نقدی زیبا و خواندنی بر فیلم بن بست به کارگردانی پرویز صیاد و با بازی مری پیک و آپیک یوسفیان و بهمن زرین پور

● بن بست

كارگردان فیلمنامه نویس و تهیه كننده:

پرویز صیاد

مدیر فیلمبرداری:

هوشنگ بهارلو

اشعار:

احمد شاملو

بازیگران:

مری آپیك آپیك یوسفیان بهمن زرین پور پرویز بهادر منصوره شادمنش

مدت زمان:

۷۷ دقیقه

رنگی (ایستمن كالر)

محصول:

شركت تعاونی سینماگران پیشرو

سال نمایش:

۱۳۵۸

برای این پست سری به سینمای ایران زدم.در جستجوی فیلمی بودم كه كمتر كسی آنرا دیده و در باره اش نوشته یا حتی اسمش را شنیده است.

بن بست فیلمی به كارگردانی پرویز صیاد نام آشنای خالق شخصیت صمد شاید تنها فیلم متفاوت او باشد.فیلمی روشنفكرانه با مضمونی به ظاهر ساده اما بسیارعمیق اثر ماندگاریست.صیاد فیلم خود را با این نوشته آغاز میكند:

فكر ساخت این فیلم سالها پیش در مدرسه برایم پیدا شده است.شاید از طریق روایت دوستی یا اشارتی در مجلات و یا به احتمال بیشتر از شعر كوتاهی از چخوف یا بزرگواری دیگر.بهر حال این فكر طی سالها با من بزرگ شده قوام آمد تا امروز كه نیاز به بازگو كردنش باقتضای زمان پیش آمده است.

فیلم با نمای بسیار زیبایی از مردی چتر بدست كه زیر باران در ابتدای كوچه ای ایستاده و چهره اش ناپیداست شروع میشود.دوربین باهستگی به او نزدیك میشود.سپس تصویر پنجره ای را می بینیم با پرده هایی سفیدرنگ كه با كلوزاپ دوربین باز میشود و چهره دختر جوانی در قاب ظاهر میگردد:آخی چه بارونی...ناگهان چشمش به مرد می افتد و فورن پنجره را می بندد و ما می فهمیم كه مرد نمای اول در واقع به پنجره او در ته آن كوچه بن بست چشم دوخته .فیلم از همان پلان اول داستانش را تعریف می كند و ما ر ا با آن درگیر میسازد.

دختر به قصد تلفن كردن از خانه بیرون میاید و مرد سایه به سایه تعقیبش می كند.در بازگشت دختربه خانه مونولوگ های او را روی تصویر می شنویم كه در كمتر فیلم ایرانی شاهد آن هستیم.صدای دختر: این جور وقتا چی كار میشه كرد؟...برگردم نگاش كنم؟...دستمال كاغذی و بندازم زمین كه برداره و بهم بدش...و افكار خود را نمی پسندد:نه...خوب نیس...جلفه...همون بهتر كه آدم نشون نده متوجه چیزی شده...صدای پاش نمیاد...یعنی دنبالم نیومده...نه بهتره اصلن پشت سرمو نگاه نكنم...دختر( كه تا آخر فیلم نامش را نمی فهمیم)سر میز نهار از حرفهای مادرش بیاد میاورد كه قبلن مرد را در عروسی دائی دوستش سوری دیده است.مادرش مدام حرف میزند و در این لحظه فلاش بك های عروسی را در ذهن دختر می بینیم كه مرد ناشناس را نشان میدهد.دختر به كمك دوستش مرد را شناسایی میكند.اما تنها دانستن اینكه او شهرستانی تحصیلكرده حقوق وساكت و مرموز است برای او كافی نیست.

روزها میگذرد و دختر همچنان مرد را ابتدای كوچه در حال كشیك دادن می یابد طوری كه دختربه تصور اینكه مرد عاشقش شده به حضور او عادت میكند.سرانجام روزی به توصیه دوستش مرد را بدنبال خود به كافه ای میكشاند تا سر صحبت را با او باز كند.سكانس كافه به نظرم بهترین سكانس فیلم است.

