اتصال یک کتاب یا نظریه فلسفی به یک مجموعه داستان می تواند به سادگی خرید یک بسته آدامس که به سرعت خود را به شبکه ای از اقتصاد سرمایه داری متصل می کند، ممکن شود . اما گویی وقتی ما می خواهیم این روند را به یک کتاب تحمیل کنیم، بی انصافی کرده و یا در بهترین شرایط، کسل کننده رفتار کرده ایم.

شاید باید با یک آگاهی شروع کرد . انسانی سازی امر الهی و الهی سازی امر انسانی . چیزی که میتواند بین این دو گزاره رابطه ایجاد کند به فرایند پیچیده ای باز می گردد که شاید بشود بخشی از آن دو سویه را در ذیل مفاهیمی مثل " امر استثناء " در ارتباط با " استعلا " توضیح داد.

لوک فری در کتاب" انسان و خدا"* به درستی نشان می دهد که با گسترش فرد گرایی دمکراتیک در جوامع، نیاز به "خود آیینی" به صورت یک ضرورت مطرح میشود.کنش های ما در داخل حباب های کوچکی معنا می یابند و در مسیرخاصی به جریان می افتند که می توانند با هدف های کوچک توضیح داده شوند. اما به محض آنکه به این هدفها و فواید فکر می کنیم فایده آنها مبهم و مشکوک می شود. با پیشرفت روند سکولارشدن جوامع مدرن، انسان با چیز مفقودی در حوزه معنا مواجه می شود که با همین مواجهه سعی در پر کردن آن با یک «من» اومانیستی و قواعد تازه پیرامون آن دارد .

این قواعد همواره به صورت "شرط های دلبخواهی" به زیست او از این جهت تحمیل و یا تزریق شده اند تا از آنچه می شود آن را زیر نام " سبکی تحمل نا پذیز هستی " جمع و جور کرد رهایی یابند. انسان خالی شده از معنویت پیشین ناگهان به دورن مغاکی از خود اندیشی افتاد و برای پر کردن خلاءهای این هستی سرگردان به ساخت قواعد و محدودیت های تازه ای اقدام کرد و با بمباران این روش ها و منش ها به صورت فزاینده ای که به شکل دستور العمل های جزیی به زیست او تحمیل شده اند، تا جایی پیش رفت که خود را برای باز کردن در یک کنسرو هم نیاز مند آنها دید.

چه اتفاقی افتاد آنجا که امونسیم و اگزیستانسیالیسم، با آن بشارت رهایی بخش خود، همچون باران رحمت بر سر متون داستانی باریدن گرفت. آیا "طاعون"،"تهوع" و"عصیان" چیزی جز این رهایی را در جامه تنگ"اخلاق صغیر" با چیزی مثل "وظیفه" بازنمایی نمی کنند؟ شاید حکمت کل ماجرا به این نکته باز میگردد که نمایش آزادی همواره منوط به بازی کشیدن یک زندان به مثابه محدودیت است.

این زندان به مثابه شق دوم ماجرا، همواره در جهانی که با فراروایت هایی مثل دین و قوانین و عرف، حتی در جامه گَل و گشادی مثل منشور حقوق بشر آغشته است نه تنها دست و پا گیر نبوده، بلکه بشتر از هر چیز برای شکل گیری همان " امر استثناء" به مثابه فرزندی ناخلف و حداقل منتقد درونی، کار ساز و در بیشتر مواقع ضرورری ست. همین که به سادگی می شود کاریکاتوری از خرده روایات و رویداد های داستان "آن گوشه دنج سمت چپ "را به زبان الهیات دید، از همین روند استعلایی (فرارونده) خبر می دهد. به راحتی می شود ترجمه ای به دست داد.

