نوشتن واقعیت

به بهانه انتشار ترجمه فارسی «دسته دلقک ها» نوشته «لویی فردینان سلین»

«ایهاب حسن» در آغاز مقاله «ساد؛ زندان آگاهی»۱ می نویسد؛ «این ویژگی برخی از نویسنده هاست که تاریکی نهفته در رویاهایمان را پیش چشم گذارند و بدین سان دست به پیشگویی تاریخی بزنند. اینها همواره نویسندگانی نیستند که در نظر ما بالاترین ارج و احترام را دارند. آنها صاحب قریحه یی مفرطند و زندگی آنها را به سبب افراط شان به خاک سیاه می نشاند. مسیر آنان از کنار قصر فرزانگی می گذرد و چشمان شان خیره بر تلی از خاکستر است. آنها فقط چیزی را می بینند که پیش تر دیده اند، چیزی را که به طرز هولناکی دیده اند، چنین است در - خود - مانی آنان. لیکن کوری شان اشاره به راه دارد. آنان، به طرزی مرموز، در صف پیشتازان ادبیات جان بر کف می نهند.»

این تعبیر ایهاب حسن از نویسندگانی این چنین، نه فقط - آن گونه که او در ادامه مقاله اش نشان داده - در مورد «مارکی دوساد»، که در مورد تمام نویسندگانی که از مواضع حاشیه یی، پرت و مطرود ادبیات و زبان و از نقاط کور و تاریک ذهن و زبان به جهان نگریسته اند، صادق است. یکی از این نویسندگان «لویی فردینان سلین» فرانسوی است. نویسنده یی که همین «دسته دلقک ها»یش - که اخیراً ترجمه فارسی اش منتشر شده - مصداق بارز ادبیاتی است که با دنیای منحصر به فرد خود، درکی متفاوت از رمان ارائه می دهد چرا که آنچه «سلین» به ویژه در «دسته دلقک ها» با زبان و سبک ویژه خود به نمایش می گذارد نه در راستای رمان کلاسیک اروپایی و نه حتی نقیضه یی طنزآمیز از آن بلکه تخریب قواعد این رمان و ارائه ساختاری معیوب است که ساخت زیبایی شناسانه اش درست حول محور همین تخریب و معیوب بودن عمدی اش شکل می گیرد و به همین دلیل از تمام قواعدی که برخی منتقدان، به ویژه منتقدان وابسته به اصول نقد کارگاهی می کوشند به دستاویز آنها «ادبیت متن» را با چند اصطلاح و فرمول طلایی مهار کنند، تن می زند. «سلین» به قواعد هیچ ژانری پایبند نیست. به همین دلیل در «دسته دلقک ها»، ما نه با عناصر کلاسیک رمان که با چهره مخدوش این عناصر و قطعه قطعه شدن این عناصر و نگاه سرشار از سوءظن و بدبینی نویسنده نسبت به آنها سروکار داریم. نگاهی برخاسته از سوءظن همیشگی «سلین» به قراردادهای اجتماعی و روایت های کلان که ادبیات اصیل را ادبیاتی می داند که «سلین» در همین مقدمه «دسته دلقک ها» در مورد آن گفته است؛ «... من هیچ حسود نیستم، خواهش می کنم باور کنید،... اصلاً، عین خیالم نیست، خوشا به حال کتاب های دیگران،... اما من نمی توانم حتی بخوانم شان... به نظر من در مرحله طرح اند، هنوز نوشته نشدند، مرده زادند، کارشان انجام نشده و نمی شود هم... زندگی را کم دارند... چیزی نیستند... یا هم اینکه هیچ وقت هیچ چیز نبودند غیر از یک مشت جمله توخالی، همه ش کریه سیاه، همه ش سنگین از مرکب، یک تابوت جمله، لفاظی مرحوم. وای که چه غم انگیز،»۲

تری ایگلتون در کتاب «مارکسیسم و نقد ادبی»، پس از تشریح و تفسیر «صحنه بزرگ خلیج پلاسیدو در رمان نوسترومو جوزف کنراد»، در مورد عوامل شکل گیری این صحنه و چنین صحنه هایی در ادبیات می نویسد؛ «خوب نوشتن فقط بسته به سبک نیست، خوب نوشتن همچنین به داشتن چشم اندازی ایدئولوژیک بستگی دارد که بتواند در واقعیت های تجربه انسان در موقعیتی معین رسوخ کند و این کاری است که به یقین صحنه خلیج پلاسیدو از عهده آن برمی آید و این نه از آن روست که نویسنده آن از قضا دارای سبک نگارش عالی است بلکه از آن روست که موقعیت تاریخی اش به او این امکان را می دهد که به چنین بینش هایی دست یابد. خواه این بینش ها از دیدگاه سیاسی مترقی و خواه ارتجاعی باشد... مساله یی نیست همچنان که بسیاری از نویسندگان بزرگ مورد قبول سده بیستم... محافظه کارانی سیاسی اند و هر کدام گوشه چشمی به فاشیسم داشته اند.»۳

حال اگر از منظر آن موقعیت تاریخی که «ایگلتون» به آن اشاره کرده به آثار «سلین» نگاه کنیم، می بینیم که رمان های او شکلی است از بحرانی که روح و جسم «سلین» را چندپاره کرده بود. بحرانی برخاسته از جنگ جهانی اول. کافی است قدری به عقب برویم، حتی عقب تر از سال انتشار «سفر به انتهای شب» که اولین رمان «سلین» بود؛ در سال ۱۹۱۴، در بحبوحه جنگ جهانی اول، «لویی فردینان دتوش» که هنوز «لویی فردینان سلین» نویسنده نبود، به عنوان سربازی شجاع داوطلب شد، پیامی را که «پیک های همیشگی»۴ حاضر به ارسال آن نبودند به مقصد برساند. «سلین» در راه رساندن این پیام مجروح شد و بازوی راستش از کار افتاد و طنین هولناک جنگ به صورت وزوزی دائمی تا پایان عمر در گوش اش ماند. «سلین» به عنوان قهرمان جنگ، مدال افتخار گرفت و پیام اش به تعویق افتاد تا در سال ۱۹۳۲ با انتشار «سفر به انتهای شب» به پیامی علیه همان جنگی که از آن مدال گرفته بود بدل شود و سال ها بعدتر، همزمان با جنگ جهانی دوم، با هر چه بیشتر فرو رفتن «سلین» به قعر جسم و روان از جنگ متلاشی خود، ساخت متلاشی و تکه تکه «دسته دلقک ها» را شکل دهد. ساخت تکه تکه یی که پیام ها در آن مدام با قصه ها و روایت های تو در تو و زمان هایی که گاه با تغییر زمان افعال شکسته می شوند، به تعویق می افتند و «سلین» با تعویق پیام، در عین پیش بردن رمان هر چه بیشتر به قعر وضعیت انسان های گرفتار در بحران جنگ فرو می رود. جنگ اول و مجروح شدن «سلین» در آن جنگ به او این امکان را می دهد که از فاصله به جسم تکه تکه خود بنگرد و از خلال این فاصله هر چه بیشتر قعر خود را بکاود و از قعر جهانی متلاشی و انسان های تکه تکه شده سردرآورد. ساخت معیوب جسم سلین، در ساخت جهانی که با ادبیاتش می سازد گسترده می شود و تجربه زیسته او، به عنوان یک فرد، با تجربه یی عام از تکه تکه شدن پیوند می خورد.

اینجا است که «سلین» به عنوان نویسنده از خود به عنوان فردی آسیب دیده که حتی برخی عقاید شخصی اش باعث شده به فاشیست بودن محکوم شود، فراتر می رود چرا که در نویسنده، به عنوان یک فرد، نویسنده یی دیگر هست که این نویسنده دوم، در واقع نویسنده نویسنده اول است. بین این نویسنده دوم و نویسنده اول همواره رابطه دیالکتیکی وجود دارد از نوع همان رابطه یی که میان «لویی فردینان دتوش» به عنوان قهرمان مدال گرفته جنگ اول و «لویی فردینان سلین» به عنوان نویسنده یی همواره در تضاد بنیادین با شمایل قهرمانانه جنگجو، برقرار است. از همین دست است رابطه «سلین» به عنوان نویسنده «دسته دلقک ها» و «سلین» به عنوان نویسنده جزوه های تند و تیز عقیدتی و کسی که از اشغال فرانسه توسط نیروهای آلمان حمایت کرد. هر چند «سلین» با گفتن اینکه نوشتن آن جزوه های عقیدتی تند و تیز از سر صلح خواهی بوده کوشید این تضاد را از میان بردارد اما شکاف و تضاد میان رمان ها و آن جزوه ها همچنان پابرجا است.

این شکاف و تضاد شاید تنها با آنچه لوکاچ، «صداقت نویسنده»اش می داند، قابل درک باشد؛ «اگر نزد رئالیست هایی به بزرگی بالزاک، استاندال یا تولستوی، پیشرفت هنری درونی موقعیت ها و اشخاصی که آنان به تصویر درآورده اند، با گرامی ترین پیشداوری هایشان یا حتی با باورهای مقدس شان در تضاد قرار گیرد، آنان در کنار گذاشتن پیشداوری ها و باورهایشان و در توصیف آنچه در واقع می بینند لحظه یی درنگ و تردید روا نخواهند داشت. این سرسختی در پایبندی به تصویر بی واسطه و ذهنی از جهان، ژرف ترین اصل اخلاق ادبی رئالیست های بزرگ است که تضادی قاطع دارد با آن نویسندگان کوچکی که همیشه در عمل واقعیت را با جهان نگری خود منطبق می سازند، یعنی در واقع تصویری تحریف شده و کاذب از واقعیت ارائه می دهند و جهان نگری خود را بر این تصویر تحمیل می کنند. این دو قطب اخلاق نویسنده با دوگانگی موجود میان آفرینش راستین و آفرینش کاذب پیوند ناگسستنی دارد. اشخاص داستانی رئالیست های بزرگ همین که در تخیل نویسنده نطفه می بندند، زندگی مستقل از آفریننده خود را به پیش می برند؛ آنان مسیری را می پیمایند و سرنوشتی پیدا می کنند که دیالکتیک درونی زندگی اجتماعی و روانی شان مقرر می دارد. کسی که مسیر تحول اشخاص آفریده خویش را به دلخواه خود هدایت می کند، نمی تواند رئالیستی حقیقی و نویسنده یی مهم باشد.»۵

