ـ حامد رشاد: جلسه را آغاز می کنیم. جلسه نشست نقد این فصل را اختصاص داده ایم به رمان بادبادک باز.

ـ محمدرضا سرشار: بسم الله الرحمن الرحیم. خدمت همهٔ بزرگواران خیرمقدم می گویم. خوشحالیم که دوستان را زیارت می کنیم. گروه ادبیات اندیشه، جزو برنامه هایش، نقد یک رمان در هر فصل است. امسال به دلایلی، این اولین رمانی است که نقد می کنیم. ما تا به حال عمدتا رمانهای اندیشه را برای نقد انتخاب می کردیم. اما چون یکی از وظایف این گروه، رصد جریانهای ادبی در کشور است، این قبیل آثار هم جزو برنامهٔ کاری ما قرار می گیرد.

رمان بادبادک باز نوشتهٔ خالد حسینی، ترجمهٔ زیبا گنجی و سلیمانزاده اردبیلی، چاپ اول به انگلیسی در آمریکا، سال ۲۰۰۳ م. و چاپ اول آن ایران به فارسی در سال ۱۳۸۳ صورت گرفته است. چون ماهش را ذکر نکرده اند به نظر می رسد یا یکی دو ماه از آن سال میلادی گذشته یا در همان سال، به فارسی ترجمه شده است.

چاپ دوم آن ۱۳۸۴ است. یعنی به فاصلهٔ یک سال، چاپ جدید داشته. بعضی نظراتی که در پشت جلد کتاب ذکر شده اینهاست: مجله بوک میز گفته: اولین رمان افغانی که به زبان انگلیسی چاپ شده است.

(البته، ایرانیان چون هم در داستان از افغانها پیش تر بودند و هم مهاجرانشان زودتر به کشورهای غربی رفتند، از بیش از نیم قرن پیش، بعضی از آثار داستانی شان به زبانهای غربی ـ از جمله انگلیسی ـ ترجمه شده است.)

این، کلیاتی است راجع به این رمان؛ که توسط نشر قربانی چاپ شده؛ ۴۲۱ صفحه هم هست. آقای نیکفام لطف کنند خلاصه ای از این رمان را بگویند.

ـ یوسف نیکفام: امیر، فرزند یکی از اعیان شمال افغانستان است. رمان، قصهٔ زندگی امیر را ـ که شخصیت اصلی این رمان هم هست ـ بیان می کند.

در خانوادهٔ پدر امیر، خدمتکاری است به اسم علی، که یک هزاره ای است و با دخترعمویش به نام صنوبر ازدواج کرده است. این ازدواج مشکلاتی داشته. چون صنوبر یک فاحشهٔ هزاره ای است و علی یک معلول است. صنوبر مدتی پس از به دنیا آوردن حسن، از خانه فرار می کند؛ و با فرار او، علی و حسن، زندگی خود را در همان خانه، ادامه می دهند.

با حاکمیت رژیم کمونیستی و اشغال افغانستان توسط شوروی، امیر و پدرش به پاکستان فرار کرده، از آنجا به آمریکا می روند. دوست پدر امیر ـ به اسم رحیم خان ـ طی تماسی از پاکستان، از امیر می خواهد به پاکستان برود؛ و در آنجا، حقایقی را به امیر می گوید. از جمله این را که حسن برادر ناتنی او بوده. (پدر امیر به صنوبر تجاوز کرده بوده، و حسن، حاصل این تجاوز است.) رحیم خان از او می خواهد به دنبال سهراب ـ پسر حسن ـ برود و او را از مهلکه نجات دهد.

امیر این کار را انجام می دهد و او را پیدا می کند. سهراب از طریق آصف ـ که در نوجوانی به حسن تجاوز کرده؛ و حالا بزرگ شده و یکی از طالبانهاست ـ سهراب را می یابد. بین امیر و آصف زد و خوردی در می گیرد؛ و سهراب و امیر از این مهلکه جان سالم به در می برند و فرار می کنند و به پاکستان می روند. در آنجا دغدغهٔ امیر این است که چطور می تواند سهراب را به آمریکا ببرد و او را به فرزند خانوادگی خود درآورد. سرانجام سهراب را به آمریکا می برد؛ و زندگی جدید خود را آغاز می کنند.

ـ حامد رشاد: من مطالبی را عرض می کنم که همه را از سایت گرفته ام. آن چیزی که مشخص است، همه، این اثر را به عنوان یک رمان پرفروش در غرب می دانند. این اثر در سال ۲۰۰۳ نشر، ولی در ۲۰۰۴ مشهور شده. خالد حسینی در خاطره ای نقل می کند که در ابتدا، برای امضای کتابش در یک کتابخانه در آمریکا حاضر شده. ولی فقط یک نفر آنجا آمده بوده. بعد، از طریق رسانه ها و بعضی از شرکتهای خارجی، معرفی و تبلیغ می شود. در ایران کتابی است که خیلی نامش شنیده شده؛ و در حال حاضر، مدت زمان زیادی از انتشار آن می گذرد. ولی چندان استقبالی از آن نشده است.

