پدیدارشناسی برای علوم انسانی ما مقاله ای از دکتر سیدموسی دیباج بخش دوم

معنی جهان در پدیدارشناسی هوسرلی ـ شولتزی چیست عالم خلق آن است که انسان به مثابه یک موجود دنیایی خود را در آن می یابد اما این عالم که عالم خلق است, پیش از تولد وی موجود است, انسان از والدینی به دنیا می آید که پیش از وی در این عالم وجود داشته اند انسان در خانه ای و شهری به دنیا می آید که پیش از وی بر جغرافیای زمین پدیدار شده است مکتوب زیر مقاله ای است از دکتر سیدموسی دیباج در باب پدیدار شناسی برای علوم انسانی در ادامه بیشتر بخوانید

در پدیدارشناسی هوسرلی، تنها عالم خلق است که برای علوم انسانی اسلامی و امکان تعریف غیرهوسرلی از عالم در مفهوم علوم انسانی اسلامی، عالم به ‎مثابه یک عالم صرفا طبیعی که علم فیزیک به آن اقرار دارد، نیست. قابل توجه است که در مفهوم بنیادی علوم فیزیک کلاسیک، عالم محل گشتالت امکان همه پدیده‎های ممکن طبیعی است؛ برای مثال، اذعان به این عالم در علم فیزیک، قبل از هر تئوری درباره پدیده‎های گوناگون این عالم مفروض است. هر فیزیکدان به وجود این عالم پیش از ورود به لاب هسته‎ای اذعان دارد و حتی هرگز چنین نمی‎اندیشد که نتایج تحقیقات علمی اش به کمترین خدشه درباره اصل «وجود» عالم طبیعی و یا «عالم خلق» در اصطلاح فلسفه اسلامی بینجامد؛ بنابر این هیچ‎گاه نمی‎توان گفت که در تصور یک فیزیکدان از عالم، نظریه‎ها، نتایج تحقیقات و مشاهدات علمی او هرگز در نفی و یا اثبات عالم توسط او و یا حتی شناخت او از ماهیت عالم تأثیری داشته باشد.

مسلم است که علوم انسانی اسلامی چنین عالم فیزیکی و پدیدارشناختی را بدون آنکه به تفحص درباره ماهیتش نیاز داشته باشد، اگر تنها مشروط به عالم ممکن و مخلوق باشد، نفی نمی‎کند. این عالم خلق طبیعی و غیرقابل انکار است؛ همچنان که عالم امر نیز غیرقابل انکار است. این عالم خلق و «عالم امر» که هر دو مخلوق خداوند است، همچون عالم ارض و عالم سموات متضایفات مفروضات فطریات در علوم انسانی اسلامی است.

بعضی گمان می‎برند احکام علوم انسانی اسلامی چیزی جز تطبیق احکام علوم انسانی دیگری به موضوعات مبتلابه جهان اسلامی نیست. درحالی ‎که در علوم انسانی اسلامی طریق استنباط، اولی بر طریق تطبیق است؛ یعنی اول باید قواعد استنباط که ما را به علوم جدید می‎رساند، کشف و بیان گردد و چنانچه راه برای استنباط بر ما بسته بود و کشف احکام علمی جدید از طریق استنباط امکان‎پذیر نبود، آنگاه احکام علوم انسانی موجود بر موارد جدیدی که با آن مواجه شده‎ایم، تطبیق داده شود تا بتوانیم معرفت و آگاهی تطبیقی و تقلیدی خود را بسط دهیم.

یک برداشت هرمنوتیکی از پدیدارشناسی علوم انسانی اسلامی می‎تواند این باشد: پدیدارشناسی یعنی ملاحظه بنیاد معنی در حیات شرعی (experiential de jurisprudentia) به ‎عنوان مایه‎ مرکزی و اصلی تحقیق، برخلاف نظریه اشراقی این بنیاد معنی به یکباره منکشف نمی‎گردد، بلکه به ‎نحو نظام‎مندی در زندگی و حیات رومزه در نسبت با شریعت کشف و ظاهر می‎شود. در این مجال کوتاه به تفصیل درباره این هرمنوتیک وارد نمی‎شویم.

