۱) خوشتان بیاید یا نه، کتاب های «هیوا مسیح» در این وانفسای نشر شعر و به خصوص در سال های اخیر، نسبتا خوب فروش می رود. مبارک اش باشد البته و ناز شست و مفت چنگ اش. این هم برای خودش هنری است که هم بتوانی شعرت را از افتادن در گودال ابتذال دور نگه داری و شاعری جدی و مدعی باشی و هم نقبی بزنی به دل خوانندگان و جایی باز کنی برای خودت. نمونه اش هم چند تایی بیشتر نیست در این سال های اخیر و مصداق اش «شمس لنگرودی» و «سیدعلی صالحی» و «قیصر امین پور» و این اواخر «گروس عبدالملکیان». نکته جالب توجه برای من مسیری است که «مسیح» در این سالیان پیموده و در پی یافتن رمز و رازی هستم که از یک سو شعر او را برای عوام دلنشین جلوه می دهد و از دیگر سو برخی اهالی حرفه ای تر را گاهی چنان ذوق زده کرده است که از نام او برای ترمینولوژی شعری خاص بهره جسته اند و «از شعر نیمایی تا شعر هیوایی» را بر جلد آنتولوژی منتخب خود حک کرده اند؛ گر چه این قول اخیر شوخی چندان با نمکی نیست. هست؟!...

۲) «هیوا مسیح» آدم همه فن حریف و باهوشی است. با مروری بر گزیده اشعار او و مداقه در تاریخ نشر مجموعه هایش می توان دریافت که او این قابلیت را داشته است که با شعر مقبول هر دوره به مدارا برسد و شعر خود را به آن نزدیک کند. نکوهش نمی کنم این خصیصه را، چراکه تا استعدادی نباشد، محال است که شاعر بتواند محصول اندیشه اش را با سلیقه خوانندگان روزگارش تطبیق دهد، گیرم که به گمان من ارزش آن باشد که شاعر بتواند شعری بسراید که مذاق شعرخوانان را تغییر دهد و سطح سلیقه شان را فراتر ببرد نه اینکه شعرش را به میل و مطلوب آنان بدل کند. کتاب اول «هیوا مسیح» نشان می دهد که او شعر دهه ۶۰ را خوب درک کرده و خوانده و توانسته المان های مقبول آن دوران (چون نگاه رمانتیک تا حدی مدرن شده، ساده گویی و چرخاندن روایت شعر از اول شخص مفرد به دوم شخص مخاطب و...) را به شکلی آبرومند در شعرش به کار گیرد. با این حال شعر او از ابتدا مثل یک میوه پیوندی است. قدری از این و قدری از آن و قدری از دیگری و دیگری ها. گاهی پیوند گرفته و ثمره اش ماکول از آب در آمده و گاهی هم که جنس ناجور بوده، محصول هم فنا شده است. اگر چه می توان گفت که در اکثر شعرهای این کتاب؛ یک طرف پیوند «شمس لنگرودی» بوده است:

همین که باد/ بیاید و بگذرد/ از کنار پنجره ام/ با بویی/ یا آوازی دور/ مرا بس/ از این همه بادهای جهان(ص۱۷ متن کتاب).

۳) در کتاب دوم او «من پسر تمام مادران زمینم»، همین شگرد ادامه یافته است. با این تفاوت که این بار پای ثابت پیوندها دست کم از جنبه زبان و دست بالا از حیث ساختار «سیدعلی صالحی» است. «مسیح» در این کتاب هم هنوز به استقلال فکری و زبانی نرسیده است و اگر چه کوشیده است تا حد امکان محدوده شعرش را مشخص کند، اما آن قدر به شاعران موفق آن دوران وابسته است که شاعر خود مختاری به نظر نمی رسد. قرابت زبان و نوع نگاه او با شعری که «صالحی» از آن به عنوان «گفتار» یاد می کند، در اکثر قطعه های این کتاب توی چشم می زند. هر چند «مسیح» در به کارگیری زبان معیار جسورتر عمل می کند و تمایل کمتری به سمبولیسم مستتر در شعر «صالحی» دارد، اما محصول کارش در اکثر اوقات «عاشق شدن در دی ماه...» و «نامه ها» را به یاد می آورد. اگر چه خود او در گفت وگویی به شدت این تاثیر را انکار می کند، اما حتی در یکی از زیباترین شعرهای این مجموعه هم نمی توان تاثیر مذکور را نادیده گرفت:

