رمان "حشاشین"به حوادث واقعی و تکان دهنده ای می پردازد که در مکان های مقدس روی داده است: "وال"(والنتاین) خواهر راهبه "بن درایسکیل"به طرز دلخراش و اسرارآمیزی به قتل می رسد. متعاقب آن قتلهای دیگری نیز اتفاق می افتد. "بن درایسکیل" که قبلاًراهب یسوعی بوده است، تصمیم می گیرد ازقاتل خواهرش انتقام بگیرد. قاتل، یک کشیش متعصب به نام "هورست من" است. "بن درایسکیل" برای پیگیری موضوع به شهرها، کلیساها و مکان های مختلفی می رود و با روحانیون عالی رتبه روبه رو می شود تا این که سرانجام پی می برد که تمام قتل ها به طور مخفی توسط سازمان "حشاشین" که درخدمت اهداف روحانیون عالی رتبه، از جمله پاپ اعظم می باشد، طرح ریزی شده اند و در این میان پدر خود او "دوک اعظم"(هیو درایسکیل) نیز یکی از اعضای سازمان تروریستی "حشاشین"است.

"تامس گیفورد" رمانش را بر اساس واقعیت های عینی نوشته و نُه سال برای تحقیق، تکمیل و شکل گیری بُن مایه های اثرش تلاش نموده است. خودش در مقدمه رمان به آن اشاره می کند:افراد زیادی، هم از محافل کلیسایی و هم شخصیت های غیر روحانی، در این مسیر به من کمک کردند یا سنگ سر راهم گذاشتند. بدون شک هر یک از آن ها برای رفتار خود دلایل خوبی داشت و با انگیزه فداکاری و احساس تکلیف یا از روی بی اعتنایی و تحقیر، همان کاری را کرد که درست می دانست. اما در ازای هریک نفر که اشکال تراشی کرد و بر سر راه تکمیل و انتشار این کتاب سنگ انداخت، چندین نفر نیرو، وقت و دانش خود را بی مضایقه در اختیارم گذاشتند و به یاری ام شتافتند. این افراد – فرشته یا شیطان خود می دانند که کیستند و چیستند . (۱)

سازمان مخفی "حشاشین" که قبلاً در قرون وسطی و دوره رنسانس فعال بوده است قبل از جنگ جهانی دوم، توسط بالاترین مقامات روحانی کلیسا بازسازی و سازماندهی می شود تا اعضای آن که همگی کشیش های متعصب و نیرومند هستند، همانند سر سپرده هایی به دستور کلیسا حتی مخالفین مذهبی راهم از سر راه بردارند. این افراد سرانجام برای اجرای احکام ظاهراً آسمانی مرگ، دست به کار می شوند. "هورست من" یکی از بی رحم ترین و قوی ترین کشیشان سازمان "حشاشین"، تعدادی از مخالفان را به وحشتناک ترین شیوه به قتل می رساند. او همانند قاتلان حرفه ای، خصوصیاتی عجیب و منحصر به فرد دارد. روح یک نوجوان که هنوز توقعات و تفریحات خاصی از زندگی می طلبد، در جسم نیرومند او به جای مانده است، بطوری که قبل از اقدام به قتل میان نوجوانان و جوانانی که اغلب دختر هستند، با مهارت زیاد "اسکیت" بازی می کند و حاضر نیست از این تفریح بگذرد حتی اگر مجبور شود به جای خواندن دعا در محراب کلیسای "سنت پاتریک"دعایش را در دل بخواند:

انسانی احساساتی نبود، اما مشاهده کلیساها و بناهای مذهبی بویژه کلیسایی نسبتاً جدید مانند "سنت پاتریک" بی اختیار او را هیجان زده و منقلب می کرد. امیدوار بود وقت کافی برای خواندن دعا در محراب کلیسای "سنت پاتریک" را پیدا کند، اما اسکیت بازی در استادیوم، وقتش راخیلی گرفته بود. از این گذشته او می توانست در دل دعا بخواند.(۲)

"گیفورد"واقعیت های جامعه را به چالش می کشد و با ترفند "بیان غیرمستقیم" تلویحاً به خواننده می فهماند که اگر معنای "داستان" بر دروغ و خیالبافی استوار باشد، هیچ کدام از حوادث رُمان او داستانی نیستند: واقعیت را فدای "داستان" نمی کند، بلکه "داستان" را به خدمت "واقعیت نمایی"در می آورد. این موضوع در خود رمان هم هست. "بن درایسکیل" و پدرش "هیو درایسکیل" در رابطه با جنایات کلیسا چنین دیالوگی دارند:

بن درایسکیل :منظورت از "داستان" چیست؟ این اتفاق حقیقتاً رخ داده بود. "داستان" نیست!

