جزیره شاتر نام فیلمی است ساخته مارتین اسکورسیزی در سال ۲۰۱۰ و برگرفته از نول دنیس لهان با همین نام که در سال ۲۰۰۳ نوشته شده است. این فیلم توانست نظر منتقدان و علاقمندان را به خود جذب کند.

جزیره شاتر جائی است در نیو انگلند و در نزدیکی بوستون که در جنگهای داخلی آمریکا بعنوان یک پادگان از آن استفاده می شده و این لوکیشن اصلی فیلم است که محل نگهداری بیماران روانی خطرناک یا بقول داستان، تیمارستان نگهداری مجرمان دیوانه است. جزیره شاتر مقصدی است بدون بازگشت و اینگونه تصور می شود که اینجا آمدن یعنی به جهان دیگری پا گذاشتن و در آن بودن احساسی کلاستروفوبیک (ترس از فضاهای بسته) را ایجاد می کند.

اولین تصویری که می بینیم یک کشتی است که از بین مه هویدا می شود و بدنه ای به رنگ فولاد دارد و اینها در کنار هم بعلاوه موسیقی متن و هوای ابری که کل این تصویر را احاطه کرده سردی را به ما منتقل می کند و بدنبال آن به داخل کشتی وارد می شویم و با دریازدگی و تهوع و استفراغ شخصیت اول فیلم مواجه می شویم. و در اولین دیالوگهائی که رد و بدل می شود تدی، شخصیت اول فیلم، به دوستش می گوید که دچار مشکل روحی است که از دو سال پیش و بعد از مرگ همسرش دچار آن شده. اسکورسیزی از همه اینها یعنی موسیقی متن، دکوپاژ و صحنه آرائی، فیلم برداری ماهرانه، دیالوگها و جلوه های ویژه استفاده می کند و حسی مشمئز کننده، رمز و رازگونه، اسرارآمیز و ترسناک را به مخاطب القا می کند و تا آخر این فضای سرد وجود دارد و آنقدر ماهرانه مخاطب درگیر این اختلال احساسات می شود که بدون اینکه همذات پنداری اتفاق بیفتد داستان فیلم را دنبال می کند. وی از تمام توان خود برای بازی با ادراک مخاطب نیز استفاده می کند و این بازی او با حس ها و ادراک، نکته ای بود که تنها در این زمینه است که اسکورسیزی می تواند نمره خوبی بگیرد. به هر حال، در این فیلم ما نمی دانیم چه چیزی گم شده اما می دانیم گمشده ای وجود دارد. از این منظر فیلم در ژانر تردیدآمیز هیجانی قرار دارد.

البته می توان گفت که در کارنامه فیلم سازی اسکورسیزی، اعتماد بنفس او در این مرحله به بالاترین حد خود رسیده و در نتیجه، موجب کاهش اضطراب وسواس او شده، بطوری که تنها به کمال گرائی بسنده کرده است. شاید اگر اسکورسیزی اضطراب وسواس خود را در این کار نیز حفظ کرده بود در اسکار ۲۰۱۰ توسط کمپانی سازنده شرکت داده می شد و فیلم در فوریه اکران نمی شد.

جزیره شاتر، سال ۱۹۵۴... یک مارشال ایالات متحده، تدی دنیلز (لئوناردو دی کاپریو) و همکارش چاک آئول (مارک روفالو) به تیمارستان اشکلیف در جزیره شاتر وارد می شوند که این تیمارستان مختص مجرمان روانی است و مأموریت دارند در مورد مفقود شدن زنی بنام راشل سولاندو تحقیق کنند. راشل بیماری است که از اتاقش ناپدید شده در حالیکه هیچ راهی برای فرار وجود ندارد. دکتر کاولی (بن کینگزلی) که سرپرست تیمارستان است توضیح می دهد که بیمار گم شده پس از آنکه سه فرزندش را در آب غرق و خفه کرده در آنجا بستری شده است. در حین تحقیق درباره راشل تدی به یک برج فانوس دریایی می رسد که نگهبانان می گویند آنجا را بازرسی کرده اند. تدی در مصاحبه با کارکنان تیمارستان متوجه می شود که روانشناس راشل که دکتر شیهان نام دارد صبح همان روز برای تعطیلات از جزیره خارج شده. تدی می خواهد پرونده کارکنان را ببیند اما دکتر کاولی مخالفت می کند. شب در خواب، تدی همسرش دولورس (میشل ویلیامز) را می بیند که به او می گوید راشل از جزیره خارج نشده است. صبح روز بعد در حین مصاحبه با بیمارانی که با راشل گمشده در یک جلسه گروه درمانی شرکت داشتند یکی از بیماران بطور مخفیانه به تدی می گوید «فرار کن!» کمی بعد در صحبت با همکارش چاک دلیل اصلی آمدنش به اشکلیف را پیدا کردن فردی بنام آندرو لیدیس عنوان می کند. تدی که کمی اعتماد بیشتری به چاک پیدا کرده می گوید که آندرو لیدیس فردی آتش افروز است که موجب آتش سوزی خانه تدی شده و همسر او در آتش سوزی مرده است. در ادامه فیلم، دکتر کاولی به تدی خبر می دهد که راشل پیدا شده. تدی برای مصاحبه با راشل به اتاق وی می رود و راشل که دچار توهم است او را با شوهرش اشتباه می گیرد و بدنبال آن تدی دچار سردرد و سرگیجه ناشی از میگرن می شود و دکتر کاولی برای تسکین او داروئی به او می دهد.