در سال ۱۹۴۴ «سلین» به عنوان خائن، تحت تعقیب قرار می گیرد. او قدری پیش از این نوشتن «دسته دلقک ها» را آغاز کرده. در این رمان، «سلین» با رفتن به گذشته یی تاریخی و قرار دادن وقایع رمان در دوران جنگ اول، هراس خود از آینده یی نه چندان دور را آشکار می کند. سوءظن و پارانویای تعقیب در این رمان به صورت هراس دائمی راوی رمان از پلیس درآمده است. باز هم تجربه یی فردی که به تجربه یی جمعی و ابعاد گوناگون و گسترده تر هراس پیوند می خورد. چندی بعد، خود «سلین» به عنوان خائن تحت تعقیب قرار می گیرد و سرانجام در سال ۱۹۴۵ دستگیر و به مرگ محکوم می شود. جالب اینجا است که دستاویز قدرت حاکم برای بخشیدن «سلین» نه نویسنده بودن او و رمان هایی که منتشر کرده، بلکه آن وجه از شخصیت او است که با آنها که حکم مرگش را صادر کرده اند پیوندش می دهد؛ در واقع «سلین» به دلیل دلاوری هایش در جنگ اول بخشوده می شود. یعنی به دلیل همان چیزی که «سلین» همزمان با به دست آوردنش از آن فاصله گرفت و به تبع آن از ادبیاتی که دست کم در عصر بحرانی از آن دست که «سلین» تجربه اش کرد، به تمامی توان به صحنه زبان احضار کردن آن بحران را نداشت. ادبیات «سلین» با هر گونه تناسب، یکپارچگی و فخامت سر جنگ دارد چرا که تناسب و وقار و فخامت متن را نوعی همدستی ریاکارانه می داند با آن یکپارچگی دروغینی که ساخت قدرت، از واقعیت ارائه می دهد و تصویر قهرمان یکی از نمودهای آن است. چنان که در جایی از رمان «دسته دلقک ها»، راوی که جنگجویی آسیب دیده و متلاشی است به یاد می آورد که یکی از فرماندهانش به او می گوید؛ «سعی کنید سرباز شجاع چابکی باشید،... خیلی تکه تکه هاتان را نگاه نکنید، برازنده یک مرد نیست.»۶ و رمان «سلین» درست در فاصله نویسنده از تکه تکه های خود نوشته می شود و از این فاصله است که واقعیت چنان در زبان برهنه می شود که خواننده، گاه خود را در معرض هجوم و تعدی می بیند چرا که حس می کند آنچه را کوشیده ریاکارانه پنهان کند، در جریان کاویده شدن اعماق واقعیت، افشا شده است. «سلین» در «دسته دلقک ها» هر چه بیشتر به اعماق و حاشیه های اجتماع رفته و از آن موضع به واقعیت نگاه کرده است. او حتی برای نوشتن این رمان از تکنیکی استفاده کرده که نه در ادبیات نخبه گرایانه که در سنتی از نمایش عامیانه اروپایی یعنی تئاتر عروسکی ریشه دارد. نام اصلی این رمان، همان طور که در مقدمه مترجم آمده «دسته گینیول» است. «گینیول» یک عروسک معروف در تئاتر عروسکی فرانسه است. او همراهی دارد به نام «نیافرون» که این دو آن طور که «مهدی سحابی» در مقدمه «دسته دلقک ها» نوشته «نماینده شوخ طبعی، تیزبینی و صراحت عامیانه اند و این ویژگی های نقادانه شان اغلب آنها را به صورت نمادهایی در مقابل دورویی، تبعیض و ظلم درمی آورد.»۷

یکی از روایت هایی که در مورد «گینیول» وجود دارد روایتی است که پیدایش او را به کارگری فرانسوی به نام «لوران مورگه» نسبت می دهد. این کارگر، بافنده یی بوده است که پس از بیکار شدن از کار بافندگی، به کار کشیدن دندان بیمارانی که دندان درد امان شان را بریده بوده، مشغول می شود. ورود او به هر خانه یی با آن گازانبر بزرگ هولناکش باعث وحشت بوده و تداعی گر دردی جانکاه. یک روز «لوران مورگه» تصمیم می گیرد برای تخفیف این درد و وحشت، عروسکی بسازد و حین کشیدن دندان از زبان این عروسک برای بیمار قصه های بامزه تعریف کند. این عروسک همان «گینیول» است که طبق این روایت کم کم آنقدر محبوب خاص و عام می شود که سازنده اش دیگر نه با کشیدن دندان بلکه با اجرای نمایش های «گینیول» امرار معاش می کند. اگر این روایت را بپذیریم، بین «سلین» به عنوان سازنده «گینیول» مدرن با «لوران مورگه» شباهت هایی هست؛«سلین» پزشک بود و «لوران مورگه» هر چند به شیوه یی سنتی، با پزشکی قرابتی داشت و در هر دوی اینها، تجربه حرفه یی به نحوی با تجربه هنری گره خورده بود. توجه «سلین» را به ساخت معیوب جسم و درآمیختن این ساخت با سبک و تکنیک نوشتنش از یاد نبریم.

اما از اینکه بگذریم بین «گینیول» سلین و «گینیول» سنتی، پیوندی عمیق تر نیز برقرار است و این پیوند در همان قرار گرفتن هر دو در برابر ادبیات و گفتمان رسمی و تضادشان با ساخت قدرت نهفته است؛ همچنین در آنچه «سلین» از تکنیک و مضمون این گونه نمایشی وام می گیرد و با درونی کردن این ساخت سنتی در متنی مدرن، فاجعه عصر خود را باز می نمایاند. «سلین» با ایستادن در پس یک سنت تئاتری که اساساً بر پایه فانتزی، هجو و اغراق طنز آلود واقعیت استوار است، واقعیتی را برهنه می کند که خود را در پوشش واقعیتی دروغین و کاذب مخفی کرده است. می گویند در نمایش های «گینیول» همیشه یک پاسبان او را تعقیب می کرده است، همان طور که «ماتیو» پلیس در «دسته دلقک ها» مدام «فردینان» و هم پالکی هایش را تعقیب می کند. «فردینان» مدام در حال فرار از دست «ماتیو» است. «سلین» این هراس را با هراسی تاریخی پیوند می زند و با رفتن به اعماق یک سنت نمایشی وقوع حادثه یی را در آینده جهان پیشگویی می کند. هراس از پلیس، واحد ساختاری تکرارشونده در «دسته دلقک ها» است. این پلیس یک بار دیگر هم در تاریخ ادبیات فرانسه حضور پررنگ داشته و این بار نه در رمان که در واقعیت و در قالب شخصیتی به نام «بازرس ماره» که همواره در تعقیب «مارکی دوساد» بوده است. این تداعی ها است که صحنه به ظاهر کوچک «دسته دلقک ها» را به عرصه هایی گسترده پیوند می زند.

آدم های رمان «دسته دلقک ها» مدام در حال گریزند. آنها برای پوشاندن جنایت ها و خلاف های کوچک شان ناچارند به جنایت های بزرگ تر دست بزنند. «فردینان» برای پوشاندن جنایت خود و در واقع برای مخفی شدن از پلیس، می رود تا بار دیگر داوطلبانه به جنگی بازگردد که از آن گریخته است. جنگ در «دسته دلقک ها» به مثابه جنایتی جمعی است که بر جنایت های فردی سرپوش می گذارد. تنها با یک شکل شدن در لباس رزم است که چندپارگی به چشم نمی آید و «سلین» به عنوان نویسنده با ایستادن در تاریک ترین مواضع این واقعیت تکه تکه، آن را آن گونه که هست نه آن گونه که نشان داده می شود می نویسد. در واقع آنچه «سلین» ترسیم می کند، نه واقعیت است و نه شاید حتی به گفته آندره ژید «وهم و هذیانی که واقعیت برمی انگیزد.» آنچه «سلین» ترسیم می کند، «نوشتن واقعیت» است با حفظ تمام آن فاصله یی که میان «نوشتن» و «واقعیت» وجود دارد؛ فاصله یی که ورطه های میان واقعیت چندپاره را هر چه بیشتر آشکار می کند. واقعیتی که «سلین» تجربه اش کرده، جز با این زبان خشن و هذیانی و جز با ترکیبی این چنین که مانند خنده یی هولناک است، برهنه نمی شود. «سلین» با از شکل انداختن واقعیت، شکل واقعی آن را آشکار می کند.

