اجاق سرد لنین و استالین

«اجاق سرد همسایه» خاطرات پراکنده ایرانیانی است که در آخرین دوران زمامداری استالین به شوروی کوچیدند در این کتاب اتابک فتح الله زاده به واقع قلم بر کاغذ گریانده است «در پست مرزبانی بازجویی مقدماتی شدیم و سپس شب هنگام ما را به شهر مرزی ترکمنستان به نام «قه قه» بردند و در جایی همانند طویله سه چهار روز بازداشت کردند

«اجاق سرد همسایه» خاطرات پراکنده ایرانیانی است که در آخرین دوران زمامداری استالین به شوروی کوچیدند. در این کتاب اتابک فتح الله زاده به واقع قلم بر کاغذ گریانده است؛ «در پست مرزبانی بازجویی مقدماتی شدیم و سپس شب هنگام ما را به شهر مرزی ترکمنستان به نام «قه قه» بردند و در جایی همانند طویله سه چهار روز بازداشت کردند.

در این بازداشتگاه بچه ها نان سیاه و بدپخت روسی را نمی توانستند بخورند و گریه سر می دادند.کاری از دست ما برنمی آمد... سرانجام ما را به کاگ ب عشق آباد تحویل دادند. در همان ساعت اول چهار بچه را از ما جدا کردند. وای که دو خواهر معصومه و کلثوم با جدا کردن جگر پاره شان به چه حالی افتادند. آنان هر چه عجز و ناله سر دادند که بچه ها را از ما جدا نکنید حرف شان به جایی نرسید. آری با همین جدا کردن بود که دیگر کسی نشان و سراغی از بچه ها نیافت... وقتی خلق الله دنبال ایدئولوژی پر از تناقض و ابتری چون کمونیسم و مارکسیسم می افتند و رهبران آنان به ضرب چوب و چماق آن ایدئولوژی را بر جامعه تحمیل می کنند، پرمسلم است که جامعه یی متناقض ظهور خواهد کرد. در جامعه مخلوق لنین و استالین بیش از این نمی توان انتظار داشت.

دیگر برای مردم مطرح نمی شود که حق با محکوم است یا دولت. افراد یا به گوشه انزوا پناه می بردند یا خود را با انواع لطایف الحیل به قدرت حاکمه نزدیک می کردند تا لقمه نانی به دست آورند. بازداشت، زندان، ترور، تبعید و... دیگر معنای خاصی نمی یابند. گویی حادثه یی معمولی اتفاق می افتد که تعجبی برنمی انگیزد. در کتاب هایی که درباره دوران سیاه استالین و حاکمیت استالینیست ها در روسیه نگاشته شده است به سهولت این مسائل را می بینیم. اخیراً کتابی به نام «فرزندان استالین» در خارج از کشور به زبان انگلیسی منتشر شده است که به واقع خاطرات چهار نسل از کسانی است که در شوروی در دوران استالین، جنگ جهانی دوم، جنگ سرد و فروپاشی شوروی زیسته اند. در این کتاب هم می شود تشخیص داد که چگونه خوشبختی به یکباره برای هر خانواده و هر کشوری به سرعت تغییر می کند و پس از مدتی آدمی چنان از خود بیگانه می شود که بدبختی و فلاکت به یکباره چیزی طبیعی جلوه می کند. شهروندان گمان می کنند هر کسی باید زندانی شود. به واقع برای کنترل هر شهروندی چهار پاسبان لازم است.

پس این گونه است که خشونت، تبعید، ترور و... جزیی از زندگی می شود و به قول یوری آفاناسیف واقعه به غیرواقعه تبدیل می شود. ژان دانیل حرف جالبی دارد. می گوید در زمان استالین ما در غرب این تصور را داشتیم که مردم استالینیسم را در امور روزانه و در تمام وقایع به اندازه کافی تحمل می کردند. از آن رو که نیاز به خبر گرفتن و کسب اطلاع را در خود نمی دیدند زیرا اجبار و استبداد و ترور را در درون زندگی خود تجربه می کردند. آخر چگونه یک آدم گدا نیاز به کسب اطلاع از این امر دارد که گداست؟ چگونه انسانی که زندگی بدی دارد برای آگاهی از آن یا تمایل به دگرگون کردن وضع خود نیاز به آن دارد که از بدبختی خود مطلع شود. کتاب «اجاق سرد همسایه» تاییدی است بر این نکته که انقلاب اکتبر، اقدامی بود بر ضد آزادی و آگاهی چرا که در این انقلاب بسیاری از مردم و نویسندگان سر به نیست شدند. ۲۵ میلیون نفر به دستور استالین و لنین به شیوه های مختلف از بین رفتند. بسیاری از کسانی که در زیر بمباران تبلیغات حزب استالینیست توده، روسیه را سرزمین موعود می دانستند بدانجا فرار کردند و در آن سرزمین یا سر به نیست شدند یا در اردوگاه های کار اجباری چشم به انتظار مرگ نشستند تا قفس تن را رها کنند و...

در آنجا بود که دیدند حکومت دیکتاتوری پرولتاریا تحمل هیچ گونه ابراز عقیده را ندارد. همت استالین بر این استوار بود که همه مخالفان را به نوعی سر به نیست کنند. استالین جامعه را به کارخانه یی تبدیل کرده بود که به قول ولز در آن فقط کارگران بی اراده بر مبنای قوانین مکانیکی دیکتاتور در حرکت بودند و حتی جرات اندک اعتراضی نداشتند و چنان سرکوب شده بودند که این مسائل را عادی می پنداشتند. در همین جهت، راسل معتقد بود بلشویسم را در خارج از شوروی بیشتر تحسین می کردند تا در داخل. در داخل این رژیم به مثابه حکومتی جبار تحقیر می شد و در بیرون از روسیه، به آن همچون وسیله رهایی می نگریستند. بی سبب نبود که ماکسیم گورکی تاکید می کرد لنین و تروتسکی با زهر فسادآلود قدرت مسموم شده اند و این حقیقت از رفتار شرم آورشان نسبت به آزادی بیان، آزادی فردی و همه آن حقوقی که برای پیروزی در راه آن مبارزه شده، مشهود است.

لنین و استالین در راه خود هر نوع جنایتی را مجاز می دانستند. با مطالعه «اجاق سرد همسایه» باز حرف های راسل و ماکسیم گورکی در ذهن مان تداعی می شود. آنچه برای من جالب است این است که هنوز هم طرفداران حزب استالینیست توده از کنار خاطرات کسانی که قربانی دیکتاتوری استالینیستی شده اند، بی اعتنا می گذرند. در همه جا حکومت دیکتاتور استالین را معجزه تلقی می کنند. حرف های متعصبانه بسیاری در دفاع از دیکتاتور می زنند. فی المثل یکی از اعضای حزب بله قربان گوی توده در نمایشگاه بین المللی کتاب گفته بود در دوران سوسیالیستی، مافیایی در کار نبود، مساله بیکاری و مشکل مسکن حل شده بود و گرسنه یی در شوروی یافت نمی شد.

اگرچه مافیا بودن در دولت پرولتاریا در کلام ایشان انکار شده بود، بنده خدایی می گفت به آن آقا باید حق داد در شوروی حداقل مشکل مسکن را استالین و رفقای او حل کرده بودند چرا که در کشوری به آن وسعت که در آن فقط ۲۵ میلیون نفر را نابود می کنند، معلوم است که خیلی از خانه ها و آپارتمان ها بی صاحب می ماند و مشکل مسکن حل می شود.

