متن شب یلدا انشا در مورد شب یلدا

متن شب یلدا شب یلدا بلندترین شب سال است , به بهانه ی همان یک دقیقه طولانی تر بودن , کنار هم جمع می شویم و با گرمای محبتمان ,از سرمای زمستانی که در راه است می کاهیم متن زیر می خواهد سادگی همین دقایق کوتاه کنار هم بودن را به ما یادآوری کند

بیا که امشب می خواهم تا صبح برایت قصه بگویم . قصه از راز زندگی ، همان راز ساده ی کوچکی که در میانه ی هزار راز پیچیده ی بزرگ کمرنگ و محو شد.

بیا که امشب می خواهم تا صبح برایت قصه بگویم . نه اشتباه نکن ، از قصه ی آنها که کاخ های عظیم ساختند نخواهم گفت

از بناهای بزرگ و سقف های بلند و ستون های استوار یا از قصه ی فاتحان سرزمین های دور

یا از قصه ی پهلوانان پیروز میدان ها

از هفت شهر عشق و از دنیای شیرین غزل

از لیلی ها و نازهایشان نخواهم گفت

همچنان که از مجنون ها و نیازشان

برایت از زندگی قصه خواهم گفت

همه ی قهرمان های داستان های کهن

زندگی را شباهنگام در لحظات کوچک و ساده ای تجربه کرده اند که پس از ساختن دیوار کاخ های بلند

لحظه ای کنار یکدیگر نشستند و حرف زدند

و پس از فتح سرزمین های دور

بر زمینی دراز کشیدند و به آسمان خیره شدند و پس از وصال به معشوق ، لحظه ای چشمانشان را بستند و نفسی عمیق کشیدند.

و پس از نازهایشان ، لحظه ای لبخندی زیرکانه بر لب آوردند و پس از نیازهایشان قطره اشکی از شوق ریختند.

در جستجوی راز زندگی نباش ، لذت راستین زندگی در همین لحظه های کوتاه خلاصه می شود نه در آن داستان های بلند.

زندگی در تمام این لحظاتی که رازش را جستجو می کنی ، آرام و بی صدا از کنار تو گذر می کند.

پس بیا بازی را از آخر آغاز کنیم ، با لحظه های شیرین کنار هم بودن .

آن هندوانه را بیاور تا کنار هم باشیم ، بگوییم و بشنویم و بخوانیم و بخندیم.

زندگی چیزی بیش از این نیست .

قصه هایی را که گفتم همچون قصه هایی که نگفتم ، به فراموشی بسپار

قرار نیست تو قهرمان قصه من باشی ، برخیز و قهرمان رویاهای خودت باش.

منبع : روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی