|
● نمایش دزد آب
▪ نویسنده: امیر دژاکام
▪ کارگردان: هادی مرزبان
نمایش دزد آب می خواهد به شکل متفاوت و البته به شیوه داستان سرایی ایرانی به امام رضا(ع) و معجزات آن حضرت بپردازد.
این نمایش یک کار سفارشی است برای جشنواره رضوی که به دلیل برگزیده شدنش در جشنواره فوق به عنوان میهمان به جشنواره فجر راه یافته است. ماجرا، داستان گروه دزدان است که در محلی به نام دزداب راه بر قافله ها و زائران می بستند اما مردی را می گیرند که چشمانش توسط امام رضا(ع) شفا یافته و این شروعی است برای تحول و یا تغییر رئیس دزدان و به تبع آن گروه دزدان. متن به گونه ای آشفته و از هم گسیخته می نماید. ارتباط های بین شخصیت ها مشخص نیست. در واقع به نوعی ما با تی‘ و یا نهایت در دو سه مورد تی‘ شخصیت ها مواجیم که جایگاهشان مشخص نیست. تاثیر و تاثرشان خیلی روبنایی است.
رئیس دزدان در نهایت با یک خواب متحول و یا متغیر می شود، پس دیگر چه احتیاج به این همه صغری کبری، شیوه نوشتاری که ظاهرا باید روایت در روایت باشد این گونه عمل نمی کند. این با شیوه روایت ایرانی فاصله دارد. آن روایت در روایت به نوعی سیال ذهن است مانند کاری که مولوی می کند و بعد از طرح چندین روایت به داستان اول بر می گردد. تنها نام ها کمی پر طمطراق است و صرف انتخاب نام های دهان پرکن نمی توان به روایتی اصیل و شخصیت هایی دراماتیک رسید. مانند شاه شرف قزوینی یا شرف شاه قزوینی، شاعر راوندی و البته اینها را به طور مثال گفتم یا نمونه نام های نمایش چیزی در همین حدود بود. از اجرا این گونه بر می آید که متن دستخوش تغییر شده است. در این صورت خیلی نمی توان متن را تجزیه و تحلیل نمود و لایه های زیرین آن را پیدا کرد اما به ظاهر این تغییر با نظر نویسنده صورت گرفته است هر چند که شاید این موارد ابتدا از متن اصلی و از اصل متن کامل شروع شده باشد، اما در هر صورت باید جنبه های دراماتیک آن حفظ می شد.
مثلا تابلو زندان هیچ گره ای از متن نمی گشاید. متن یا داستان را به جلو نمی برد. اگر حذف هم می شد اتفاقی نمی افتاد. طرح زینب کذاب تنها به عنوان یک جمله گفته می شود و دیگر چیزی از آن نمی شنویم و تاثیری در روند ماجرا وشخصیت ها ندارد. پس طرح آن چه لزومی دارد.
و قس علیهذا، اما متن تفاوت قابل ملاحظه ای با متونی که در خصوص امام رضا(ع) نگاشته شده دارد. اولا موضوع بکر است و تکراری نیست، ثانیا مستقیم به امام رضا(ع) و معجزات ایشان نمی پردازد و این خود تاثیر حضور امام(ع) و معجزاتش را دو چندان می کند هر چند که آن روایت ضامن آهو از نظر تعدادی از علما مورد قابل استنادی نیست. ثالثا سعی می شود که آدم ها از طریق کاراکترهای دیگر و به طور غیر مستقیم معرفی شوند. رابعا نقاط طنز آن به درستی و بجا نگاشته شده است. خامسا: هر چند که متن کامل نیست اما اندیشه نویسنده در جای جای آن کاملا مشهود است.
