از ابتدای ماجرا شروع می کنیم که همانا درب ورودی موزه ی هنرهای معاصر تهران است...

به محض ورود یک عدد نگهبان با خارج کردن صدایی شبیه به هان یا هون یا آوایی که احتمالا مربوط به جایی می شود و همین طور حرکت های نامشخصی در سر و گردن این جمله را شدیدا به یاد من آورد : من نگهبانم پس هستم! او تحقیقا سعی در جلوگیری از ورود غیر خودیهایی داشت که احیانا می توانستند محفل خودمانی و دوستانه ی آقایان را مکدر کنند و در ادامه بیشتر راجع به آنها سخن خواهیم گفت.

خلاصه... ما بدون این که قصد داشته باشیم این حرکت نگهبان را تفسیر کنیم یا او را اصلاح ، به راهمان ادامه دادیم البته سعی کردیم در کسی ایجاد عقده نکنیم ! بعد از عبور از چاردیواری معروف به جیمز باند و گذشتن از حلزونی پایین رونده کاملا در حال و هوای دوران جنگ سرد قرار گرفتیم... مراسم طبق عرف رایج در بازار جشنواره ها با یک ساعت تاخیر آغاز شد بعد از لوپ های متوالی ترانه ها و تصنیف های اساتید موسیقی ایران آقایان شرف حضور پیدا فرمودند (بخوانید تشریف آوردند): حبیب اله صادقی و مصطفی اسد اللهی را ما دیدیم بقیه را خبر ندارم... البته این را هم بگویم که در مدت زمانی که ما مشغول نظاره بر دیوار روبروی در سالن سینما تک بودیم و دو میخ تنهای روی آن را وارسی می نمودیم شخصی که بعد فهمیدیم مسئول دوربین و اینهاست با ماسکی بر صورت بر ما حمله ور شد و با چشمانی نافذ به ما گفت که : هر وقت من با این فرهنگسرای پایداری کار می کنم اگه برنامه شون از ۴ باشه تا ۶ ، من تا ۱۱ شب اینجا معطلم... این را گفت و در افق ناپدید شد تو گویی که از آغاز نبود...

مجموعه ی شرایط تا این لحظه ما را بر این داشت تا شماره ی ۱۱۰ را مد نظر داشته باشیم تا اگر لازم شد مقداری ما را هنر و امنیت کنند تا انسان شویم... تا این زمان ما بیرون درب سینما تک بودیم و در همین لحظه وارد شدیم و نشستیم و مجری مراسم شروع به خوشامدگویی کرد و بیان کرد که کلیپی از مراسم آماده شده است که به آن نگاه کنیم... نگاه کردیم... احتمالا این کلیپ با ورژن ۴ ای سی دی سی پرو تهیه شده بود به هر حال همان عکس های موجود در سایت ها و خبرگزاری ها بود که پشت سر هم دیزالو و فید این فید آوت می شدند... این مرحله هم به خیر گذشت ترتیب قضایا زیاد درست یادم نیست ولی احتمالا بعد از این بود که مجری راجع به پایداری و این که فرهنگسرای پایداری چقدر خوب است و... بیاناتی را ایراد کرد و سپس هیجان انگیزترین بخش مراسم آغاز شد: دونوازی نی و دف. البته من بچه ی کوچک در بین حاضرین ندیدم ولی اگر می دیدم سریعا به همان آقای ماسک دار که هم اکنون ماسک خود را برداشته بود می گفتم که: مردم بچه ی کوچیک دارن... تو رو خدا رحم کنین... شب بد خواب می شن...حرکات غریب و در مواردی مشکوک و نادر از دف نواز و رعشه ها و تکانه های شگفت وی و همین طور صداهای بدیع و نا هنجار از نی نواز ، ما را بر این داشت که سریعا این مرحله از اختتامیه را ایگنور کنیم چنان که نگهبان را ایگنور کرده بودیم ...

