نقد کتاب زیر خاکی اثری از مجید قیصری

زندگینامه مجید قیصری نویسنده ای که با داستان های جنگی اش شناخته شده است

وی در سال ١٣٤٥ در تهران متولد شد اما اصالتاً اصفهانی است و در رشته روانشناسی تحصیل کرده است. قیصری در اوایل دهه ٧٠ به طور جدی به نوشتن داستان کوتاه پرداخت. مجموعه داستان «صلح»، رمان «جنگی بود، جنگی نبود»، مجموعه داستان«طعم باروت» و مجموعه داستان«نفر سوم از سمت چپ» محصول تلاش‌های او در زمینه داستان‌نویسی در دهه گذشته است.

در سال ١٣٨٠ رمان «ضیافت به صرف گلوله» و در سال ٨٤ مجموعه داستان «سه دختر گل‌فروش» از وی به چاپ رسیده و رمان «باغ تلو» و مجموعه داستان «گوساله سرگردان» و مجموعه زیر خاکی ( سال ۱۳۹۰)نیز از جمله کتابهای وی است. همچنین کتاب «سه دختر گل فروش» برنده جایزه قلم زرین سال ٨٥ و برنده جایزه مهرگان ادب و جایزه ادبی اصفهان میباشد.

زیر خاکی نام مجموعه داستانهای کوتاهی است که توسط نشر افق در سال ۱۳۹۰ چاپ و منتشر شده است و شامل ۸ داستان کوتاه به نام های :پاپوش ؛زیر خاکی ؛بلابل ؛نیسان ؛جیر جیرک ؛ باغبان ؛در خت کلاغ ؛ ایستگاه هفت میباشد.

با نگاهی به مجموعه زیر خاکی و بررسی ویژگیهای جهان داستانی و سبک وسیاق موجود در آثار نویسنده ؛ وی را میتوان نویسنده داستانهای جنگی قلمداد کرد که با نگاهی جامعه شناسانه و بی طرفانه و خارج از تعریف و ادبیات کلیشه ای رسانه پسند مبلغ ؛آنجا که در داستان زیر خاکی میگوید )) منم همان کاری را میکنم که روزنامه با ما کرده؛نخواسته اسمی از آدم های واقعی این ماجرا ببره ...)) یا (( روحیه حماسی و سلحشوری را باید تقویت کرد از همین چیزها که لقلقه ای زبان شده اما کسی بهش باور نداره..)) روایت کننده و راوی زندگی های فلاکت بار پراز درد ورنج مردان ؛زنان و کودکانی که بعد از جنگ در ادبیات دفاع مقدس نام ونشانی از انها نیست ؛ آدمهای ساده و بی ادعا و بدون پیچیدگی قیصری هیچ وقت مفتخر به دریافت مدال ایثار و فداکاری نمی شوند آنها ادمهای ساده و معمولی هستند که قربانی شرایط نابهنجار حاصل از خیانت ها و دسیسه ها ؛ترس ؛ذلت و جنایات دشمن شده اند. قهرمان های او از جنس قهرمانهای پر اوازه روزنامه ها و رسانه ها نیستند . قیصری فقط روایت گر است روایت گر ((قصه مردانی که هیچ گاه دیده نشدند ولی بودند ))و در پی بیانیه صادر کردن نیست او حتی از تقدیس و مدح جنگ و یا اظهار انزجار و نفرت از دشمن پرهیز میکند و از دشمن با نام (( آن ها )) یاد میکند و انها را درشرایط یکسانی با این وری ها قلمداد می کند.

در پاپوش قصه زنی به تصویر کشیده شده است که بر سر دو راهی ماندن در کنار همسری که به خاطر عوارض بمبارنهای شیمیایی دچار تنگی نفس و عرق ریزی مداوم و ترک کردن همسرش و رفتن به خانه مادر دچار رنجی ابدی شده است . مرد در میدان جنگ قهرمان بوده ولی این زن هست که متحمل زجرها و مرارت های زندگی بعد از جنگ است.این بی تعادلی و آشفتگی در زندگی این زن ماحصل اتفاقی است که در جزیره مجنون جایی که : ((جزیره مجنون که حتی مختصات جغرافیایی ندارد ما که از ان فقط جاده های باریک و گلی اش به یاد مانده است )) افتاده است.

نویسنده در مقدمه بلافاصله و بدون اندک درنگی ذهن و فکر مخاطب را با طرح کردن مسله و تعلیق در ابتدای داستان به چالش بر می انگیزد و این رویه در تمام داستان های قیصری مصداق دارد.قیصری با بکار بردن نثری ساده و بی تکلف

و عاری از لغات و اصطلاحات قلمبه وسلمبه وظیفه بیان ساده و بی پیرایه زندگی تلخ بازماندگان آسیب های جنگ را به خوبی انجام میدهد.

در داستان بلا بل ((نسیم هر روز به رنگی در می آمد ؛او شده بود بوم نقاشی پسرک سرهنگ ؛پسر سرهنگ هر روز از او می پرسید که شما چرا توی قفسین؟)) نویسنده به نوعی دیگر از آسیب های روحی روانی ؛جسمی و عاطفی جنگ میپردازد و در محیط زندان قصه ذلت و لگد مال شدن و بازیچه شدن حقوق و کرامت انسانی اسرای ایرانی را به تصویر میکشد.

در (( نیسان )) نویسنده روایتگر زندگی مرد پاسبان و نگهبانی تنها در شهری جنگ زده و خالی از سکنه است که با بستن راه از ماشین های نظامی و پر کردن گالن خالیش روی ترک بند موتور ؛ موتور ابش را در حد فاصل سرخی غروب تا تاریکی مطلق روشن نگه میداشت تا )) تکرار این اهنگ شبانه (صدای تتپ تتپ موتور آب ) شده بود عادت من ودشت روز را به هوای همهمه شب سر میکردم چون میدانستم پشت این هیاهو آرامش خوابیده ...)) یا (( شب را با صدای موتور آب ها ؛سگ های هار به زوزه میافتادند و زنجره ها به خواندن و دشت آن وقت بوی روستا میگرفت و...آن وقت آن ور رودی ها با شنیدن این هیاهو دشت را زیر تیر می گرفتند. خوبی تیر در شب آن بود که جهت تیرها دشت خالی را نشانه می گرفتند و ما بی هیچ ترس و واهمه نشستیم به خوردن شام ونماز اول وقت.))

نویسنده در این اثر به شکل زیبا و خلاقانه ای تصویر ی از امید و ارامش شبانه را فقط به واسطه صدای تتپ تتپ موتورآب مردی که مانده بود تا باغ و دشت روستا را سیراب کند خلق کرده است.

در زیر خاکی نیزتلاش نویسنده را؛ برای ارائه نثری مناسب با جملات کوتاه ولحن وحسی پر از دلهره ؛اضطراب ؛هول وولا ؛ترس و استرس سهراب جوان ژیگولی با شلوار جین و تی شرت زرد که در تلاش است تا هرچه زودتربه خانه اش بر گردد و مونس خواهرش را که از ترس اسیر شدن بدست عراقیها او را زنده زنده در زیر خاک با غچه پنهان کرده است میبینیم.

زیر خاکی قصه و حکایت یدا.. ؛طاهرها و خلیل های است که در تلاشند تا واقعیت های وارونه شده در روزنامه ها و رسانه ها را که به زبان سهراب نوشته شده است بیان نمایند و افشا کنند ؛ شخصیتهای که بیشتر از آنچه از جنگ رنج ببرند از دروغ و عوامفریبی رنج میبرند ؛یدا... میگوید : (( باید اینها را گفت تا دیگران بدانند ما در چه شرایط بودیم))

