پرواز پرنده در ارتفاع خانه یک طبقه

رمان جدید فریبا وفی «رازی در کوچه ها»

بیست سال از انتشار «راحت شدی پدر» اولین داستان کوتاه فریبا وفی در مجله آدینه می گذرد. در طول این دو دهه فریبا وفی با انتشار چهار رمان و دو مجموعه داستان به یکی از موفق ترین داستان نویسان زن ایرانی بدل شده ولو آنکه در مسیر کارش آرام آرام از کانون توجه نخبگان خارج شده باشد اما فروش آثارش نام او را به عنوان یکی از رمان نویسان حرفه یی ایرانی که کالای فرهنگی مخاطبان نرم میانه را تولید می کنند تثبیت کرده است. در سال های ۸۱ به خاطر رمان کوتاه «پرنده من» چهار جایزه ادبی گلشیری، مهرگان، یلدا و اصفهان را در رقابت با «عشق و بانوی ناتمام» امیرحسن چهلتن و «من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم» محمدرضا صفدری دریافت کرد. «رویای تبت» سومین رمان او هم دومین تندیس گلشیری را برایش به همراه داشت. علاوه بر آن در جایزه مهرگان هم تقدیر شد. کتاب های فریبا وفی از مرز چاپ دوم و سوم گذشته اند. وفی چهل وشش ساله مثل زویا پیرزاد نویسنده یی که بیش از همه با او قیاس می شود علاقه یی به حضور در محافل ادبی ندارد و خیلی سخت تن به گفت وگو می دهد. چهارمین رمان وفی «رازی در کوچه ها» امسال در روزهای برگزاری نمایشگاه کتاب تهران از طرف نشر مرکز که ناشر دیگر آثار او نیز هست به بازار عرضه شد. هرچند انتشار همزمان رمان او و «بیژن و منیژه » جعفر مدرس صادقی از طرف نشر مرکز باعث شد خوانندگان حرفه یی تر توجه بیشتری به اثر جدید نویسنده گاوخونی نشان بدهند و بازار اظهارنظرهای شفاهی روزهای نمایشگاه درباره این کتاب داغ باشد اما احتمالاً در ماه های آینده واکنش های مختلفی درباره «رازی در کوچه ها» خواهیم شنید و خواند. به ویژه اینکه از ویژگی های مثبت فریبا وفی حساسیت و پیگیری او نسبت به نقدهایی است که درباره داستان هایش نوشته می شود. شاید اظهارنظرها درباره رمان چهارم او باعث شود این نویسنده سخت کوش کمی در مسیر کاری خود تجدیدنظر کند.

بدون آنکه بر ترکیب مناقشه برانگیز ادبیات زنانه تاکید داشته باشم رمان های فریبا وفی در این جریان ادبی است که عموماً به این نام خوانده می شود. اما برجسته ترین مشخصه داستان های فریبا وفی که وجه تمایز او با تصور کلی ما از فضای جریان مسلط داستان نویسی سال های اخیر است توجه و تاکید ویژه این نویسنده بر وضعیت اقتصادی شخصیت ها و حضور همیشگی البته نه شاید چندان کاربردی این مولفه در جای جای داستان هاست. درخشان ترین نمود این ویژگی در موفق ترین داستان وفی یعنی «پرنده من» به چشم می آید. خانه کوچک و محقر زن راوی و غیبت شوهرش که برای کار به شهر دیگری رفته است رنگ و بوی اجتماعی تری به داستان این نویسنده داده است. دومین رمان وفی برای نویسنده یی که با اولین اثر خود تمام جوایز معتبر ادبی سال را گرفت یک شکست همه جانبه بود. این اثر با سکوت و بی اعتنایی منتقدان و خوانندگان مواجه شد. اما « رویای تبت» سومین رمان فریبا وفی او را از تبدیل شدن به یکی دیگر از چهره های ادبیات داستانی فارسی که بهترین شیوه برخورد با آنها نادیده گرفتن کتاب های دوم به بعدشان است نجات داد. پیدا بود نویسنده درجا نزده است. ساختار نسبتاً پیچیده و تعدد شخصیت های رویای تبت با داستان نحیف «پرنده من» قابل مقایسه نبود. اما «رویای تبت» به عنوان طرحی بلندپروازانه برای یک نویسنده بیش از همه از طرح ساده انگارانه سیاست در بستر زندگی روزمره ضربه خورد. شخصیت هایی با پیشینه فعالیت های سیاسی کم و بیش به کلیشه های آثار دیگر با این مضمون شبیه بود. وفی بی آنکه به سمت زبان آوری برود پایبندی به همان نثر معیار داستان واقع گرای فارسی، خاصیت های جدیدی را در داستان های خود بارور کرد. ظرافت های شاعرانه وفی هم به تدریج در آثارش به یکی دیگر از مولفه های خاص داستان نویسی او بدل شد. ظرافت هایی که در « رازی در کوچه ها» هم دیده می شود و به آن خواهیم پرداخت.