اما در خصوص اجرا باید گفت بجز چند بازیگر مثل مصطفی عبدالهی و سیروس همتی و محمد پور حسن، دیگران بازی چشمگیری ارائه ندادند هر چند که زحمت کشیده بودند، البته این بر می گردد به ضعف در کارگردانی ودرست هدایت نشدن نمایش از سوی کارگردان به لحاظ حرکتی، حسی، چیدمان، میزانسن ها و.... شاید بتوان گفت یکی از نقاط قوت اجرا بخش حرکات موزون آن بود که با درستی از تلفیق حرکات سنتی و اقلیمی منطقه خراسان که قومیت های ترک، کرد، ترکمن، بلو£، فارس و... را در خود جای داده است شکل گرفته و به نوعی وحدت و حمیت اقوام ایرانی را گوشزد کرده و مورد تاکید قرار می داد. هماهنگی گروه حرکات موزون در حد قابل قبول و مطلوبی بود. در این خصوص باید به خانم کابلی تبریک گفت اما نکته اساسی اینجاست که این بخش از نمایش چون وصله ناجوری خودنمایی می کرد. حرکات موزون و فرم باید از دل متن نمایش برآید. باید خواست و نیاز متن آن را بطلبد. این گونه است که به لحاظ دراماتیک جای خود را پیدا خواهد کرد و الا می شود همان حقنه کردن به کل اثر بدون احساس نیاز و ضرورت تکنیکی و آنچه که منطق دراماتیک حکم می کند. به هرحال شاهد اجرایی صمیمی بودیم. به گروه خسته نباشید می گویم.
● نمایش شمشیرهای ژنرال
▪ نویسنده: قدرت الله فتحی
▪ کارگردان: مسعود موسوی
متن شمشیرهای ژنرال ظاهرا اقتباسی از چند فیلم و نمایش در این خصوص است که البته بخش هایی از هر کدام گرفته و تلفیق شده است به همین دلیل گسست و عدم انسجام و آشفتگی در متن مشهود است به طوری که پس از۵۰ دقیقه کاراکترها سرجایشان می نشینند و خود را معرفی می کنند. این یعنی چه؟ معمولا شخصیت پردازی، ارتباط بین شخصیت ها و داستان، پرداخت های موضوعی و موضعی و... همگی باید در طول درام شکل بگیرد. اصولا متن شاید استعداد۵۰ دقیقه زمان نمایشی شدن را ندارد. اما مسعود موسوی در مقام کارگردان با هوشمندی از متنی نه چندان محکم، نمایشی قابل قبول ارائه داده است. تلفیق فضاهای سورئال و اکسپرسیون با یکدیگر معانی ای تلویحی و چند وجهی به اجرا داده است. طراحی صحنه به این امر کمک فراوانی کرده، پله ها، شیب ها، زوایای تیزگوشه ها، ورودی و خروجی هایی که به دالان های تو در تو منتهی می شود، نورپردازی، همه وهمه به این معانی کمک کرده است. اصولا مردم قربانیان جنگ هستند. جنگ جهانی دوم بر اساس مطامع عده ای خاص و در نهایت تقسیم دنیا شکل گرفت. قدرت های بزرگ خود را ثابت کردند و هر کدام سهم خود را از جنگ و جهان برداشتند. بالطبع اندیشه کارگردان در خصوص شیوه اجرایی بازی ها هم به همان منوال پیش می رود. انگار در فضایی هستیم که جدا از دنیای بیرون است و آدم های آن مسخ شده در همان گذشته مانده اند و خیانت تنها چیزی است که واقعیت دارد.
تکرار بخشی از اکت ها علاوه بر ایجاد نوعی تعلیق و تاکید بر مفهوم خود تکرار، شاید به دلیل رسیدن اجرا به زمان مطلوب هم باشد. چون همان طور که گفته شد متن استعداد۵۰ دقیقه اجرا را ندارد. شاید در این تکرارها چیزی تغییر کند و یا اتفاقی تازه بیفتد اما جنگ و عواقب آن همان گونه که باید باشد رقم می خورد.