پس از این مرحله قرار بود آقای حبیب اله صادقی ایراد سخن بفرمایند که معلوم گردید ایشان اصلا حضور ندارند و در بین مراسم رفته اند... با موبایل ایشان را پیدا کردند و آقای حبیب اله صادقی هم آمدند و آنچه که می خواستند گفتند... در اینجا مجری مراسم به پشت تریبون سفید رنگ ِ به قول آقا ماسکی گفتنی رفله دار رفتند و خبر از هیجان انگیز ترین بخش اختتامیه که کم کم داشت فراموش می شد و در واقع همان مراسم اهدای جوایز بود ، دادند کسی چه می داند شاید اگر کسی چیزی نمی گفت مراسم را همان جا تمام می کردند چون آن طور که ما بعدها فهمیدیم ما و عده ای دیگر در آنجا اضاف تشریف داشتیم و همه ی حاضرین یکدیگر را با نام کوچک صدا می کردند تا جایی که مجری مراسم رو به آقایان حاضر در ردیف جلو گفت: آقا لازمه دیگه برنده ها رو اعلام کنیم...؟! یعنی بیاین بالا... ؟! جدا...؟! و البته در همین جا بود که ایشان آماری از نمایشگاه و جشنواره ارائه کردند و بعد تر نوید داده شد که کتاب نمایشگاه تا یک ماه دیگر آماده می شود... با این شرایط خدا به خیر کند...

راجع به اعداد و ارقام این جشنواره همین بس که سری به خبرگزاری های مختلف و خبرهای جشنواره خود به خوبی گواه بی برنامگی و دست پاچگی آقایان می باشد: تعداد شرکت کنندگان از ۳۰۰ تا ۴۰۰ نفر، تعداد آثار ارسالی از ۱۶۰۰ تا ۸۰۰ اثر، تعداد پذیرفته شدگان ۵۰، ۵۱، ۶۰، ۶۱، ۷۰، ۷۷ و ۸۰ نفر، تعداد آثار پذیرفته شده ۶۱، ۶۶، ۷۷، ۸۰ و ۹۰ اثر، مهلت ارسال آثار ۱۵ شهریور اما با تمدید ۲۲ شهریور، تاریخ داوری ۲۴ شهریور بعدا ۳۰ شهریور، روز افتتاحیه ۳۱ شهریور بعدا و در عمل ۱ مهر، روز اختتامیه ۳ آبان ماه بعدا و سرانجام ۲۰ آبان ماه!

نکته ی جالبی که در این لحظه رخ داد تغییر جوایز بود احتمالا این قضیه در راستای کلام مجری مراسم بود که گفت: البته هیچ جایزه ای ارزش یک کار هنری را مشخص نمی کند! در عین حالی که "هیچ جایزه ای ارزش یک کار هنری را مشخص نمی کند" و مادیات هیچ ارزشی ندارد هیات برگزاری تصمیم گرفت که جایزه های ۱۵، ۱۲، ۹، ۵ و ۳ سکه ای را به دو جایزه ی ۹ و پنچ جایزه ی ۴ سکه ای تبدیل کند همان طور که می دانید با وجود گران شدن سکه به هر حال ۶ سکه می تواند این ما به التفاوت را جبران کند پس یادتان باشد "هیچ جایزه ای ارزش یک کار هنری را مشخص نمی کند"...

یعنی شما فکر می کنید ۱۰ عدد نهاد و سازمان و موزه از پس تامین بودجه ی ۴۴ سکه بر نمی آیند پس چرا با آبرو و حیثیت خودشان بازی می کنند و من را مجبور می کنند که این سطور را بنویسم و شما را ناچار که این سطور را بخوانید؟! بخش جالب و نخ نما شده ی قضیه هم این توجیه بود که هیات داوری (چقدر این هیات داوری مظلومه هر کاری بخوان بکنن به اسم این هیات انجام می دن) هیچ کاری را شایسته ی جایزه ی کامل و ممتاز ندانست نکته ی ظریف این بود که در این لحظه یکی از حضار به نشانه ی اعتراض و شوخی آقایان را مورد تشویق قرار داد که بسیار خنده شد! و نکته ی لطیف تر این که به غیر از این دوست عزیز تقریبا هیچ کس از شنیدن این جمله تعجب نکرد چون اساسا فراخوان دادن و بعد این ادا و اطوارها را در آوردن دیگر عادی شده چنان که در فراخوان شماره ی ۱۰۰ تندیس و بهار ایرانی و... هم این قبیل سخنان شنیده می شود و خواهد شد و من هم تا جایی که شد نوشتم و بعد از این هم تا جایی که بشود می نویسم تا شاید...

(به احتمال نزدیک به یقین یعنی چیزی در حدود ۹۹.۹۸ درصد در جشنواره ی هنر و امنیت هم این سخن را خواهید شنید، با جایزه هایی که من به خاطر دارم آن هم در چهار بخش و با این همه مخارج به دلیل سفارش کار به حدود ۴۰ ، ۵۰ طراح ، دیگر بودجه ای باقی نمی ماند... البته به شرط این که برندگان از محفلی ها و خودی ها نباشند که اگر باشند ممکن است جوایز چند برابر هم بشود)

بله از بحث دور نشویم جوایز اول و دوم به سعید بهداد و محمد صابر شیخ رضایی داده شد و پنج جایزه ی دیگر هم به مریم کهوند، سارا قاسمی، سعیده سروش فر، بهمن علی ایروانی و بهزاد آقا محمدی. می بینید که چقدر نکته ی جالب در یک اختتامیه وجود دارد : من در روز ۱۱ یا ۱۲ ام با دبیرخانه ی پوستر پایداری تماس گرفتم که مبادا این جشنواره هم به سرنوشت بهار ایرانی مبتلا شود ابتدا شماره ی ۳۳۳۱۱۵۰۰ را گرفتم که حاج آقایی چنان که گویا تا به حال اسم پوستر را هم نشنیده بود گفت: "اشتباه گرفتی!" در دومین بار تازه متوجه شد که پوستر چی هست... (احتمالا اصلا قرار بوده که با نمایشگاه و اینها سر و ته قضیه را هم بیاورند و اختتام بی اختتام که بعد لابد دیدند که خیلی ناجور می شود بنایراین آن کار را با جایزه ها کردند و همین طور که گفتم همه همدیگر را می شناختند چنان که عباراتی نظیر سعید جان... بیا سکه هاتو بگیر یا آقای فلانی از دوستان و فعالان هستند... ما ایشان را خوب می شناسیم... یا " بهزاد... کجا می ری... سکه ها رو کجا بردی ؟ جایزه ها فرمالیته س... جون من نبریشون ..." یا "خانم فلانی خیلی زحمت کشیدن و... نمی دانم این صمیمیت در ذات مجری و برگزارکنندگان بود یا این که در طول همین ۱۷ روز از ۳ آبان تا ۲۰ آبان یه جورایی ایجاد شد...! به هر حال... شاید هم همین تماس های ما نتیجه داد و حداقل مراسمی برگزار شد...)

