کم کاری می کنم من... کم کاری می کنیم ما. اگر نه این همه اس ام اس ها، آف ها و ایمیل های "ولنتاین یا سپندارمذگان مهم نیست، مهم دوست داشتن است" متداول نمی شد!

صبر کنید یک دقیقه... این کلاف حجیم ناگفته ها را اگر بتوانم سر و سامان دهم و سرِرشته را بیابم احتمالن می توانم منظورم را روشن تر بگویم.

بگذارید از اول بگویم... یادت هست از سپندارمذگان گفتم؛ گفتیم؟! حواست هست که چند سالی است در این روزهای بین ولنتاین سپندارمذگانی، موجی از احساسات وطنی به سویت سرازیر می شود؟!

خب ... این در جای خودش خوب بود. یعنی برای قدم اول لازم بود. اما آیا کافی هم هست؟!

برای من، برای ما افتخار بزرگی است اگر بتوانیم در راه ترویج فرهنگ ایران زمین، احیای حافظه تاریخی چند هزار ساله و بازتعریف هویتِ فردِ ایرانی کاری کنیم. حتی اگر این کار توهمی بیش نباشد. اما آیا فقط طرح جشنی چون سپندارمذگان می تواند حس احساسات میهن پرستانه مان را ارضاء کند؟! بدون بازشناساندن فلسفه آن؟!

نسبت به چند سال پیش، تعداد کسانی که سپندارمذگان را می شناسند به طور امیدوارکننده ای زیاد شده است. افراد زیادی هستند که همان طور که ولنتاین را جشن می گیرند، سپندارمذگان را نیز گرامی می دارند. بعضی ها حتی سپندارمذگان را جایگزین ولنتاین کرده اند و روز ۵ اسپند را جشن می گیرند. اما به همان سبک و سیاقی که ولنتاین را جشن می گرفتند!

این درست مثل این است که مثلن من اسمم رکسانا باشد. بعد یک دفعه احساسات ملی ام طغیان کند، بگردم و معادل پارسی اش را بیابم: "روشنک" و به همه گوشزد کنم که از این پس روشنک صدایم کنید. این در جای خودش خوب است اما اگر کسی در این مرحله بخواهد انگیزه مرا توجیه کند یا شخصیتم را تفسیر؛ می گوید متعصب، ملا لغتی، ناسیونالیست و... در بهترین حالت یک اعمال سلیقه شخصی تلقی می شود.

اما اگر بگویم خانم ها... آقایان... رکسانا فرم یونانی شده روشنک است که اتفاقن هیچ معنی خاصی ندارد در حالی که روشنک یعنی نور و روشنایی، طلوع و آغاز روز، یعنی مشعل دار، یعنی نماد راستی و حق و حقیقت...بگویم پس از سده ها از آن هنگام که روشنک دخترِ دارای ایرانی همسر اسکندر یونانی می شود و یونانی ها به اسم او شکل و شمایل بیگانه و بدون معنی دادند الان هنگامش رسیده که به جای دل خوش کردن به یک اسم مدرن فرنگیِ شده شیک اما پوچ و توخالی، فرم درست اسمم را با معنای عمیقش باز پس گیرم !

می خواهم بگویم مهم تر از آن که ما روز عشق را در چه تاریخی برگزار کنیم یا به چه اسمی، شناخت اسطوره ای و فلسفی عشق ایرانی است. چگونگی برگزاری یک آئین یا جشن به شکل اصیلش همان قدر حائز اهمیت است که خودِ آن جشن؛ چرا که همه این ها مبین طرز فکر، ارزش ها و آرزوهای یک ملت است. از سوی دیگر داشتن آداب و رسوم مشترک که خاص افراد یک ملت است، باعث می شود که به افراد آن ملت این حس القا شود که جزئی از یک کل هستند و این امر به هویت بخشیدن به آن جامعه کمک می کند.

سپندارمذ از واژه اوستایی "سپنتا آرمیتی" گرفته شده است. اصل این نام همان آرمیتی است که واژه سپنتا به معنای مقدس برای احترام و گرامی داشت بیشتر به آن افزوده شده است. آرمیتی فرشته موکل زمین بوده است و نماد عشق، اخلاص و فروتنی. عشقی از جنس عشق مادر به فرزندش... صبورانه، فداکارانه، بدون چشم داشت و انتظار جبران.

این که سپنته آرمیتی یا سپندارمذ هم فرشته موکل زمین بوده است، هم نماد مهرورزیدن و کامل ترین عشقِ گیتی خود فلسفه عمیقی در بر دارد.