در (( جیر جیرک )) حکایت کلاته های که با جنگ کاری نداشتند ((من با جنگ کاری نداشتم من رفته بودم دنبال پسرم ..)) اما زیر فشار شرایط و عوارض گریز ناپذیر جنگ در زمان اسارت در خاک عراق مجبور به خیانت میشود و باید توسط قانون بعد از جنگ و قانون عقبه و قانون این جا محاکمه بشود وهژبر ریزه با دماغ له شده اش همانند گوجه های قرمز ماهان پسر کلاته که میتوان نماد مهر و صمیمیت پدر و فرزندی باشد همه و همه قربانی این دسیسه و خیانت های ناشی از جنگ می باشد. هژیر میگوید: ((تو این چند وقته که برگشتم ایران این اولین باره یکی از هم دوره ای هامو میبینم و نمی تونم براش آغوش باز کنم .))

آنجا ی که ماهان اشاره میکند: ((زندگی مارو کردی کنترات .کنترات پشت کنترات ...حالا دارم میفهمم چرا یه جا بند نمیشیم...)) خبر از آوارگی و در بدری خانواده های میدهد که به خاطر جاسوسی پدر در زمان اسارت و حفظ جانش از محاکمه و مجازات قانون عقبه و قانون بعد از جنگ مجبور به فرار از این شهر به اون شهر می باشند.

اما درباغبان اگر چه این سوال پیش میآید که آیا داستان برگرفته شده از یک ماجرای واقعی است از لحاظ موقعیت و زمان ومکان جغرافیایی اطلاعات دقیقی به مخاطب نمی دهد ؛ضمن حفظ ساختار و آهنگ کلی موجود در داستان بسان سایر داستان های مجموعه ؛ در جایی اشاره میکند که )): می دیدیمشان که با پیراهن های رکابی سفید ؛سیخ میایستادند و به تکاندن پتو هایشان مشغول میشدند.)) و یا اونجای که می گه: (( دور تا دور باغ انار را سیم خاردار کشید ه اند سیم های نو ...(( آن ها )) همه جای باغ را مین کاشته اند .)) ضمن توصیف نیروهای عراقی و عمل غیر انسانی آنها آن هم در شرایطی که (( سروان فرهادی میگفت شاخ مان که نمی زنند .به جای بیل کلنگ نشانشان بدهید )) و یا ((سربازی یعنی روز شمار زندگی ؛کاری به کارشان نداشتیم ؛وقت باید میگذشت )) و کار هر روز سربازهای این وری ها شده بود بریدن شاخه های خشک ؛پاک کردن جوب از خس و خاشاک و گود کردن پای درختها ؛ نویسنده غیر مستقیم بدور از هر گونه احساس انزجار و نفرت از آن ور رودی ها

ضمن اشاره به شرایط یکسان آنها با این ور رودی ها ؛ غیر مستقیم و نمادین خباثت و بد جنس بودن آنها را نشان داده است .

درخت کلاغ تنها داستانی هست که از نیروهای عراقی به بدی یاد میشود: (( کاش بر می گشتند براشون میمون بازی در می آوردم ؛انتر میشدم ؛جای دوست و دشمن و نشونتون می دادم حالا کجان طفلی ها ؟من که این طور کردم با بچه های مردم حالا خواب و خوراک ندارم وای به حال آن خدا نامرد کرده که بمب انداخته رو سر بچه های مردم )) درخت کلاغ حدیث نفس و ملامت ها و سرزنش های عین ا... سرایدار مدرسه دخترانه است که بیشتر از آنچه از جنایت عراقی ها و بمباران مدرسه ناراحت و در عذاب باشد از دست رفتارها و

برخوردهای نامناسب خود با دختر بچه ها ناراحت و دچار وجدان درد و کابوس های مالیخولیایی شده است )) می خواهم

جبران نفهمی هامو بکنم...آدم دیگه؛.. شیر آب باز مونده که مونده فدای سر بچه ها ؛هر چقدر می خوان کلاس و کثیف کنند

کاغذ بریزن و...)) نویسنده در این داستان هم ضمن بکار بردن قدرتمندانه لحن در گفتار عین ا... و ننه سولماز و شخصیت پردازی درست و به جا بیشتر از آنچه جنایت دشمن و عمل شنیع و غیر انسانی آنها را محکوم کند ؛ به یکی دیگه از آسیب های روحی و روانی فضای پس از جنگ می پردازد و به تشریع روانکاوانه کابو سها و روان پریشی های سرایدار مدرسه می پردازد که به خاطر رفتار نامناسبش خود را مورد لعن ونفرین و سرزنش قرار میدهد و با به وجود آوردن این پاردوکس در رفتار مرد و جنایت عراقی ها باعث پر رنگ شدن حس انسان دوستی سرایدار بعنوان یک ایرانی شده است .