بله عرض می کردم ایشان گفت که این شماره را بگیر و ۲۲۸۸۸۶۸۰ را داد این شماره را هم خانمی جواب داد که او هم نمی دانست که پوستر پایداری چیست و بعد وصل شد به آقایی که فکر کنم در همان اتاق بود و بعد شماره ی دیگری داده شد که۲۲۸۸۸۷۸۰ یا ۲۲۸۸۸۷۸۸ بود و باز آقایی که صدایی بسیار شبیه به آقای قبلی داشت پاسخ داد که در جریان نیست و باز وصل شد به خانمی دیگر که از قضا او هم صدایی بسیار شبیه به آقای قبلی... ببخشید... خانم قبلی داشت و اگر باور نمی کنید زیاد توفیری نمی کند چون دوباره به آقای دیگری وصل شد...! فکر کنم در این مدت داشتند فکر می کردند که جواب این یارو را چی بدهیم و از بالا احتمالا گفتند: اختتامیه ؟ کدوم اختتامیه ؟ خب ... یه کاری بکنید... بگید ۲۰ ام اختتامیه س...کی به کیه...! و آقای گوشی به دست ، چنان که گویی سوالی راجع به ترور نافرجام بوش از وی پرسیده باشند و برای دریافت اطلاعات و ورود به بخش امنیتی لازم باشد که بارکد پشت سر من توسط ریدر خوانده شود پرسید : شما؟ من با تعجب از این که چه ربطی دارد و این که نکند لو برود که من کد نِیم ۱۷ نیستم، گفتم : سیاوش هستم! و گویا نرم افزار تشخیص صدا به طور خودکار منحنی صدا را تشخیص داده و بخش جواب دهی به طرز معجزه آسایی فعال شد و صدای ضبط شده ای گفت : بله...پوستر پایداری... بله... بیستم... ۲۰ آبان..." و بعد هم با پرسش دیگر من تاکید شد که نتایج و برندگان مشخص است اما هیچ کس اطلاع ندارد و ما بعدا به همه ی شرکت کنندگان در نمایشگاه ، تلفنی اطلاع می دهیم که اختتامیه چه موقع و در کجاست (که حدودا ۱۷ ام شد و این را راست و درست گفت... حداقل با من که تماس گرفته شد بقیه را نمی دانم!) اما نام برندگان را تا پس از اختتامیه اعلام نخواهیم نکرد و تاکید کرد که اسامی در یک گاو صندوق از همان جنسی که فرمول مخفی نوشابه ی کوکا کولا در آن نگهداری می شود، محفوظ است و دست هیچ احد الناسی به آن نخواهد رسید. در رابطه با راستای راستگویی این آقا و این که برندگان هیچ رابطه ای با کسی نداشتند و همه چیز از روی ضابطه بود همان روز بعد از ظهر یعنی ۱۷ ام آبان فکر می کنم در حیات دات آی آر بود که نام سعید بهداد و محمد صابر شیخ رضایی را دیدم !! و اگر این را هم نپذیریم و اتفاقی بدانیم که البته نبوده جماعت حاضر در سینما تک را چه می گویید که با گل و شیرینی و شیپور و درخت و نهال برای تبریک و تهنیت آمده بودند و برنده ی آخر که فکر کنم از عوامل خود موزه یا از بستگان دبیر جشنواره یا چیزی در همین حدود بود این را از فرط صمیمیت وی و همراهان با گروه برگزاری عرض کردیم... غرضی در کار نبود...

در اینجا احتمالا دوستان می گویند که عزیز من تو که اینها را می دانی پس چرا شرکت می کنی؟ سوال خوبی ست اما باید عرض کنم که از آنجایی که ما هنوز در اوان جوانی به سر می بریم و اگر بخواهیم (که می خواهیم) گرافیک را ادامه دهیم نیاز داریم که فعالان، فراخوان دهندگان، داوران و برگزار کنندگان جشنواره ها و نوع برخورد و برگزاری و داوری آن ها را از نزدیک بررسی کنیم و بدانیم که با چه چیزی سر و کار داریم و در آینده ی حرفه ای تر خود کدام را باید جدی بگیریم و از کدام یک باید صرف نظر کنیم، این اقدامات را در حکم نوعی آزمون و خطا می دانیم و گذشته از این تفریح خوبی هم هست چون لطایفی مانند اتفاقات گفته شده در هر کدام رخ می دهد و موجبات انبساط خاطر ما را فراهم می کند...!

در ضمن به محض این که تحقیقات بنده در این زمینه کامل شد آنها را منتشر خواهم کرد! اما فعلا می توانید این را داشته باشید که فراخوان هایی که مثلا از سوی انجمن صنفی یا با همکاری انجمن برگزار می شود تحقیقا برندگانی از خود انجمن دارد، فراخوان هایی که از سوی نهاد ها و سازمان ها و وزارتخانه ها داده می شود اساسا بدون سرانجام و اختتام رها می شود، فراخوان هایی که از سوی گروه ها و مجلات داده می شود هم بسته به دایره ی آشنایی با دوستان و همکاران گسترش و تنوع پیدا می کند نه بیشتر...بنابراین توصیه می شود که طراحان جوان تر در فراخوان هایی شرکت کنند که نه عظیم و گسترده باشد مانند بی ینال و جشن تصویر سال که همه چیز از پیش در آنها معلوم است و نه در فراخوان هایی مثل لوگو برای تکنو مارت یا کارت ملی که بسیار سطح پایین هستند و معمولا نتیجه ای ندارند! اگر بتوانید فراخوان های حد وسطی را بیابید و در آنها شرکت کنید بهتر است و همچنین هر فراخوان بدون برگزیده و برنده که آن هم مناسب به نظر می رسد...در این حالت نه سیخ می سوزد نه اسپشیال کِباب...

شهاب سیاوش