پیشینیان زمین را نیز مانند مادر، بارور، زاینده، پر عطوفت و پرورش دهنده می دانستند. ترکیب هایی چون "مادر زمین" یا "مام وطن" از همین دیدگاه نشات گرفته است. هر سه واژه آرمیتی، زمین و زن از واژگان کهن آریایی است که نماد عشق می باشند. جشن سپندار مذگان در ایران باستان، نه روز عشق یا روز زن با فلسفه و معنای امروزی آن، بلکه روز گرامی داشت زمینِ بارور و همتای انسانی آن یعنی بانوان به عنوان مظهر عشق، بردباری و فداکاری بوده است. به عبارت دیگر منظور از عشق، نه عشقی مربوط به جنسیت زنانه است بلکه منظورعشقی باوفا، با احساس و از خودگذشتگی مارانه است.

حالا تصور کنید چنین عشق عمیق و قوام یافته ای را با آداب و رسوم ولنتاین غربی جشن بگیرند! با غذاهای فست فودی که اصلن در پختن آن ها وقت هم خرج نشده است، چه برسد به عشق؛ با موسیقی ریتم دار آمریکایی مثل راک یا جاز که مثل خانه های پیش ساخته بی در و پیکرند، با پایکوبی های وحشیانه، با آرایش مو و شکل و شمایلی که در سطح شناور بودن را به آدم القا می کند، با تیشرت هایی که بر روی آن (اغلب با دیکته غلط) مصرف گرایی ترویج شده است، در حالی که برای عاشق شدن باید خود را با تمام وجود رها کرد از از سیطره چیزها، از استیلای نقش ها!

تم موسیقی جاز در بدو شکل گیری چیزی شبیه به این بود:

بدو بدو

یالا بدو

عقب نمونی

بدو بدو

الکی خوش باش

بدو بدو...

جذبه ی سحرانگیز مدرنیت و افسون ابزارهای نو که گمان می رفت موجب سعادتمند نمودن بشر می گردد، شور و هیجان غریبی در لایه هایی از فرهنگ برانگیخت. ضربان ساز این موج غرب و عمدتا امریکا بود. کم کم مردم وادادند و از در آغوش کشیدن خوشبختی ناامید شدند... لذا یک تم عصیان گرایانه متداول شد:

من ویران می کنم

من نفرین می کنم

من نفی می کنم...

وجه مشترک این تم ها بی معنایی است. انسان همراه این تم ها دویدن را آغاز کرد ولی آن چه را انتظار داشت نیافت اما دیگر نمی توانست ندود. او می دوید چون برای دویدن شرطی شده بود. می دانست که برای چیزی می دود ولی نمی دانست آن چیست و گاه که از بیهودگی این دویدن و پوچی این هیاهو آگاه می شد، لب به دشنام می گشود و خویش را و دیگری را و همه چیز را نفی می کرد!

مسخره نیست که در جشن عشق عمیق ایرانی از چنین تم موسیقیایی استفاده شود و موسیقی آرام و آسمانی ایرانی در آن جایی نداشته باشد؟!

مسخره نیست که به جای رقص موزون، منسجم و با طمانینه ایرانی از رقص هایی با حرکت های هرج و مرج طلب در این مراسم بهره گیریم؟!

رقص یکی از قدیمی ترین هنرهاست. تاریخ هنر گواه است که بشر از ابتدای خلقت به کمک رقص و ریتم موفق گردید به کارهای خود نظم بخشد. هیچ هنری نیست که بیشتر و بهتر از رقص خوصصیت ها و اخلاق مردم اولیه را جلوه گر سازد. چیزی که امروز درنظر ما بازی و تفریح به نظر می رسد، برای انسان اولیه از امور جدی به شمار می رفته است ؛ آن ها هنگامی که می رقصیدند، تنها قصدشان خوشگذرانی و لذت نبود، بلکه می خواستند به طبیعت و خدایان چیزهایی را تلقین کنند و به وسیله ی رقص، طبیعت را به خواب مغناطیسی درآورده ، به زمین دستور دهند که حاصل خوبی به بار آورد.

برای ایرانی باستانی رقص یعنی نیایش و ستایش وجود از موجود. رقص های سنتی و محلی ایرانی همه فلسفه ای عمیق در بطن خود دارند. برای نمونه می توان به رقص کردی اشاره کرد. این رقص به صورت دسته جمعی انجام می شود و نفر اول و نفر آخر دستمال سپیدی به دست می گیرند که نشانه یصلح و آشتی با اقوام دیگر است. دستمال داشتن رهبر و نفر آخر نشاندهنده برابری بوده و دست همدیگر را گرفتن هم نشانه اتحاد گروه است. رقص زن و مرد دوشادوش هم، به معنی هم رده بودن آنان است. کوبیدن پا بر زمین به این معنی است که این خاک موطن من است. هورای هنگام مراسم در حین حرکات به منظور ترساندن دشمن است.

محتوای رقص ایرانی عشق است. عشقی که کل کائنات را به حرکت وا می دارد. برای عشق ورزیدن انسان باید ابتدا خود در صلح و سازش و وحدت باشد. یعنی به قول کارن هورنای در وجود او شقاق و افتراق نباشد و موجودیت معنوی اوبر اثر تضادها و عصبیت ها و کشمکش های عاطفی –آن طور که در رقص غربی به نمایش گذاشته می شود تجزیه نشده و ازهم نپاشیده باشد. چنین انسانی می تواند همین صلح و وحدت درون را به معشوق، جامعه وسپس به کل بشریت تسری دهد و با کل گیتی یگانه شود و از آن طریق به مقام عشق یزدان مشرف گردد.