در حالی که در کشورهای غربی، در سال ۲۰۰۴، عنوان هشتم در میان پرفروش ترین کتابها را داشته. من جایی دیدم که به به دو و نیم میلیون نسخه تیراژ این کتاب اشاره شده. در آمریکا و توی برنامه های کتابخوانی این کشور، یک نوع تبلیغ خیلی لطیف روی آن صورت گرفته. در این صورت که، برنامه ای است که فامیلی است؛ و جمعی از یک فامیل برای خواندن این کتاب جمع می شوند. و از کارهای حاشیه ای که در کنارش بوده، گزارشگر واشنگتن نقل می کند که حسینی برنامه مفصلی را در چند دوره می گذارد؛ که در سالن بزرگی است. آنجا اشاره می شود دو و نیم میلیون نسخه از کتاب به فروش رفته است.

مدتی پس از انتشار این کتاب، نویسندهٔ افغانی آن برای امضای کتاب خود حاضر شد. اما فقط یک نفر در آنجا حاضر بود. ولی تعریف دهان به دهان، موجب بالا گرفتن فروش آن شد. به طوری که تاکنون بیش از دو و نیم میلیون نسخه آن به چاپ رسیده. بادبادک باز اکنون بیش از یک سال هم هست که در فهرست پرفروش ترین های روزنامه نیویورک تایمز قرار گرفته. من این مطلب را از روزنامه مذکور خواندم. باز، نوشته است که قرار است از روی این رمان یک فیلم ساخته شود.

در جلسهٔ دیگری که حسینی کتاب را می خواند، هزاران طرفدار، خانمهای میانسال بوده اند. بیش از یک ساعت زودتر آنجا بوده اند، تا این کتاب را به امضای نویسنده برسانند؛ رقابت کنند و ... یک سلسله مطالب را خود حسینی در مورد کتابش گفته؛ که بعداً توضیح می دهم.

از کارهای جانبی که کنار این کار انجام می دهند، مثلاً سخنرانیهای متعددی در مورد افغانها و افغانستان و ساختن بادبادکها و برگزاری میهمانیهای مختلف و نمایشگاههای عکس و فیلم و غیره است. اصل برنامه را هم ظاهراً کنگره آمریکا انجام می دهد. جالب است که خود آنها می گویند ما به سراغ کتابهای مشهور نمی رویم. به سراغ کتابهایی می رویم که پایان خوشی داشته باشد. خود حسینی هم می گوید دیدگاه او دیدگاه مورد طبع آنهاست. و این جمله را که او می گوید، همه برایش هورا می کشند؛ که «در حکومت طالبان، بادبادک بازی را هم ممنوع کردند. چیزی که ما اصلاً فکرش را نمی کردیم.»

سرشار: ما معمولاً در نقد آثار، این رویه را در پیش می گیریم، که اول سعی می کردیم ببینیم که اصلی ترین عنصر اثر چیست. بعد، از همان عنصر، وارد نقد می شدیم. اما در این نقد، به سبب وظیفه اصلی گروه ادبیات اندیشه پژوهشگاه، ما اول به درونمایه می پردازیم. لذا فکر می کنم خوب باشد از همان جنبه وارد نقد اثر شویم.

ـ شهریار زرشناس: با عرض سلام و ادب و احترام. من در مورد این کتاب نکته ای را می خواهم عرض کنم. البته، قبل از آن، می خواهم مختصری راجع به پیشینهٔ افغانستان صحبت کنم. به این دلیل که این کتاب دارد در متن تاریخ به وقوع می پیوندد؛ چه از آغاز کتاب و چه مابقی حوادثی که در آن پیش می آید.

افغانستان سرزمینی است که حداقل پنج قوم در آن است: یکی از این اقوام هزاره ای ها هستند؛ که می گویند باقیماندهٔ مغولها از قرن هفتم هجری اند؛ که حملهٔ مغول به بلخ صورت گرفته. این قول که آنجا ساکن اند، اغلب شیعه، و ساکنین کوههای غربی کابل اند. به گله داری و بسیار کم به کشاورزی می پردازند؛ و به دلیل شیعه بودن و نسبتشان با مغولها، مورد بی اعتنایی بقیه هستند.

دستهٔ دیگر، پشتونها هستند؛ که ساکنین دیرین افغانستان اند. در این کتاب، زن، مادر و پدرزن دوست امیر و خودش، پشتون هستند. که اکثر آنها سنی اند.

دستهٔ دیگر، تاجیکها هستند. آنها در قرن پنجم هجری، به سلطان محمود غزنوی، برای فتح هند کمک کردند. که دو دسته اند: شیعه و سنی. تاجیکهای شیعه، اغلب شهرنشین هستند، و در کوهستانهای بدخشان زندگی می کنند؛ و تاجیکهای سنی، که وضعشان بهتر است، صنعتگرند.

سومین قوم، نورستانیها هستند؛ که قومی اند ناشناخته؛ و در کوههای شرق کابل زندگی می کنند. آنها زبانی شبیه سانسکریت دارند.

یک قوم دیگر، که در شمال افغانستان هستند، قبل از اینکه افغانستان هویت ملی پیدا کند، خود را افغانی نمی دانستند. اینها ازبکان هستند؛ که عمدتاً کشاورز و بازرگان اند.

یک قوم دیگر، کوشانیها هستند. آنها یک هفتم افغانها را تشکیل می دهند و در این کتاب آمده که اینها زندگی ثابتی دارند.

وقتی به تاریخ افغانستان از قرن نوزدهم به بعد نگاه می کنیم، می بینیم افغانها در یک مقطع در انزوا قرار می گیرند و در یک مقطع آب در دسترس نداشته اند. در این مقطع، موقعیت جغرافیایی مربوط به راه ابریشم کم اعتبار و افغانستان از حیّز اعتبار خارج می شود.

در قرن نوزدهم، استعمار روس و انگلیس آن را جدی می گیرد. آن هم به خاطر کشمکشهایی است که به خاطر افغانستان داشتند. یکی اینکه انگلیس مثل زالو به هندوستان چسبیده بود و سرمایه داری خود را رونق می بخشید. بنابراین، به افغانستان توجه کرد. دوم اینکه روسها می خواستند خود را به آسیای میانه برسانند؛ و در پی تداوم سلطهٔ خود بودند. در قرن نوزده، انگلستان موفق تر است.

اما افغانها هم سه شورش داشتند. این نشان می دهد در قرن نوزده، تاریخ خونینی داشته اند: سه شورش دارند؛ که شورش سوم، آغاز استقلال افغانستان در سال ۱۹۱۹م است. که این هم نتیجهٔ یک سلسله توطئه های استعماری است. یعنی استعمارگران، بعد از جنگ جهانی اول که می خواستند مناطق را تقسیم کنند ـ عمدتاً هم بر اساس تحریک احساسات ناسیونالیستی ـ می خواستند اقوام را قطعه قطعه کنند؛ و کشورهای همسایه را در ستیز دایمی قرار دهند. از جمله، مجموعه ای به نام افغانستان را شکل دادند.

نکته ای که قابل توجه است که این سال، آغاز دوران تجدد و غربگرایی در افغانستان است. که تا الان هم، این غربگرایی در افغانستان وجود دارد. (یکی از درونمایه های این کتاب، همین ستیز سنت و تجدد است.) این مقابله، در سال ۱۹۱۹ شروع می شود و فردی به نام امان الله خان به قدرت می رسد. این آدم مروج مظاهر غربزدگی در افغانستان است. کسی است که بی حجابی را رواج می دهد. و با مقاومت مردم رو به رو می شود؛ و در سال ۱۳۲۹ ش. پس از ده سال حکومت، سرنگون می شود. تقریباً معاصر رضاشاه است. نکتهٔ جالب اینجاست که غربزدگی با توافق روسها و انگلیس انجام می شود.

در سال ۱۳۲۹ ش. فردی به نام نادرخان به قدرت می رسد. که در این کتاب به نام «نادرشاه» از او یاد می شود؛ و پدر راوی عکسی با او دارد. او اصلاً شاه جالبی نبوده. از همین جا می شود تمایلات راوی را متوجه شد؛ که به حکومتهای ناعادلانه بود.

این نادرخان، در سال ۱۳۳۳ ش. به قتل می رسد؛ و فردی به نام زائرشاه به سلطنت می رسد. انگار خانواده راوی، با او هم در ارتباط بوده. پدر راوی از تاجران بوده؛ و نوع نگاهش هم مدرنیستی است. زائر شاه، تا سال ۱۹۷۳ م. سلطنت می کند؛ و در این دوران سلطنت مشروطه، اتفاقات مهمی می افتد. همین، نشان می دهد که افغانستان، در غربزدگی شبه مدرن افتاده، و دارد جلو می رود. این کتاب هم، کاملاً این را نشان می دهد.

در سال ۱۹۷۳ م. با کودتای محمد داود، عملاً روسها بر افغانستان مسلط می شوند. و همین، زمینه برای حرکتهای بعدی، یعنی ورود شوروی به افغانستان و بعد، خروج آنها از آنجا، و تشکیل و قدرت گیری طالبان و حمله آمریکا و نابودی طالبان می شود.

این، مختصری از تاریخچه افغانستان است. حالا وارد بحث اصلی کتاب می شویم:

اینجا چهار مؤلفه مضمونی وجود دارد؛ که اینها به هم ارتباط هم دارند: اول درونمایهٔ روانشناختی؛ که در راوی ـ امیر ـ نشان داده می شود. یعنی غلبهٔ یک نوع حس گناه، که در همه جای داستان هست. امیر بزدل و ترسو و حسود است؛ و نامردیهایی نسبت به حسن دارد؛ و دروغ می گوید. وقتی که پدرش به حسن توجه می کند، او واکنش عصبی نشان می دهد. در عوض، همیشه نسبت به حسن احساس گناه می کند. این محور حس گناه دائم در او، آن قدر بر وی فشار می آورد که سرانجام می رود سهراب، پسر حسن را از چنگ طالبان، نجات می دهد. در عین حال، در جریان این عمل، او از یک شخصیت بزدل، به کسی تبدیل می شود که می ایستد و مبارزه می کند.

