از این منظر تردیدی نیست که فرهنگ دارای زبان است. یعنی به مانند انسان زبان دارد. به طوری که اگر زبان را از انسان بگیریم، نه تنها همه چیز آن را گرفته ایم، بلکه ماهیت آن نیز در واقع سلب می شود.

همانطور که انسان براساس ماهیت شناخته می شود، بنابراین بدون ماهیت نیز نام و نشان آن بی معنی است. لذا زبان فرهنگ نیز به همین شکل است.

چه این که اگر زبان را از فرهنگ جدا کنیم، در واقع همه چیز آن را از دست داده ایم. این مهم به چند دلیل اساسی و معقول، مدنظر است. نخست اینکه اگر هر عضوی از انسان را از او سلب کنیم، انسان تنها دچار خلل و نقصان می شود، یعنی اگر دو چشم او را از او بگیریم، در واقع عضوی از اعضای او را گرفته ایم و به تعبیری می توان گفت که تنها دید آن را گرفته ایم یا اگر دو تا پای او را از او سلب کنیم، در واقع باز عضوی از اعضای او را گرفته ایم یا دو دست و دیگر اعضای برونی انسان که هر کدام بیانگر نقص عضو فرد به شمار می روند. اما زبان برخلاف همه این موارد است.

چرا که گرفتن زبان از انسان به منزله گرفتن ماهیت و فرهنگ انسان است. یعنی زبان فرهنگ که جهت تفهیم این مقوله به خوانندگان می توان گفت یا همان زبان انسان، در رشد و تعالی انسان نقش اساسی و حیاتی را ایفا می کند. زبان فرهنگ یعنی درونمایه فرهنگ و چراغ هدایت گر فرهنگ که اگر در بطن فرهنگ نباشد، فرهنگ مهجور و اغیار می ماند. زبان مهمترین عضوی است که فرهنگ در جهت تعامل و اخذ نیازهای اجتماعی خود به آن احتیاج مبرم دارد.

چرا که هر فرهنگی که از ابزاری به نام زبان برخوردار نباشد، قطعا برقراری ارتباط آن با جامعه فرهنگی و فرهنگ جامعه میسر نمی افتد.

اگرچه در تعریف فرهنگ می توان ویژگی و معانی مشترکی را جست وجو کرد و همین وجه اشتراکات فرهنگ، انسان را می سازند، ولی باز اگر زبان نباشد، همین وجه اشتراکات فرهنگ، قدرت ارتباط فرهنگی را از دست می دهند.

فرهنگ مهمترین فاکتوری است که ما را از موالید سه گانه مجزا می سازد، هر چند در دیگر موجودات با علم بشر قابل قیاس نیست. البته ما در زمینه هایی با موجودات اشتراکات فرهنگی داریم و با آنها در وحدت و انسجام فرهنگی به سر می بریم. به طوری که در شعور، تفکر، زیستن، خانه و مسکن و... با این موجودات اشتراک هست. اما آنچه که بسیار مهم به نظر می رسد این است که ما در دو مورد با موجودات دیگر اختلاف عمده و اساسی داریم.

نخست زبان فرهنگی است که در موجودات یافت نمی شود و اگر باشد، به زبان بی زبانی است.

یعنی به بیانی دیگر انسان به وسیله زبان صحبت می کند و همین زبان است که او را در رشد و بالندگی علم و دانش یاری می نماید. نکته دیگر علم فرهنگ است. علم فرهنگ بدین معنا که موجودات در تغییر علم و دانش خود نسبت به تحول زندگی خویش عاجزند، ولی انسان نسبت به این مهم تواناست. یعنی به سهولت می تواند در زندگی خود تغییر اساسی دهد. به گونه ای می توان گفت که انسان بدون این وسیله نمی تواند فرهنگ خود را در جاده آرزو به پیش راند. اما مقوله مقابل یا عکس آن «فرهنگ زبان» است. یعنی دقیقا زبان فرهنگ با فرهنگ زبان در تفاوت است که در این جا خواننده باید توجه لازم را به این دو داشته باشد. در آن جا گفتیم که زبان فرهنگ، ولی در این جا فرهنگ زبان مدنظر است.