هیو درایسکیل:هر چه بوده، مربوط به گذشته است، فراموش شده و از یاد رفته است، اصلاً به این ماجرا فکر نکن. ما هرگز نخواهیم فهمید که ... (۳)

آنچه برای نویسنده مهم است، برخلاف نظر هیو درایسکیل (دوک اعظم) صرفاً یک "داستان" بی اساس توهم زا نیست، واقعیت های تلخ و تکان دهنده ای است که به دهشتناک ترین شکل ممکن همانند کابوسی خرد کننده بر قهرمان داستان و خواننده ظاهر می شوند و از وحشت مو بر بدن آن ها راست می کنند. او (هیو درایسکیل) به عنوان یکی از شخصیت های رمان باید در واقعی بودن آن ها تردید نداشته باشد تا خواننده از این تأکید به باور پذیری کامل برسد. ما زمانی به تلاطمات روحی قهرمان داستان پی خواهیم برد که بدانیم بین "گذشته" و "آینده" زمانی وجود ندارد، چون زمان از حرکت باز نمی ایستد تا ما آن را "حال" بنامیم: آنچه که ما "حال" می نامیم درحقیقت "لحظه" پیوستن آینده به گذشته است؛ پس "بن درایسکیل" نمی تواند ساکت بماند، او باید بین گذشته و آینده یکی را به عنوان گزینه اصلی زندگیش انتخاب نماید؛ یا باید تسلیم حوادث شود، همه چیز رابپذیرد و دربرابر زشتی و مخالفت حوادث، دم بر نیاورد یا اینکه در پی شناخت، گره گشایی و افشای روند سپری شده، برآید تا بتواند بدون هیچ مانع و گره ذهنی، پا به بستر آینده بگذارد. او راه پرمخالفت دوم را برمی گزیند و همین تصمیم که از سرشت عاطفی و اندیشه های خاص او سرچشمه می گیرد، عامل نخستین و اصلیِ شکل گیری پیرنگ ساختاری و موضوعی رمان محسوب می شود. بنابراین تعارض و تقابل گرایی او، لذت سرکشی و عصیان نویسنده و خواننده را هم دربردارد.با خواندن رمان، خواننده هم همراه با قهرمان داستان به راه می افتد و در تجربه های او شریک می شود: "بن درایسکیل" برای از بین بردن کشیش بی رحمی که به نام کلیسا و بنا به اعتقادات به ظاهر مذهبی اش بی محابا آدم می کشد و خواهر خود او راهم به قتل رسانده است، از محل زندگیش به حرکت در می آید و سفری طولانی آغاز می کند. او در این سفر که ظاهراً با انگیزه انتقام انجام می شود همانند روحی سرگردان و سرکش در هر لحظه و هر گام بر جای پای مرگ قدم می گذارد تا کشته شدگان رابشناسد و به انگیزه جنایات پی ببرد. این کار او به نوعی "نبش قبر " شباهت دارد: با بازگشایی قبر و تابوت مردگان، آنچه را که در مناسبات، مناسک و روابط جامعه کلیسایی و سازمان مخوف "حشاشین" پنهان است، برملا می سازد. از این رو، رمان که در کلیت خود یک رمان تاریخی انتقادی و حتی سیاسی مذهبی است، با ژانر "پلیسی و جنایی" و اثر "رمان وحشت انگیز" نیز می آمیزد و به اثری چند وجهی و چند بعدی تبدیل می گردد.

این اثر "وانموده" ای از یک دوران تاریخی است و می توان آن را آسیب شناسی فعالیت های کلیسایی یک دوره خاص به حساب آورد. اثری "رئالیستی" است که بیشتر به رازگونگی و دهشتی که در خود واقعیت ها وجود دارد، می پردازد. سفرخوان به خوان (episodic ) قهرمان رمان و عبور او از مکان ها و موقعیت های گوناگون و دور از هم، ما را با این سؤال رو به رو می کند که آیا واقعاً می خواهد انتقام بگیرد یا بخاطر ترس از مرگ، به دنبال عامل مرگ می گردد؟

نگاه "گیفورد" به مکانها و موقعیت های پرحادثه، یک رویه و سطحی نیست بلکه دارای "پرسپکتیو" است؛ یعنی با ترفندهای عمیق و نمایشی، همه حوادث و مکان ها را با شکل بندی و ابعاد واقعی برای ما خلق و مجسم مینماید. هنر او در تصویر کردن موقعیت ها و سپس ارائه تصاویر "اکسپرسیونیستی"، نشانه مهارت در فضاسازی است:

درودیواردفترراهبه اعظم بارنگ های زرد،کرم وخاکستری کمرنگ نقاشی شده بود. صلیب مدرن و زیبایی …چند سانتی متر با دیوار فاصله داشت و گویی در هوا معلق و شناور بود. این صلیب در زیر نور غیر مستقیم قرار داشت و سایه دراماتیک و با جبروتی بر دیوار انداخته بود. (۴)قاتل بی حرکت برجای ایستاد و نفس زنان به اطراف نگریست. از قفسه سینه اش توده هایی از بخار سفید بیرون می زد و نور محو و کمرنگ تیر چراغ برق، نیمرخش را روشن کرده بود. (۵)