دوم، تحولی است که به لحاظ اعتقادی در امیر رخ می دهد. در ظاهر کتاب، راوی، در ابتدای امر، یک لاادری است. یعنی یک آدم شکاک نسبت به خدا. چون ما از لحاظ فلسفی، آدمها را به چند دسته تقسیم می کنیم:

۱) کسانی که خدا را قبول دارند.

۲) کسانی که خدا را قبول دارند و شریعت و پیامبران را قبول ندارند.

۳) کسانی که به کل منکر همه چیز هستند. نه خدایی نه شریعتی نه چیزی را قبول دارند. که تقریباً پدر راوی، چنین شخصیتی دارد (که این هم اقسامی دارد).

۴) یک قسم دیگر لاادری ها هستند که شکاک اند. نمی دانند قضیه چیست. نه می گویند خدا هست نه می گویند نیست. یعنی در یک نوسان هستند. مثل راوی؛ که در مقطعی لاادری است و در مقطعی که پدرش در بیمارستان است، به خدا باور پیدا می کند. در حالت شادی می گویند «خدا نیست»، و در حالت غم به خدا پناه می برند.

بعد به نظر می رسد که راوی، از این لاادریگری به یک نوع دین باوری می رسد. این از ذکر و نماز و اشهد خواندن او معلوم می شود. منتها، این مطلب نباید ما را گول بزند که او به یک باورگرایی اصیل رسیده. یعنی درست است که راوی به یک مذهب رسیده، ولی این مذهب، اصیل نیست. چون مذهب اصیل، بدون روحانیت معنا ندارد.

شما وقتی روحانیت را مورد حمله قرار می دهید، آن دین، شخصی می شود.

من احساس می کنم این کتاب، در قالب ضدیت با روحانیت است. چون روحانیون را «ملاها» خطاب می کند و به آنان می تازد به نظر من، نویسنده، با نیاوردن یک روحانی اصیل در این کتاب ـ که از این حماقتها مبرا باشد ـ این خبط را عمداً انجام می دهد. این موضوع، مخصوصاً زمانی برای من مسجل شد که می گفت، راوی در پاکستان دارد تلویزیون می بیند: دو ملا با هم درگیرند. در این درگیری، کسی به آنها تلفن می زند و می گوید: پسرم شلوار گبی می پوشد. آیا او به جهنم می رود یا نمی رود؟

اینجا به طور واضح، اصالت دین اسلام و آن روح سنتی، مورد حمله قرار گرفته است. ملاها را آدمهایی نشان می دهد که همیشه در ستیز هستند. آخر سر هم به این نتیجه می رسند که او به جهنم می رود. که این، کاملاً با روحانیت متناقض است.

شما برای اینکه دین را از حضور اجتماعی اش خارج کنید، باید روحانیت را از اجتماع خارج کنید. اگر روحانیت را خارج کنید، دین، شخصی می شود و این دین شخصی، برای امثال آمریکا، اصلاً مشکلی ندارد. اگر به بحثهای آنها هم گوش کنید، می بینید که نمی گفتند دین شخصی را حذف کنید. مثلاً می گفتند با حجاب مبارزه کنید. که در این کتاب، این موضوع، واضح است. در این کتاب، با بنیادگرایی و روحانیت، ضدیت وجود دارد.

نکته دیگر، خلط بین روحانیت و بنیادگرایی است. که آمریکا این کار را خیلی انجام داده است؛ که مثلاً یک شخصیت برجسته فاضل روحانی را، که نه در صداقتش و نه در چیز دیگرش شکی بود، سعی می کردند با اتهام طالبانی بودن، از آمریکا بیرون کنند. در سالهای ۷۷ و ۷۸ شمسی، در کشور خودمان هم شاهد بودیم که روزنامه های جناحی خاص، اگر کسی را می خواستند مورد تهدید قرار دهند، می گفتند طالبانی است؛ و او را می کوبیدند.

این خلط مطلب، در این کتاب، وجود دارد. و به نظر من، اگر کتاب مشکل دیگری نداشت و فقط این خلط مطلب در آن وجود می داشت، بایستی حتماً آن مورد توجه آمریکا قرار می گرفت. که البته، در این کتاب وجود دارد؛ و مورد توجه آمریکا هم قرار گرفته است.

چهارمین وجهی که در این کتاب هست، ارائه تصویری دلنشین از آمریکاست. نویسنده، تصویری راستگرا از آمریکا نشان داده است. در حالی که می توانست کاری کند که بدبختیهایی را هم که آمریکا بر افغانیها وارد کرده، بگوید.

وجه ضد روسی و ضد کمونیستی در این کتاب واضح است. ولی از آمریکا تصویری دلنشین ارائه شده. مثلاً می گوید: «به سفارت رفتم. وارد اتاق انتظار شدم، خانمی با شلوار مشکی و لباس زرد، با لبخند از من خواست که بنشینم.»

در حالی که من خودم به این سفارت رفته ام؛ ولی از این چیزها خبری نبوده است.