حمیرا شخصیت اصلی و راوی رمان « رازی در این کوچه ها» است. او بعد از مدت ها به شهر زادگاه خود بازمی گردد تا در روزهای آخر زندگی پدرش « عبو» کنارش باشد. ظاهراً این سفر به ترغیب همسرش بیژن انجام شده که فقط در دو صحنه کوتاه از این کتاب حضور دارد. بیژن به او می گوید شاید این سفر باعث شود راوی از کابوس هایش نجات پیدا کند. اما در ادامه کتاب کوچک ترین اشاره یی به این کابوس ها نمی شود. مستانه و مسعود خواهر و برادر حمیرا هم پیش از این پرستاری از عبو را برعهده داشته اند. اما ظاهراً پیرمرد در سال های آخر زندگی اش تنها بوده است. ملاقات حمیرا و پدر در بیمارستان و سرزدن به گورستان شهر باعث تداعی خاطرات گذشته و کودکی راوی می شود. از این حیث شاید بتوان فصول ابتدایی رمان را به نوعی یادآور « سوربز» رمان معروف ماریو بارگاس یوسا دانست. حمیرا در می یابد که آنچه او را به این سفر واداشته خاطره یی از دوست و همسایه دوران کودکی اش آذر است. از میان فلاش بک ها مشخص می شود دو شخصیت کلیدی رمان که محور روایت خاطرات حمیرا هستند مادرش ماهرخ و دوستش آذر هستند. در واقع برجسته سازی سرگذشت این دو نفر درونمایه اثر را نیز آشکار می کند. در ادامه مشخص می شود عبو نسبت به ارتباط ساده و طبیعی همسرش ماهرخ با همسایگان حساس بوده است. هرچند این محور روایت در کنار شرح مفصل روحیات شخصیت ها و اتفاقات روزمره پرداخت می شود. آذر دوست دوران بچگی حمیرا دختر پرشور و جسوری است که مجبور است از برادرش حساب ببرد. وفی در خلق فضای یک محله و ارتباطات همسایگی بسیار موفق است. هرچند گاهی به نظر می رسد از شخصیت های کلیشه یی مثل عالیه زن پرحرف و وراجی که کوچک ترین اتفاق در محله را زیر نظر دارد گریزی نیست. دیگر شخصیت کلیدی کتاب مردی است که دایی صدایش می کنند. دایی روشنفکر بی سروصدا و مودبی است که مورد اعتماد اهل محل است. از این نظر به برخی شخصیت ها در سریال های تلویزیونی بی شباهت نیست. به خصوص اگر احساس عشق یا علاقه درونی هم در این شخصیت هست. ظاهراً نویسنده در پرداخت آن از خود شخصیت هم با حیا تر است. منیر و مراد زن و شوهری هستند که از اواسط رمان به محل راوی می آیند. هرچند در ابتدا به نظر می رسد این زوج خوشبخت ترین ساکنان این محله هستند و زندگی را ساده می گیرند اما خیلی زود مشکلات درونی آنها هم آشکار می شود. این خاطرات با یادآوری ماجرای دردناک مرگ آذر و بازگشت ماهرخ از سفر زیارتی به پایان می رسد، وقتی که زنان قربانیان اقتدار مردسالارانه خانواده های سنتی شده اند. همین وصف کوتاهی از اثر نشان می دهد این رمان هم احتمالاً با انتقاد سنتی آثار این طیف از نویسندگان مواجه خواهد شد و آن این است که نویسنده به دایره تجربیات و زندگی خویش (یا چیزی در همین حدود) اکتفا کرده و نتوانسته به عمق اجتماع نفوذ کند. می توان مثل گذشته وفی را به خاطر اجرای ماهرانه صحنه های بدون تنش ستود. اما پرداخت کم رمق صحنه آتش سوزی درخت دست کم بر مبنای