البته در پدیدارشناسی هیچ‎گاه مسأله «تطبیق» یک مسأله فرعی نیست. بدون تطبیق، پدیدارشناسی به دانشی انتزاعی بدل می‎شود و این نقیصه همان است که آن را از هدف اصلی که به‎ مثابه دانشی دقیق است دور می‎سازد. پس تطبیق مهمتر از یک امر مربوط به بسط و توسعه است. تطبیق در ذات پدیدارشناسی است و شناخت موقعیت (Situation) برای پدیدارشناسی، یعنی شناخت حقیقی موقع که وظیفه ما در پدیدارشناسی تطبیقی نیز بیش از این نیست. با این شناخت موقعیت، به‎ معنی اعم از تاریخی و جغرافیایی و بلکه به‎ معنی اسم‎شناسی علم اللهی و کلام اللهی حقیقی قرآنی اسلامی آن، ما به آستانه پدیدارشناسی مقصود خویش رسیده‎ایم.

امکان‎های هستی‎شناختی انسانی و قلمرو علوم انسانی

علوم انسانی تا آنجا اصیل است که اندیشه انسان، اندیشه درباره وجود در آن علوم ظهور داشته باشد. تفکر اندیشیدن خود هیچ گاه مجزی از وجود نیست اما اعتبار آن بسته به مرتبه تعلق و نسبت آن به وجود است. هر طبقه و درجه‎ای از طبقات و درجات اندیشه تا بدان حد متعلق به وجود است که به وجود می‎اندیشد. و وجود تا آنجا که اندیشه به جانب اوست و بدان میل شنیدن دارد، در اندیشه ظاهر می‎گردد و نه بیشتر. پس هرچه مرتبه اندیشه برتر باشد، آن نسبت به وجود شنواتر است و آن را ادراک می‎کند و در مقابل عکس هر چه از وجود شنوایی کمتر باشد، درک از وجود قلیل است تا در قلت بعد از قلت به فراموشی مطلق وجود می‎انجامد. پس آن چنان که در تاریخ علوم انسانی مشاهده می‎کنیم، هرچه احکام علمی به وجود سازگارتر و شنواتر بوده است، پایدارتر و ماندنی‎تر ظاهر شده است.

امکانات گوناگونی که در علوم انسانی پدیدار می‎شود، در مبنا همه به ‎حد و مقدار و کم و کیف امکان شنیدن هستی بازمی‎گردد. بسط در حوزه‎های گوناگون از علوم انسانی از روان شناسی، جامعه‎شناسی و علوم سیاسی همه مجال‎های گوناگون از شنیدن وجود است؛ شنیدنی که گاه نیز با وسواس و نجواهای شیطانی و شرورآمیز قرین خواهد بود.

هیدگر در کتاب «هستی و زمان» درباره شأن هستی می‎پرسد. به عقیده او از شأن وجود (destiny of being) است که درباره اشیا و هستی آنها می‎توانیم بپرسیم. essentia و existential هر دو بسته به شأن وجود Dasein است. او انتقاد می‎کند که در فلسفه و متافیزیک تعلیمی از شئون وجود غفلت شده است.

هیدگر معتقد است که اندیشیدن آن است که مطابق منشأ ذاتی آن است. آنچه امکان‎پذیر می‎سازد، وجود است. وجود است که امکان (M?glich Keit) چیزی را به دست می‎دهد. اندیشیدن تحقق ذات یک چیز ممکن در وجود است. از اعطای ذات و ماهیت یک شئ آن هست می‎گردد و در عین حال اندیشیدن صورت می‎پذیرد. هیدگر امر ممکن و امکان را که شئون وجودی است، در برابر «فعلیت» قرار می‎دهد که در نظر او صرفا یک شأن متافیزیکی و ماهوی و ارسطویی است.