حتی رقص هایی که از قدمت چندانی برخوردار نیستند اما رنگ و لعاب فرهنگ ایرانی دارند، از مفهوم عشق متبلورند. به عنوان مثال برای رقص بابا کرم که بازمانده از دهه ۱۳۲۰ خورشیدی و از رقص های به اصطلاح " کوچه بازاری " و " تخته حوضی" است چنین افسانه ای را روایت می کنند: "درزمان رضا شاه و ماجرای کشف حجاب، یکی از این خانم های شازده، باغبان مسنی داشت به نام بابا کرم. هر وقت خانم به باغ می آمد باغبان را صدا می کرد: بابا کرم چطوری؟! باغبان به تدریج عاشق خانم می شود. سال ها می گذرد و بابا کرم عشقش را در سینه نهان می کند تا این که شازده خانم به سفر فرنگ می رود و بابا کرم از درد هجران و فراق عشق او می میرد. همین می شود که در اذهان مردم بابا کرم به عنوان یک مرد عاشق شکل می گیرد و رقص باباکرم هم نمایش گر حرکات یک مرد عاشق می گردد. در واقع بابا کرم از نمادهای نشان دهنده عشق مرد ایرانی به معشوقه اش است. کسی که به خاطر دوری از دختر مورد علاقه اش جانش را از دست می دهد و هیچ چیزی باعث نمی شود که از عشقش دست بکشد:

... هر چه قدر ناز کنی

ناز کنی...

باز تو دل دار منی

هر چه قدر عشوه کنی

عشوه کنی...

باز تو غمخوار منی...

مسخره نیست که در جشن عشق ایرانی از فست فود پذیرایی شود به جای خورش ها و قرمه هایی که برای طبخ آن ها باید کلی وقت صرف کرد و بر روی حرارت کم گذاشت تا خوب جا بیفتد... درست مثل عشق ایرانی که زمان می خواهد تا قوام بیاید و یک عمر بپاید؟!

آن هم این هنگام که خود غربی ها با هیجان به جنبش "آهسته خوری" (Slow Food) می پیوندند. جنبشی که نگرشی متفاوت را از آشپزی ارائه داده است. اسلوفود در مقابل فست فود (Fast Food) است و به معنای تهیه و پخت آرام غذاهاست. پایه گذران این جنبش مردم را مجاب کرده اند که می بایست آشپزی را از قید و بند اشرافی گری رهانید و ارزش های فرهنگی و بومیی را به آن بازگردانید.

نوع غذاها و نحوه چیدن میزغذا و عادت های غذایی نمادهایی از فرهنگ یک قوم است که بسیاری از مسائل انسان شناسی، تاریخ و جامعه شناسی هر اجتماعی را آشکار می کند و از این رهگذار می توان به رفتارهای انسانی آن جامعه پی برد.

می بینید که جشن، غذا، لباس، موسیقی، رقص و... فقط یک جلوه بیرونی و معنای ظاهری نیست. بلکه در بطن آن اهدافی نهفته است. باید آن معنا را دریافت.

وقتی که حافظ می خوانید از تک تک کلماتش بوی عشق می شنوید. نمی شوید؟ چه از آتشکده بگوید، چه از می، چه از ساقی، چه از بربط و تنبور... فرقی نمی کند! این به دلیل آن است که او مقام عشق را دریافته و نمادهای آن را شناخته است. او عاشق ابژه نیست که عاشق عشق است.

ببینید... من، ما... نه ادعای پان ایرانیسم بودن داریم، نه می گوییم اصلن نباید از مولفه های فرهنگ های بیگانه استفاده کرد ولی به خصوص در بزرگداشت مفهوم عمیقی مثل عشق می بایست از همه چیزحس مهرورزی، اصالت، آرامش و خوشبختی به آدمی القا شود.

اگر قرار است دنیا دهکده جهانی شود با یک فرهنگ جهانی، چرا ما نیز از فرهنگ غنی و با اصالت ایرانی به آن وام ندهیم؟ چرا مانند رقص های فولکوریک ایرانی دست به دست هم ندهیم. دستمال سپید در دست نچرخانیم و ایرانی را به جای صفت "تروریست بودن" ، به معنای واقعی کلمه "عاشق" معرفی نکنیم؟ چرا ما رمز دیرینه سعادت بشری را به فرهنگ غالب جهانی دیکته نکنیم؟

پس محض رضای خدا دیگر نگویید "سپندارمذگان با ولنتاین فرقی ندارد؛ مهم عاشق بودن است" که عشق آرمان گرای ایرانی کجا و آن عشق هرج و مرج طلب غریزی غربی کجا؟!

منبع: وبلاگ آتشکده - لیدا آیلار