«بوگی», بوگی دوست داشتنی

یادی از همفری بوگارت به مناسبت تولدش

لبی که تا مرز خنده کشیده می شود اما به نیشخندی قناعت می کند، نگاهی خیره و عمیق و گاه استهزا آمیز و گاه بی تفاوت و همیشه بدبین. قلبی احساساتی که به نظر می رسد از سنگ است و سیگاری بر لب و یک بارانی و کلاه. اینها بخشی از چیزهایی هستند که همراه نام «همفری بوگارت» به ذهن می آیند. اما فقط اینها نیست.

نگاه پوچ گرایانه و تلخ به زندگی، مشخصه بسیاری از ستاره های کلاسیک سینما است، اما حس می کنم تلخی و پوچی که با کاراکتر «بوگی» - نامی که کاراکتر سینمایی همفری بوگارت به آن مشهور شد - گره خورده چیز دیگری است. صحنه پایانی «کازابلانکا» (۱۹۴۲) را به یاد بیاورید. شاید فقط بوگی می توانست در اوج احساس، چنین بی تفاوت به نظر برسد. بی تفاوتی و تلخی و بدبینی و همزمان خوش قلب و «خوب» بودن، چیزهایی بود که «بوگی» را به اسطوره بدل کرد و نام او را به عنوان درخشان ترین ستاره کل تاریخ سینما (شاید تا ابد) ثبت کرد.

اینکه بوگارت در زندگی واقعی چگونه بود، اصلاً مهم نیست. اینکه او شمایلی بود از قهرمان «امریکایی دهه چهل» فرقی در اصل ماجرا نمی کند. یکی از دلایل، یا شاید تنها دلیل ساخته شدن «کازابلانکا»، بزرگ نشان دادن امریکا بود به عنوان قدرتی بهشتی که می تواند اروپای ویران شده به دست نازیسم را نجات دهد. فیلم در القای این مفهوم کاملاً موفق بود اما آیا باید بوگارت را به خاطر چنین چیزی تخطئه کرد و نقش او را به یک «ابزار دست» تقلیل داد؟ به علاوه، «کازابلانکا» تنها فیلم بوگارت نبود. در «شاهین مالت» هم تقریباً همان بوگارت را دیده بودیم، و در «داشتن و نداشتن» (۱۹۴۴) و «خواب بزرگ» (۱۹۴۶) و در اکثر فیلم هایی که بعد از دهه چهل بازی کرد. «بوگی» نماینده نوعی نگاه به زندگی بود نه نماینده ایدئولوژی سیاسی امریکایی. برخی با پیش کشیدن زندگی خصوصی او و طرح تضادهایی که شخصیت واقعی بوگارت با کاراکتر سینمایی اش داشت، سعی کرده اند او را بازیگری متظاهر و خودبزرگ بین که صرفاً به دنبال شهرت بوده، معرفی کنند و اسطوره بوگارت و کاراکتر «بوگی» را چیزی توخالی و عوام فریب و متظاهرانه نشان دهند.

اما مگر شهرت طلبی و خودبزرگ بینی، مشخصه همه بازیگران مشهور نیست؟ و تازه، مگر زندگی واقعی بازیگران ربطی به کاراکتر سینمایی آنها دارد؟ وقتی نام آلن دلون را می شنویم، کاستلوی «سامورایی» را به یاد می آوریم و با نام «آل پاچینو» به یاد «پدر خوانده» یا «صورت زخمی» می افتیم. مهم نیست که آلن دلون یا آل پاچینو در زندگی واقعی شان چگونه هستند، چون تماشاگر زندگی واقعی آنها را بر پرده نمی بیند بلکه کاراکتری را می بیند که یک فیلمنامه نویس و یک کارگردان از او ساخته اند و خودش با قدرت بازیگری و ژست های خاص خود به آن جان بخشیده است. چنین است که دانستن اینکه کاراکتر سینمایی بوگارت شباهت زیادی به کاراکتر واقعی او ندارد هیچ خللی در عشقی که به او داریم ایجاد نمی کند. واقعیت این است که امریکای دهه چهل به یک قهرمان جدید نیاز داشت؛ قهرمانی نه از جنس ستارگانی چون گری کوپر و اسپنسر تریسی.