مسلم است که به همان اندازه که مفهوم وجود اوسع و اشمل و اکمل از مفاهیم بنیادی دیگر باشد، مجال برای علوم انسانی بازتر و وسیعتر و شامل‎تر و دربرگیرنده‎تر و حتی متعالی‎تر خواهد بود. از این منظر می‎توان مطمئن بود که علوم انسانی اسلامی مبتنی بر وجود متعالی به مثابه جامع جمیع اوصاف کمالی وجودی از علوم انسانی مبتنی بر مفهوم بسیط وجود در فلسفه و متافیزیک یونان که نمی‎دانیم بالاخره حی است یا مائت اقوی و اکمل است. وجود متعالی که در محدوده علوم گوناگون به‎ نحو وسیعتر و متعالی‎تر در قالب گزاره‎ها و احکام علمی توصیف می‎شود و مجموعه علوم انسانی را در ذیل نام و سلطان خود رهبر است. نتیجه چنین تعالی حقیقی در مفهوم وجود به‎ نحو طبیعی چنین گستره‎ای از علوم انسانی اوسع و اکمل خواهد بود: هرچه تعریف انسان بزرگتر دانش‎های انسانی وسیعتر تعریف و تکوین خواهد یافت.

«علوم انسانی» علومی هستند که در آنها احکام مربوط به جهات کلی حیات انسانی (The general aspects of human life) و جامع حیات انسانی (The generality of human life) کشف، وضع و بحث می‎شود. این احکام با مشخصات خاص خود از احکام علوم دیگر قابل تمییز است و نسبت به آنها متعالی و برتر است. تعالی احکام علوم انسانی یک امر ذاتی و از سرشت این احکام برمی‎خیزد. همان گونه که فی‎المثل بدن انسان با بدن میمون فرق دارد، نمی‎توان احکام مربوط به زیست‎شناسی عمومی یا حیوانی را همشأن احکام مربوط به زیست انسانی دانست.

در فلسفه متضمن در علوم انسانی اسلامی پرسش از وجود با پاسخ از حق درهم آمیخته است و هرجاکه حقیقت تحقق یابد، وجود تحقق می‎یابد که موضوع فلسفه اسلامی است؛ اما در اینجا نیز می‎توان تأمل کرد که آیا در این فلسفه «وجود تابع حق است» یا «حق تابع وجود» و کدام یک بر دیگری تقدم دارد، ذُخراً و شرفاً و مبدأً و معاداً و ظاهراً و باطناً و اولا و آخراً. آیا حق شأنی و مرتبه‎ای از وجود است و یا اینکه وجود شأن و مرتبه‎ای از حق واحد احد صمد است؟

در اینکه بداهت حق یا بداهت وجود کدام یک بداهت اولی است و از حق یا وجود کدام یک اول به ذهن متبادر می‎شود، باید گفت بدیهی است که بداهت حق برای ذهن بیشتر مألوف است و بداهت حق نسبت به بداهت وجود مستقل است و از آن ناشی نشده است. «حق» و «وجود» از نامهای ذات احدیت است و ذات هو هو بر همه اسما و صفات و افعال مقدم است.

یک تمایز دیگر بین علوم انسانی اسلامی و غیر آن این است که در تعریف علوم انسانی اسلامی، انسان پروردگار خویش نیست. انسان مربوب رب‎العالمین است. «رب‎العالمین» رب زمین و رب آسمان‎ها و هم دیگر موجودات است. هرگونه نظریه‎پردازی در علوم انسانی باید این تمایز را مدنظر داشته باشد و در غیر این ‎صورت اختلاطی و شرک آمیز خواهد بود. در نظریه علوم انسانی غربی به‎رغم قبول خداوند یکتا، انسان خود رب است که در مسیح(ع) مصداق می‎یابد. هیدگر نیز در نامه درباره اومانیسم به تصریح اعتقاد خود را واگو می‎کند که انسان «راعی» هستی است. مقصود او از پروا و رعایت Kehre) Care) در هستی و زمان به‎ همین امر بازمی‎گردد.