زایش تراژدی

نیچه جوان یونان را همچون مدلی از یک فرهنگ قوی, سالم و اندام وار می بیند که افرادی خلاق و قوی می آفریند

● نقد نیچه بر فرهنگ توده‌ای

نیچه جوان یونان را همچون مدلی از یک فرهنگ قوی، سالم و اندام وار می بیند که افرادی خلاق و قوی می آفریند. او در اولین اثر خود یعنی زایش تراژدی، فرهنگ سرزنده دیونیزوسی حاکم بر یونان پیشاسقراطی و دوره جوانی تراژدی یونانی را در مقابل گرایشات عقل گرایانه افلاطونی حاکم بر عصر خرد سقراطی و دوره پیری تراژدی یونانی قرار می دهد. فرهنگ دیونیزوسی، فرهنگی است کاملاً زندگی باور و مبتنی بر انرژی و شور جسمانی.

فرهنگی که افراد را از خلال تجربیات فرهنگی مشترک از قبیل وجد، سرمستی و شادی به یکدیگر پیوند می دهد. به باور نیچه، نتیجه چنین تجربیاتی چیزی نیست جز سربرآوردن افرادی قوی و سالم و فرهنگی نیرومند و سرزنده.

از دید نیچه، فرهنگ سقراطی واکنشی است به فروپاشی و چندپاره شدن فرهنگ تراژدی گون یونان و تلاش می کند آن فرهنگ را با مجموعه ای از ارزش های اخلاقی همگن و مشترک، هنجارهایی نظری و روندهایی روش شناختی منبعث از منطق و استدلال سقراطی جایگزین سازد. بدین سان خدایان جنگجوی یونان جای خود را به یک فرهنگ عقلانی یکپارچه می دهند. از این منظر، فرهنگ سقراطی پاسخی است به یک وضعیت خطیر فرهنگی و با سلاح عقل گرایی افراطی برای مهار انگیزش های قوی آزاد شده در دوره پیشین، انگیزش هایی که از دید سقراط و افلاطون افسارگسیخته اند، به روی صحنه می آید.

نتیجه چیزی نیست جز هم ارز انگاشته شدن خرد، دانش و فضیلت و استعلای خرد به عنوان تنها وسیله دستیابی به حقیقت و معنویت. نیچه بر این باور است که فرهنگ سقراطی، تصور عمیق و تراژیک پیشاسقراطی از رنج و رستگاری به واسطه فرهنگ را با خوشبینی سقراطی نسبت به توانایی خرد در کشف حقیقت و برپایی یک زندگی خوب، جایگزین می سازد.

به نظر نیچه، انسان نظری سقراطی، خاستگاه عقل گرایی و خوشبینی مستتر در روشنگری است. اولین مرشدان نیچه یعنی شوپنهاور و واگنر این خوشبینی را با بدبینی تراژیک خود تعدیل کرده و فلسفه و هنر را به مثابه راهنما و ناجی انسانیت و عاملان ایجاد فرهنگی قدرتمند و سالم معرفی می کنند. نیچه در آثار خود (از جمله در غروب بت ها) فرهنگ سقراطی را یکی از نیروهای برسازنده دوران مدرن می داند و معتقد است بسیاری از سویه های نافی زندگی این دوران، از فرهنگ سقراطی سرچشمه گرفته است.

بدین سان سقراط از نگاه نیچه نمادی است از تباه شدن غرایز انسانی و تسلط خرد بر جسم و نفسانیات. این فرآیندی است که از آن پس، با قدرت گیری روزافزون، بدل به یکی از سنگ بناهای مهم دوران مدرن می شود.

نیچه در زایش تراژدی با دفاع از موسیقی- تئاتر های واگنر، آنان را به مثابه نیرویی فرهنگی که می تواند موجب نوزایی فرهنگ آلمانی شود می ستاید و رابطه دوستانه عمیق و در عین حال پرکشاکش این دو از این زمان آغاز می شود. از آن پس، رفت و آمد نیچه به خانه واگنر رو به فزونی نهاده و او بدل به تبلیغات چی درام های موسیقایی استاد می شود چه معتقد است این آثار می تواند مبنایی برای یک فرهنگ آلمانی جدید باشد.

نیچه در پایان کتاب خود به حقارت هنر مدرن پرداخته و ادعا می کند که یک جریان سخیف نقد فرهنگی که شالوده اش بر آموزش های رسمی و روزنامه ها استوار است، به ناتوانی عمومی در ستایش هنر اصیل دامن زده است؛

وقتی در سالن های تئاتر و موسیقی دست بالا با منتقدان باشد، روزنامه نگاران مسوول آموزش مردمان باشند و مطبوعات در جامعه نقش اول را ایفا کنند، هنر بدل به موضوعی جذاب برای بحث های سطح پایین شده و نقد زیباشناسانه به عنوان وسیله ای برای تبلیغ نوع جامعه پذیری عبث، پریشان گر، خودخواهانه و به شدت بی اصل و نسب به کار گرفته می شود (زایش تراژدی).

بدین سان نیچه فرهنگ توده ای شده، فرهنگی که به واسطه حضور دائمی مدارس و مطبوعات شکست ناپذیر می نماید، را علت اصلی برافتادن هنر معتبر و برساخته شدن فرهنگی میان مایه می داند.

با این حال او امیدوار است با خلق مبنای فلسفی فرهنگی جدید، موجد تجدید حیات آلمان شود و بدین منظور کار خود را با مطالعه در فلسفه یونان آغاز می کند چه معتقد است این فلسفه، می تواند مبنایی باشد برای یک فرهنگ زندگی باور، فرهنگی که افرادی نیرومند و برتر بپروراند. با این همه، او از سال ۱۸۷۳ دست از غور در فلسفه یونان و پروژه بسط چشم اندازهای فلسفی خود برداشته و به نگارش مجموعه ای از حملات بر عصر حاضر مشغول می شود.

مفسران نیچه این چرخش او به سوی عصر حاضر را تلاشی جهت خشنودساختن واگنر می دانند چه او نظر تحقیرآمیزی نسبت به مطالعات زبان شناسانه یا فلسفی صرف داشته است. از سوی دیگر این چرخش، می تواند نشان دهنده تمایل نیچه به مداخله فعال در جدال های فرهنگی آن زمان آلمان باشد.

هر چند ممکن است تملق از پروژه واگنر برای شکل دهی به فرهنگ آلمانی و پاسخ به اشتیاق واگنر در جهت نقد اشتراوس (که زمانی به نقد واگنر پرداخته بود) در آن زمان بر تصمیم نیچه اثر گذارده باشد ولی این چرخشی است تعیین کننده از سوی او در راستای درگیرشدن با فرهنگ معاصر، چیزی که بدل به یکی از عناصر اصلی و مرکزی پروژه فلسفی نو پای نیچه می شود.

نیچه با نگارش مجموعه ای از تاملات غیرمدرن، عصر حاضر را به عنوان محور اصلی کار خود برگزیده و با روحیه ای نشأت گرفته از عصر روشنگری در عین تاختن به صفات و شخصیت های کلیدی فرهنگ آلمانی در دوران مدرن، ایده هایی برای نوزایی فرهنگی مطرح می کند. اولین مجلد از مجموعه تاملات، دیوید فریدریش اشتراوس نویسنده کتاب تاثیرگذار زندگی مسیح را هدف می گیرد.

اشتراوس در این اثر با مقایسه مفصل نقش مسیح در انجیل های چهارگانه، ادعا می کند مسیحیت در زمانه ظهور خود اسطوره ای بوده که نیازهای مردمان را برمی آورده است. نیچه این اثر شگفت و اسطوره شکنانه اشتراوس را در بیست سالگی خوانده و سخت تحت تاثیر نقد تطبیقی و زبان شناسانه او قرار گرفته بود. با این حال، نیچه در کتاب خود پس از تجلیل از آثار اولیه اشتراوس، نقدی سخت بر آثار جدیدتر او وارد ساخته و او را همچون نمادی از مادیت مسلط بر زندگی آلمانی پس از پیروزی بر فرانسه و اتحاد آلمان می بیند.

همان مادیتی که مانع زایش فرهنگ اصیلی شده که او در تمنای آن می سوزد. نیچه با تحقیر رضایت از نفس شادمانه آلمانی ها پس از جنگ فرانسه و پروس می نویسد؛ من این شادمانی که به نشئگی پهلو می زند را در اعتماد به نفس باورنکردنی روزنامه نگاران آلمانی و نیز تولید کنندگان رمان، شعر، تراژدی و تاریخ نگاری می بینم.

این مردمان باشگاهی با دیوارهای آهنین ساخته اند و در آن برای کنترل ساعاتی که انسان مدرن به فراغت و هضم غذای خود اختصاص می دهد یعنی زمان فرهنگی او، طرح و نقشه می ریزند و او را با اوراق چاپی خود تخدیر می کنند. این باشگاه، پس از جنگ چیزی جز شادی، بزرگی و خودارضایی نمی بیند.

اعضای این باشگاه پس از آن «پیروزی فرهنگ آلمانی»، نه تنها خود را محق و تاییدشده می دانند بلکه پا را از این فراتر نهاده و با مقدس فرض کردن خود، شأنی در حد بزرگان کلاسیک برای خود قائل می شوند. آنان مردم آلمان را مستقیماً مخاطب قرار داده و آثار خود را به شیوه نویسندگان کلاسیک به طبع می رسانند و حتی یکدیگر را در روزنامه های تحت اختیارشان با القابی که تا کنون از آن اسطوره های کلاسیک بوده است، می نوازند.

نیچه این امر را چیزی جز سوءاستفاده از موفقیت نظامی کسب شده نمی داند و امیدوار است حداقل چند آلمانی شیرپاک خورده پا پیش گذارده و به نقد این منظره غم افزا همت گمارند. او قشر تحصیلکرده آلمانی را به دلیل اهمال در پرداختن به فرهنگ ملی آلمان و به پرسش گرفتن فقدان فرهنگی سرزنده و یکپارچه در آن کشور به باد ملامت می گیرد.

اشتراوس برای نیچه نمادی است از مادیت گرایی فرهنگی که به باور او بر فرهنگ و جامعه آلمان آن دوره مسلط شده است. نیچه به ویژه از آن جهت بیمناک است که اشتراوس خود را معلم ملت آلمان و شکل دهنده نسل بعد و آموزگار جوانان می داند. حتی اندیشیدن به این که این مادی گرایی مبتذل موفق به شکل دهی آینده آلمان شود، برای نیچه بسیار هراس انگیز است.

نیچه رواج فرهنگ توده ای را منبع تنزل مقام تفکر و فرهنگ در اروپای عصر خود می داند. ایده های اشتراوس از دید او چیزی جز لفاظی های روزنامه ای نیست و تنزل فرهنگ، آبشخوری جز تاثیر فرهنگ توده ای بر زبان، سبک، ایده و قضاوت های رایج و مسلط ندارد. او خود در این باره می نویسد؛ آن چه یک فرد آلمانی برای خواندن در اختیار دارد چیزی نیست جز روزنامه ها و مجلاتی یک شکل و همسان.

شکل قطره چکانی و یکسان ارائه اطلاعات در این اوراق باعث می شود خواننده گمان کند در حال گوش دادن به یک تک گویی است. زمانی که فرد برای خواندن این اوراق اختصاص می دهد اغلب هنگامی است که مغز او آن قدر خسته است که نای مقاومت ندارد. ذهن او آن چنان به زبان ساده و روزمره آنها عادت کرده که در صورت نبودشان (به هر دلیلی)، احساس ناراحتی می کند. با این حال، تولیدکنندگان این روزنامه ها یا گاهنامه ها خود بیش از هرکس دیگری به این ژارگون ژورنالیستی معتاد می شوند.

آنان هر روز بیش از پیش از ذوق و سلیقه تهی شده و در ورطه دمدمی مزاجی غوطه می خورند. بدین سان برای غلبه بر کسالت و بی حالی گریبانگیرشان، هر روز اغلاط دستوری جدیدی ابداع کرده و به خورد مردمان می دهند. این کارمندان روزمزد ادبیات، با گستاخی، انتقام ملال خویش را از زبان مادری ما می ستانند. وقتی امر مبتذل و عوامانه بدل به هنجار شد، هرچه قوی، غیرمعمول و زیباست رسوا و بدنام می شود.

حال و روز ما حال و روز آن فرد خوش سیما و خوش بنیه ای است که به سرزمین گوژپشتان سفر کرده بود و به خاطر بدقوارگی اش یعنی نداشتن قوز، مسخره شده و از طعن و لعن قوزیان امان نداشت.

دست آخر، کشیشی دلش به حال او سوخت و قوزیان را ندا درداد؛ به این غریبه بیچاره رحم کنید و درعوض خدا را شکر گویید که به شما قوزهایی این چنین زیبا عطا کرده است. نیچه از خلال چنین تاملاتی ادعا می کند که فرهنگ مدرن (آمیزه ای بی شکل از سبک ها، ایده ها و آثار جدا از هم و در عین حال رقیب) فرهنگی بربری است و بر عقل گرایی افراطی، فردگرایی خودخواهانه، خوش بینی سطحی، میل به یک جورسازی و در عین حال گرایش به افتراق به مثابه خصوصیات فرهنگ مدرن حمله ور می شود. او در درباب فواید و مضار تاریخ برای زندگی، ادعا می کند که انسان مدرن به واسطه ازدیاد بی حد مطالعات تاریخی در دریایی از معرفت تاریخی غوطه ور شده و از رهایی از آن ناتوان است.

از دید او ما انسان های مدرن مالک چیزی که حقیقتاً از آن ما باشد، نیستیم. ما در دریایی از معرفت دقیقه غرق شده ایم و این معرفت قادر به ایفای هیچ نقش دگرگون کننده ای در زندگی اجتماعی ما نیست. فرهنگ مدرن، ذاتاً درون گرا است و بر تارک آن چنین مهری زده اند؛ راهنمای فرهنگی درون گرا برای بربرهایی برون گرا.

داگلاس کلنر

ترجمه؛ آرش جلال منش