در ابتدا دختر سر یك میز و مرد سر میزی دیگر می نشینند.با آنكه دختر برای آمدن مرد لحظه شماری میكند اما مرد بی توجه و محتاط مشغول خواندن روزنامه است.و باز هم مونولوگ های دختر:پس چرا نمیای؟...و شروع به كشیدن گلی در دفتر یادداشتش می كند و همزمان شعری از شاملو را بر تصویر می شنویم كه گویی از رادیوی كافه صدایش میاید و با فضای فیلم كاملن هماهنگی دارد:آی عشق آی عشق چهره آبی ات پیدا نیست...دوربین ساعت را نشان می دهد نیم ساعت از حضورشان گذشته وهیچ خبری نیست.

بالاخره طاقت دختر به سر میرسد و باز هم صدایش: پاشیم بریم بابا اینم خودشو مسخره كرده...كه ناگهان مرد روبرویش ظاهر می شود:اجازه هست؟...دختر ذوق زده میشود وسعی میكند بروی خودش نیاورد.پرسش هایی بینشان رد و بدل میشود و دختر مدام فكر می كند كه چقدر سوتی داده و چرا سوال خوبی برای پرسیدن نمی یابد.مرد اقرار می كند كه مدتیست در تعقیب دختر است اما در پاسخ دختر كه می پرسد :چرا؟ با خونسردی می گوید:میشه به این سوال جواب ندم حداقل فعلن.و ما در اینجاست كه به او واقعن مشكوك می شویم.دختر مسحور صحبتهای مرد شده.مرد خونسرد با چهره ای موقر در پاسخ به دختر كه می پرسد؟نظر همه درباره زندگی چیه؟اگه نظر من و شما با همه جمع بشه چی میشه؟

جواب هوشمندانه ای میدهد :"همه؟ این فقط یه كلمه اس ارتباط من و شما با همه حتی یك لحظه هم میسر نیست چون در هیچ لحظه ای این همه ای كه شما میگین شرایط یكسانی ندارند تا مفهوم خارجی و واقعی پیدا كنند.در هر لحظه ای عده ای دارن میان عده ای دارن میرن و عده ای تغییر وضعیت می دن.توقفی در كار نیست حتی باندازه یك فلاش عكاسی كه بتونه از همه عكس بگیره توقفی در كار نیست.كدوم همه؟بجز نیازهای طبیعی مثل نیاز به اكسیژن كه بین انسان و حیوان نبات مشتركه هیچ چیز در این دنیا وجود نداره كه شامل همه بشه...

دختر مجذوب سواد و فرهیختگی مرد شده آنچنان كه دلش میخواهد برق آسا همه كتابهای دنیا را بخواند تا در مقابل مرد كم نیاورد.همانطور كه برای هم سطح شدن با مرد كتابی را كه دست او دیده با عنوان همشهری تام پین خریداری میكند.ولی ازین ساده لوحیش هیچ خوشم نمیاید.البته به نظر میرسد كارگردان میخواسته طبقه اجتماعی او را چنین ساده دل و مظلوم جلوه دهد.اما این ساده دلی هم تا حدی قابل باور است.

و اما ادامه داستان:مرد چند روزی غیبش میزند و دختر به تصور اینكه مرد از او ناامید شده كه دیگر سر كوچه اش نمی ایستد دلش می گیرد و عصبانی و ناراحت رو با آینه میگوید :نه...تو.. گریه... نمیكنی...در شبی برادرش كه تا اینجای فیلم فقط یك بار در مورد او صحبت شده آنهم بطور مختصر به خانه باز میگردد.نمی دانیم او چه كاره است؟

شخصیت پردازیش خیلی سطحی است اما از اینكه از سیگار كشیدن خواهرش ناراحت نمی شود وحتا وقتی او را در این حالت می بیند با مهربانی میگوید:نه راحت باش خاموش نكن...یكی ام به من بده...می فهمیم كه برادر متعصبی كه نیست هیچی حتا روشنفكر هم هست.طرز لباس پوشیدن و چهره معصومش هم نشانی از داشتن هدفی مشخص در زندگی دارد.تنها دیالوگی كه ما را در معرفی خودش كمك میكند آنجاست كه میگوید:من طرفدار اونایی هستم كه میگن یا همه چی یا هیچی...اینجاست كه می فهمیم او یك فرد معمولی نیست و غیبتش در بیشتر فیلم تنها بعلت در سفر بودن او نیست و دلیلی مهمتر دارد.