می گوید مردی که در سفارت آمریکاست، برای کمک به من حقوق می گیرد. آنجا همه چیز دلنشین است. می گوید که خیلی راحت، کار مراجعان را راه می اندازند؛ و همه چیز دلخواه است. در حالی که اگر می خواست واقعیات را بگوید، می بایست از واقعیتهای جاری در آنجا هم می گفت:

یک نکتهٔ کلامی (تئولوژیک) هم در این داستان وجود دارد. چیزی که نظریه ای است که شاید از قدیم هم بوده و در عصر جدید خیلی جدی مطرح شده، و غربی ها برای اینکه زندگی پرگناه غربی را با رستگاری پیوند دهند، روی این ایده خیلی تکیه می کنند: اینکه برای رستگاری، نیازمند گناه کردن هستید. اصلاً لیبرالیسم در نظریه خود مطرح می کند که انسان نیازمند گناه است. این یک نظریه کلامی است که الان در ایران ما هم، عده ای لاابالی، آن را مطرح می کنند. حتی عبدالکریم سروش هم در نوشتهٔ خود می گوید که انسان مجبور است گناه کند.

مسلم این است که اگر انسان گناه می کند، بر ترک آن اصرار می ورزد. اما این اندیشه کلامی می گوید: گناه جزوی از تکامل انسان است. می گویند آن خانمی که گناهکارترین آدمهاست، رستگارترین است.

در ص ۳۴۰ کتاب این عبارت را می آورد که رستگاری واقعی این است که گناه به رستگاری ختم می شود. می گوید که خدا در نهایت از گناه آدمها می گذرد و اینکه تو هم مرا ببخش.

در سرتاسر کتاب، این وضعیت وجود دارد. امیر گناه می کند و رشد می کند و به رستگاری می رسد. این، درونمایهٔ اصلی کتاب است. البته، مثلاً در بودیسم این نیست که ما برویم گناه کنیم. در آن آیین می گوید زندگی رنج است. بنابراین ما نباید این را با بودیسم اشتباه بگیریم. این مسئله، در ذات بودیسم نیست. بودیسم چهار اصل محوری دارد؛ که شامل هشت آداب است. بودیسم نمی گوید که ما گناه کنیم.

توی این کتاب، دل پدر امیر، دل پاکی است، اما یک دل لاادری است. خود کتاب، هم همین است که امیر دارد با گناه کردن هایش رستگار می شود؛ و رستگاری، از لوازم آن زندگی است. رستگاری زمانی است که شما رسماً گناه می کنید. در حالی که تشریعاً، این طور نیست.

سرشار: اما این آدم نماز می خواند.

ـ زرشناس: نماز خواندن این آدم، اجرای پروسه رستگاری است. اینجا یک نکته را باید عرض کنم: یک اسلام منهای شریعت کلی داریم؛ و یک دستهٔ دیگر، کسانی هستند مثل مرحوم بازرگان؛ که اسلامی که ترویج می کرد، اسلام فاقد شریعت هم نبود. یعنی اینها با وجود فردی دین مشکلی ندارند؛ با جنبهٔ اجتماعی آن مشکل دارند.

امیر مسلمانی است که وجه فردی دین، را دارد. ولی وجه اجتماعی آن، در او وجود ندارد.

من از اول گفتم که او لاادری ای بود که یک درجه به دین نزدیک می شود و بعد، از لاادریگری، به نوعی باور دینی تحول پیدا می کند. البته باور دین غیر اصیلی، که با آمریکا می سازد.

ـ سرشار: اول داستان با احساس گناه امیر شروع می شود و آخر داستان با حل این مشکل او تمام می شود. بنابراین، این، درونمایهٔ اصلی داستان است. اما نکتهٔ ظریف در این داستان این است که آیا این درونمایه، از داستان «بر می آید»، یا اینکه نویسنده می خواهد آن را با جملاتی که در دهان او می گذارد، به ما تحمیل کند. در این داستان، خوانند احساس گناه، و پشیمانی از آن را در راوی نمی یابد. ما مطلقاً این را احساس نمی کنیم.

درونمایهٔ دوم، نشان دادن بدیها و زشتیهای حکومت طالبان، و نتیجه آن، یعنی آن همه مصیبتهاست. که وقتی آمریکا به افغانستان حمله می کند، آنان را ساقط می کند.

درونمایهٔ سوم، خوبیهای آمریکاست. که در صفحات مختلف این کتاب، به کرّات دیده می شود. شما تقریباً بدی ای از آمریکا نمی بینید. البته نویسنده یک زرنگی می کند و می گوید: من آن چیزی را که از آمریکا دیدم، می گویم.

اینها یک مقدار زرنگیهای نویسنده است؛ که نخواسته از اینها سخن بگوید.

درونمایه چهارم، همان احساس رقابتی است که امیر با حسن، در جلب محبت پدرش می کند. چون نسبت به او احساس حسادت می کند. و از بس این پسر بزدل و ترسوست، وقتی در مسابقه بادبادک بازی اول می شود و توسط پدر پذیرفته می شود، می گوید: او (حسن) قربانی من شد.

البته، این قضیه قربانی، خیلی کمرنگ مطرح می شود.