علاوه بر بازی خوب خانم ملودی آرام نیا، دیگر بازیگران به نسبت نقش ها را روان اجرا نمودند. شاید اگر مسعود موسوی تنها کارگردانی می کرد به نکات تازه تر و جذاب تری به لحاظ دراماتیک دست پیدا می کرد. یک مورد هم خیلی به چشم می آمد و با کل اجرا همخوان نبود یعنی اگر بنا به هر دلیلی قرار است بعضی از وسایل فرض گرفته شده و با فضاسازی القاء شوند پس می باید این فضاسازی از سوی بازیگران به درستی اجرا شود نه اینکه سینی و فنجان روی هوا رها شود و یا به شکل و فرم به دست گرفتن آن توجه شود. شاید تنها خود مسعود موسوی این فضاسازی را درست انجام داد. از سویی وقتی که همه چیز واقعی است و حتی اسلحه و صدای شلیک را هم داریم دیگر چه اجباری است برای فرض گرفتن فنجان و سینی و... چون می شد حداقل در بازی ها از این وسایل استفاده کرد. شاید به خاطر همان شیوه اجرایی باشد و یا اینکه اصولا این مهماخانه، مهمانخانه واقعی نیست و اینها برای کار دیگری اینجا هستند. اما با تمام این تفاصیل و هر منطق دیگری که برای این امر در نظر کارگردان بوده با توجه به وجود وسایل دیگر در صحنه این فکر هر چه که باشد رنگ می بازد و در میان حضور واقعی دیگر آکسسوار گم می شود و تماشاگران را نیز به نوعی سر درگم می نماید. در نهایت کارگردانی بسیار فراتر از متن می نمود و اندیشه های کارگردان در جای جای اجرا مشهود بود. به مسعود موسوی و گروهش خسته نباشید می گوییم.
● نمایش فیل
▪ بر اساس داستان هایی از ریموند کارور
▪ نویسنده: حمیدرضا نعیمی
▪ کارگردان: بهناز نازی
آدم های کارور در یک فضای مینی مالیستی درگیر روزمره گی هستند وبه نوعی فضای مینی مالیستی نیز این مضمون را بیشتر انتقال می دهد. در متن هم این چنین است وحمیدرضا نعیمی توانسته فضای فوق را القاء کند. انگار همه چیز و همه کس در یک چرخه تکراری اسیر افتاده اند. حتی فضا برای نفس کشیدن هم نیست. این را می توانی از روابط آدم ها احساس کنی، آدم هایی که از یکنواختی روابطشان، خودشان، زندگیشان و افکارشان خسته شده اند و راه و مفری جز تخطئه یکدیگر ندارند، در تنگنایی از تکرار گیر افتاده اند و به ناچار فضا برایشان تنگ می شود و این روزمرگی آنان را به چالش با یکدیگر می کشاند. به ظاهر از این چالش گریزی و گریزی نیست جز رودرویی با آن و در ابتدا با خود و در ادامه با یکدیگر و سرانجام به استیصال رسیدن و با یکدیگر از سر ناسازگاری برآمدن و زندگی را چون میدان جنگ دیدن، در نهایت درگیری و جنگ و چالش، نابودی درونی، حسی، روانی، روحی و فیزیکی.
اینها در واقع آیینه انسان امروز است چون زندگی او یک زندگی توام با روزمره گی و روزمرگی است. زندگی مینیمالیستی که بر ایند روابط نشات گرفته از تکنیک، صنعت و حرکت لجام گسیخته رو به جلو و سرعت سرسام آور زندگی است که آدم هایش و به تبع آن روابطشان در چنبره پول، ثروت، اقتصاد و سرمایه و صنعت، دروغ، تزویر و ریا و استثمار یکدیگر و... شکل گرفته و اسیر آمده اند. ما با سه اپیزود روبرو هستیم هر چند که شاید اپیزود اول به لحاظ متن ضعیف تر از آن دو دیگر می نمود، کمی از هم گسیخته و آشفته. یادمان باشد نمی توانیم به بهانه مینی مالیستی بودن، عناصر دراماتیک را آن هم در بخش متن نادیده بگیریم اتفاقا این سخت تر است چرا که باید در یک فضای مینی مالیستی تمام عناصر را بررسی نموده و به کار بگیری، اما در کل حمیدرضا نعیمی متن قابل قبولی را ارائه داده است. نمایش را می توان به لحاظ اجرا یک شاخصه مهم و همسو با تفکر حاکم بر کل اثر دانست. تعویض صحنه ها بدون وقفه و در ادامه یکدیگر بود. این خود تداعی کننده همان سرعت لجام گسیخته توام با فضای مینی مالیستی است.
بازی ها روی هم رفته به خوبی انجام پذیرفت. نسیم ادبی درک درستی را از شخصیت داشت هر چند که شاید در جاهایی غلو شده کار می کرد و این موجب از دست رفتن رفتار بیرونی مبتنی بر حس درونی از نقش است. در اپیزود دوم خسرو شهر از، نقش یک پدر استثمار شده توسط خانواده را به درستی ایفا نمود.
