‌ی نوری را که به لب دارد، به تاریکی شن‌ها می‌بخشد»، مکلف است آن را به این صورت رمزگشایی کند که «مرد، ته‌مانده‌ی سیگار هنوز روشن‌اش را پرت کرد توی شن‌های پیاده‌روی تاریک...».

که فرایند لذتِ ناشی از درکِ معنا توسط خواننده، این‌جا وارونه است. یعنی از یک پدیده‌ی رمزگشایی‌شده، به کدهایی برای فهم رموز دنیای واقعی دست می‌یابد و لذت می‌برد. اما از آنجا که در روح هر ایرانی، یک شاعر هم خفته است، وقتی هم که داستان‌نویس می‌شود؛ بازهم در پی «شاعرانگی و رمزگذاری»‌ست نه «رمزگشایی». در پی «غامض کردن امور ساده» است نه «ساده کردن امور غامض».

نتیجه همین می‌شود که می‌بینید. داستان‌هایی که فهمیده نمی‌شوند و نقدهایی که فهمیده نمی‌شوند. و البته خواننده‌هایی که وقتی من به نامه‌هاشان جواب می‌دهم که اغلب هم باحوصله به‌شان جواب می‌دهم واکنش‌شان این‌طوری‌ست بندگان خدا که: «وآو... آخرش یکی پیدا شد که آدم حساب‌مون کنه»!

هیچ کس، شهرت را رد نمی‌کند و بدش نمی‌آید که درباره‌اش صحبت کنند و حرف بزنند و بنویسند. اما مطمئناً شما شخصاً آن کسی نبودید که چنین جریان خبری عظیمی را درباره‌ی خودتان راه بیندازید. جامعه‌ی خبررسانی ما (شامل خبرگزاریها، روزنامه‌ها، مجلات و وبلاگها) هم معمولاً درباره‌ی کسی صحبت نمی‌کنند مگر آنکه تاثیر خاصی رویش گذاشته باشد، خواه منفی یا مثبت. فکر می‌کنید پدیده شدن فرهاد جعفری در ادبیات ایران، یک فرآیند بود یا یک اتفاق؟ حاصل چندین سال برنامه‌ریزی و فکر بود، یا فقط با خلق "کافه پیانو" روی داد؟

● به گمانم فقط ناشی از نوشتن «کافه‌پیانو» بود. اما من این کتاب را اصلاً و اصالتاً برای همین نوشتم. نه این‌که صرفاً به همین‌خاطر (چون من تقریبا هیچ‌کاری نمی‌کنم که برایش چند مقصود و منظور پیش‌بینی نکرده باشم. از مقاصد کوچکِ کاملاً شخصی گرفته تا مقاصد اجتماعی) بلکه می‌خواهم بگویم چه‌بسا عمده‌ترین انگیزه‌اش از جنبه‌ی اجتماعی، همین بود. معطوف کردن چشم‌ها به فرهاد جعفری و شناساندنش به بسیار کسانی که تا پیش از آن او را نمی‌شناختند.

اما برای چه شناخته شود؟! برای آن‌که فکر می‌کند پیشنهادی برای جامعه‌ی ایرانی دارد که باید بهش توجه شود. هرچه این پیشنهاد را در فضای سیاسی مطرح کردم (قریب به سه‌سال و تقریباً به‌طور شبانه‌روزی) کمتر نتیجه گرفتم. یعنی دست‌ِآخر فهمیدم که متاسفانه فضای سیاسی کشورمان در نتیجه‌ی نامهربانی و بی‌اعتمادی‌ به یکدیگر، و در نتیجه‌ی به‌هم‌ریختگی ارزش‌ها و ازهم‌گسیختگی اجتماعی؛ آنچنان مبهم و آلوده شده که از تشخیص درست از نادرست ناتوان شده.

به‌نظرم رسید چنین پیشنهادی اگر در پوششی از داستان عرضه و به عموم مردم پیشنهاد شود؛ چه‌بسا آنها شنونده‌ی خوبی باشند و به آن پیشنهاد فکر کنند. آن را ارزیابی کنند و چنانچه دیدند راه‌حل مناسبی برای آینده است، آن را بپذیرند و به‌کار ببندند.