درونمایه دیگر، تبعیضی است که در جامعه افغانستان بین شیعه و سنی وجود دارد، پدر راوی، آدم بی تعصبی است. او، علی را که یک هزاره ای است، برادر خود می داند؛ و پسر نامشروع خودش ـ حسن ـ را می سپارد دست علی؛ تا با آیین شیعی بزرگ شود. اینجا، چهرهٔ مثبتی از آئین شیعی نشان می دهد. این، یک واقعیت است، که خواننده، پدر امیر را از خود امیر بیشتر دوست می دارد. بنابراین، این اثر، به نوعی اندیشه بی خدایی را ترویج می کند

این آن درونمایه هایی است که از این اثر بر می اید. البته، ما، غیر مستقیم، در خلال جملات قصاری که راوی راجع به فرهنگ افغانیهاست با فرهنگ افغانیها آشنا می شویم. در صفحات متعددی، این اشارات به فرهنگ افغانیها هست؛ که غیر متعصبانه است. یعنی او به عنوان کسی که به غرب رفته، این تعصبات را از دست داده. در صفحات ۱۶۱، ۱۷۰، ۲۴۴، ۲۷۵، ۲۷۶، تا ۲۷۹ و ۴۰۴، چند اشاره به ایران هست. که تصویر بدی نیست.

یک نوع اشارهٔ مثبت به فلسطین و اسرائیل هست. در صفحه ۱۴۳ می گوید: «در این پیاده روی ها، بابا با نظریه های طولانی، من را با عقاید سیاسی خود آشنا می کند.» بابایی که شخصیت مثبتی دارد و می گفت که در این دنیا سه چیز باعث خوشحالی او می شد. «همیشه دستش را می آورد و می شمرد. و آوردن اسم اسرائیل، خشم افغانها را بر می انگیخت. که او را به تحریک یهودیها وا می داشت. توی پارک با آنها برخورد می کرد. با عقاید سیاسیشان.» و در واقع طرفدار اسرائیل است. «بعداً به من می گفت که آنها اصلاً وقت ندارند که به خود برسند.

این را با لهجه عربی مسخره ای می گفت. پس یک کاری بکنید. مثلاً شما عرب هستید. به داداش برسید.» او می گوید که نام اسرائیل، او را برافروخته می کرد. ولی در عمل، واقعاً این جوری نیست. و مشخص می شود که پدر، طرفدار اسرائیل است. ظاهراً این جور حرف می زده.

درونمایه قربانی خیلی کمرنگ مطرح است. می گوید بابا، ماجرای عید را، مثل همه عیدهای دیگر، مسخره می کند. اما به سنت عید قربان، احترام می گذارد. و راوی در اینجا یک تداعی می کند؛ که حسن هم قربانی من شد. و او، خونبهای پذیرفته شدن من توسط پدرم است. اما به لحاظ ساختاری، شروع نوشتن این داستان، آخرین ماه سال ۲۰۰۱، یعنی دسامبر است. که آوردن این تاریخ بالای نوشته، در شکل فعلی، کار بسیار بی منطقی است. در کتابهای دیگر، نمی بینید که تاریخ شروع نوشتن داستان را بالای کتاب بزنند. اما بعضاً، تاریخ انتها را می زنند.

از قراین معلوم می شود که نقطه ختم داستان، ماه مارس ۲۰۰۲ م.، یعنی سومین ماه از سال ۲۰۰۲ است. البته مشخصات معلوم نیست چه تاریخی است. در انتهای داستان هم تاریخی نمی زند؛ که کی آن را تمام کرده است. این است که نوشتن تاریخ در ابتدای داستان، هیچ منطقی ندارد. ولی اگر این تاریخ، به نحوی ظریف و داستانی، در اول داستان می آمد، و شروع زمان جاری داستان می بود؛ بعد رجعت به گذشته ها می شد، می توانستیم بگوییم زمان کل جاری این داستان، حدود چهار ماه است.

در همین فاصله زمانی، ما در ص ۴۰۹، شاهد وقوع قضیه ۱۱ سپتامبر در آمریکا هستیم. شاهد اشغال افغانستان توسط آمریکا هستیم و الی آخر.

اگر از نظر ساختاری این اثر را نقد کنیم، هیچ عنصر داستانی برجسته ای در خودش ندارد. این، ساده ترین روش برای داستان نویسی، و تقلیدی غلط از نویسندگان رمان نو غرب است. نویسنده این کتاب، بدون هیچ منطقی، می گوید دسامبر ۲۰۰۱ شروع به نوشتن این داستان می کند. بعد می گوید سپتامبر... من دوازده سالم بود. در حالی که در یک داستان فنی، هر رجعتی به گذشته باید توجیهی داشته باشد. بنابراین، به لحاظ ساختاری، برای جوانان، بدآموزی هم دارد.

حتی اسماعیل فصیح ما، به مراتب فنی تر از این خالد حسینی می نویسد. این، روش راحتی برای نویسندگان تنبل، و آسان ترین راه طراحی پیرنگ است. یعنی بدون فراهم آوردن تمهیدات و توجیهات فنی، مرز بین حال و گذشته در آن وجود ندارد. نویسنده هر وقت دلش خواسته، از حال به آینده و از آینده به حال، یا از رؤیا به واقعیت و از واقعیت به کابوس می رود. بعداً شما به عنوان خواننده باید به تدریج این قطعات پازل را برای خودتان بچینید، تا این داستان برای شما روشن شود.