با بازگشت برادر دوباره سر و كله مرد ناشناس پیدا میشود.دختر پنجره را باز میكند و برای اینكه مرد متوجه او شود موهایش را افشان میكند و باز هم مونولوگ دختر را میشنویم:عشق من از چی ناراحتی...دیگه بس كن...بیا جلو حرف بزن...و در این لحظه مرد بسوی دختر میاید .دختر یكه خورده پنجره را سریع میبندد:وای نه ...عجب سقی دارم من...تو رو خدا برگرد...حالا رو كه نگفتم.وصدای زنگ در او را از جا می پراند.بناچار در را باز میكند اما به مرد اجازه ورود نمی دهد دلیلش را هم نبود مادر در منزل عنوان میكند.شب هنگام پس از اینكه میفهمد مادرش را هم تعقیب كرده موضوع را به او میگوید.

گره داستان رفته رفته رو به باز شدن میرود.و دختر به مادر اطمینان میدهد كه تعقیب كردنش به خاطر اوست و نظر مادر را به او جلب میكند.مادر ساده دل هم ازاینكه پس از ازدواج دخترش صدای مرد جدیدی را در خانه می شنود ابراز امیدواری میكند.ظاهرن همه چیز مهیاست رضایت مادر...خرسندی دخترو.. .تقریبن ازین كه در پایان فیلم شاهد ازدواج آن دو باشیم مطمئن هستیم. واما سكانس طلایی فینال:صدای زنگ شنیده میشود دختر بسوی در پرواز میكند.مرد:اجازه هست؟دختر:خوب موقعی اومدین هم مادرم خونه اس هم برادرم. و در حیاط مادر را صدا و او را از آمدن مهمان باخبرمی كند.مرد با خونسردی از پله ها بالا میرود و دختر برای پوشیدن لباس به اتاق خود میرود.لباس سفیدی بر تن میكند و با خوشحالی میگوید:آی عشق چهره آبی ات پیداست!

این سكانس آزار دهنده است و در عین حال هوشمندانه كارگردان هم از سانسور فرار میكند و هم مخاطب را در استرس میگذارد.همه اش دلمان میخواهد بدانیم مرد ناشناس با مادر و برادر دختر چه میگوید.اما صیاد ترجیح داده به جای آن با نشان دادن برس كشیدن دختر و آرایش كردنش ذهن تماشاگر را به تصوری خیالی از مراسم خواستگاری سوق دهد.اما در حقیقت اگر آنقدر ساده باشیم كه اینگونه داستان را نود و نه درصد باور كنیم باز هم یك درصد تردید داریم كه هدف مرد واقعن چیست؟

همین طور كه در خیالاتمان شك داریم ناگهان صدای جیغی میشنویم:نه...كجا؟...برای چی؟...صدای مادر است.دختر با عجله از اتاق بیرون میاید.مادر را می بینیم با فریاد میگوید:برادرتو برد...برادرتو برد.و با حركت سریع دوربین مرد را می بینیم كه یك دست برادر دختررا بدست خودش دست بند زده و او را دنبال خود می كشاند.دختر مات و مبهوت بسویشان میدود در را باز میكند و فقط میتواند برادرش را صدا كند:محمد!...و هر دو مرد بر می گردند و مرد ناشناس خونسردتر از همیشه میگوید:متاسفم!....دختر در را می بندد و گیج و مات با چشمانی از حدقه درآمده به دوربین نگاه میكند و تصویر روی صورت دختر همراه با صدای شاملو كه شعر بر سرمای درون را میخواند كات میشود و ادامه تیتراژ فیلم را می بینیم.

حیرت زده اید نه؟داستان فیلم بهت آور است. شاید به لحاظ آنكه بسیار بكر است و ما به ازایی برای آن سراغ نداریم آنهم در سینمای قبل از انقلاب.در سینمای پس از آنهم فقط یك مورد به چنین داستانی برمیخوریم كه آنهم بی تردید بر گرفته از همین اثر است.از" برنگ ارغوان "حاتمی كیا حرف میزنم فیلمی كه به مذاق خیلی ها خوش نیامد و پس از گذشت دو سال همچنان در توقیف است.