دهشت کلیسایی موجود همانند هراس از فراموشخانه ای مرموز و خطرناک، عمل می کند و عدم امنیت اجتماعی قهرمانان رمان ("بن درایسکیل" و "الیزابت")، فرصت های لازم و دلایل منطقی برای خلق یک موقعیت و فضای عاشقانه را از بین می برد. آن ها در حالی که همدیگر را دوست دارند، اغلب مجبور می شوند به زبانی محتاط و تردید آمیز، فقط نیمی از عواطف شخصی شان رانسبت به هم بروز بدهند و با حفظ فاصله ای معین از هم جدا بمانند:

"بن درایسکیل" مرد خوب و مهربانی بود. "الیزابت" نسبت به او احساس خاصی پیدا کرده بود که برای یک راهبه ممنوع و مکروه بود و الیزابت معتقد بود که "بن" هم به او بی اعتنا نیست و طنزها و شوخی های "بن" تنها به خاطربی تجربگی و خشکی خاص راهبگی اوست. (۶)

اگر تعبیر و تفسیر از "خدا" و تعالیم مذهبی فقط به یک برداشت معین و یگانه محدود و محقق گردد که جز این نمی تواند باشد، وجود تفاسیر مختلف و توسل به دیدگاه های چندگانه و اغلب مغایر باهم – در هر لباس و هر زبانی ظهور نماید چیزی جز نفی خدا و ارتداد در همان دین نیست و ما، در رمان "حشاشین" با این تفاسیر چندگانه (multi religious versions ) روبه رو هستیم. چند گانگی تفاسیر، وحدت اصولی تعالیم دین مسیحیت راا زبین می برد، هرکدام از پیروان و قدسین کلیسا بنا به منافع خاص خود به یک "یهودا" ی دنیا اندیش و بی رحم مبدل می شوند. آن ها در همان حال که داعیه دین و کلیسا و رهبری مردم دارند، چنان در ورطه فساد و تباهی فرو می روند که از ارتکاب اعمال غیراخلاقی اکراه ندارند، به کشورشان خیانت می کنند، با "نازی"ها همدست می شوند و در صورت لزوم برای صعود بر پله های سلطنت مذهبی، حتی همدیگر را ترور می کنند. "وال" ("والنتاین" خواهر "بن درایسکیل") وقتی به این واقعیات تلخ و تکان دهنده پی می برد، معصومیت و قداست درنظرش رنگ می بازد و تصویر دیگری از کلیسا در ذهنش شکل می گیرد، آن را به الهه دو سر که مظهر دوگانگی و ریاکاری است، تشبیه می کند:

"وال" این دوگانگی کلیسای کاتولیک را همیشه با "جانوس"، الهه یونان باستان مقایسه می کرد که دو سر داشت و هریک از این سرها به سویی متضاد با سر دیگر، می نگریست.(۷)

پانوشت ها:

۱- تامس گیفورد، "حشاشین"، ترجمه جواد سید اشرف، انتشارات ققنوس، ص ۷

۲- همان کتاب، ص۱۳

۳-همان کتاب، ص۱۰۱

۴-همان کتاب، ص۲۸۴

۵- همان کتاب، ص۵۱۸

۶-همان کتاب، ص۲۵۱

۷-همان کتاب، ص۴۲۴

۸-همان کتاب، ص۳۶۸

۹-همان کتاب، ص۷۶۰

۱۰-همان کتاب، ص۱۲۱و۱۲۲

۱۱-همان کتاب، ص۲۴۵

۱۲-میریام آلوت، "رمان به روایت رمان نویسان"، ترجمه دکتر علی محمد حق شناس، انتشارات مرکز، ص ۳۷۳

۱۳-تامس گیفورد، "حشاشین"، ترجمه جواد سید اشرف، انتشارات ققنوس، ص۴۱۱

۱۴-همان کتاب، ص۷۹۳

۱۵-همان کتاب، ص۱۶

۱۶-همان کتاب، ص۸۳

۱۷-همان کتاب، ص۲۵۷

۱۸-همان کتاب، ص۵۶۰

۱۹-همان کتاب، ص۷۹۹

۲۰-همان کتاب، ص۴۷۹

۲۱-همان کتاب، ص۶۶۷

۲۲-همان کتاب، ص۶۸۲

۲۳-همان کتاب، ص۵۴۷

۲۴-همان کتاب، ص۷۷

۲۵-همان کتاب، ص۱۰۷

۲۶-همان کتاب، ص۴۷۸و۴۷۹

۲۷-همان کتاب، ص۵۲۸

۲۸- همان کتاب، ص۵۶۵

۲۹-همان کتاب، ص۸۷۴

۳۰- همان کتاب، ص۳۸۵

۳۱- همان کتاب، ص۳۷۶

۳۲- همان کتاب، ص۶۹۱

حسن پارسائی


شما در حال مطالعه صفحه 1 از یک مقاله 3 صفحه ای هستید. لطفا صفحات دیگر این مقاله را نیز مطالعه فرمایید.