تدی به خواب می رود و در خواب راشل را غرق در خون می بیند. سپس همسرش را می بیند که از وی می خواهد بخش C تیمارستان را جستجو کند. طی یک شب تحلیل و فرسایش و از بین رفتن اعتماد بنفس و هویت تدی اتفاق می افتد. در ادامه تدی که به همه وقایع اطراف مظنون شده بر آن می شود تا برج فانوس دریائی را ببیند. او پس از زدن نگهبان وارد فانوس دریائی می شود ولی در آنجا با دکتر کاولی مواجه می شود که منتظر او بوده. سپس پی می برد که همکارش چاک در واقع همان دکتر شیهان است. آنها با نشان دادن تصاویر سه کودک غرق شده به او می گویند که نام واقعی او آندرو لیدیس است نه تدی دنیلز و او پس از کشتن همسرش به این تیمارستان منتقل شده و مدت دو سال است که در آنجا حضور دارد.

سال ۱۹۵۴ ، نُه سال بعد از جنگ جهانی دوم است و هنوز مردم کشورهای درگیر جنگ، به نوعی درگیر اثرات خانمانسوز جنگ هستند. اسکورسیزی فضا را طوری ترسیم کرده که اثرات آن جنگ خانمانسوز فقط در توهم بینائی و شنوائی شخصیت اول فیلم تأثیر گذاشته است. گوئی وی در جنگ حضور نداشته و فقط توهمی از جنگ در ذهن وی وجود دارد به نوعی اسکورسیزی جنگ و اثرات آن را توهم می داند و فردی که به آنها فکر می کند را بیمار روانی خطرناک، و این می تواند مبین تلاش وی برای استفاده از مکانیسم دفاعی سرکوبی و فرافکنی باشد تا او بتواند واقعیات را تسلیم دیالوگها و فیلم کند و پرسوناژها نیز از این تحریف واقعیت، در امان نبوده اند. شاید بهتر بود اینطور نشان داده می شد که شخصیت اول فیلم در جنگ حضور داشته؛ اما به نظر می رسد کارگردان در این توهم است که هیچیک از شخصیت های فیلم متأثر از جنگ و آسیبهای آن نیستند و حتی این توهم تا جائی پیش می رود که در این جهت، از بازیگرانش کمک می گیرد؛ مثلا در جائی از فیلم وقتی تدی با دکتر نایرینگ (مکس فون سیدو) ملاقات می کند وی به تدی می گوید تو از مکانیسم دفاعی، خوب استفاده می کنی. و این می تواند اولین برچسب بیماری به تدی باشد و در ادامه، این برچسبها افزایش می یابد. با دیدن فیلم این جمله تاریخی از فروید به ذهن متبادر می شود که روزی خواهد رسید که بیماران روانی انسانهای سالم را بستری می کنند. تدی که وقایع جنگ و احتمالا نوعی اختلال پس از رویاروئی وی با صحنه های دلخراش جنگ او را رنج می داد، برچسب توهم می خورد. و چون در سال ۱۹۵۲ لابوریت اولین داروی آنتی سایکوتیک را کشف کرد که کلرپرومازین نام داشت به تدی این دارو داده می شد.

سال ۱۹۵۴ مقارن است با سالهای جنگ سرد، تقابل ایدئولوژیها و به تبع آن فضائی پارانویائی که در جهان حکمفرما بود. فعالیتهای گسترده CIA و KGB و سایر سرویسهای اطلاعاتی به این فضا دامن می زد و مردم جهان متأثر از این فضا دچار یک پارانویا و از استفاده از مکانیسم دفاعی سرکوبی بطور پاندمیک شده بودند. اسکورسیزی بقدری با این فضا همذات پنداری کرده که در تیمارستان وی هیچیک از مجرمین روانی، از جنگ متأثر نیستند و هیچ اشاره ای به جنگ نمی شود و این می تواند باز جزیره شاتر را جزیره ای خارج از این دنیا نشان دهد. آیا جنگ هیچ تأثیری بر افراد جامعه ای که وی ترسیم کرده نگذاشته؟ آیا حداقل یک بیمار روانی که دچار PTSD (اختلال استرس پس از سانحه) باشد در آن تیمارستان بستری نیست؟ اینگونه بیماران که دچار مشکلات روحی بعضاً شدید هستند و حتی ممکن است در بعضی اوقات نا آگاهانه جنایت کنند در ذهن اسکورسیزی جای دیگری غیر از تیمارستان نگهداری می شوند؟ شاید ایشان تعریف دیگری از بیماران روانی دارند که ما نمی دانیم! و شاید جزیره شاتر، آلکاتراز دیگری است که اسکورسیزی به اشتباه آنرا تیمارستان نامیده است!