او نیز دچار همان تکرار و روزمره گی و روزمرگی همیشگی شده، آن حرکت آخر بردن میز به نشانه تشییع او لحظه دراماتیک نابی را خلق کرد. بازی سعیده آجرلی هم تاثیرگذار بود. اما در رفتارش نوعی زمختی احساس می شد که بنا به شخصیت نباید تا آن حد باشد. در جاهایی هم از پیش حس و یا حرکت را لو می داد. در اپیزود سوم هم حمیدرضا نعیمی طنز حاکم بر فضا و شخصیت را نسبتا انتقال داده و بازی روانی ارائه داد. بهناز نازی هم همینطور اما ای کاش که به کارگردانی قناعت می کرد. اصولا بهتر است که کارگردان ها، دچار وسوسه بازی نشوند البته شاید با مشکل بازیگر روبرو بوده اند. بهناز نازی بیشتر بیرونی و غلو شده بازی کرد که این به نوعی تصنعی می نمود.
انگار دارد ادای بازی کردن را در می آورد. در هر حال بازی در تئاتر همه شئون و عناصر تکنیکی بازیگری را در بر می گیرد. آن استیصال و درماندگی درونی که باید بیرونی می شد وتحولی که در بازی به لحاظ حسی و رفتاری باید مورد نظر قرار می گرفت کمرنگ شده بود. طراحی لباس با شخصیت ها همخوان بود و دکور با فضایی مینی مالیستی در هماهنگی دراماتیک به درستی طراحی شده بود. ریتم نمایش هم نسبتا مطلوب بود، هر چند که می شد از حرکات تکراری در اپیزود دوم کاست تا به ریتم و در نهایت اجرایی مطلوب تر دست یافت. در کل شاهد تئاتری قابل قبول بودیم به گروه خسته نباشید می گویم.
● نمایش تور عروس
▪ نویسنده و کارگردان: امیر امجد
تور عروس در یک بستر تاریخی معاصر یعنی مشروطه، داستانی را می گستراند تا شاید از قبل بتواند تحلیلی از وقایع و اتفاق های آن زمان و بالاخص مشروطه خواهی و ورود تجدد و تجددگرایی به ایران را به دست داده ومورد بررسی قرار دهد. اما ماجرا به گونه ای پیش می رود که بیشتر برای داستان گویی و قصه مناسب است تا تئاتر و نمایش. نمی گویم تئاتر نباید قصه داشته باشد که قصه و داستان لازمه کار نمایش و تئاتر است اما آن قصه و یا داستان باید در قالب دراماتیک و همراه با ساختارهای درام شکل بگیرد.
ماجرا نوع داستان ایرانی یعنی همان روایت در روایت، خیلی ها را به این شیوه مشتاق کرده و قبلا هم بارها شاهد این نوع نمایش ها بودم، در همین جشنواره الان هم چند نمایش در همین شیوه داریم. اما این نوع داستان گویی هر چند که جذاب است اما سهل و ممتنع است. سهل از آنکه فکر می کنیم و ماجرایی یا داستانی را می گوییم و بعد به اصطلاح به گذشته می رویم و ادامه آن را در گذشته پی می گیریم و بعد دوباره به حال می آییم، البته اما به این نمی گویند شیوه روایت ایرانی، این شیوه را می توان در مثنوی معنوی مولانا، الهی نامه عطار، کلیله و دمنه و... یافت. در این شیوه ابتدا داستانی گفته می شود و بعد آرام آرام به داستان دیگری با موضوعی دیگر و آدم هایی دیگر می رویم و بعد داستانی دیگر و ماجرایی دیگر و... دوباره بر می گردیم به همان داستان اولی، در واقع پنج یاشش داستان مجزا تعریف کرده ایم و بازگشته ایم. اما به نوعی تمامی این داستان ها به لحاظ مضمون و زیر متن و لایه های زیرین و احیانا نتیجه و نتایج نهایی با هم در ارتباط هستند. پس ما شاهد چنین خبری در این متن نیستیم، تنها یک داستان داریم، همین یک داستان از یک خانواده. داستان خاله که به نوعی همان داستان جیران است. ظاهرا قصه نویسنده را جذب کرده و داستان را گسترده است اما در نهایت با تعجیل به پایان می رساند.