به بن بست برگردیم.راستش دقیقن نمیدانم چرا پرویز صیاد كل هدف فیلم را در كلمه متاسفم كه از دهان مرد ناشناس بر میاید قرار داده؟ و چرا در كل فیلم نمی توان اطلاع كوچكی از هدف مرد ناشناس پیدا كرد؟فقط از سكانس آخر باید فهمید كه برادر دختر فردی سیاسی است و تحت تعقیب است و این مرد ناشناس بجای عاشق دل خسته و خواستگار مامور ساواك است.و اگر برادر تحت تعقیب است چرا خود را مخفی نمی كند؟

و مرد ناشناس چه لزومی داشت كه برادر را در خانه دستگیر كند؟ البته این چراهایی كه گفتم صرفن پرسشهایی بود كه در ذهنم پیدا شد و به هیچ وجه چیزی از ارزش های فیلم كم نمی كند.اگر شما هم مثل من ابتدا داستان را بخوانید بعد فیلم را ببینید از این پایان خیلی جا نمی خورید .اما برای كسی كه چیزی از داستان نمی داند دیدن سكانس آخر براستی شوك دهنده است.البته گزینه خود سانسوری را هم نمی توان نادیده گرفت.

پرویز صیاد هنرمند با استعدادی است كه در آن زمان بیشتر حرفش را با زبان طنز بیان میكرد اما كمتر كسی از فیلم های طنز او برداشتی غیر كمیك میكرد.او در تمام كارنامه اش فقط دو فیلم جدی دارد :در امتداد شب و دیگری بن بست.فكر می كنم كسی نیست كه در امتداد شب را با غوغایی كه به پا كرد ندیده باشد. اما بن بست را كه باید دیده میشد متاسفانه كسی ندید و مهجور ماند.در مورد بازیهای این فیلم هم بد نیست اشاره ای كنم به بازی روان یكدست و مسلط مری آپیك كه به خاطر ایفای این نقش برنده جایزه سپاس شد.پرویز بهادر نیز به نقش مرد ناشناس خیلی خوب ظاهر شده.

اما سایر بازیها به جز آپیك یوسفیان به نقش مادر كه آنهم ظاهرن موجه به نظر میرسد تعریف چندانی ندارند مخصوصن بازی منصوره شادمنش به نقش سوری (دوست دختر)بیش از حد لوده و مصنوعی به نظر میرسد.نكته قابل توجه در این فیلم كاربرد نماد است.پنجره ی خانه دختر كه در سرتاسر فیلم به آن اشاره میشود نمادیست از فاصله ای كه بین او مرد ناشناس است.غیر از این لانگ شاتی كه مرد را از نگاه دختر درابتدای كوچه نشان میدهد هم قابل توجه است.جالب است ذكر این نكته كه این فیلم فاقد موسیقی متن است و بجز شنیدن صدای آهنگین شاملو هیچ موسیقی ای نمی شنویم.البته این كار بسیار هم هوشمندانه است .چون واقعن نیازی به استفاده از آن حس نمی شود.

در مجموع بن بست فیلم تاثیر گذاریست.گویی در سراسر فیلم همراه با دختر در خواب هستیم خوابی از تصورات و خیالات خوش.اما در پایان فیلم همزمان با بسته شدن در توسط دختر ازین خواب و خیال موهوم بیدار می شویم و چشمانمان بروی حقایق تلخ زندگی باز میشود.و كارگردان بجای ساختن یك پایان رومانتیك فینالی تراژدی را برای فیلمش رقم میزند.

ای كاش به هنرمندانی نظیر پرویز صیاد فرصت بیشتری داده میشد تا خود را بهتر بیابند و ناگفته هایشان را در آثارشان بازگو كنند.اما افسوس...

پ ن: اگر پرویز صیاد را دوست ندارید.اگر از شخصیت های صمد بیزازید.اگر در امتداد شب را فیلمی صرفن تجاری میدانید.توصیه می كنم دیدن بن بست را از دست ندهید چون اطمینان دارم كه نظرتان را عوض خواهد كرد.

http://www.misa۳۰nema.blogfa.com