از دیگاه روانشناسی مرضی تدی تابلوی بالینی واضحی از یک بیماری روانی را بطور خاص ندارد. رفتار تدی بعضی اوقات نرمال گاهی همراه با پارانویا، هذیان گزند و آسیب، افسردگی، علائمی از اسکیزوفرنیا، اختلال شخصیت پارانویا، و بعضی اوقات احساسات سطحی اختلال شخصیت هیستریانیک را داراست. اما تأثیرات اضطراب که ناشی از اکثر بیماریهای روانی است در ضرب آهنگ فیلم نمایان بود. هرگاه تدی آرام بود ضرب آهنگ فیلم کُند و هرگاه دچار اضطراب و نوعی عذاب روانشناختی می شد ضرب آهنگ فیلم سرعت می گرفت.

از همین دیدگاه اگر بخواهیم برچسب تشخیص افتراقی یک اختلال روانی را برای تدی قائل شویم، بر حسب مشاهدات، و با توجه به زمان و مکانی (سالهای جنگ جهانی و جنگ سرد) که تدی در آن زندگی کرده، وی به یک بیمار دچار اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) شبیه تر است. ظاهر تدی با آن کراوات و کلاه لبه دار و پُکهای عمیقی که به سیگار می زند اولین نشانه ها را برای گذاشتن تشخیص به ما می دهد. شخصی که رویداد یا رویداهائی را تجربه می کند که در آن با خطر واقعی یا تهدید به مرگ و یا صدمه جدی مواجه می شود (مثل زلزله، جنگ و ...)؛ رویاروئی با این رویداد موجب می شود پاسخ شخص، با ترس شدید و درماندگی یا وحشت همراه باشد. در اینگونه بیماران احساس و رفتار به گونه ای است که گوئی حادثه در حال تکرار است و مشتمل بر احساس وقوع مجدد حادثه، خطاهای حسی، توهمات، و دوره های فلاش بک تجزیه ای می باشد که ممکن است در حال بیدار شدن از خواب و یا مستی روی دهد. آنها عذاب شدید روانشناختی، در مواجهه با حوادثی که سمبل یا شبیه وجهی از رویداد آسیب رسان است را دارند.

از جمله علائم دیگر اینگونه بیماران عبارتند از: احساس گسستگی یا غریبی با دیگران، ناتوانی برای به خاطر آوردن وجه مهمی از تروما یا ضربه، تداعی صحنه های تروما در مواجهه با وضعیتهای مشابه رویداد آسیب رسان و بعضا در رویاروئی با محرکهای درونی، تشدید واکنش از جا پریدن، گوش به زنگ بودن، تحریک پذیری یا حمله های خشم و مشکل در به خواب رفتن یا تداوم خواب؛ اینها علائمی برای تشخیص بیمار مبتلا به اختلال استرس پس از سانحه است. درحالیکه ما نمی خواهیم سعی کنیم تا تدی را بیماری روانی بدانیم اما تلاش اسکورسیزی برای بیمار دانستن او و بستری کردن تدی در بیمارستان روانی و در نهایت برداشتن قسمتی از مغز او، مستمسکی شد تا تشخیصی برای تدی قائل شویم و بدین ترتیب گره ای از گره های فیلم را باز کنیم تا شاید بر اساس اینکه تدی توهم دارد به اشتباه اسکیزوفرن خوانده نشود و توهمات وی توهمی بدون منشأ بیرونی و صرفاً توهم مربوط به اسکیزوفرنیا و روان پریشی (سایکوز) انگاشته نشود. با این توضیحات می توان تدی را فردی دانست که در صحنه های دلخراش جنگ حضور داشته و اینک به اشتباه بیمار روانی خطرناک دانسته می شود و به او گفته می شود که او در جنگ حضور نداشته و اسکورسیزی بخوبی جنگ را از فیلم سانسور می کند و باید بقول دکتر نایرینگ (که چندین بار به تدی گفت از مکانیسم دفاعی خوب استفاده می کنی) به کارگردان بگوئیم:« مارتین از مکانیسم دفاعی خوب استفاده می کنی! »

اسکورسیزی از سربازان آسیب دیده از جنگ، عجب پذیرائی می کند و کاش همیشه اسکورسیزی کارگردان باقی بماند و ما فقط در فیلمهای وی، شاهد چنین خطاهای حرفه ای در روانشناسی و روانپزشکی باشیم.

قدرت فیلم همانند کتاب لهان، در آن است که هرگز به بیننده اجازه نمی دهد که با آنچه تماشا می کند راحت باشد. شاید برای رسیدن به همین منظور است که راوی نامشخص و نامطمئن است و چنان خطوط میان خیالپردازی و واقعیت تیره و تار می شود که در تمایز دادن بین آنچه واقعی است و آنچه غیرواقعی است به سادگی دچار مشکل می شویم.

سعید متشکری