نقشی با گریم زندگی

مانیا اکبری, فیلمی در باره سرطان

مانیا اکبری، همان هنرپیشه فیلم «ده» کیارستمی است، اما این روزها شاید صراحتش بیشتر از بازیگری و فیلم سازی، باعث جذابیتش شده است. او در مصاحبه هایش به راحتی از بیماری اش حرف زده و از همان موقع که متوجه می شود سرطان دارد، به پیشنهاد کیارستمی جلوی دوربین می رود. فیلم ۴+۱۰ شرح دوران بیماری مانیا اکبری است که به ادامه فیلم «ده» مشهور شده است. این روزها اثری از سرطان در چهره او نیست، خودش می گوید: شاید اگر این فیلم ساخته نمی شد، من خوب نمی شدم

▪ بیماری شما چقدر در ساخت این فیلم تاثیر داشت؟ یعنی اصلا بیماری تون باعث شد که این فیلم رو بسازید یا از قبل قصد ساختن چنین فیلمی رو داشتید؟

ـ اگه من دچار این بیماری نمی شدم، به هیچ عنوان این فیلم ساخته نمی شد. یعنی قبل از این که فیلم ۴+۱۰ رو بسازم، یک فیلمنامه دیگه ای وجود داشت، یک موضوع دیگه ای وجود داشت و حتی برای پیش تولید فیلم دیگه ای حرکت کردیم. تا این که من متوجه شدم که بیمار شدم و مبتلا به سرطان. وقتی که تو دچار این بیماری هستی خیلی واضحه که نمی تونی فعالیت های فیزیکی زیادی داشته باشی. موضوع فیلمی که در نظر داشتم تو کوه های برفی بود و وقت و انرژی و زمان زیادی از آدم می گرفت. توی اون مقطع فکر می کردم که عملا دیگه توانایی فیلم سازی و یا خلاقیت نخواهم داشت و دچار یک یاس و ناامیدی در ابتدا شده بودم و بعد عباس کیارستمی با ذهنیتی که خودش داشت پیشنهاد داد که تو می تونی بلند شی و ادامه «ده» رو بسازی. «ده» یک موضوع کاملا اجتماعی داشت. با این پیشنهاد انگیزه عجیبی در من ایجاد شد، یک شور و هیجان خاص.

▪ پس این فیلم در زمان بیماری شما ساخته شده. یعنی این طوری نبود که بعد از بهبودی به عنوان یک آدم نجات یافته یک فیلم راجع به سرطان بسازید؟

ـ نه، من شیمی درمانی می کردم و بلافاصله بعد از شیمی درمانی می رفتم سر صحنه فیلم ، بعد از بهبود نبود. تمام طول بیماری جلوی دوربین ثبت شد، یعنی عملا هم شیمی درمانی می کردم و هم سینما درمانی.

▪ این فیلم چه نگاهی به بیماری سرطان داره؟

ـ من نمی تونم در یک جمله توضیح بدم که چی گفتم. من چیزی رو نخواستم اعلام کنم. چون از برخوردهای شعاری بیزارم. از پیام هایی که خیلی مستقیمه بیزارم یا از این جملات که بگی با وجود این که بیماری خیلی سخته اما می شه فیلم ساخت اما می شه حرکت کرد. اینها مدنظرم نبود. سرطان سرطانه، واقعیت واقعیته و تفاوت آدم ها در برخورد با واقعیته. تنها جایی که هر آدمی می تونه به خودش ثابت کنه که توانایی متفاوت نگاه کردن رو داره، در شرایط بحرانی است و سرطان یکی از بحرانی ترین شرایطه.

▪ درسته اما موقعی که فهمیدید سرطان دارید، آیا به این موضوع فکر کردید که این بیماری یکی از بحرانی ترین شرایط زندگی هست و شما باید به خودتون ثابت کنید که می تونید متفاوت نگاهش کنید؟

ـ اون لحظه، لحظه تاریکی بود. همیشه فکر می کنیم تمام فجایع و یا رخدادهای هولناک در زندگی متعلق به بقیه است. تصویری از خودمون نداریم. این رو صادقانه می گم که یک لحظه فرو پاشیدم. احساس کردم که همه چیز رو می تونستم تو زندگی حدس بزنم و یا تا حدودی کارگردانی کنم و یا ذهنم رو ببرم به سمت این که خب این مسیر رو در پیش دارم، اما این رو نمی تونستم حدس بزنم. نمی تونستم پیش بینی کنم. وقتی مسیری ناشناخته است و پیش بینی نمی شه، اولین اتفاقی که برات می افته ترسه. واقعا ترسیدم از این که چه اتفاقی خواهد افتاد؟ آیا واقعا مرگ آن قدر ظریف و محتاطه که آروم رخنه می کنه و خیلی آروم آروم میاد و تو رو با خودش می بره؟ اینجا دچار تضاد فلسفی شدم. اما به طرز عجیبی، این رو صادقانه می گم، تنها چیزی که به من کمک کرد، توی همون نقطه تاریک این بود که درک کردم من زندگی رو دوست دارم و می خوام بمونم و ادامه بدم.