این بود که آن پیشنهاد را (که چیزی جز «مهربانی با یکدیگر، احترام گذاشتن به عقاید و دیدگاه‌های یکدیگر و به‌رسمیت شناختن هم به‌رغم همه‌ی تمایزها» نیست) در دل یک داستان بلند گنجاندم و عرضه کردم. که خوشبختانه با استقبال بسیاری از ایرانی‌ها، از هرگروه و فکر و مرامی و از هر رده‌ی سنی روبرو شد. و اغلب‌شان هم، معنای نهفته در پس و پشتِ جمله‌ها و رویدادهای این قصه را گرفتند. یعنی فهمیدند که باید چشم‌هاشان را بشویند، دل‌های مکدرشان را صاف کنند، طور دیگری به دنیا نگاه کنند و این‌همه اصرار نداشته باشند که همه و تک‌تکِ آدم‌ها، شبیه آنها باشند.

شاید باورتان نشود که من از خواننده‌های کتابم نامه داشته‌ام که برایم نوشته‌اند از وقتی «کافه‌پیانو» را خوانده‌اند؛ حتا توجه‌شان به قمری‌های پشت پنجره‌هاشان یا رفتگرهای خیابان‌شان که پاک فراموش‌شان کرده بودند بیشتر شده. تاچه رسد به پدرها و مادرها یا همسرهاشان.

و از همه مهم‌تر بچه‌هاشان. چون چیز دیگری که خیلی‌ها در «کافه‌پیانو» آن را به‌شدت دوست ‌داشته‌اند، رابطه‌ی دوستانه‌ی راوی و دخترش است. و همین‌طور نحوه‌ی تربیت کردنش که نحوه‌ی مدرنی‌ست و راوی که یک مرد است، فرزندش را بدون توجه به دختربودنش دوست دارد و تربیت می‌کند. بهش توجه مخصوصی نشان می‌دهد و به شخصیتش احترام می‌گذارد. خیلی‌ها برایم نوشته‌اند که به‌این‌خاطر، به گل‌گیسو حسودی‌شان شده. یا برایم نوشته‌اند که اگر فرزند دختری داشته باشند، حتماً کوشش خواهند کرد او را فارغ از جنسیتش ببینند.

یا حتا بعضی‌ از خواننده‌ها که از پایگاه مذهبی برخوردارند از کافه‌پیانو با عنوان «کتاب عجیب» یاد می‌کنند. که نشاندهنده‌ی این است که «کافه‌پیانو»، بیشتر پیش‌فرض‌‌هاشان را به‌هم ریخته. چون راوی سکولاری می‌بینند که اگرچه سکولار است، اما آنقدر برای باورهای دیگران احترام قائل است که در کافه‌اش، جانماز ترنجی برای نمازخواندن بچه‌مذهبی‌ها هم پیش‌بینی کرده که از نمازخواندنِ روی آن حظ ببرند. می‌بینند همسرش یک انسانِ نمازخوان و معتقد است. می‌بینند اوج لذائذش این است که بنشیند و نمازخواندن همسر یا دخترش را ببیند. یا می‌بینند بهترین و نزدیک‌ترین دوستِ این آدم، اصطلاحاً یک«بچه‌مذهبی»ست.

به‌گمانم دلایل موفقیت «کافه‌پیانو» یکی‌دوتا نیست. اگر از منظر جامعه‌شناختی بهش نگاه کنید، به یک پاسخ می‌رسید. اگر از منظر پایگاه طبقاتی بهش نگاه کنید، به پاسخ دیگری می‌رسید. اگر از منظر جنسیتِ کاراکترهایش بهش نگاه کنید، به پاسخ دیگری می‌رسید. و لاجرم؛ اگر از منظر ادبی و تکنیک‌های نوشتن بهش نگاه کنید، به پاسخ دیگری.

و سوال آخر. شما هم مقالات و تحلیلهای سیاسی می‌نویسید، هم حقوق خوانده‌اید و مطمئناً مطالعات حقوقی دارید، هم سودای ادبیات همواره با شماست. وارد شدن به هر کدام از این دنیاها، تا مدتی آدم را غرق خودش می‌کند و تمرکز زیادی هم می‌خواهد. آیا می‌توانید راحت بین این دنیاها سوییچ کنید یا زمان زیادی طول می‌کشد تا بتوانید خودتان را تطبیق بدهید؟

● به‌نظرم اگر صاحب یک دستگاه فکری و تحلیلی منسجم و یکپارچه باشید که گوشه و کنارش باهم بخواند (حالا به کیفیتش کاری نداریم، یعنی به این‌که درست است یا نیست کاری نداریم) طوری که در هرکجا و در هرلحظه که بهش داده‌هایی وارد کنید، بسته به آن موقعیت و آن فضا، پاسخی به‌تان بدهد که از همان جنسی باشد که در موقعیت و در فضایی دیگر به‌تان می‌دهد؛ آنوقت خیلی نباید سخت باشد که شما از این فضا به آن فضا، شیفت کنید.

صرف‌نظر از این؛ من همه‌ی این امور (همه‌ی این فضاهای ظاهراً بی‌ربط) را محوطه‌ی «بازی» می‌بینم. که قواعد یکسانی برهمه‌شان حکومت می‌کند. اما چون هرکدام شکل‌وشمایلِ متفاوتی از آن دیگری دارند؛ ممکن است آدم را به این اشتباه بیندازند که بازی، بازی دیگری‌ست. که این‌طور نیست.

من در طول سی‌وپنج‌شش سال گذشته (که مدام در کار خواندن یا نوشتن بوده‌ام و هیچ‌کار دیگری جز آن نکرده‌ام و از هیچ راه دیگری جز آن زندگی نکرده‌ام) به‌تدریج برای خودم یک دستگاه فکری و تحلیلی ساخته‌ام که با جدیت کوشیده‌ام یکدست و منسجم باشد و بسیار مراقب بوده‌ام چیزی به آن راه پیدا نکند که یکدستی‌اش را برهم بزند.

این است که مثلاً اگر بخواهم یک پوستر طراحی کنم یا یک عکس بگیرم؛ کافی‌ست به ابزارش و تکنیکش مسلط شوم. آن‌وقت، آن دستگاه تحلیلی به ‌کمکم می‌آید تا چیزی که از آن پوستر یا عکس نتیجه می‌شود؛ همان چیزی باشد که از یک داستان، یک یادداشت سیاسی، یک تحلیل اجتماعی یا یک متن حقوقی استخراج می‌شود.

اما اگر پرسش‌تان ناظر به مشکلاتی باشد که حین گذاشتنِ این ابزار و برداشتنِ آن ابزار دیگر رخ می‌دهد؛ آن‌وقت باید بگویم: بله. گاه‌گداری پیش می‌آید که مثلاً وقتی در حال نوشتن بخشی از داستانم بوده‌‌ام (اما همان‌وقت و بدون هیچ فاصله‌ای، مجبور شده‌ام یک یادداشت سیاسی بنویسم) لحن و زبان و آهنگ آن شخصیتی که موقع نوشتن داستان، لاجرم در درون من در حال حرف‌زدن بوده، خودش را در یادداشت سیاسی‌ام هم بروز بدهد. که معمولاً هم به‌سرعت می‌فهمم و جلویش را می‌گیرم و نمی‌گذارم پیش برود. اما در عوض؛ به «خودِ سیاسی»ام اجازه می‌دهم که اگر دلش خواست و هرکجا دلش خواست و البته به طریقی که «خودِ ادبی»ام مناسب می‌داند خودش را به داستانم وارد کند.

اما شاید جالب باشد برای‌تان که بدانید یکی از لوازم داستان‌نوشتن من این است که باید همان چند دقیقه‌ی قبلش، از کار نوشتن یک یادداشت سیاسی طولانی یا بحث و جدل ایمیلی مفصلی با خواننده‌ی یکی از یادداشت‌هایم فارغ شده باشم!

چون بیشتر چیزهایی که در داستانم بروز می‌کند؛ کشفیات کوچک و بزرگی‌ست که حین آن بحث‌‌و‌جدل‌های طولانی با دیگران دارم. مثلاً حکایتِ سنگ صاف گل‌گیسو برای بازی کردن لی‌لی در مدرسه؛ بعد از آن به داستانم راه پیدا کرد که همان شب، بر مبنای یک رویداد واقعی بین من و گل‌گیسو (و البته نه دقیقاً به شکلی که در کتاب آمده) یک یادداشت سیاسی نوشته بودم و نتیجه گرفته بودم که "برای این‌که بازی سیاسی جوانمردانه باشد، باید همه امکانات برابری داشته باشیم". و همان‌وقت که آن را می‌نوشتم، به‌نظرم رسید که: «چه‌ جالب می‌شه که یه‌جوری بذارمش تو کافه‌پیانو».

یک نمونه‌ی روشن از حکایتِ همان «رمزگشایی از امور پیچیده» که کمی پیش‌تر برای‌تان درباره‌اش گفتم.

احمدرضا توسلی