دکتر محسن پرویز: در تأیید فرمایشات آقای سرشار، یک موضوع را بگویم: دو جا اشاره می کند به چاپ رمانهایش؛ و اینکه شهرتی در بین افغانها به هم می زند و از فروش رمان دوم، صاحب خانه می شود. اگر نویسنده قوی بود، با به کارگیری مهارتش، به راحتی می توانست با کل داستان در هم بیامیزد و برخی از حرفهایش را در دل داستان بزند. اینها را خیلی ساده بیان کرده. خیلی حالت خاطره وار شروع کرده و خاطره وار هم ادامه داده؛ و اصلاً به نظر می آید که بعضی از جاهایش خاطره می گوید. هر چند بعضی از جاهایش حالت داستانی پیدا می کند. مخصوصاً اول کتاب.

مثلاً از صفحه ۱۶، که کاملاً حالت خاطره ای دارد. یعنی به قول نویسنده، میل جدید افغانی به اقرار. بعد، آن جاهایی که یک مقداری می شود گفت که شکل داستانی موضوعیت پیدا می کند، روایتش کاملاً خطی می شود؛ بدون هیچ پیچیدگی.

سرشار: ساختار اثر کاملاً روایی است. همین کدهای متفاوت (هفته بعد، روز بعد، در جولای، ...) که مکرر در داستان با آنها برخورد می کنید، خود بیانگر ساختار روایی اثر است.

نکته دیگر اینکه، ما بیشتر شاهد این هستیم که خاطرات متعددی به دنبال هم آمده. خواننده احساس می کند که نویسنده خاطراتی داشته و سعی کرده اینها را قالب داستانی بدهد. با نویسندگی آشنا بوده، ولی در آن، مهارت و تجربه کافی نداشته.

یا اینکه می داند داستان باید تعلیق داشته باشد، اما حوصله پیاده کردنش در اثر را ندارد. مثلاً می آید با یک جمله، تعلیق کاذبی ایجاد می کند. مثل اینکه تا صفحه ۸۸ موضوع احساس گناه خود را نمی گوید. در آخر صفحه ۸۸ می گوید (همان ماجرایی که حسن را چند بچه شرور (آصف و ...) دوره می کنند و بنای تجاوز به او را دارند؛ و راوی می توانست نجاتش دهد، ولی این کار را انجام نمی دهد.)

از موردهایی که تعلیق واقعی است، در صفحه ۶۶ است؛ که داستان کوتاه جذابی شکل می گیرد، که پیچ و خم کافی هم دارد. در این بخش، هدف راوی، پیروزی در مسابقه بادبادک بازی است؛ که به آن دست پیدا می کند. یک بار دیگر، در صفحه ۷۸، شاهد یک تعلیق کاذب هستیم. امیر می گوید که «دیگر این لبخند سربلند حسن را ندیدم، تا بیست و شش سال بعد، در یک عکس فوری او»

در بیان خاطرات گذشته، گاهی از یک سال می پرد به سالهای بالاتر. مثلاً ده سال می پرد جلو. در صفحهٔ ۱۶۵، زمان، اواخر ماه می ۱۹۶۵ است. یکدفعه در ص ۱۸۰ می بینیم امیر بیست و دو سالش است! یعنی در عرض دو ـ سه صفحه، دو سال به جلو می رویم. اواخر، که دیگر داستان کاملاًٌ پرشی می شود.

در بعضی جاها هم، شاهد مخفی کردن اطلاعات از خواننده هستیم. مثلاً راوی وارد حمام می شود؛ و متوجه نمی شویم چه اتفاقی می افتد. چهار صفحه و نیم معطل می کند تا بگوید پسر حسن، با تیغ، رگ دست خود را قطع کرده است.

اما اگر بخواهیم به سایر نکاتی که در داستان است به طور خلاصه اشاره می کنیم، جاهایی در داستان علامت فصل می خورد؛ که در ساختار فعلی اثر، این علامتها زاید است. علامت فصل جایی موضوعیت دارد که ساختار نمایشی است، نه روایی.

در صفحه ۱۴۰، راوی یکدفعه کم حوصله می شود. معلوم می شود که مطالب را که نوشته، شخصاً ندیده است. تجربه نکرده بوده است. اما در صفحه ۱۹۲، که مربوط به عروسی امیر است، معلوم است که خودش شاهد آن بوده است.

پرویز: آن بخشهایی را که رسم افغانیها را نشان می دهد، کامل ترسیم می کند. مثلاً آن رسومی را که در مورد خواستگاری است. به نظرم می آید غیر افغانیهایی که این را می خوانند این فرازها برای آنها جذابیت داشته باشد.

سرشار: از نکات مثبت آن هم بگوییم: از بادبادک بازی استفاده خوبی شده است. معمولاً یکی از نشانه های دسته ای از داستانهای ساختارگرا این است که شروع با انتها یک جور است. در این داستان هم، نویسنده بازی قشنگی با این قضیه می کند.