اما تمام قدرت و جذابیت داستان در تعلیق بکار گرفته شده در آن است که با باز گشایی آن در نقطه اوج یعنی پیدا شدن اسخوان دست دختر بچه روی درخت و علت جمع شدن کلاغ هاو آن جای که ننه سولماز میگه (( شما که ختم درست وحسابی برای این بی گنا ها نگرفتین لاقل بزارین کلاغ ها عزاداری بکنند )) نویسنده با قدرت تمام نفرت و انزجار خود رابدون افتادن در ورطه شعار و کلیشه با میخکوب کردن مخاطب تا پایان داستان و نشان دادن تابلوی از تراژدی سیاه جنگ مخاطبین را بسان تماشاچیانی مات و مبهوت مجبور و وادار به فکر کردن میکند.

اما در (( ایستگاه هفت )) ؛قصه بر محور سوء ظن و بدگمانی ؛تهمت و خیانت به ناموس مردم از حاج یدا... معروف به یدا... گچی که در زمان جنگ زن و دو دخترش را به ماهشهر فرستاده بود و زمانی که نام ونشانی از انها نمی یابد به خانه ویران شده اش بر میگردد تا عکس خانواده اش را پیدا و توی صفحه حوادث روزنامه ها بزند اما با قاسم و یونس برخورد میکند که برای حفظ جانشان و دفاع از شهر به خانه پیرمرد پناه اورده بودند آنجا که پیرمرد میگه ))با اجازه کی اومدین خونه مردم ؟ شما این جا چه میکنید ؟افتادین به چپوی خونه مردم یا اومدین دفاع کنین از ناموس مردم با اجازه کی دست زدین به اینا؟)) متهم به دزدی عکس زن و دخترای پیرمرد میشوند .

نویسنده در این داستان نیز به یکی دیگه از آسیب های جنگ و پس از جنگ ؛از نوع آسیبهای اخلاقی و به وجود آمدن فضایی مملو از بد گمانی و سو ء ظن ؛ شرافت ؛غیرت و جوانمردی در کنار خیانت و بی غیرتی از خودی و غیر خودی

اشاره و صراحتا اعلام میکند که قربانیان جنگ فقط سربازه های میادین وهنگامه نبرد نبودند که انها در راه هدفشان و ناموس و وطنشان جانانه اگه جانشان را فدا کرده اند و قهرمانانه شربت شیرین و گوارای شهادت را نوشیده اند بعد از جنگ نیز مردان و زنان وکودکان بی نام ونشان بسیاری دچار عوارض ؛بیماریهاو آسیب های شدید روحی و روانی ؛جسمی و اخلاقی ناشی از جنگ وتبعات پس از جنگ شدند ؛آنها اگرچه به نحو بایسته و شایسته ای در ادبیات دفاع مقدس معرفی نشده اند و تبدیل به قهرمان نشدند ولی در واقعیت عینی قهرمانانه مجبور و متحمل زندگی نابسامان و ناخوشایند

هستند ؛قیصری با نگاهی نو و بدیع وتعریفی جدید از ادبیات دفاع مقدس و به وجود اوردن فضا و اتمسفری تاثیر گذار به همراه لحن و شخصیت پردازی های خوب در مجموعه زیر خاکی قهرمانانی جدید را همانا که((هیچ گاه دیده نشدند ولی بودند )) به جامعه ادبی و مخاطبین معرفی نمودند.

فخرالدین دوست محمد

فخرالدین دوست محمد