اما آن فاصله نوشتاری «سلین» از واقعیت هم خود ماهیتی دیالکتیکی دارد. «سلین» نظم و زیبایی زبان را برهم می زند تا فاصله زبان را از واقعیت محو کند و در این محو فاصله، فاصله یی زیبایی شناختی پدید می آید که واقعیت را هر چه عریان تر و از شکل افتاده تر و در نتیجه واقعی تر نشان می دهد و در عین حال زنده تر از آنچه واقعاً هست، چنان که خود او در مقدمه «دسته دلقک ها» در مورد زبان خاص رمان هایش می گوید؛ «سعی کنید بفهمید، هیجان را بچسبید، سرتاسر کتاب تان غیر از بزن بزن چیزی نیست، چه ایرادی، چه کج فهمی، ها، توجه، توجه، حرف مفت، طبق طبق، چرت و پرت تو خالی، هیجان، تکان لامصب ها، تقی و توقی آخر، جستی بزنید، جنب و جوشی بکنید، ها، توی لاک سفت و سخت تان، بترکید، یک خرده خودتان را بکاوید خرچنگ ها، بشکافید، دنبال تپش باشید بابا، جشن و شادی است اینجا، آخر یک کاری بکنید، بیدار شوید،... خدافظ آدم آهنی های ]...[، خیر سرتان، یا همه چیز را زیر و رو کنید یا بمیرید، من که دیگر کاری برای شماها نمی توانم بکنم،»۸

«دسته دلقک ها»ی «سلین» ترکیبی است از تکه های جهانی مدام در آستانه فروریختن. تمام لایه های رمان، حول محور تخریبی شکل می گیرد که «سلین» ابعاد گوناگون آن را در زبان و سبک به نمایش گذاشته است و همین ذات ویرانگر رمان و سرباز زدن از هر قید و قاعده یی است که رمان «سلین» را در فاصله یی از تمام گونه های تثبیت شده نوشتن قرار می دهد و گاهی هم البته نویسنده با راه دادن موذیانه به برخی عناصر کلاسیک رمان، ناگهان جهان خود را بر سر آنها آوار می کند، مثل فصلی که این طور آغاز می شود؛«دارم قضیه را خیلی ناشیانه تعریف می کنم... باید اول یک خرده کارم را منظم تر کنم... تا شما یک کمی متوجه بشوید که اصلاً چه به چه بود... تا بتوانید چگونگی ماجرا را یک کمی هم که شده پیش خودتان مجسم کنید... چگونگی محل... محیط... اما هیجان حالی به حالیم می کند، تمرکزم را ازم می گیرد، نمی گذارد قصه آن طور که باید و شاید روتان اثر بگذارد... باید به خودم بیایم و دست به کار بشوم،...»۹

دسته دلقک ها، رمانی است که نویسنده خود را در تک تک واحدهای زبانی آنچنان قطعه قطعه کرده که اجرای آن در زبانی دیگر دشوار به نظر می رسد. آنچه از ترجمه فارسی رمان برمی آید، این است که «مهدی سحابی» توانسته با وسواسی بی نظیر ترجمه یی هنرمندانه از این رمان ارائه دهد. با انتشار ترجمه «دسته دلقک ها» جامعه ادبی بار دیگر وامدار مترجمی شد که ترجمه «در جست وجوی زمان از دست رفته»، «مرگ قسطی» و ترجمه هایش از بسیاری از دیگر آثار مطرح ادبیات جهان هنوز در خاطره ها زنده است. یادم می آید که «سحابی» زمانی گفته بود می خواهد «قصر به قصر» سلین را هم ترجمه کند. بی صبرانه منتظر این یکی هم خواهیم ماند.

علی شروقی

پی نوشت ها؛

۱- این مقاله با ترجمه سیاوش سرتیپی منتشر شده است.

۲- دسته دلقک ها، صفحه ۱۲

۳- مارکسیسم و نقد ادبی/ ترجمه؛ اکبر معصوم بیگی، صفحه ۳۲

۴- نشریه بخارا، شماره ۵۱، ویژه لویی فردینان سلین/ سالشمار زندگی سلین

۵- جامعه شناسی رمان/ جرج لوکاچ/ ترجمه محمدجعفر پوینده/ صفحه ۱۹

۶- دسته دلقک ها، صفحه ۱۴۸

۷- دسته دلقک ها، صفحه ۶

۸- دسته دلقک ها، صفحه ۱۴

۹- دسته دلقک ها، صفحه ۱۹۳