به نکات جزئی داستان اگر بخواهیم اشاره کنیم، باید گفت: به لحاظ پرداخت، در جاهای متعددی، گاهی با یک قرارداد مرسوم غلط، زمان گذشته افعال تبدیل به مضارع اخباری می شود. مثلاً در بیان رؤیاها متأسفانه در آثار بسیاری از نویسنده ها، این غلط، رایج است.

اما به نکات ریزتر آن اگر بخواهیم اشاره کنیم، اینهاست:

راوی، کلاً تأثیر هیچ کدام از رژیمهایی را که در افغانستان بر سر کار می آید، بر زندگی مردم این کشور نمی گوید.

در صفحه ۸۱ می گوید: « هیچ وقت نمی گذاشت نمازش قضا شود.» منظورش آن است که نمی گذاشت وقت قضیلت آن از بین برود.

حامد رشاد: فکر می کنم دلیل توجه خاصی که به این کتاب شده، همان ساده فهم بودنش است. شاید یک بخشش هم این باشد که ماجرای افغانستان یک عذاب وجدان برای تودهٔ آمریکاییها ـ و نه دولتشان ـ است؛ و این اثر را تحول گرفتند، تا به گونه ای، جبران مافات کنند. ضمن اینکه سعی شده داستان، صادقانه و براساس واقعیتها باشد. به هر حال، استقبال آمریکاییها از این اثر، یک آرامش قلبی به آنها می دهد.

سرشار: البته، وقتی خواننده در این داستان می بیند که کمونیستها چه بر سر افغانها آوردند و طالبان چه آورد، و در واقع اصلاً چیزی از این مملکت نمانده بوده و بایستی واقعاً کاری برای آن می شد خود به خود حمله آمریکا به افغانستان و اشغال آن، توجیه می شود. اما در داستان، به اینکه اس و اساس طالبان، یعنی بن لادن، ساخته و پرداخته خود آمریکا بودند، و پشتوانهٔ مالی و انسانی آنها هم سه رژیم وابسته به آمریکا در منطقه، یعنی عربستان، امارات و پاکستان بودند، کمترین اشاره ای نمی شود.

خانم رشاد: در مورد این مطالب که شما فرمودید اول کتاب با حس گناه شروع می شود و حدود ۶۰ صفحه خاطره بیان می کند و تازه بعد از ۶۰ صفحه، به علت این حس گناه می رسد. به نظر من، این منطقی است که خواننده بتواند علت این حس و بزرگی گناه او را درک کند. باید رابطه عاطفی بین او و حس مشخص شود، تا بزرگی گناهش معلوم شود. این، جای نقد ندارد.

سرشار: این یک نکته فنی و منطقی است؛ که اگر شما بحثی را بخواهید مطرح کنید اگر در ابتدا و خلال آن، بحثهای بی ارتباط با آن موضوع را مطرح کنید، تا بعد به بحث اصلی برسید، مخاطب می گوید که من اینها را برای چی باید گوش کنم؟ همه حوادث و ماجراهای داستان، باید مثل حلقه های به هم پیوسته باشند، تا نهایتاً منجر به نتیجهٔ مورد نظر نویسنده شوند. در اینجا ما بحثمان سر این است که ۱. مشکل اصلی داستان باید مشخص باشد. ۲. این مشکل باید خیلی زود در داستان مطرح و در بعد در سرتاسر اثر، دنبال شود.

ـ زرشناس: من یک نکتهٔ دیگر عرض می کنم: به غیر از تقید اخلاقی که برای پدر او ذکر شده است، می بینیم که پدرش با روسها معاندت اصیلی دارد. حتی حاضر نیست در آمریکا، به دکتر روس اجازه بدهد او را معاینه کند. این، اوج مردانگی را شاید برساند.

صفحه ۱۷۰ می گوید: «و بابا گفت [ثریا] خواستگار ندارد. و بعد گفت خواستگار خوب ندارد.» بابا خوب می داند که یک برخورد حساب نشده، می تواند آینده فرزندش را تباه کند. یعنی آن قدر در گفتار تقید دارد که حتی در بحث با فرزندش هم مشخص است. یعنی نویسنده، یک تصویر خوب از اخلاق سکولار را نشان می دهد.

نکتهٔ دیگر این است که این قضیهٔ ثریا و اینکه امیر آن نوع برخورد غیر افغانی را نسبت به ماجرا نشان می دهد؛ که بعد از شنیدن موضوع فرار ثریا از خانه شان با یک افغانی درگذشته، یک نوع بی غیرتی نشان می دهد، در داستان، نوعی فداکاری محسوب می شود خودش می گوید: «شاید تحت تأثیر پدر لیبرالم است.»

در حالی که از نظر یک آدم مذهبی و مقید، این نوع رفتار، مغایر شرع است. خودش هم می گوید که «من با همهٔ مردهای افغانی فرق دارم. شاید به خاطر این است که من را مردها بزرگ کرده اند. و بابا یک پدر افغانی غیر عادی بود و زیر دست پدر لیبرالم بوده ام.» و بعد توضیح می دهد: «لیبرال این طور است.» و ... در اینجا نویسنده دارد این طرز فکر را تحسین می کند.

ـ سرشار: از دوستان تشکر، و ختم جلسه را اعلام می کنیم.