▪ یعنی همون لحظه برگشتید به خودتون گفتید من زندگی رو دوست دارم و زنده می مونم و اتفاقی نیفتاده، یا این امید رو پیدا کردن، زمان برد؟

ـ نمی تونم در این حد توضیح بدم. وقتی توی شرایط هولناک بودم خیلی متوجه این حس و حال نبودم. نمی فهمیدم چه اتفاقی برایم افتاده. الان تازه متوجه می شم که چقدر فرارهای متفاوت و گریزهای متفاوتی برای خودم ایجاد کرده بودم تا از این بازی فرار کنم.

▪ قبل از این که فیلم رو شروع کنید گریزتون چی بود؟

ـ از ترس های زنانه ای که پیش از آن داشتم گریختم. هر آن چه که فکر می کردم برای مانیا اکبری بده و درست نیست رو شکستم. سعی کردم همه ترس هام رو زندگی کنم و تازه به این مسئله فکر کردم که چقدر کم از زندگی لذت بردم.

▪ یعنی احتیاط رو گذاشتید کنار؟

ـ توی یک چیزهایی به شدت احتیاط رو گذاشتم کنار، و یک چیزهایی به شدت مراقبتم از خودم بیشتر شد.

▪ مراقبت از نظر جسمی؟

ـ هم جسمی و هم روانی. جسارت همیشه خوبه اما نه همه جا و نه برای همه چی. جسارتم رو توی یک چیزهایی کم کردم.

▪ شما توی مصاحبه هاتون گفتید که مطبوعات راجع به این بیماری اشتباه آدرس می دن، آیا شما تو فیلمتون این آدرس های اشتباه رو تصحیح کردید؟

ـ سرطان بیماری عجیبیه. تنها بیماریه که به صورت تک سلولی توی بدن شما شروع به حرکت می کنه. یک تک سلولی که اسمش مرگه کنار یک تک سلولی سالم قرار می گیره. یعنی مرگ و زندگی کنار هم پیش می ره. حالا کدوم پیروز شه ما نمی دونیم. همین چند وقت پیش ایرج زند در عرض دو ماه به دلیل سرطان فوت کرد.

▪ فریده لاشایی دو بار بر سرطان پیروز شد. سرطان علامت سوال بزرگ بشری است. می تونم صادقانه اعتراف کنم که سرطان به شدت ریشه روانی داره و می شه از همین طریق جلوش رو گرفت. یعنی ایمان دارم که قبل از این که شیمی درمانی شروع بشه باید روان درمانی شروع بشه، اما این که می گم مطبوعات آدرس اشتباه می دن، یعنی آدم ها تبلیغات غلط می کنند. می گن فلانی نارسایی قلبی داره، این براشون ترسناک نیست، اما تا می گن سرطان همه خانواده روحیه شون رو از دست می دن. چرا این اسم کابوسه؟

ـ اگر آدمی زندگی رو بپذیره می تونه بر سرطان غالب بشه. اما این که فیلم من چه پیامی می ده اجازه بدید فیلم در بیاد و فیلم رو ببینید. فکر کنم هر آدمی فیلم رو ببینه پیام های خودش رو از فیلم دریافت می کنه. الزاما پیام مستقیم یک خطی یا دو خطی در فیلم ندادم.

▪ خیلی ها معتقدند اونهایی که به سرطان غلبه می کنند جزو آدم های پولدارند و تنها با امید نمی شه سرطان رو شکست داد، چون بیماری پرهزینه ای است. آیا این رو قبول دارید؟

ـ نمی شه صد در صد گفت، چون آدم های پولداری هم بودند که سرطان گرفتند و فوت کردند. واقعا هیچ چیز در هستی مطلق نیست و نمی شه حکم صادر کرد، ما آدم هایی داشتیم که ثروتمندترین آدم های روی زمین بودند اما با سرطان مردند. بله، داروها گرونه. پروسه درمان گرونه. هزینه داره و باید به بخش اعظمی از مردمی که استطاعت مالی ندارند و به این بیماری مبتلا هستند کمک بشه. داروها به سختی از هلا ل احمر و سیزده آبان به دست میاد که باز هم گرونه، به خصوص اگر طرف بیمه نباشه. اما این که اگر پولدار باشی با سرطان نمی میری غلطه.

▪ آیا بعد از بیماری تون کمکی به بیماران سرطانی بی بضاعت کردید؟

ـ بله. من یک نمایشگاه گذاشتم. یکسری مجموعه نقاشی های ۱۵ سانت در ۱۵ سانت در مربع های کوچکی که توی سال ها انجام داده بودم حدود صد و خورده ای طراحی نقاشی بود که گذاشته بودمشون توی یک صندوقچه. تصورم بر این بود که اینها رو برای پسرم حفظ خواهم کرد و هرگز نمایش نخواهم داد. فکر می کردم یک روزی براش یادگاری می مونه.

