|
اقتباس در عالم سینما به عنوان یک امر رایج و متبادر شناخته نمی شود . هرچند اقتباس های متعددی چه عالمانه و مشهود و چه ناشیانه و پنهانی ، چه درست و بجا و شاهکار و چه نافرم و بدترکیب و بی ارزش تاکنون به انجام رسیده است. اقتباس پلی میان سینما و ادبیات است و در این میانه این سینماست که دست نیاز به سوی ادبیات دراز می کند و از منبع سرشار ادب و کلمه بهره می گیرد.
اقتباس هم به سینما سود می رساند و هم در عین حال این نکته را یادآوری می کند که سینما علاوه بر مضایق و معایب دیگر، از محدود کردن ذهن پر جولان مخاطب در تصویرگری شخصیت ها و مکان ها و... تا تعیین هزار و یک چارچوب بصری دیگر برای او، از جهت مضمون و ایده و فکر و بن مایه داستانی هم فقیر است و راهی جز دست درازی به وادی ادبیات داستانی ندارد.
این البته چیزی از ارزش های سینما کم نمی کند. چراکه همگی جزء ویژگی های ذاتی آنست. و در کنار آن انبوهی از زیبایی های بصری و فرمی و نیز محمل هایی برای آفرینش خلاق در آن به صورتی بدیع و برجسته وجود دارد که در هیج جای دیگری نیست.
اقتباس اما لوازمی دارد و راهکارهایی و رهیافت هایی.اینکه داستان به بصریت سینما و بصیرت سازنده اثر می آید یا نه و اینکه مغز وقایع و شکل و شمایل روی دادن و روایتگری شان قابلیت سینماورزی دارد یا خیر؟ و از همه این ها گذشته آیا حس داستان با احساس ، بینش و قدرت و سواد بصری سازنده فیلم همخوانی و ترادفی دارد یا نه؟
همه این ها در امر اقتباس سینمایی از یک داستان مهم و بسیار خطیر و با ریسک بالاست.
نمونه اقتباس های خوب و بد که منجر به آثاری ارزشمند و گاه شاهکار و نیز فیلم هایی سنبل یا بی ربط شده اند در تاریخ سینما قابل ردیابی است.
«چهل سالگی آغاز میانسالی است. خیلی ها در این دوره یاد گذشته می کنند و عشق های قدیمی شان را به یاد می آورند و قصه هایشان را مرور می کنند و شاید برای بچه هایشان بخوانند، روزی پادشاهی در میان مردم چشمش به دختر جوانی افتاد و عاشق او شد. پادشاه تا دختر را به قصرش آورد، دختر بیمار شد. هیچ کدام از طبیب های شهر نتوانستند بیماری دختر را تشخیص دهند. پادشاه دست به دعا برداشت و در خواب طبیب پیری را دید ...»
این جملات به عنوان «خلاصه داستان» فیلم چهل سالگی آمده است. البته کشف ربط میان این جمله ها و فیلم «چهل سالگی» کار چندان آسانی نیست و معلوم هم نیست تا کی باید در حسرت یک خلاصه داستان درست و استاندارد از یک فیلم ایرانی بمانیم و تماماً مدل های متنوعی از حرف های بی ربط و عجیب و غریب را ذیل عنوان «خلاصه داستان» نخوانیم!
«چهل ساگی» چند مشکل عمده دارد. اولین آن ها، نقطه ثقل و شاخصه اصلی فیلم است و مایه آن که همان «اقتباس» باشد و ظاهراً در فیلم ، خوب از آب در نیامده است. حتی اگر فرض بگیریم که «چهل سالگی» از نظر ساختار داستانی خوب است و این موضوع تم و مضمون را توانسته در وادی ادبیات و در سایه کلمات، به درستی برای مخاطب عرضه کند، این پیوند در فیلم نیست و این اتفاق هم می تواند مربوط به ماده خام داستانی باشد . به این معنا که
علی رغم جلوه مناسب و جذاب این مضمون در عالم ادبیات داستانی کشمکش سینمایی نداشته باشد و همین جلوه در عالم تصویر چیز قابل دفاعی از کار در نیاید و این مربوط به ذات داستان و شکل و شمایل آن است و به عبارت دیگر قالب بیانی، می تواند ادبیات داستانی باشد و سینما نه.
حالت دیگری که برای این بحث متصور است، اینکه در عین وجود ماده خام و مضمون و موضوعی ادبی و در عین حال سینمایی، کارگردان نتوانسته باشد این پیوند را میان واژه و تصویر پدید آورد و امکان ترجمان درست داستان به سینما را نیافته باشد.
بنابر هر یک از این مفروضات، مقصر فیلمساز است که نتوانسته ماده خام اثرش را درست تشخیص دهد طبق فرض اول و یا اینکه نتوانسته آن را درست تعبیه و ترجمه و در قالب تصویر بیان کند طبق فرض دوم .
«چهل سالگی» اثر کشداری از آب در آمده ؛ نوعی لختی و سستی و بی حوصلگی در کلیت کار دیده می شود و بازیگران در میزانسی بی حال و بد ریتم صرفاً بر ساختن «تصویر»ی همت کرده اند که می شد همان را خیلی بهتر و جذاب تر در همان قالب درست اش شاید یعنی ادبیات داستانی پی گرفت و به آن رسید.
«چهل سالگی» داستان مقطعی است از دو برهه زمانی در پیوند با یک درام ناکام عاشقانه که با بعضی از شگردهای روایی و تصویری فضایی مبهم و منبعث از عشق، عدالت و تنش های میان کاراکترهای داستانی را فراهم آورده است.این بیان داستانی به صورت همزمان گویا و جویای نوعی از بیان تصویری است که خاصیت های تقطیع زبانی را در پیوند با آن نوع از شگردهای روایی، نهایتاً منتج به فضاسازی خاصی با ریسک بالا می کند. |