وضعیت خشک و اجبار راوی را به مثابه نوعی "روزه داری "، دستمال کشیدن هر روزه کفش کتانی را به فرایند "تطهیر" ، جریمه کردن خود را برای خطاها در قالب زیاد کردن مسافت و برداشتن استراحت گاه به مثابه " کفاره " یا "جزا" و حلول آن رویا زاده در پایان قصه را به مثابه "منجی" یا همان چیزی که من در پی صورت بندی آن به مثابه "امر استثناء " ام . شاید باید به واقعیت به عنوان کلیت بازگشت و روند طولانی را از دست اندازی در واقعیت از طریق فانتزی ها (واقعیت خصوصی)توضیح داد و بعد دوباره کل ماجرا را از زاویه دیگر نگاه کرد . فانتزی ها همواره بخشی از واقعیت را به شکل یک سناریو خوشایند غصب می کنند. چه این نقطه غصب شده یک احتمال میلیاردی مثل برنده شدن در قرعه کشی بانک باشد، چه از ایده ارزش یابی پیروی کند که با فکر کردن به یک چیز بی ارزش تولید شده، یک زمین در آنسوی کویر. در هر حال چیزی که فانتزی بازنمایی می کند، نه واقعیت به شکل کلیتی از رویداد ها و شبکه ای از مناسبات، بلکه نقطه ای از سود دهی و ارزش یابی ست (برشی از زندگی ؟) این نقاط را می توان در داستان های کتاب به صورت پروبلماتیک فهرست کرد. ناخودآگاه متنی را در نظر بگیرید که با دویدن یک دونده به صورت مستمر می خواهد چیزی دلخواه را به آن اضافه کند (پاداش) و این چیز دلخواه هم با تعاریف سکولاریزه شده چیزی نیست جز عقده ها و حفره های فرافکنی شده در پیکر یک خواست درونی . از جنس آلن دلون یا جنس مونث آن.شاید همواره باید از سرو ته کردن این روایات به درون خواست آنها نگاه کرد. از سرو ته کردن داستان "مسخ" کافکا به این خط رسید که کسی با فکر کردن به مرگ و دیدن جسد بی مصرف خود بعد از مرگ می خواهد چیزی را بازنمایی کند که در زمان حیات او به همین بی مصرفی و متعفنی ست و رفته رفته از توجه به آن کاسته می شود .

در جهانی که موفقیت را به هر شکلی از ثروتمند شدن و نشستن پشت ماشین گران قیمت به عنوان پاداش های دست یافتنی (اگر تلاش کنی به تو هم می رسد ) سازماندهی کرده است. رویا پردازی راحت ترین راه برای جذب لذت از طریقی ناپیموده است که می تواند بهترین پیشنهاد به دیگران در جامه یک داستان کوتاه باشد. (در صد قابل توجهی از کاربران اینترنت در ایران یک دستی تایپ می کنند) بهترین مصداق این روند معکوس سازی را در داستان "دوباره می تونم ببینمت ؟" می توان دید که راوی با ماشین به خیابان می رود تا برای پر کردن جای خالی به مثابه یک مکان کسی را سوار کرده و به مراد خود برسد.(گاهی سوژه در فرایند لذت به پنهان و دفرمه کردن عنصر مطلوب دست می زند تا آن را همواره امر غیر قابل دزدیدن کند در رابطه با همین داستان ) نگاه کردن از آخر به اول یعنی به کرسی نشاندن یک پاداش به مثابه "امر استثناء" و بستن بار ماجرا گردا گرد همین نقطه.

این عنصر مطلوب (پل) همواره توسط دو سر رابطه، یعنی مخاطب و نویسنده به وسیله همان راهکارهای محدودکننده یا شرط های دلبخواهی که مثل تونل عمل می کنند، به آن عنصر مطلوب می رسند و شکلهای متفاوتی می یابند. در "مسیح " این عنصر مطلوب بین دو طرف رقابت قراداده شده تا از طریق آن دو، هاله ای از عدم امکان را به پاداش اعطا کند و در جایی مثل "حالا می ذاری بخوابم ؟" در نا گفته های زن بدل می شود. "در چشم سیاهان کیستند ؟" فراروی موضوع قصه به سمت بیرون از روایت کاملا با اگلوی مورد بحث مطابق است . این داستان که زندگی روتین یک مرد مقید را روایت می کند درست با شرح ماجرای خواست های پنهان، او را به بیرون از دایره بازی پرتاب کرده و همان ماجرای خواستن نداشته ها را در قالب عقده های فرو خورده مطرح می کند. با تمام این حرفها کار "مهدی ربی" از این جهت می تواند مورد توجه واقع شود که این عقده ها را به شکل کاملاً بی پرده ای به روایت می کشد و گاهی موضوع عشق را در تعریفی جسورانه درست در جایی قرار می دهد که گویی کاملاً از آن سنت معشوقه در ادبیات فارسی بریده و شکل مادی به خود گرفته است .

او با دقت به جزییات، آنها را آنچنان پر رنگ کرده و در مقابل مخاطب قرار می دهد که گویی آیینه ای را در مقابل او گرفته است. پس موضوع کتاب را می توان از این جهت بیشتر مورد توجه قرار داد که او با طرح داستان های خالی از مفاهیم بزرگ همواره سعی در نمایش خلاءی از آن ها را داشته و موضوع "اخلاق "را به عنوان محوری درونی در کل داستانهایش در قالب مجموعه ای از عملکردها به چالش کشیده است که به خودی خود کار انتقادی ،جسارت آمیز و قابل ستایشی است.

فرهاد اکبرزاده

مهدی ربی

http://www.madaen.persianblog.ir

پی نوشت

انسان و خدا یا معنای زندگی . لوک فری . عرفان ثابتی . نشر ققنوس