وقتی دچار این بیماری شدم، دیدم حس خیلی چیزها چقدر بی معنیه، حتی یادگاری بی معنیه. فکر کردم یکی از بزرگ ترین حرکت ها که تو این شرایط می تونم بکنم اینه که نمایشگاه نقاشی از همین کارها بگذارم با قیمت بسیار پایین و کل نمایشگاه رو به بچه های محک و موسسه بهنام دهش پور تقدیم کنم که واقعا هم استقبال شد. من اگر دچارش نشده بودم نمی تونستم کمک به بچه های سرطانی رو عمیقا لمس کنم.

▪ وقتی که شیمی درمانی می کردید و ظاهرتون عوض شده بود و همون موقع سر صحنه فیلم هم می رفتید، آیا باور می کردید که دوباره به ظاهر اولتون برگردید؟

ـ این بیماری به طرز عجیبی چهره رو تغییر می ده. چه دلیل علمی ای داره نمی دونم. این تغییر چهره برای خود من خیلی عجیب بود. در عرض چهل وهشت ساعت چهره ام عوض شد. یعنی آن قدر سریع این اتفاق می افتد که تو خودت رو تو آیینه نمی شناسی. پذیرش این آدم جدید با چهره جدید و اندام جدید توی این مدت کوتاه برای هر آدمی سخته. برای خود من هم سخت بود، اما توی همون مقطع یادمه که خب، می گفتم با این هم می شه زندگی کرد.

تو ذهنم می گفتم این آدم مقطعیه، می ره و من به حالت اولم برمی گردم. می تونم بگم برای برگشت ظاهر اولیه روزشماری می کردم. خیلی جالبه که بهتون بگم که هیچ زنی از موی پشت لب خرسند نمی شه، اما اولین مویی که بعد از بیماری در صورتم ظاهر شد یک تک موی پشت لبم بود و من هر روز دست می زدم و برای تک موی پشت لبم جشن می گرفتم و می گفتم پس دوباره شروع شد، ابرو، مژه و موهام در میاد یعنی اون جوانه مو یک امید بود. می خوام بهت بگم خیلی چیزها عزیز می شه، رنگ خیلی چیزها که برات یک زمانی مهم بود عوض می شه، ارزش های ذهنت فرو می ریزه و خیلی چیزها رنگش کم می شه.

▪ ببینید شما توی اون دوره سعی می کردید شجاع باشید و امیدوار بودید ولی واقعا ته ته ذهنتون چقدر به برگشتن به زندگی اولتون امید داشتید؟

ـ راستش رو بخواین ته ته ته ذهنم دیدم اگه بخوام حتی فکر کنم که باید توی هر حرکت از خودم یادگاری بگذارم و فکر کنم مانیا این حرکت رو داری می کنی بدون که سال دیگه نیستی ناخودآگاهم می ره و اون رو زندگی می کنه. در نتیجه پاکش کردم. هر حرکتی می کردم برنامه ریزی ده سال آینده بود چون می دونستم که اون ده سال آینده است که من رو نجات می ده.

یعنی دیدم اگه بخوام فکر کنم که ممکنه دو سال دیگه بمیرم خب می میرم. چون تو فکرت رو ناخودآگاه زندگی خواهی کرد. جالبه همیشه قبلش وقتی با دوست هام صحبت می کردم می گفتم در لحظه زندگی کردن و لذت بردن خوبه، اما ممکنه دو دقیقه دیگه نباشیم. این «دو دقیقه دیگه نباشیم» رو از ذهنم پاک کردم و به شدت برای ده سال و بیست سال آینده برنامه ریزی کردم حتی تصویر پیری ام رو ساختم.

▪ وقتی بیمار شدید اطرافیانتون چطور برخورد می کردند؟

ـ اطرافیان تلاش می کردند که کمک کنند اما کمک نزدیکان اولیه بیشتر یک بازی بود چون رنج بیشتر رو اونها می کشیدند.

شما تغییر شکل ظاهرتون رو نمی بینید مگر توی آینه اما هر دقیقه پدر و مادر و خواهر و برادر و همسر دارند تغییر شما رو می بینند.

▪ توی فیلم از این بستگان و همراهان هم حرفی زدید؟

ـ بله اصلا پسرم و خواهرم نقش های اصلی رو دارند.

▪ خودتون هم که هستید دیگه؟

ـ خودم که نقش اول هستم. می دونید که در این فیلم هم عملا گریمور نداشتم، زندگی گریمم کرده بود (می خندد) فکر کنم یکی از بهترین گریم های تاریخ سینمای ایران است.

نویسنده : شیما شهرابی