وقتی خودفریبی های حضرات را می بینیم واقعاً نمی دانیم که آنان در کدام دنیا زندگی می کنند. جالب اینجاست که خود رهبران بلشویک همه کسانی که به استبداد خودسرانه شان روی موافق نشان نمی دادند، به گرسنگی تهدید می کردند و... من نمی دانم این ته مانده های مسوولیت ناشناس و کوردلان متعصب حزب توده چگونه از حکومتی دفاع می کنند که جز هرج و مرج و ویرانی و نابودی انسان ها نتیجه دیگری به بار نیاورده است همچنان که جنایت برای مردم عادی شده بود. بسیار مشهور است که کلمه تیرباران برای لنین و استالین مفهوم و اهمیت اش را از دست داده بود.

گویی درباره نابودی مگس ها بحث می کردند و این تناقض در خود لنین به طرز عجیبی نمودار بود. می گویند لنین شخصاً چنان از مرگ در هراس بود که اجازه نمی داد گل در اتاقش بگذارند چون پژمرده می شد. اما آدمکشی بدان صورت انتزاعی- و در آن فاصله دور- او را شادمان می کرد. ترور فردی چندان توجهش را جلب نمی کرد. فقط اگر ترور به طور وسیع صورت می گرفت او را هیجان زده می ساخت. شدت مجازات ها، شتابزدگی و وحشیگری او را مشعوف می کرد. از سوی دیگر پلیس مخفی استالین در توجیه راهکارهای دیکتاتوری خودشان علناً می گفتند ما با اشخاص به صورت فردی مبارزه نمی کنیم. ما درصدد نابود کردن بورژوا به صورت طبقه هستیم. در تحقیقات و جست وجوهای خود دنبال اسناد و مدارکی نیستیم تا بدانیم که محکوم در اعمال و گفتار بر ضد دولت شوروی اقدام کرده است یا نه. اولین سوالی که باید مطرح کنی این است؛ او به چه طبقه یی تعلق دارد. اصل و نسبش چیست، چه سواد و چه حرفه یی دارد. از این پرسش ها است که باید سرنوشت محکوم معلوم شود. منظور و اهمیت «جوهر ترور سرخ» در این نهفته است. از سوی دیگر و به قول قدیمی ها در تایید فرمایشات پلیس مخفی، لنین می گوید؛ دولت در مبارزه طبقاتی ابزار پرولتاریاست نوعی چماق است و نه چیزی دیگر.

با بررسی عملکرد لنین و استالین که آبشخور هر دو مارکسیسم بوده است می توان نتیجه گرفت که مارکسیسم فاشیسم بالقوه است. برای اینکه منظور خود را بهتر برسانم ترجیح می دهم گوشه یی از واکنش لنین و سخنان وی در باب «نظامی کردن کار» را در اینجا بیاورم.

آدم های مال اندوز، آدم های پست و رذل و تعداد کمی از کارگرانی که از کار شانه خالی می کنند غبه جای نشستنف در یک جا باید آنها را واداشت تا مستراح ها را پاک کنند. در جای دیگر پس از گذراندن دوره زندان باید به آنها کارت زرد داد، از همان نوع کارت هایی که به فواحش می دهند... از میان گروه دیگر از هر ۱۰ نفر یکی را به گناه سستی و بیگارگی باید درجا تیرباران کرد... هر چه این شیوه ها و ابتکارها متنوع تر، بهتر، زیرا فقط عمل است که بهترین نتیجه را می دهد.

در اینجا فکر می کنم برای رفقا، خاصه اعضای حزب استالین گرای توده باید تبریک گفت و این شعر مولانا را برای آنان خواند؛

مهر ابله مهر خرس آمد یقین

مهر او کین است و کین اوست مهر

هاشم بناءپور- hashembanapour@yahoo.com

منابع

۱- مارکس و سایه هایش، مصطفی رحیمی

۲- زندگی و مرگ لنین، رابرت پاین، ترجمه عبدالرحمن صدریه

۳- پروسترویکا و نتایج آن، مصطفی رحیمی

۴- مثنوی معنوی

۵- جریان های اصلی در مارکسیسم، لشک کولاکوفسکی، ترجمه عباس میلانی