کوپر و تریسی و ستارگانی از آن دست، «قهرمان تر» از آن بودند که بتوانند تجسم ملموسی از ایده آل های مردمی باشند که خسته و شکسته از بحران اقتصادی خرد کننده دهه سی، داشتند درگیر جنگی مبهم می شدند که معلوم نبود چه بر سرشان خواهد آورد. شاید همین خستگی و دلزدگی مردم بود که آنها را واداشت دلبسته «بوگی» در «شاهین مالت» (۱۹۴۱) شوند؛ مردی شریف، خسته اما جاه طلب که در عین ترس، دست به ماجراجویی می زند و با اینکه احساساتی است، اسیر احساسات نمی شود. این خصوصیات با چهره و تیپ و ژست های بوگارت ترکیب شدند و کاراکتر «بوگی» را ساختند. حالات و ژست های بوگی هم القاگر بی خیالی بودند هم نگرانی. بوگارت استاد بازی با میمیک صورت در نماهای بسته بود (به خصوص لب و دهان). نگاه های گاه بسیار بی خیال و گاه بسیار نگران بوگارت تاثیرگذارترین نگاه هایی هستند که در سینما دیده ام. اما بوگارت فقط در نقش «بوگی» نماند.

او یکی از بهترین بازی هایش را در نقشی متفاوت در «گنج های سیرا مادره» (۱۹۴۸) اجرا کرد؛ نقش مردی که به خاطر طمع و حرصً ثروت دچار پارانویا می شود و به خیال خود، دوست و شریکش را به قتل می رساند. بازی تاثیرگذار بوگارت این کاراکتر منفی را به یکی از محبوب ترین بدمن های سینما بدل کرد. به گمان من، نوع بازی او در صحنه یی که کاراکتر او گرفتار مکزیکی های آدمکش می شود، یکی از تاثیرگذارترین بازی های کل تاریخ سینماست.

«شاهین مالت» را جان هیوستونً جوان ساخت اما سینما «بوگی» را در اصل مدیون رائول والش است که نخستین بار با «سیه رای مرتفع» (۱۹۴۰) از بوگارت که دهه سی را بیشتر با نقش های دوم و سوم سر کرده بود، یک ستاره ساخت. اما بوگارت خیلی زود دنیا را ترک کرد، در ۱۹۵۷، در سن پنجاه و هشت سالگی. اما جالب است که شهرت و محبوبیت او پس از مرگش به طور تصاعدی بالا رفت. دهه شصت، اروپا و به خصوص امریکا با نوعی تحولات اجتماعی-فرهنگی روبه رو شد؛ انقلابی که بازیگرانش جوان هایی بودند خسته و دل به هم خورده از قواعد محدود کننده دنیای سرمایه داری غرب.

موزیک راک، چپگرایی، آنارشیسم، هیپیسم و... عناصر مهم این انقلاب بودند. در این میان، «بوگی» هم بار دیگر مورد توجه قرار گرفت. جوان هایی که شاید در زمان اکران فیلم های بوگارت به دنیا هم نیامده بودند، در کاراکتر بوگی جذابیت های تازه یی می دیدند که فکر می کنم مهمترین شان، همان تلخی و نگاه پوچ گرایانه یی بود که به طرزی عجیب، خاص بوگی بود. در «کازابلانکا»، در صحنه یی که اینگرید برگمن اسلحه در دست گرفته و بوگی را تهدید به مرگ می کند، بوگی می گوید؛«شلیک کن، این لطفیه که در حقم می کنی،»

اگر بخواهم از کل تاریخ سینما یک نام را انتخاب کنم، آن نام «همفری بوگارت» خواهد بود.

ونداد الوندی پور