می خواهم در ماه ترین ایستگاه زمین/ در محرم ترین ساعات ماه/ گریه کنم/ می خواهم کمی دورتر از شما/ کمی نزدیک تر به ماه/ بمیرم(ص۸۲ ـ متن کتاب).

قیاس کنید با سطرهایی از «نامه ها»:

می خواهم به جنوب بیندیشم/ می خواهم به آن پرنده خیس، به آن پرنده خسته.../ به خودم بیندیشم/ گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس گریه های بی وقفه ام پنهان کنم(مجموعه اشعار سیدعلی صالحی نشر نگاه، ص۳۳۹).

۴) این تاثیر حتی در کتاب بعدی «هیوا مسیح» پر رنگ تر هم می شود. در کتاب «همسایه...»، منادای «همسایه» گاهی انگار جانشین «ری را»ی «صالحی» می شود. هر چند شاعر آن قدر از هوش و استعداد بهره دارد که با چاشنی بازی زبانی(تکنیک مورد علاقه شاعران دهه ۷۰) و مقادیری تم عرفانی، شعرش را از تهمت رونویسی تبرئه کند، اما باز هم نمی توان چهره شفافی از او را در پس شعرهایش یافت. در حقیقت اگر چه شعر او در لایه های اصلی و زیرین اش ریشه در رمانتیسیسمی ملودراماتیک دارد، اما آنقدر خلاق هست که گاهی به چموشی های ذهن اش تن دهد و با نیم نگاهی به بینش «احمدرضا احمدی» و متافیزیک گرایی «شعر حجم» کماکان اصالت «پیوندی بودن» شعرش را حفظ کند:

همسایه!/ از عادت چراغ روشن که رد شوم/ می روم کمی هوای صبح زود به خانه می آورم/ می روم چشم های خیره در غروب می آورم/ می آورم کنار پنجره نگاه کنند،/ ببینند که چقدر هوای خسته میان پنجره هاست(ص۱۲۵ متن کتاب).

۵) اما آنچه «هیوا مسیح» را در میان شعر خوانان نه چندان حرفه ای و حتی عامه تا حدی مطرح ساخته است از کتاب «شبانی که دست های خدا را می شست» آغاز می شود و با کتاب های پیاپی «کتاب آب» و «شطح نو» ادامه می یابد. این بحث را با یک پرسش باز می کنم. کدام شاعر در طول ۳۰ سال اخیر همواره پر هوادار مانده، طوری که هم صدا و سیما که چندان با شعر و شاعران نو میانه ندارد شعرهایش را مثل نقل و نبات در برنامه ها به کار می گیرد و هم اقشار مختلف جامعه از مذهبی چند آتشه بگیر و بیا تا بچه محصل عاشق پیشه و همین طور بیا تا اهالی «ذن» و «مدیتیشن» و باز بیا تا روشنفکران سیاسی و غیر سیاسی و تنها منتقدان شعر را (آن هم به خاطر خبث طینت شان) استثنا کن شعرش را می خوانند و حفظ و زمزمه می کنند؟ ها!... همین است... «سهراب سپهری». «سپهری» الگوی بی شکست تمام این سال هاست. نگاه مهربانانه «سپهری» به طبیعت و سرخوشی بی دلیل و شعر بی آزار و مبتنی بر امر قدسی لائیک او، وی را به یک شاعر همه پسند بدل ساخته است. «هیوا مسیح» هم در سه کتابی که نام بردم، به این الگوی مقتدر اقتدا می کند و سعی می کند پا جای پای او بگذارد. در حقیقت تلاش «مسیح» آن است که نسخه به روز شده «سپهری» باشد و لابد در این راه موفق بوده که شعرش مقبول جامعه شعر نخوان این روزگار افتاده است. اگر چه در ابتدا قدری محتاط است و عرفان بازی اش بر سایر المان های شعرش می چربد، اما به مرور زمان، از آنجا که شاعر با تجربه ای هم هست، سعی می کند تمام سطوح شعرش را به تعادل برساند و شعری بسراید که ظاهری ساده فهم داشته باشد و به قول براهنی «جایی را نکوبد». این است که در نخستین کتاب از این تریلوژی زبان مناجات را وام می گیرد و شروع می کند به راز و نیاز که:

صبورا!/ تپه ای سکوت، نصیب دوردست می کنی/ گنج پنهانی، نصیب خاک... /گریه کودکان و زخم آدمی/ فقر دشت و راه های بی نشان،/ نصیب من. / رحیما!/ چه دوست ترم می داری! (ص۱۵۰ متن کتاب). «هیوا مسیح» در این مجموعه از سهراب رک تر است و حرف اش را بی واسطه و استعاره می زند. اما از «کتاب آب» به بعد، درگیر شعری مستعار می شود با عرفانی مستعار و بی قاعده و نفسی بر آمده از جای گرم که بن مایه های قدسی گرایی طبقه بورژوا هم در آن به چشم می خورد:

فهم آب ساده است/ فهم آب همچون فهم خویش ساده است/ اگر در سحرگاه سکوت/ یا شبانه کسی/ سر فرود آوری بر چاه دور(ص۱۸۴ متن کتاب).

و در کتاب «سطح نو» چاشنی «بایزید» را هم به شعرش می افزاید و در هیات مرشدی اهورایی و مربوط به عالم بالا ( که البته به جای ردا شلوار جین می پوشد و سوار ۲۰۶ می شود لابد) به مقاماتی می رسد که مپرس:

گفت: سالی در نیویورک بودم/ کسی گفت:/ چگونه عارفی تو/ که عارف در بیابان است!؟/ گفتم: چون بیابان در من است(ص۳۱۶ متن کتاب).

به این ترتیب کاملا از جو عرفان پسند و سهراب دوست جامعه به سود خودش و شعرش استفاده می کند و سعی می کند تا دنیا و آخرت را باهم داشته باشد. این موفقیت کوچک و سهل الوصولی نیست. گیرم قدری ابن الوقت مآبانه باشد، ولی نمی شود آن را نادیده گرفت و یک سر تکفیرش کرد. مَثل «هیوا مسیح» در شعر برای من مَثل «سپیده شاملو»ست در داستان...

۶) اما در «کتاب هیچ»، «مسیح» چرخشی دوباره دارد به سوی نگاه رمانتیک و کلان روایت های کلاسیک از زندگی و مرگ و نا امیدی و اندوه. این بار هم او فرمول تجربه شده و امتحان پس داده ای را در شعرش به کار می بندد و باز هم شعرش را با نبض بازار هماهنگ می کند. البته با کلامی به مراتب پخته تر از گذشته و نگاهی خلاق تر. تلاش او در ارائه تصویرهای بکر در این کتاب بیشتر به چشم می آید. او هنوز فرصت تجربه دارد. آخرین وسوسه او روی آوردن به زبان عامیانه و قصه های فولکلور است و مجالی برای پرداختن به آن نیست متاسفانه...

۷) من هیچ جای این متن به «هیوا مسیح» انگ «پوپولیست» نزدم. هر چند گاهی در خلوت خودم فکر می کنم که ما بین «آنتونی رابینز» و جناب «فروید» قطعا باید فرق هایی باشد....

عنوان مطلب برگرفته از رمان «نیکوس کازانتزاکیس»

تبعید به شما

(مجموعه شعر)

هیوا مسیح

انتشارات نگاه

۱۳۸۶

۲۲۰۰ نسخه