اهمیتی که در پیرنگ داستان دارد به چشم می آید. « درخت ناگهان شعله می کشد قبل از آنکه آذر فرصت کند یک بار دیگر راز غلامعلی را جار بزند. آتش قبل از همه غلامعلی را شوکه کرد. دیگر شبیه یک بازی نبود. بازی خطرناکی که راه انداخته بود تا آذر را پایین بکشد و زهر چشم بگیرد.» در حالی که در جمله اول بر ناگهانی بودن آتش تاکید می شود اما لحن احساساتی روایت آنقدر غالب است که بلافاصله و در ادامه جمله خواننده را به مساله فاش شدن رازی کودکانه ارجاع می دهد. و بعد؛ « دیگر شبیه یک بازی نبود.» آنچه می کوشم با نقل این صحنه بگویم نزدیک به این است که نویسنده کشمکشی که به هزار زور و زحمت در بین شخصیت ها پیش می آید به بمبی عمل نکرده تبدیل می کند. صحنه یی مثل درخت سوزی حتی در آموز ه های کارگاهی قاعدتاً باید با عناصری وصف شود که نویسنده آنها را بر مبنای مقتضیات داستانی گزیده مگر نه اینکه در طول داستان خواننده به تدریج برای وقوع آن آماده شده ، (امیدوارم به نظر نیاید منظورم طول و تفصیل است یا احساساتی شدن و حماسی ساختن یک صحنه) اما در مقابل می توان به ریزبینی وفی در وصف بیماری پدر اشاره کرد؛ «اما پیری از بالا به عبو حمله ور شد. از فرق سر شروع کرد. موهای عبو به سرعت ریخت. پیری نخواست پایین تر بیاید. همان جا ماند و مشغول شد.» پرداخت لخت یک صحنه (وقتی تعمد و تدبیری برای سختی و برنده شدن زبان نیست) کارکردی ندارد مگر ابطال امکانات معنی سازی. آیا این باریک شدن تنه روایت در شیوه گزارش نویسی برخلاف مدعای آن که بی طرفی است مصداق اقتداری بی اعتنا نیست؟ گزارش بدیهیات نوعی عرضه پدیده است که ذاتاً بر بدیهی بودن ( و لذا ایدئولوژیک بودن) صحه می گذارد. همان است که جنبش های کوچک غیرمنتظره را نادیده می گیرد و سرانجام حذف می کند. در عین حال با تکیه بر سرعت خود وانمود می کند انتخاب تصادفی اش مسیر کلی و ناگزیر را نشان داده. از منظری دیگر اگر فرآیند روایت رفتار بیهوده، غیرمنتظره یا تصادفی شخصیت در نمونه اعلای رمان مدرن «تربیت احساسات» یا مجموعه آثار داستایفسکی به درهم شکستن قصه گویی سنتی با مدارهای رفتاری مشخص شخصیت ها می انجامد، امروز دیگر هر آن چیز تصادفی به ویژه در سبک روایت ظاهراً و از نگاهی کلی تر بی خاصیت است.

آثار فریبا وفی نشان دهنده کوشش مجدانه یک نویسنده برای پیشرفت است. البته هرچند در رمان اخیر ساختار خاطره یی ساده یی پرداخت شده است که در منحنی پیشرفت گام بلندی نیست اما به نظر می رسد او به ماندن در چهارچوب جهان آشنای خود اکتفا کرده است. شاید هم ترجیح می دهد بنا بر سلیقه مخاطب بزرگ در راه، بنویسد. و از همه دردناک تر شاید از طرفداران این عقیده است که نوشتن ناخودآگاه است (که از ظاهر کارش این طور برنمی آید.) اما برخی حساسیت ها حتی وقتی کمی زمخت است مثل شرح دعوای پدر و برادرش؛ «نقش سهرابی را بازی می کند که بعد از کشته شدن به دست رستم دوباره زنده می شود» همچنان امیدوارکننده است.

امیرحسین خورشیدفر