فرهنگ زبان یعنی اینکه همین زبان که نوعی وسیله در جهت تکامل انسان است به نوبه خود باید از یک نوع فرهنگ برخوردار باشد.

یعنی به بیانی این نوع زبان باید مودب باشد یا از دنیای ادب درس گرفته باشد. زبان در هر نقطه که می خواهد خود را به نمایش بگذارد و در این نمایش نتیجه مثبتی را دریافت دارد، طبعا این زبان نیاز به فرهنگ لا زم را می طلبد.

این که می گویم فرهنگ زبان یعنی این که زبان به مانند یک انسان باید از فرهنگ خاص خود که همان فرهنگ انسانی است، بهره مند شود. بهره مند بدین سان که این زبان چارچوب و محتوای فرهنگ را به خوبی بشناساند و به این چارچوب و محتوا عمل نماید. با توجه به این که در این مقوله نکات اجتماعی و عمومی نهفته است، لذا باید گفت که فرهنگ زبان باید بداند که این زبان در هر جایی نمی تواند نطق کند. به بیانی «سخن هر جایی و هر نقطه مکانی» یا آن چه را گوی که شایسته توست. یا «ای مگس عرصه سیمرغ نه جولا نگه توست» «عرض خود می بری و زحمت ما می داری».

آری فرهنگ زبان یعنی این که هر سخنی را در جای خودش باید گفت یا هر آن چه شایسته زبان است، شایسته گفتن است یا میدان سیمرغ جولا نگه مگس نیست، پس به زبان سیمرغ سخن گفتن، ولی در واقع مگس بودن هم، فرهنگ زبان نیست. چه این که در این جا وقتی از فرهنگ صحبت می کنیم، نیت ما فرهنگ درست و انسانی است و البته فرهنگ های مثبت و به معنی ادب و متانت و نه چیز دیگر یا می توان گفت که هر واژه ای را زبان یا به مفهوم روشن تر انسان نمی تواند در ادبیات و شعر یا این که گفتارهای روزمره خود به کار گیرد. زیرا که استفاده از واژه هایی که بار مفهومی آنها با واژه خوب عجین است و جهت لا زم را به فرد در جاده زندگی مبنی بر نیل به اهداف و آرزوهایش را فراهم می سازند، مدنظر فرهنگ زبان است و نه کلماتی که از جنس مقوله بد و بداندیشی اند. کما این که استفاده از کلماتی که در واقع منع کننده اند و به بیانی فرد را از آن کار باز می دارند، به نوبه خود می توانند فرهنگ زبان به شمار آیند. یعنی زبان با استفاده از این کلمات راه منطقی و منتجی را طی می کند و این نوع روش هم می تواند یک نوع فرهنگ زبان نیز تلقی گردد. مثلا وقتی مادر یک بچه، بچه را از آتش منع می کند و به او می گوید: بچه دست نزن یا کمتر غذا بخور یا این کار درست نیست، هر چند بار مفهومی هر کدام از این جملا ت از واژه هایی از قبیل نزن، کمتر و نیست برخوردار است، ولی این واژه ها به منزله فرهنگ زبان است و نه عدم فرهنگ زبان. بنابراین استفاده از واژه هایی که در معنی خود بد جلوه می دهند، اما در بطن جمله یا جملا ت پیامی رسا و آموزنده و به اصطلا ح فرهنگ محور را می رسانند را نمی توان جزو فرهنگ زبان به شمار نیاورد، که بی شک از اعضای اصلی فرهنگ زبان به شمار می روند. حسن کلا م این که هم زبان فرهنگ باید زبانی منطقی و مفید باشد و هم این که فرهنگ زبان فرهنگی آموزنده و سالم.

نویسنده : عابدین پاپی