این اشکال اکثر نمایشنامه های ماست. ثانیا تعلیق، تکنیکی است که باید به درستی و بجا مورداستفاده قرار گیرد. تعلیق هم نویسنده را به خود مشغول داشته تا جایی که متوجه نمی شود که تعلیق هایش لو می روند و دیگر در جایی از نمایش تماشاگر اشتیاق دیدن را از دست می دهد چون تقریبا حدس زده که چه اتفاقی افتاده یا می خواهد بیفتد. هر چند که در نهایت نویسنده، داستان قابل قبول و نسبتا پر کششی را نگاشته و این یکی از نکات قوت نمایش است اما در جاهایی تکرار زیاد است.
حرف ها هر بار به گونه ای تکرار می گردند. نوع گویش هم مزید بر علت شده است و ظاهرا نویسنده جذب نوشتار خود شده، گویشی که گاه به درست و یا به غلط در سریالهای تاریخ معاصر ما باب شده و دیگر دارد کلیشه ای می شود. بخش اول نمایش گفتگوی دو خواهر در واقع مونولوگی است که بین دو نفر تقسیم شده در واقع ما بیشتر شاهد حرف زدن هستیم تا دیالوگ، اما از اینها که بگذریم در کنار هم دو مقوله متضاد یعنی عروسی و عزا معانی تلویحی دیگر نیز دارد که به نویسنده از این بابت باید تبریک گفت. شاید کل مفهوم نمایش و آنچه را که نویسنده در قالب این داستان در مقطع تاریخی خاص می خواسته بگوید در همین تضاد خلاصه شده است. مشروطه، استبداد، تجدد، دوره گذار و گذر، سنت گرایی، تعصب و تحجر و.....
عروسی است که با تور سپید وارد می شود، زیباست و باکره اما به دست نااهلان و سودجویان و فرصت طلبان از یک سو و مستبدین و سنت های غلط و تعصب های نامناسب وبی جا از سویی دیگر مورد تهدید و تعرض قرار گرفته، تورش دریده می شود و آن عروس باید در پی خوشبختی و آینده که همان آزادی از استبداد است سپیدی لباسش را به خون آغشته کند تا نهال آزادگی را سیراب و بارور سازد. اما این همه در چنبره داستان کمرنگ جلوه می کند. نمایش مطول است و تعلیق آن تبدیل به ابهام و آشفتگی و گنگی شده است. در اجرا البته استفاده از عناصر نمایش های سنتی آیینی به درستی صورت پذیرفته همان طور که در لباس ها و نوع طراحی صحنه به چشم می خورد. استفاده از سازهای سنتی هر چند که در بسیاری از موارد موسیقی اضافه می نمود و حس صحنه و فضا را بی جا اشغال می کرد در بعضی از موارد هم، مانع شنیدن صدای بازیگران می شد. موسیقی نباید همیشه همراه حس و فضای صدا باشد. این یک استفاده دم دستی از موسیقی صحنه است مثلا در صحنه حزن، موسیقی حزن انگیز و قص علیهذا از وسایل صحنه استفاده دراماتیک صورت پذیرفت.
در بخش اجرا حرکات و میزانس ها به سوی تکرار می رفت. یکی از معضلات مطول بودن نمایش و حرفهای تکراری همین است، روی حرکات میزانسن ها تاثیر مستقیم می گذارد، ریتم را کند می کند و در نهایت آن همه زحمتی که برای گستردگی نمایش و معرفی کاراکترها کشیده شده است باید به یکباره و بدون حفظ منطق دراماتیک جمع شود. به طور مثال۷۰ دقیقه نمایش را می گسترانیم و در عرض۵ دقیقه می خواهیم آن را جمع کنیم در واقع یک جوری سر و تهش را هم می آوریم و پایانی شبیه فیلم های هندی برای نمایشمان رقم می زنیم. بازیها اما نسبتا روان صورت پذیرفت بخصوص خانم آناهیتا اقبال نژاد بازی خوبی ارائه دادند، با احساس و رفتاری درست و مبتنی بر عناصر بازی دراماتیک. جای دراماتورژی همه جانبه در نمایش خالی است چرا که کارگردانی و ایضا متن با ضعفهایی روبروست اما در نهایت شاهد اجرایی گرم بودیم که حضور اندیشه نویسنده و کارگردان به لحاظ محتوایی در آن مشهود بود. به گروه خسته نباشید می گوییم. |